feed-image

ادبیات ایثار و شهادت

آمار بازدید

 امروز امروز270
 دیروز دیروز6744
 این هفته این هفته43069
 این ماه این ماه100001
 تا به حال تا به حال4301901
شناسه خبر:5470 یک شنبه, 17 مرداد 1389 09:23 چاپ نسخه چاپی
پست الکترونیکی ارسال به دوستان
ماجرای عاشق شدن شهید بابایی +عکس منتشرنشده

پانزدهم مرداد، سالروز شهادت خلبان شهید عباس بابایی است. مطلب خواندنی که در ادامه می خوانید خاطرات خانم ملیحه حکمت، همسر آن شهید است.
شب ِ رفتن، توی خانه کوچکمان، آدم های زیادی برای خداحافظی و بدرقه جمع شده بودند. صد و چند نفری می شدند. عباس صدایم کرد که برویم آن طرف، خانه سابقمان . از این خانه جدیدمان که قبل از این که خانه ما بشود موتورخانه پایگاه بود، تا آن یکی راه زیادی نبود. رفتیم آنجا که حرف های آخر را بزنیم. چیزهایی می خواست که در سفر انجام بدهم. اشک همه پهنای صورتش را گرفته بود. نمی خواستم لحظه رفتنم، لحظه جدا شدنمان تلخ شود. گفت: ((مواظب سلامتی خودت باش، اگر هم برگشتی دیدی من نیستم….)) این را قبلاً هم شنیده بودم . طاقت نیاوردم . گفتم ((عباس چه طوری می توانم دوریت را تحمل کنم ؟ تو چه طور می توانی؟))هنوز اشک های درشتش پای صورتش بودند. گفت ((تو عشق دوم منی، من می خواهمت، بعد از خدا. نمی خواهم آن قدر بخواهمت که برایم مثل بت شوی.))

ساکت شدم. چه می توانستم بگویم؟ من در تکاپوی رفتن به سفر و او…؟
گفت: ((ملیحه، کسی که عشق خدایی خودش را پیدا کرده باشد باید از همه اینها دل بکند.))
گفت: ((راه برو نگاهت کنم.))
گفتم((وا… یعنی چه؟))
گفت: ((می خواهم ببینم با لباس احرام چه شکلی می شوی؟))
من راه می رفتم و او سرتا پایم را نگاه می کرد. جوری که انگار اولین بار است مرا می بیند. انگار شب خواستگاریم باشد. گفتم ((بسه دیگه! مردم منتظرند.)) گفت: (( ول کن بگذار بیش تر با هم باشیم.))
از خانه که می خواستیم بیرون بیاییم، رفت و یکی از پیراهن هایم را برایم آورد. پیراهن بنفش گل داری که پارچه اش را مادرم از مکه برایم آورده بود. پیراهن خنک و آستین بلندی بود. گفت: ((این را آنجا بپوش.)) به خانه که برگشتیم همه شوخی می کردند که این حرف های شما مگر تمامی ندارد. دو ساعت حرف زده بودیم.
اتوبوس ها در مسجد منتظرمان بودند. هم سفرهایمان همه دوست و هم کارهای عباس و خانم هایشان بودند. توی حیاط مسجد از شلوغی مرا کناری کشید. می دانست خیلی هلو دوست دارم . زود رفته بود هلو گرفته بود. انگار دوره نامزدی مان باشد، رقتیم یک گوشه و هلو خوردیم . بچه ها هم که می آمدند می گفت بروید پیش مامانی با بابا جون . می خواهم با مامانتان تنها باشم .اتوبوس منتظر آمدنم بود. همه سوار شده بودند. بالاخره باید جدا می شدیم .
آقای کنار اتوبوس مداحی می کرد و صلوات می فرستاد. یک باره گفت: ((سلامتی شهید بابایی صلوات.)) پاهایم دیگر جلوتر نرفتند. برگشتم به عباس گفتم: ((این چه می گوید.))
گفت: ((این هم از کارهای خداست.)) پایم پیش نمی رفت. یک قدم جلو می گذاشتیم، ده قدم برگشتم. سوار اتوبوس که شدم، هیچ کدام از آدم هایی را که آن جا نشسته بودند، با آنکه همه آشنا بودند، نمی دیدم. فقط او را نگاه می کردم که تا وسط های اتوبوس هم آمده بود بدرقه ام، و گریه می کردم. جایم را با خانم اردستانی عوض کردم تا وقتی ماشین دور می شود بتوانم ببینمش. خیال اینکه آخرین باری باشد که می بینمش، بی تابم می کرد. لحظه آخر از قاب پنجره اتوبوس او را دیدم که سرش را بالا گرفته و آرام لبخند می زند. یک دستش را روی سینه اش گذاشته و دست دیگرش را به نشانه خداحافظی برایم تکان می داد.
این آخرین تصویری بود که از زنده بودنش دیدم. بعد از گذشت این همه سال ، هنوز آن لب خند آخری اش را یادم نرفته است .حالا دیگر به بودن و ندیدنش عادت کرده ام . می دانم مرا می بیند . با ما و مراقب ماست . من هم بدون حضور او تحمل این زندگی سخت بعد از شهادتش را نداشتم. بعضی وقت ها صدای در زدنش را می شنوم . بعضی وقت ها صدای سرفه کردنش می آید . دخترم قبل از ازدواجش زیاد او را می دید. حتی سر ازدواج دخترم ، یکی از دوست هایمان آمد و گفت عباس به خوابم آمده و گفته برای دخترم خواستگار می آید و اسم داماد را هم گفته بود و همین طور هم شد . یازده سال با او زندگی کرده ام ، حالا هم همین طور است . آن روزهایی که در آمریکا بود ، بی آن که من بدانم ، مرا همسر آینده خودش می دانست . حالا هم با این که به ظاهر نیست ، ولی همسر من است.بعضی وقت ها تپش قلب می گیرم. این همان لحظه هایی است که وجودش را،بودنش راحتی بویش رادر کنارم حس می کنم.
حالا دلیل اصرارش را برای این که من حتما سرکار بروم می فهم. زنگ تعطیل مدرسه ای که مدیرش هستم می زنم و در سرو صدای شادمانه بچه ها غرق می شوم….
سال 1350 آمریکا، شهر لاواک، پایگاه هوایی ریس، محل آموزش های خلبان اف-5. عباس بابایی از دانشجویان اعزامی از ایران است. کارهایش طبق گزارش های مندرج در پرونده اش ((غیر نرمال)) است. نماز می خواند. در آن دوره که همه به فسق و فجور مباهات می کنند، وسط اتاق خوابگاهش یک نخ کشیده تا هم اتاقی مشروب خورش این طرف نیاید. خودش حتی پپسی هم نمی خورد. می گوید کارخانه اش مال اسرائیلی هاست.

abbas Babayi.jpg
عکس منتشرنشده از خلبان شهید عباس بابایی در آمریکا


کلنل باکستر فرمانده پایگاه وقتی به دفتر کارش برگشت جوان را که احضار کرده بود دید. قیافه جوان ایرانی آشنا به نظر می رسید. یادش آمد شبی دیروقت با همسرش از مهمانی بر می گشته و او را دیده که دارد در خیابان های پایگاه می دود، برای اینکه ((شیطان را از خودش دور کند.)) حالا هم جوان داشت روی روزنامه هایی که کف دفترش پهن کرده بود دولا راست می شد. بعد از تمام شدن کارش توضیح داد این از واجبات دین آنهاست و الآن وقت انجام دادنش بوده و کلنل هم که نبوده … انگلیسی را گرچه کمی شمرده ولی روان صحبت می کرد. کلنل فکر کرد چه جالب! بقیه گزارش های پرونده را هم نگاه کرد. جوان را نگاه کرد. عکس های آن موقع، جوانی خوش چهره با ته ریش را نشان می دهند. کمربند کلفت چرمی روی شلوار جینش بسته و با رفقایش، خوش حال دور میز میکایی یک کافه نشسته. کلنل پرونده اش را امضا کرد. عباس خلبان شده بود. زمستان همان سال برگشتنش از آمریکا بود که عباس به خانه ما آمد. من شانزده سالم بود. آمد و با پدر و مادرم، که معمولاً سر شب می خوابیدند، تا نصف شب بیدار ماندند.
