feed-image

گفت و گو


porkareh100.jpg
مصطفي پركره جانباز قطع نخاعي آسايشگاه امام خميني
esfandeghe22.jpg
مرتضی امیری اسفندقه
motevaselian.jpg
سردار آزاده احمد متوسليان
rahimian.jpg
حجت‌الاسلام والمسلمين "محمدحسن رحيميان"
showthumbnail.jpg
فهيمه صابري
profesor-mohamad.jpg
محمد لگنهاوسن
almasi100.jpg
جهانگير الماسي
borji-6321.jpg
رضا برجي
niroomand-100.jpg
محمد حسين نيرومند
mahdavi-100.jpg
مجتبي مهدوي
hamraah-100.jpg
ابوالفضل همراه
nezaamzadeh-100.jpg
حجت الاسلام و المسلمين "محمد علي نظام زاده"
delshadi.jpg
غلامرضا دلشادي
nezaamzadeh-100.jpg
حجت الاسلام و المسلمين "محمد علي نظام زاده"
rahimian-100.jpg
محمد حسن رحيميان
شناسه خبر:2850 چهار شنبه, 02 دي 1388 14:46 چاپ نسخه چاپی
پست الکترونیکی ارسال به دوستان
انگار جماران تعطيل بود

همه آمده بودند؛ همه بچه‌هاي كربلاي 5 و بيت‌المقدس؛ آن روز، امام كه نبود هيچ كس اين بچه‌ها را تحويل نگرفت.

درهاي جماران كه گشوده شد، دوباره خود را رزمنده‌ تازه از جنگ برگشته‌اي ‌يافتم كه گرد رزم از تن نگرفته، خود را براي ديدن چهره نوراني امام به جماران رسانده‌ام؛ مثل همان سال‌ها.

باز هم مثل همان سال‌ها پاي پله‌هاي سيماني حسينيه كه رسيدم، دوباره همان اضطراب دوست‌داشتني ‌دويد توي دلم. چشم‌هايم به ايوان آبي بود و بي‌اختيار دولا شدم تا كفش‌ها را بكنم و زير بغل بزنم كه متوجه شدم كسي ويلچرم را تا وسط حسينيه رانده است.

چيزي نگذشت كه حسينيه پر شد از رزمنده‌ها، از بسيجي‌ها و جانبازها و خودم را در ميان حلقه داغداران و فرزندان يتيم امام يافتم.

هيجان در چشم‌هايشان موج مي‌زد به داخل حسينيه كه مي‌دويدند، در و ديوارش را مي‌بوسيدند و همه، رو به ايوان سيماني كه براي همه حكم ايوان طلا را داشت خيره مي‌ماندند؛ انگار منتظربودند تا در ايوان باز شود و امام، كعبه مجسمي شود براي نماز قلب‌ها.

بچه‌ها همه آمده‌ بودند، يكي از خانه‌اش با زن و فرزندانش، آن يكي با رفقاي آسايشگاه و خلاصه هر كس از هر جا كه توانسته بود دست كسي را گرفته و به حسينيه آمده بود. انگار دوباره امام، بچه‌ها را به حضور پذيرفته بود.

مرتضي، محمد، قاسم و حسين كه همان سال‌هاي اول جنگ در پاوه دو چشمش را براي هميشه بست.

سر كه چرخاندم اكبر را هم ديدم كه زير ايوان حسينيه به ستون تكيه داده، عصا را انداخته و سرش را در ميان دو دستش گرفته است؛ رمضان هم كه مثل هميشه آمده بود يعني آورده بودنش با برانكارد؛ سال‌هاست كه روي تخت خوابيده اما از آنها كه اختيار دوپا و دو دستشان با خودشان است حضورش در ميان طلايه‌داران ايثار و شهادت بيشتر است.

ازدحام جمعيت ويلچرم را كناري می كشد ، كم كم حسينيه پر مي‌شود؛ صداي شعارهاي بچه‌ها كه بالا مي‌رود دوباره بوي امام مي‌پيچيد توي حسينيه.

بچه‌ها با صداي بلند و از ته دل فرياد مي‌زنند «حسين حسين شعار ماست خميني افتخار ماست»؛ وقتي شعار مي‌دهند مشت‌هايشان را با همه قدرت گره كرده‌اند-البته غیرازجانبازهایی که دست ومشت ندارند- انگار آن هتاكي كه عكس امام را پاره كرده در ميان حلقه جانبازان محاصره است.

اما امروز ديگر امام در ميان مان نيست و آنچه بچه‌ها را به جماران كشانده بود اهانتي بود كه به ساحت پدر مهربان بسيجي‌ها شده بود و اينها آمده‌ بودند تا بگويند اماما! اگر جسم زميني تو در ميان ما نيست اما سربازانت هستند و ما هنوز هم ايستاد‌ه‌ايم، ديروز گوش‌ و چشممان به دهان تو بود كه لحظه‌اي ميان قول تو و عمل ما فاصله نيفتد و امروز چشم‌هامان به دست‌هاي سيد علي است تا ببينيم كدام راه را نشان مي‌دهد.

يادش به خير؛ آن روزها وقتي به حسينيه مي‌آمديم هنوز امام بود و آن بالا با آرامشي كه در چهره نورانيش مي‌ديديم، همه مشكلات فراموشمان مي‌شد و حاضر بوديم با دست خالي و پاي پياده تا فلسطين هم برويم اما ديگر امام در ميان ما نيست.

بعد از امام خانواده‌اش براي ما، براي ما رزمنده‌ها و بسيجي‌ها، براي مردم، براي همه مردم ايران حكم امام را داشت، احترام به آنها احترام به امام بود و سخن آنها، سخن يادگاران امام .وبراي ما چقدر مهم است كه خاندان شریف امام بین ماباشند.چقدر دوست داشتیم آن روز دست کم یک نفر- ازبیت امام که نه- ازدفترامام  به میان مامی آمد.

آنروز وقتي به جماران آمديم  امام كه نبود تا با ديدن چهره‌اش نفس راحتي بكشيم و اشك‌هاي دلمان را روي دامانش بريزيم.کاش کسی ازخاندان خمینی بود.

آنروز انگار جماران تعطيل بود...

 
نظرها

نظر خود را وارد نمایید