حدس می زدم راجع به چه چیزی ممکن صحبت کنند. نمی خواستم به روی خودم بیاورم. نیمه های شب وقتی عباس رفت، پدربزرگ و مادربزرگم رفتند توی اتاق و دوباره در را بستند و با پدر و مادرم شروع به صحبت کردند. حدسم بدل به یقین شد. پشت در گوش ایستادم و حرف هایشان را شنیدم. از حرف هایشان فهمیدم که عباس آمده بوده خواستگاری من. آنها هم که نمی خواستند من بو ببرم، رفته بودند توی اتاق. مادرم مخالف بود. به او گفته بود اصلاً با ازدواج فامیلی مخالف است، با زود ازدوج کردن من هم مخالف است. گفته بود تازه تو هم نظامی هستی و هر روز یک شهر. مادر من آن موقع با این چیزها خیلی منطقی برخورد می کرد، معلم بود. پدر و مادرم خودشان با هم فامیل نبودند و مادرم بیشتر از پدرم از ازدواج این طوری خوشش نمی آمد. پدر هم تبعاً مخالف بود.
ولی او سمج گفته بود که اگر این کار نشود خودش را از هواپیما پرت می کند پایین. گفته بودند تهدید کردن کار درستی نیست. حرف زده بودند و مادرم آخر کار گفته بود ((اصلاً خود ملیحه نخواهد چه می گویی؟)) گفته بود ((اگر خودش نخواهد همسرش را باید خودم انتخاب کنم و جهیزیه اش هم خودم تهیه می کنم و بعد از آن ناپدید می شوم.)) وقتی دیده بودند به هیچ صراطی مستقیم نیست، گفته بودند بروند و با پدر و مادرش بیاید. او هم رفته بود. قبل از رفتن گفته بود شما قبلاً با ملیحه صحبت کنید ببینید اصلا خودش می خواهد؟
خودم نمی دانستم، اگرچه از بچگی می شناختمش. با هم بزرگ شده بودیم. عباس پسر عمه من بود، یعنی پدر من دایی او می شد. بچه سوم خانواده شان بعد از یک خواهر و برادر بزرگتر بود و من بچه بزرگ خانواده. هر دو مان بزرگ شده یک محله بودیم. خانه هر دومان توی کوچه ای بود که سر همان کوچه هم من مدرسه می رفتم. از خانه ما تا آن ها پنچ دقیقه بیشتر راه نبود . اکثر شب ها شام دور هم خانه ما بودیم. خانه در حقیقت مال مادربزرگ بود که همراه پدربزرگ با ما زندگی می کردند. خانه قدیمی و جاداری بود. وسط حیاطش حوض بود و چند تا ایوان و اتاق های تودرتو داشت. من آن موقع بچه بودم. او هفت سال از من بزرگتر بود. معمولاً هر روز می آمد خانه مان. پدرم که آدم درس خوانده ای بود در درس و مشقش به او کمک می کرد. عباس مثل یکی از پسرهایش شده بود. گفته بود که برای خودش کلید بسازد تا راحت بیاید و برود.
عباس عضوی از اعضای خانواده ما شده بود. دوچرخه ای داشت که همه قزوین را با آن گشته بود. می آمد پشت در خانه می گذاشتی و سر می زد ببیند کسی کاری ندارد. نقاشی های مشق ام را می کشید یا انشا برایم می نوشت که ببرم نشان معلمم بدهم. خواهر شیری ام غیر از بغل مادر توی بغل عباس خوابش می برد. آن موقع که هنوز این کارها مرسوم نبود برای برادرم تاکسی گرفته بودند که برود مدرسه و با همان برگردد. آمد و به پدر و مادرم گفت لازم نیست. خودم با دوچرخه می برم و می آورمش. شوخی می کرد که خوشگل است و دوست دارم با خودم باشد تا همه نگاهمان کنند.
حتی در عالم بچگی هم می توانستم بفهم که کارهایش با کارهای آدم های دور و برش فرق می کند، البته آن قدری را که من می توانستم ببینم. بیرون از خانه من و خودشان را نمی شد که خبر داشته باشم. محیط خانه مان طوری بود که بیرون رفتنمان غیر از مدرسه رفتن معنی نداشت.
همه نزدیکان و فامیل عباس را می شناختم. فامیل خودم هم بودند، اما او آن زمان با سن کمش کارهایی می کرد که از آدم بزرگ های فامیل هم ندیده بودم . کارهایش مال خودش بود و پایشان می ایستاد. توی خانه شان می گفتند که چرا همیشه دفتر و خودکار کم می آورد؟ به این و آن می داد. این جور کارها را خودش دوست داشت . مثلاً صبح هایی زودتر می رفته از دیوار مدرسه می پریده پایین، حیاط مدرسه را جارو می کرده تا مدیر مدرسه بهانه ای برای اخراج سرایه دار که کمردرد داشته نداشته باشد. از همان اول هم با پیرمردها، پیرزن ها، آدم های بی کس و کار میانه اش خوب بود. پنجشنبه ها که می رفتیم سر مزار، می دیدیم دوباره یکی از این آدم هایی را که سر قبر قرآن می خوانند پیدا کرده و با او گرم گرفته .او درسش که تمام شد من دبیرستان بودم. بزرگتر که شده بودم مادر برایم یک سری مسائلی که در این سن برای دخترها پیش می آید، از مزاحمت پسرها حرف زده بود. مادرم با من دوست بود و می توانستم همه حرف هایم را به او بزنم. پدر و مادر، خودشان فرهنگی بودند. سرم را می انداختم پایین و تندتند از مدرسه می آمدم خانه.
حجاب آن موقع هم با الآن فرق می کرد. چادری بودم ولی چادری آن موقع! بعد از مدت ها متوجه شدم این جوانی که زیر چشمی می دیدم همیشه موقع برگشتم کنار کوچه ایستاده، عباس است. دم در خانه شان که بین خانه ما و مدرسه من بود، منتظر می ایستاد، کوچه را قرق می کرد، تاکسی مزاحم من نشود. صبر می کرد تا من بیایم و رد شوم. بی هیچ حرفی. وقتی رفتم توی خانه خیالش راحت می شد.
وقتی پنجم ابتدایی بودم، پدر رشته الهیات دانشگاه مشهد قبول شد. باید می رفتیم آنجا. همزمان با رفتن ما هم عباس کنکور قبول شد. آن وقت ها هر دانشگاه برای خودش کنکور جداگانه ای می گرفت. او دو رشته قبول شده بود. پزشکی و خلبانی. قبول شدنش در فامیل صدا کرده بود. آمده بود با پدرم مشورت کند که چه رشته ای برود. همه می گفتند پزشکی، ولی خودش دلش نمی خواست. نمی خواست خرج تحصیل در یک شهر دیگر را روی دست پدرش و مادرش بگذارد، و توی این خط ها هم نبود. پزشکی رشته ای است که باید دور خیلی چیزها را تویش خط کشید. خلبانی را انتخاب کرد.
خلبانی، به قد و قیافه اش می آمد. آن موقع همه چیزهایی را که یک خلبان خوش تیپ لازم دارد داشت. برای ثبت نام و آموزش اولیه به تهران رفت. آن وقت ها خلبان ها را برای آموزش هواپیمایی جنگی می فرستادند آمریکا. قبل از رفتنش برای خداحافظی آمد مشهد. دسته جمعی رفتیم بیرون و یک عکس خانوادگی گرفتیم تا برای یادگار هم راه خودش ببرد.
عکس ها قرار است بیشتر از آدم ها بمانند. گوشه های شان زرد می شود، صورت های تویشان محو و بی احساس می شود ولی باز در یک آلبوم خانوادگی، در جیب بغل لباسی فراموش شده. فقط چند لحظه …. لبخند… آها. بین زن و مرد، خواهر زن نشسته. به هرحال فعلاً که نباید کنار هم باشند. مردها می روند بعضی وقت ها برای اینکه برگردند، بعضی وقت ها نه. اما عکس ها همیشه می مانند تا بعدها برای مهمانی ناخوانده، قوم و خویشی دیرباور، مصاحبه گری سمج توضیح دهی که خوب … بله … او ….
از آمریکا که برگشت دوره پدر من هم تمام شده بود. برگشته بودیم قزوین. من را از سال دوم دبیرستان فرستاده بودند دانشسرای گرمسار که معلم شوم. دوره اش دو سال بود و بعد من معلم می شدم و می توانستم جایی استخدام شوم. برگشتن برای کسی سوغاتی نیاورده بود. چمدانش را که باز کرد تویش قرآن و نهج البلاغه و مفاتیح و لوازم معمولی زندگیش بود.
عباس تا به حال فقط پسر عمه ام بود و حالا آمده بود خواستگاریم . من هنوز زیاد توی نخ این مسائل زندگی و ازدواج نبودم . برایم زود و عجیب بود. شوکه شده بودم . مادر فردای آن شب خواستگاری جریان را به من گفت . یک باره از او متنفر شدم . همان مهری که به عنوان پسر عمه ام نسبت به او داشتم از دلم پاک شد . دلیلش را نمی دانستم ، فقط از او بدم می آمد . نمی دانستم در آن اتاق بسته چه چیزهایی به پدر و مادر من گفته بود که مادرم آن قدر مخالف بود.
داشت مرا متقاعد می کرد که ازدواج کنم. داد و بیداد کردم. گفتم: ((مگر توی خانه اضافی هستم که می خواهید ردم کنید بروم.)) گفتم: ((خودتان که همیشه با زود ازدواج کردن من مخالف بودید.)) گریه کردم و گفتم: ((نه، نمی خواهم.)) عصبانی شده بودم. مادرم با من صحبت کرد. با من دوست بود . همیشه وقتی می خواست متقاعدم کند برایم استدلال می کرد که چنین است و چنان، و من قبول می کردم. این بارهم موفق شد. آخر سر گفتم که هر چه نظر شما و پدرم هست. دیگر ((بله)) را گفته بودم. بعدها به شوخی به عباس گفتم که تو حسرت یک سینی چایی برای خواستگار بردن را به دلم گذاشتی.
به دلیل خاطرات دوران بچگی، تصور او به عنوان شوهر آینده ام کمی وقت می برد.
ناراحتیم زیاد طول نکشید . گمانم تا غروب همان روز. آن موقع فهمیدم که حتی به او علاقه هم پیدا کرده ام . عباس آن موقع اول جوانیش بود. جوان خوش تیپ و خارج رفته ای بود. فهمیدم که چرا آن دو سال توی آمریکا عکس من توی جیبش بوده. عکس تکی از من، که نفهمیدم از کجا گیر آورده. حتی یک بار یک دختر آمریکایی آنجا او را می بیند و خوشش می آید و می آید به انگلیسی به عباس چیزهایی می گوید. او هم عکس مرا در می آورد و نشانش می دهد، می گوید ((من زن دارم.)) فردای آن شب صحبت کردن عباس با خانواده ام، با پدر و مادرش آمد و از من خواستگاری رسمی کردند. صبح همان روز هم خودش تنها آمد که ببیند نظر من راجع به ازدواجمان چیست. از صدای زنگش فهمیدم که خود اوست، دو تا زنگ پشت سرهم. کسی خانه نبود، یعنی پدربزرگ و مادربزرگ بودند و من باید می رفتم در را باز می کردم. در را بازکردم و او را دیدم، سرم را انداختم پایین.
سلامش را جواب داده و نداده، پشتم را کردم طرفش و دویدم طرف اتاق. رویم نمی شد. رفتم توی اتاق و در را بستم.
بعدها همیشه این صحنه یادمان می آمد و می خندیدیم. از خواستگاری تا عروسی زیاد طول نکشید. خانواده ها با هم صحبت می کردند و ما به رسم قدیم خبر نداشتیم. عباس نگران بود نکند نشود. نکند مادر من یک چیزی بگوید آنها قبول نکنند، آن ها یک چیزی بگویند اینها قبول نکنند. مهریه ام آن موقع صد هزار تومان بود. مراسمی هم که گرفتند خیلی سنگین بود. شاید رسم آن وقت ها بود. از این عروسی های هفت شبانه روزی شد. کوچه را گل و چراغ زدند. آدم ها سرشان سینی گذاشته بودند و وسایل حنا بندان را از این خانه به آن یکی می بردند. یک روز حنا بندان، یک روز عقد، یک روز عروسی و….
چند روز طول کشید. دیگر به همدیگر محرم شده بودیم. داشت از او خوشم می آمد. دیگر نه می توانستم و نه می خواستم به چشم برادر بزرگ تر به او نگاه کنم.
عروسی که تمام شد، مهمانی که داده شد، برای ماه عسل رفتیم مشهد. عباس آن موقع یک پیکان جوانان آن موقع گل ماشین های توی ایران بود. سه روز آن جا ماندیم. ماه عسلم سه روز شد. عباس نظامی بود و وقتی تقسیمشان کرده بودند افتاده بود دزفول. باید زودتر برمی گشتیم که برویم آنجا. برگشتیم قزوین و بعد راه افتادیم طرف دزفول. اولین مسافرت دور و دراز دو نفره مان بود.
دزفول شهر قدیمی و قشنگی بود. پایگاه شکاری هم پایگاه خیلی زیبایی بود. فضای سبز زیادی داشت. درخت ها و درخت چه های را که در آن آب و هوای شرجی در آمده بودند قبلاً هیچ جاندیده بودم. کنار خیابان هایش خانه های ویلایی خلبان ها بود. پیچک های سبز دور خانه ها پیچیده بودند. بوی بهارنارنج توی هوا پیچیده بود. دم در خانه مان که رسیدیم و ماشین توی پارکینگ گذاشتیم، عباس گفت: ((چشم هایت را ببند می خواهم یک قصر نشانت دهم.)) توی خانه که رفتیم بی شباهت به قصر هم نبود. مادر من و عباس قبلاً آمده بودند و وسایل و جهیزیه ام را چیده بودند. احساس غرور کردم. پرده های هرکدام از اتاقهایمان یک رنگ متناسب با دکوراسیون همان اتاق بود. اتاق پذیرایی ام رنگش گلبهی بود، ناهار خوری یک قرمز خوش رنگ. اتاق خوابمان هم بنفش و سفید بود. مبل و صندلی ها شیک بودند. ظرف های چینی و کریستال را توی کمد و روی میز ها چیده بودند. پدر و مادرم در حد توانشان زندگی خوبی برای ما تدارک دیده بودند.
چند روز اول دلم گرفته بود . دختر کم سن وسالی بودم که تازه از پدر و مادرش جدا شده بود. گریه می کردم. طبیعی بود. در آن شهر غریب عباس همه کس و کارم شده بود. در مدرسه ای بیرون پایگاه استخدام شده بودم . صبح ها من می رفتم سرکار و عباس می رفت اداره. ظهر که برمی گشتم، او بعضی وقت ها همان موقع برمی گشت، بعضی وقت ها هم که کار اداری یا پرواز آمادگی داشت دیرتر می آمد. از معدود خانواده هایی که با آن ها رفت و آمد داشتیم خانواده آقای بختیاری، خانواده عروس فعلی مان بود. ما زن ها در خانه منتظر می ماندیم و غذا درست می کردیم تا عباس و آقای بختیاری بعد از این که از سرکارشان رفتند باشگاه، برگردند خانه. باشگاه پرورش اندام می رفتند. به عباس می گفتم: ((کم خوش تیپی، زیبایی اندام هم می روی؟ حداقل برو یک ورزش دیگر)) می گفت: ((سر به سرم نگذار ملیحه، شکایتت را به مامانت می کنم ها.)) از آنجا می آمدند و با هم می رفتیم بیرون هوا خوری و تفریح. بعضی وقت ها هم می رفتیم توی شهر و آب میوه می خوردیم. آب هویج توی لیوان های که اندازه پارچ بودند. خوش بودیم.
آن موقع وضع زندگی خلبان ها جور دیگری بود. خلبان ها ارج و قرب خاصی داشتند. حقوقشان هم خوب بود، ولی عباس اصرار داشت که من حتماً سرکار بروم . می خواست با آدم ها سر و کار داشته باشم تا بفهم دورو برم چه خبر است. یک روز زنگ تفریح مدیر مدرسه ای که آنجا درس می دادم گفت که از اداره بازرس آمده و می خواهد شما را ببیند. سن و سالم کم بود و بعضی ها باورشان نمی شد که ازدواج کرده باشم. آن آقا هم در اصل بازرس نبود و برای خواستگاری من آمده بود. بعد از اینکه با من حرف زد و مرا دید که حلقه دستم است رفت. دخترم را دو ماهه حامله بودم ولی معلوم نبود. از مدرسه که برگشتم موضوع را به عباس گفتم. عصبانی شد. گفت: ((به چه اجازه ای اصلاً تو را این قدر نگاه کرده؟)) گفت: ((باید یک چاقو برداشت و فرو کرد تو شکم طرف.)) شوخی می کرد. بعدش خندید. گفت: ((اصلاً تو باید با پوشیه بروی مدرسه.))گفت: ((حداقل موهایت را باز نگذار، ببندشان شاید زشت شدی.)) وضع حجاب آن موقع این طوری بود. آن موقع لباس بلند و جوراب می پوشیدم. زن های در و همسایه می گفتند تو امّلی، چون آرایش نمی کردم . سر این قضیه که آنجا در پایگاه نمی توانستم چادر بپوشم کلی مسئله داشتم. مادر تلفن زده بود و گفته بود اگر آنجا چادر نپوشد، شیرم را حلالش نمی کنم. عباس با او حرف زد. متقاعدش کرد که الآن وضع اینجا این طوری است. گفته بود که به هرحال ملیحه هم جوان است و باید این نکته را درک کرد. خودش این را خوب فهمیده بود که من نسبت به او کوچکترم . هوایم را همیشه داشت. سخت گیری را، آن هم برای بقیه، زیاد دوست نداشت.
همان چند ماه، بعد از اینکه رفتیم دزفول، عباس کم کم در گوشم حرفهایی خواند که قبل از آن نشنیده بودم. می گفت آدم مگر روی زمین نمی تواند بنشیند، حتما مبل می خواهد؟ آدم مگر حتماً باید توی لیوان کریستال آب بخورد. می رفت و می آمد و از این حرف ها میزد. در آن سن و سال طبیعی بود که من وسایلم را دوست داشته باشم. ولی داشتم چیزی بزرگتر را تجربه می کردم، زندگی با آدمی که به او علاقه داشتم. آخر سر برگشتم گفتم: ((منظورت چیست؟ می خواهی تمام وسایلمان را بدهی بیرون؟)) چیزی نگفت. گفتم: ((تو من را دوست داری و من هم تو را . همین مهم است. حالا می خواهد این عشق توی روستا باشد یا توی شهر. روی مبل باشد یا روی گلیم.)) گفت: ((راست می گویی؟)) راست می گفتم.
مرد داشت یاد می گرفت چه طور مفتون و شیدا لبه زندگی بایستد و با سر تویش نرود.
از این بالا همه خانه های آن پایین مثل هم بودند، خانه خودشان، خانه بغل دستی. همه کوچک، اندازه قوطی کبریت. آدم ها یک جور و ریز دیده می شدند. دلش می خواست می توانستند این بالا را ببینند . شاید پیداکردن چیزی که همه سرگشته های آن پایین دنبالش بودند، این جا راحت تر بود. حداقل این بالا مرگ خیلی نزدیک تر بود. کافی بود یکی از سیستم های کنترلی مشکل پیدا کند. پرنده چند تنی آهنی فقط برای آنها از این چیزها سر در نمی آورند جای امنی به نظر می رسید. آن پایین زن ها در خانه می ماندند و آشنای عجیبی با اشیا به هم می رساندند، با انتظار برای مردی که در ابتدایش باید خان ومان خودش را تاراج می کرد. پایانش آن موقع ها معلوم نبود. تا انقلاب چند سالی مانده بود و جنگ اتفاقی بعید به نظر می رسید.
این طرف و آن طرف که می رفتیم، وسایلمان را کادو می بردیم. عباس تلفن زده بود و از مادرم هم اجازه گرفته بود. مادرم گفته بود ((من وظیفه ام بوده که این چیزها را فراهم کنم. حالا شما دلتان میخواهد اصلا آتش شان بزنید.)) بعد از مدتی آن خانه ای که همکارانم به شوخی می گفتند که باید بیاییم وسیله هایت را کش برویم به خانه ای معمولی و ساده تبدیل شد.
این کارها در جو بشدت غیر مذهبی آنجا بی سابقه بود. به خاطر اخلاق عباس که در فضای آن موقع غیرعادی به نظر می رسید، با خانواده های زیادی رفت و آمد نداشتیم. یک شب یکی از همکاران عباس ما را برای مهمانی دعوت کرد. گفته بود مهمانی سالگرد ازدواج است و آ‌دم های زیادی نمی آیند، همین آشناها هستند. وارد خیابان خانه میزبان که شدیم دیدیم کلی ماشین آن جا پارک شده، فکر کردیم لابد مال بغل دستی هاست.
داخل که رفتیم فهمیدیم که اشتباه نکرده ایم. مهمانی شلوغی به سبک مهمانی های آن دوره بود. زن و مرد با هم می رقصیدند، وضع لباس و حجاب ها خراب بود. مینی ژوپ و آستین حلقه ای. مشروب و مخلفات هم روی میزها بود. نتوانستیم آنجا طاقت بیاوریم. زود بلند شدیم و زدیم بیرون.
در راه عباس بغض کرده بود. خانه که رسیدیم زد زیر گریه. بلند بلند گریه میکرد و می گفت چطوری باید امشب را جبران کنم؟ سرش را به درو دیوار می کوبید. رفت قرآن را باز کرد و خواند. تا صبح همین طور بود.
گشت و گذار اطراف دزفول زیاد می رفتیم. شوش دانیال، سبز قبا. دوستانی هم از روستایی های آن جا پیدا کرده بودیم. می رفتیم و لبنیات می خریدیم. سادگی این جور زندگی را دوست داشتیم. یک بار برایم توضیح داد که این پرچم های روی خانه روستایی ها نشان تعداد پسران هر خانه است، پرچم بزرگتر برای پسر بزرگتر و… اوایل زندگیمان بود و سرمان خلوت بود. بچه نداشتیم.
اولین بچه مان سلما در قزوین به دنیا آمد. من ماه های آخر بارداری را رفته بودم قزوین تا پدر و مادرم مواظبم باشند. قبلاً راجع به اسم بچه با عباس حرف زده بودیم.
دوست داشت بچه اولش دختر باشد. می گفت دختر دولت و رحمت برای خانه آدم می آورد . وقتی حامله بودم گفت دنبال یک اسمی بگرد که مذهبی باشد، کسی هم نگذاشته باشد. اسم بچه را از کتابی که همان وقت ها می خواندم پیدا کردم: سلما. توی کتاب نوشته بود که سلما اسم قاتل یزید بوده. دختری زیبا که یزید عاشقش می شود و او هم زهر توی جامش می ریزد. به او گفتم که چه اسمی را انتخاب کرده ام. دلیلش را هم توضیح دادم. خوشش آمد. گفت ((پس اسم دخترمان می شود سلما.)) گفتم ((اگر پسربود؟)) گفت ((نه دختر است.)) گفتم ((حالا اگر…)) گفت ((حسین ((
بچه که به دنیا آمد پدرم خبرش را تلفنی به او که سرکارش در پایگاه دزفول بود داد. اول نگفته بود که بچه دختر است . فکر کرده بود ناراحت می شود . وقتی گفته بود ، او همان جا پای تلفن سجده شکر کرده بود.
برای دیدن من و بچه آمد قزوین. از خوشحالی اینکه بچه دار شده از همان دم در بیمارستان به پرستارها و خدمت کاران پول داده بود. یک سبد بزرگ گل گلایل و یک گردن بند قیمتی هم برای من آورد. دخترم سلما دختر زیبایی بود. پوست لطیف و چشم های خوشگلی داشت. عباس یک کاغذ درآورد و رویش نوشت ((لطفاً مرا نبوسید.)) خودش هم آنقدر دیوانه اش بود که دلش نمی آمد ببوسدش.
دو سال دزفول بودیم. بعد از آن به اصفهان منتقل شدیم و در خانه های سازمانی پایگاه اصفهان ساکن شدیم. چند ماه ماندیم و بعد از اصفهان به شیراز رفتیم. آن موقع هواپیمای اف- 14 تازه از آمریکا خریده بودند و عباس برای گذراندن دوره تکمیلی باید به شیراز می رفت. از سروانی به سرهنگ دومی ارتقا پیدا کرده بود. دوباره که به اصفهان برگشتیم دیگر انقلاب شده بود. درگیری های اول انقلاب در اصفهان زیاد بود، اولین شهری که در آن حکومت نظامی اعلام شد. عباس علاوه بر کارهایی که در داخل پایگاه می کرد و گروهی را برای مبارزه با رژیم تشکیل داده بود، تهران هم زیاد می رفت و می آمد. بعدها فهمیدم در کمیته برنامه ریزی ورود امام شرکت داشته. از آمدن امام خیلی خوشحال بود. بعد از پیروزی انقلاب با چند نفر دیگر از نیروی هوایی خدمت امام رفتند. برگشتنی تا چند روز خوشحال بود. می گفت ((نگاهم کن ببین قیافه ام نورانی نشده، آخر امام را بوسیده ام.)) امام را تا آخر دوست داشت .
با همدیگر از پایگاه می رفتیم شهر برای تظاهرات. او با دم پایی می آمد. عادت ساده لباس پوشیدن را از دوران دانش جویی داشت . می گفتم ((تو دیگر مجرد نیستی . مردم می گویند این چه زنی است که گرفته . حداقل دکمه های آستینت را ببند.)) می گفت ((ول کن بابا.)) در یکی از راه پیمایی ها با دم پایی اش دمپایی اش در شلوغی جمعیت گم شد . گفتم ((دیدی حالا.)) پای بی جوراب روی آسفالت راه می رفت . می گفت ((اصلا کیفش به همین است که تاول بزند.))
این سادگی در زندگیمان هم بود. از جهیزیه ام مبل و صندلی ام باقی مانده بود (پرده ها راهم خودم می بردم هر مدرسه ای که می رفتم به کلاس می زدم ) که آن را هم اول انقلاب به جهاد داد. در مهمانی و رفت و آمد ها همین طور ، به من سفارش می کرد فقط یک نوع غذا درست کنم . برای مهمان سرزده هم که می گفت هرچه خودمان داریم بیاوریم ، حتی اگر نان و ماست باشد . یک شب که مهمان آمده بود رفت تا میوه بگیرد . خودش وقتی خانه بود ، هر چقدر هم خسته از سرکارش برگشته بود، نمی گذاشت خرید بیرون را من بکنم . برگشتن چند کیلو سیب کوچک و ناجور خریده بود . گفت ((این ها چیه گرفتی ؟ چه طور می شود گذاشت جلوی مهمان ؟)) گفت ((چه فرقی می کند ، بالام جان ؟ سیب پوستش را بگیری همه شان شکل هم می شوند)) .
پیرمردی را آن جا دیده بود که بساط دارد و کسی سیب هایش را نمی خرد. رفته بود و همه اش را خریده بود . میوه خوردن خودش جالب بود. میوه هایی که در دسترس اکثر مردم نبود ، مثل موز و این ها اصلا نمی خورد . می گفتم: ((بخور ، قوت داره .)) می گفت :((قوت را می خواهم چه کار ؟ من ورزشکارم . چه طور موزی بخورم که گیر مردم نمی آید . )) صدایش را عوض می کرد و می گفت: ((مگر تو من را نشناختی زن ؟)) همین میوه های معمولی را هم قبل از این که بخورد ، برمی داشت و دردستش می چرخاند و نگاهشان می کرد . می گفت: ((سبحان الله ….)) تا کلی نگاهشان نمی کرد ، نمی خورد .

جنگ که شروع شد او فرمانده پایگاه اصفهان شد. از سروانی به سرهنگی ارتقا پیدا کرد .اوایل انقلاب می گشتند و آدم هایی را که قبلا هم خوب بودند پیدا می کردند . وقتی مسولیتش زیادتر شد بالطبع او را کم تر می دیدم . حسرت یک صبحانه دور هم خوردن به دلم مانده بود . صبح زود بلند می شد . قرآن می خواند. صدای زیبایی داشت . بعد لباس پروازش را می پوشید و می رفت . توی جیب لباس پروازش حرز گذاشته بودم تا سالم برگردد. خودش می گفت: ((هر بار که از خانه می رم بیرون و با من خداحافظی می کنی به این فکر هم باش که شاید همدیگر را ندیدیم .)) شغلش خطرناک بود. توی جنگ هم نقل و نبات پخش نمی کردند. من هم بدرقه اش می کردم و می آمدم تا به کارهای خودم برسم . خودم ،هم زن خانه بودم هم مرد خانه .رانندگی را از عباس یادگرفته بودم . در پایگاه دزفول با ماشین پیکان جوانان رانندگی یادم دادکه سر همان جریان تمرین رانندگی ، ماشین اوراق شد .
اصفهان رنو داشتیم . خودم بعد از این که از مدرسه بر می گشتم ، می رفتم خرید می کردم . بردن بچه ها به مدرسه و مهدکودک به عهده من بود. اگر مریض می شدند ، خودم باید می بردمشان دکتر . تا اوایل جنگ من دیگر هر سه بچه ام را داشتم ، سلما که وقتی دزفول بودیم بدنیا آمد ، حسن و محمد هم وقتی اصفهان بودیم . حسین وقتی بچه بود آتیش می سوزاند و من دست تنها در خانه باید به همه کارهای داخل و بیرون خانه می رسیدم . او زن و بچه اش شده بود پایگاه و جنگ.
جدای مسوولیت های نظامی و فرماندهی اش در پایگاه ، به همه مشکلات و دعواهای خلبانان و کارمندان رسیدگی می کرد. خارج از محدوده آدم هایی که با او کار و رفت و آمد داشتند ، کسی نمی توانست بفهمد که او فرمانده پایگاه است . سربازها می توانستند بیایند و با او درد دل کنند . حتی برای این که از نزدیک بفهمد که سربازان در چه شرایطی به سر می برند، بعضی وقت ها می رفت و جایشان پاس می داد. سرباز هم می گفت: (( به کسی نگویی که این کار را کردی . فرمانده بفهمد بدبختم .))
حالا خود فرمانده شان داشت جایش نگهبانی می داد. به عادت نوجوانی و جوانی اش ، هوای پیرمردهای خدماتی پایگاه را داشت . خانه هایشان را بلد بود . با این که حقوقش کم نبود، آخر ماه کم می آورد .طوری که کسی نفهمد پول هایش را به آدم های محتاج می داد.یک روز آمد و گفت خانه مان را باید عوض کنیم . یکی از پرسنل نیروی هوایی را دیده بود که با هشت تا بچه در یک خانه دو اتاقه زندگی می کنند و نمی شد که ما با دو بچه (همان وقت محمد را حامله بودم ) در این خانه نسبتا بزرگ زندگی کنیم . آدرس خانه را به آن آقا داده بود و رفته بود . آن آقا بعد از این که فهمید فرمان ده پایگاه می خواهد خانه اش را به او بده کلی اصرار کرد که نه ! ولی با پافشاری عباس قبول کرد . و خانه مان را به آنها دادیم . با این مهربانی و مظلومیتش ، فرمان ده قاطعی بود. وقتی جدی می شد باورت نمی شد که این همین عباسی است که تا چند دقیقه قبل داشت شیرین بازی در می آورد و می خندید و همه را می خنداند . اما دیگر در خود اصفهان هم خبرش پیچیده بود که برای پایگاه هوایی فرماندهی جدیدی آمده که آدم خوبی است .
آن موقع من هم مثل خانم های خلبانهای دیگر ، دل تو دلم نبود . آدم همین طور راست راست راه می رود ممکن است بیفتد و بمیرد ، تا چه برسد به خلبانی که معلوم است چه طور شغلی است . هر تلفنی که به خانه مان زده می شد می گفتم نکند… دیگر این وضع را قبول کرده بودم که از او و کارهایش خبری نداشته باشم ، به هر حال من زن خانه بودم و او مرد خانه .
جنگ فرصت زیادی برایش باقی نمی گذاشت . با آن که فرمانده بود و می توانست بنشیند و دستور بدهد، خودش برای شناسایی منطقه ای که قرار بود در آن عملیات کنند می رفت . با ماشین می رفت ، می گفت هواپیما پروازش برای بیت المال هزینه دارد. وقت پرواز ، خودش موتور را روشن و تست می کرد. با این که چند بار هم از طرف مقامات گفته بودند بهتر است کمی از درگیری دورتر باشد ، باز در عملیات شرکت می کرد. هواپیمای خودش اف – 14 بود که مخصوص درگیری هوایی است . ولی با هر هواپیمایی دیگری هم بلد بود پرواز کند.
وقتی نبود ، وقتی منطقه بود و مدت ها می شد که من و بچه ها نمی دیدیمش ، دلم می گرفت . توی خیابان زنها و مردها را می دیدم که دست در دست هم راه می روند ، غصه ام می شد . زن شوهر میخواهد بالای سرش باشد. حرص می خوردم . می گفتم: ((تو اصلا می خواستی این کاره بشوی چرا آمدی مرا گرفتی ؟)) می گفت: ((پس ما باید بی زن می ماندیم ….)) می گفتم: ((اگر سر تو نخواهم نق بزنم ، پس باید سر چه کسی بزنم ؟)) می گفت: ((اشکالی ندارد ، ولی کاری نکن اجر زحمت هایت را کم کنی ، اصلا پشت پرده همه این کارهای من ، بودن توست که قدم هایم را محکمتر می کند.)) نمی گذاشت اخمم باقی بماند. کاری می کرد که بخندم و آن وقت همه مشکلاتم تمام می شد. وقتی می دیدمش که در حیاط هم با بچه ها خاک بازی می کند ، عوض این که به شان بگوید میکروب دارد ، می فهمیدم که او چه قدر از این چیزهای معمولی دور است .
آن موقع از اصفهان می رفت یزد خدمت آقای صدوقی . از آن جا مبالغی برای دادن به آ‌دم های محتاج می گرفت . نصفه های شب می رسید. با این که پایگاه چند تا ماشین بهتر از پیکان داشت که اصلا یکی اش برای استفاده شخصی خود اوبود، همیشه با پیکان به این طرف و آن طرف می رفت . ماشین بیوک فرماندهی را به گروه ضربت پایگاه داده بود . نصفه های شب می رسید . حالا من همه روز را به این طرف و آن طرف بودن و زحمت کشیدن گذرانده بودم . آن قدر خسته می شدم که خواب را از هر چیزی برایم شیرین تر بود ، ولی تا صدای کلیدش را روی در، یا اگر کلید نداشت صدای زنگش را می شنیدم ، بلند می شدم و به استقبالش می رفتم . چشم هایش از زور بی خوابی و خستگی سرخ بودند. برایش غذا گرم می کردم . چای می آوردم . همین طور نیم ساعتی با هم می نشستیم و گپ می زدیم ، خستگی از تن جفتمان در می رفت .
مرد هنوز در باز نکرده بود که کارتن تلویزیون رنگی را پشت در دید . زن گفت که اهدایی یکی از مقامات است . بچه ها از صبح منتظرند تا او بیاید و بازش کنند. بچه ها را نگاه کرد.چشم های سلما هنوز همان قدر درشت و نیش خندی به شیطنت گوشه لب های حسین مانده بود. با دیدن آن ها طعم باروتی را که یک مرد جنگی همیشه ته ریه خود می چشید ، از یاد برد . سرو صدای بازی جنگ همان بهتر که پشت در بماند ، اگر که می توان در این کوچکترین جای جهان ، خانه، لحظه ای از آن چیزی که باید ، لذت ببری. گفت که بچه ها بعضی از خانواده ها هستند که نه پدر دارند ، نه تلویزیون رنگی . شما که پدر دارید بگذارید تلویزیون را به آنها بدهیم . قبولاندنش زیاد سخت نبود.زیپ لباس پروازش را تا نیمه بازکرد . لباسش را پایین کشید و آستین هایش را دور کمرش گره زد . محمد را از زمین بلند کرد و چند بار هوا انداخت . گفت میخواهی بابا بهت سواری بده ؟
خم شد و چهار دست و پا روی زمین نشست .بچه را روی کمرش گذاشت و دور اتاق چرخاند . دختر آن گوشه نشسته بود و چشم هایش برق می زد
. پدر سخت گیری بود. همین دیروز هم از او خواست بود که برایش ساعت بخرد . گفته بود به شرطی می خرد که فقط توی خانه ببندد .توی مدرسه شان ممکن بود جزو اولین نفرهایی باشد که ساعت دستشان است و آن وقت بقیه بچه ها چه باید بکنند؟ دختر همه این ها یادش رفته بود. گفت بابا به من هم سواری می دی ؟
زن که آمد ، دید بچه ها با سرو صدا خانه را روی سرشان گذاشته اند . صدای تلویزیون سیاه و سفید را بلند کرده اند و همه خانه را مثل قیامت به هم ریخته اند. کفش های مرد را دم در دیده بود. داخل که رفت خودش را دید که ایستاده نماز می خواند . نگاهش کرد. با آن مو و سبیل کوتاه و ریش بلند هم ، هنوز به همان خوش تیپی پسر دبیرستانی سابق مدرسه نظام وفای خیابان سعدی قزوین بود. آهی کشید و خریدهایش را برد توی آشپزخانه.
هنوز هم بعضی وقت ها فرصت می شد تا مثل دزفول به روستاهای اطراف پایگاه سر بزنیم . استامبولی پلویمان را بر می داشتیم و می رفتیم با خانواده های روستایی دور هم می خوردیم . اصرار داشت جوری لباس بپوشم که ساده ساده باشد و آن ها تفاوتی بین خودشان و ما احساس نکنند. می نشستیم و زیر آتش سیب زمینی کباب می کردیم . وقتی می خواست شوخ باشد می توانست . آن قدر ادا در می آورد و با لهجه قزوینی اش حرفهای شیرین می زد که من و بچه ها را به خنده می انداخت . این جور وقت ها طعم شیرین زندگی با او را می چشیدم . با روستاییان گرم می گرفت . آن ها بعضی وقت ها بی آن که او را بشناسند برایش درد دل می کردند و مشکلاتشان را می گفتند و یک بار رفتیم روستایی اطراف اصفهان که آب خوردن و استحمام و غسل میتشان یک جا بود . برایشان آب لوله کشی فراهم کرد. اسم آن جا را عوض کردند و گذاشتند ((عباس آباد)) .دیگر آن جا نرفتیم . تا اسم ده را عوض نکردند آن جا نرفت.
هفت سال در اصفهان ماندیم. دوست و رفیق پیدا کردیم که اکثرا از محافظ ها و هم کاران عباس بودند. لهجه ام دیگر کم کم اصفهانی شده بود . یک روز قرار شد عباس به عنوان فرمانده پایگاه بین دو خطبه نماز جمعه صحبت کند. متن سخنرانی اش را جلوی من تمرین کرد . گفتم ((فقط اگر فردا لهجه ات را جمع و جور تر کنی بهتر است . فردا هم وسط جمعیت مرا نگاه نکنی خنده ات بگیرد.)) فردایش با بچه ها رفتم و پای حرف هایش نشستم که اتفاقا سخنرانی خوبی کرد.
اواسط جنگ بود که آمدیم تهران . آن وقت که عباس فرمانده پایگاه بود ، بارها آدم فرستاده بودند تا او فرمانده نیروی هوایی شود . قبول نکرده بود. می گفت ((من به عنوان نفر دوم همیشه بهتر می توانم کارکنم ، خدمت کنم .)) آقای ستاری را برای فرماندهی معرفی کردند. خودش معاون عملیات نیروی هوایی شد و به تهران منتقل شدیم .می دانستم دیگر آن چایی را هم که صبح ها به زور مجبورش می کردم با هم بخوریم ، وقت نمی کند بخورد.
مرد، خانه بر دوش دارد. گاهی این جا ، وقتی جای دیگر . هیچ جایی این کره خاکی آرام نبود و جنگ هم که جوان های مردم را یکی یکی انتخاب می کرد . ولی نکند آرامش در همین جا باشد؟ در همین خانه کوچک؟ در خنده دخترش که دو هفته منتظر آمدنش بوده ، یاد آن روز افتاد که به اصرار زن سر راه مسافرت به قزوین با بچه ها به پارک ارم رفته بودند. زن گفته بود کمی خوش بگذرانند. گفته بود تو را خدا ، به خاطر بچه ها. خوش هم گذشته بود . روی سبزه ها نشسته بودند و از فلاسک چایی می ریختند. بچه ها هم همان دورو بر بازی می کردند.
صدای خنده شان می آمد . مرد کمی بعد گفته بود ((ملیحه چه قدر خوش گذشت .)) یادش آمده بود که نیامده تا خوش بگذراند . حقیقت همسایه دیوار به دیوار مرگ بود و مرد حقیقت را یافته بود. یاد جبهه های جنوب افتاد. جایی که راحت می شد او را گوشه قرارگاه خاتم انبیا نشسته و قرآن می خواند ، با یکی از بسیجیها اشتباه گرفت . آن جا مرگ شوخی رایجی بود. موشکی سرگردان ، گلوله ای به تصادف رها شده از پدافندی خواب آلود و چند لحظه بعد … چند لحظه بعد همین الان بود . همین الان هم مرگ شاید داشت از پشت درختی، خوش بختی خانوادگی شان را تماشا می کرد. آموخته بود که این نگاه ها آن هم در کشاکش جنگ و کشته شدن چه قدر دعوت کننده هستند. در عکس های آن موقع هم قیافه اش کمی با آن جوان روستایی سابق فرق کرده . چشم های گود رفته ای که گرسنگی مدام و بی خوابی پیاپی برق خاصی به نگاهشان داده، لب هایی که دیگر کم تر می توانند به خنده باز شوند، مگر برای خوش حال کردم کسی و… از عکس فقط همین چیزها را می توان فهمید.
تهران همان قدر که مسولیت های او بیشتر شد ، زمانی هم می توانستیم با هم باشیم کم تر شد. بچه ها دیگر به نبودن دو هفته ، یک ماه پدرشان عادت کرده بودند. مدرسه ای که باید می رفتم نزدیکی های شاه عبدالعظیم بود . صبح باید بچه ها را آماده می کردم ، حسین و محمد را می گذاشتم مهدکودک و آمادگی . سلما مدرسه خودم بود. برای رفتن به مدرسه باید بیست کیلومتر می رفتم ، بیست کیلومتر می آمدم، با آن ترافیک سختی که آن جا داشت و اکثرا ماشین های سنگین می رفتند و می آمدند. می گفتم :((عباس تو را خدا یک کاری بکن با این همه مشکلات ، حداقل راه من یک کم نزدیک تر بشود.)) می گفت: ((من اگر هم بتوانم – که می توانست – این کار را نمی کنم . آن هایی که پارتی ندارند پس چه کار کنند؟ ما هم مثل بقیه .)) می گفتم: ((آن ها حداقل زن و شوهر کنار همدیگر هستند ، دست محبت پدری بر سر بچه هایشان کشیده می شود.)) می گفت: ((نه ، نمی شود . من باید سختی بکشم ، شما هم همینطور.))
ماهم پا به پایش سختی می کشیدیم . سختی کشیدن با او هم برایم شیرین بود. در خانواده ای بزرگ شده بودم که چیزی کم نداشتیم و او هرچه منصب و مقامش بالاتر می رفت به این چیزها بی اعتناتر می شد. تهران که آمدیم یک سال در نوبت گرفتن خانه های سازمانی بودیم . در حالیکه چند جا برایمان خان در نظر گرفته بودند، در قسمت حفاظتی پایگاه ، داخل شهر، خانه ویلایی نوسازی که آماده بودند تا ما برویم آن جا . قبول نمی کرد.
خانه مان از خانه های سازمانی پایگاه بود. بعضی وقت ها چاه فاضلابش بالا می زد و من آن قدر باید تلمبه می کوبیدم تا آب پایین برود که دست هایم پینه می بست. بعضی وقت ها اصلا به گریه می افتادم . او از همان اول عادت نداشت زیاد در مورد کارهای بیرون با من صحبت کند. می دانستم وقتی بیرون خانه است خواب و خوراکش تعریفی ندارد. لباس پوشیدنش هم که اصلا به خلبانها نمی رفت . بعضی وقت ها به شوخی می گفتم: ((اصلا تو با من راه نیا . به من نمی آیی.)) میخواستم اذیتش کنم . می گفت: ((تو جلو جلو برو ، من پشت سرت می آیم ، مثل نوکرها .)) شرمنده می شدم . فکر می کردم مگر این دنیا چه ارزشی دارد. حالا که او می تواند این قدر به آن بی اعتنا باشد من هم می توانم . می گفتم: ((تو اگر کور و کچل هم باشی ، باز مرد مورد علاقه من هستی .))
یک شب موقع برگشتن از مدرسه آن قدر برف و باران زیاد آمده بود که تمام راه ها بند آمده بود . آب رودخانه سر راه مدرسه تا پایگاه بالا آمده بود و ترافیک شده بود. مدرسه ساعت پنج تعطیل شد ، من ساعت نه رسیدم خانه . بچه ها هم که با شیطنت هایشان ماشین را گذاشته بودند سرشان . وقتی رسیدم خانه دیدم عباس دارد دم در قدم می زند. سرش پایین بود و از دیر کردم ما نگران شده بود. کنارش ترمز کردم . ما را که دید دستش را بلند کرد و خدا را شکر کرد که ما سالمیم . گفتم:(( خدا را خوش می آید تو با این همه کار و مشغله ، زیر این باران منتظر ما بایستی ؟ اگر مدرسه ام نزدیک می شد …)) جوابش را می دانستم . گفت :((خون ما از بقیه رنگین تر نیست .))
آن قدر این راه سخت را رفتم و آمدم که دستم از کار افتاد. دیگر نمی توانستم رانندگی کنم. بعد از آن تا مدت ها خودش می آمد و صبح خیلی زود ما را خانه یکی از اقوام که نزدیکی های مدرسه بود می گذاشت و زود بر می گشت که به اداره برسد. بعد از مدتی دیگر دستم این قدر درد گرفت که تحمل تکان خوردن های ماشین را هم نداشتم .
پیش چند تا دکتر رفتیم و آن ها گفتند که سرطان گرفته ام . عباس دیگر هیچ چیز را نمی فهمید. همه برنامه هایش را تعطیل کرد و هم راه من آمد. آخر سر یک دکتر حاذق گفت که تشخیص پزشک قبلی اشتباه است و فقط نیاز به استراحت دارم . بعد از این همه گرفتاری و تحمل سختی ، قبول کرد که مدرسه من نزدیکتر بیاید.
خودش همیشه این را می گفت که هرچه به من نزدیکتر بشوید کارتان سخت تر است . همین طور هم بود . اطرافیان می دانستند که نباید بابت کار سربازی بچه هایشان پیش عباس بیایند. هر چه قدر برای آشنا ها سخت می گرفت برای غریبه ها کمکی همیشگی بود. به خودش بیشتر از همه سختی می داد . تهران که آمده بودیم به دلیل پستش پرواز را تقریبا بر او حرام کرده بود ، اما خبر داشتم که می رفت و از پایگاه های دیگر ایران پرواز می کرد.
همان وقت ها آقای خامنه ای به ده نفر از نظامی ها درجه سرتیپی دادند که عباس هم یکی از آنها بود. خودش هدایایی را که مرسوم این جور وقت ها است قبول نمی کرد ، من هم در خانه به تلفن هایی که این و آن می زدند و تبریک درجه جدید او را می گفتند با ناراحتی جواب میدادم . می دانستم که او دارد دورتر می شود و شاید دیگر روزی دستم بهش نرسد.
سرتیپ که شد آمد به من گفت: ((این موتورخانه، اسلحه خانه پایگاه هم جای خوبی برای زندگی کردن است . موافقی برویم آنجا؟)) که موافق بودم . آخر کار ، به همان سادگی زندگی که در روستاهای دزفول دیده بودم برگشته بودیم و خوش حال بودم. با او می توانستم روی زمین خالی هم سرکنم . میخواستم برویم آن جا ، که دوستانش قبول نکردند . گفتند: ((آن جا باید تعمیرات شود.)) از آنجا دو اتاق در آوردند که یک آشپزخانه و یک سرویش بهداشتی . دور تا دورش هم حفاظ کشیدند و پروژکتور گذاشتند. برای خانه ما محافظ گذاشتند که به اکراه قبول کرد . می گفتند دیگر این جا نمی توانیم به حرف شما گوش دهیم . دستور از بالاست .
هنوز به خانه جدیدمان اسباب کشی نکرده بودیم که قضیه سفر حج پیش آمد. یک روز مدرسه بودم که تلفن زنگ زد . از دفتر آقای ستاری بود. گفتند:((مدارکتان را آماده کنید ، عکس و فتوکپی شناسنامه . هم مال خودتان هم مال همسرتان . فردا یکی از می فرستیم بیاید بگیرد.)) گفتم: ((برای چه ؟)) گفتند:((بعدا می فهمید.)) هرچه کردم نگفتند. عباس آن موقع چابهار بود . گفتم: ((تا او خبر نداشته باشد نمی توانم .)) خانه که آمدم عباس تلفن زد و جریان را گفتم . وقتی بیرون از تهران بود سعی می کردم کمتر با او تماس بگیرم . هر ده بار یک بارش تلفن میزدم.
چند روز بعد وقتی برگشت گفت: ((مدارک را دادی .))گفتم: ((آره ، خودت گفتی.)) خندید. گفتم :((خبر داری قضیه چیه؟)) گفت: ((بماند.)) اصرار کردم. گفت: ((اگر خدا بخواهد می خواهیم برویم خانه اش.))
بی نهایت خوش حال شدم از این که می خواهیم جایی برویم که هر مسلمانی آرزوی رفتنش را دارد. از این که بعد از یازده سال دو نفری یک مسافرت درست و حسابی غیر از مسیر تهران قزوین که خانه پدرهایمان بود می رفتیم . قبلا برای خودش هم جور شده بود که برود ولی نرفته بود . گفته بود مکه من این است که نفت کش ها به سلامت از خلیج فارس رد شوند. فرمانده ها برنامه ریزی کرده بودند که با همدیگر برویم تا راضی شود که بیاید.
از خوش حالی در پوست خودم جا نمی شدم ولی نمی دانم چه چیز بود که به من الهام شده بود. به یکی از همکارانم گفتم: ((فکر کنم قرار است یک اتفاقی بیفتد.)) گفتم: ((فکر کنم وقتی می روم و بر می گردم با صحنه دلخراشی روبرو می شوم.)) گفت: ((همه مسافرهایی که می خواهند سفر طولانی بروند چنین احساسی دارند. تو این فکر ها نباش.))
همکارم حق داشت که نفهمد من چه می گویم . عباس حرف هایی می زد که تا قبل از آن این قدر درک و صریح آن ها را جلوی من نمی زد. قبلا در مورد مرگ و قیامت و آخرت باهم زیاد حرف میزدیم ولی تا حالا این جور یک باره چنین سوالی از من نپرسیده بود ، گفت: ((اگر یک روز تابوت من را ببینی چه کار می کنی ؟)) گفتم: ((عباس تو را خدا از این حرفها نزن . عوض اینکه دو نفری نشسته ایم یک چیز خوبی بگی…)) گفت: ((نه جدی می گویم.)) دست زد رو شانه ام. گفت: ((باید مرد باشی . من باید زودتر از این ها می رفتم ولی چون تو تحمل نداشتی خدا مرا نبرد اما احساس می کنم دیگر وقتش شده.)) گفتم: ((یعنی چه؟ این چه صحبت هایی است؟ یعنی می خواهی واقعا دل بکنی؟)) گفت: ((آره)) گیج بودم. نباید قبول می کردم. گفتم: ((خودت اگر جای من بودی شنیدن این حرفها برایت راحت بود؟))
زن می دانست که مرد دوباره مجابش می کند. برایش منطق و استدلال می کند. قربان صدقه اش می رود و می خنداندش. این بار اما خنده به لب هایش نمی آمد. مرد داشت می گفت که او این مدت این همه زجر کشیده، قدرت تحمل پذیرفتن ای یک هم زیاد شده. می گفت وقتی تابوتش را دید گریه و زاری نکند. از خدا خواسته بود که اول صبر به زن بدهد و بعد شهادت به خودش. به زن می گفت که می رود حج و آن جا صبر از خدا می گیرد و بعد… قبولش مشکل بود. همه عمر یازده ساله زندگی مشترکشان از این ترسیده بود و حالا مرد داشت دقیقا راجع به همین صحبت می کرد. هر چه قدر هم مرد برایش حرف میزد این یکی را نمی توانست بپذیرد.
بعضی وقت ها می شد که نگاهش می کردم می لرزیدم. انگار ابهتش، یک چیزی در وجودش مرا بترساند. یک بار به خودش گفتم. دمپایی را برداشت، زد توی سرش. روی زمین غلت زد. گفت: ((مگر من که هستم که این حرفها را می زنی؟ همه مان از همین خاک هستیم و دوباره خاک می شویم.))
آن روزها من کلاس های آمادگی برای حج می رفتم. جزوه هایم را نگاه می کرد و با من آن ها را می خواند. حتی معاینات پزشکی را هم آمد و انجام داد. ساکش را هم بسته بود. همه چیز توی ساکش آماده بود. یکی دو روز قبل از حرکت بود که فهمیدم نمی آید. به آقای اردستانی گفت: ((مصطفی، من همسرم را اول به خدا، بعد به تو می سپارم.)) گفتم :((مگر تو نمی آیی؟)) گفت: ((فکر نکنم بتوانم بیایم.)) گفتم: ((عباس جدا نمی آیی؟)) نگفت که نمی آید. گفت کار من معلوم نیست. یک بار دیدید که قبل از اینکه خواستید لباس احرام بپوشید و بروید عرفات رسیدم آنجا. معلوم نیست. چیزهایی هم خواست، وقتی کعبه را دیدم دعا کنم که جنگ تمام شود. برای ظهور امام زمان(عج) دعا کنم. برای طول عمر امام دعا کنم. سفارش کرد که برای خرید و اینها خودم را اذیت نکنم. فقط یک چیز برای دلخوش شدن بچه ها بیاورم .سفارش کرد سوار هواپیما که می شوم آیهالکرسی بخوانم.
حج آن سال حج خونین مکه بود. شلوغ بود. بیمارستانها پر از مجروح بودند. سعی کردم با دقت و حوصله همه مناسک را به جا بیاورم . انگار اصلاً دوتایی آمده باشیم. محرم شدم. همه وقتی لباس سفید احرام را می پوشیدند. خوشحال می شدند، ولی من امیدم برای دیدن دوباره عباس کمتر و کمتر می شد. دیگر بعد از رفتن ما به عرفات پروازی نبود که او را از ایران به اینجا بیاورد. عباس نمی آمد.
برای رفتن به عرفات آماده شدیم. داشتیم سوار اتوبوس ها می شدیم تا برویم که خبر دادند عباس تلفن زده . صدایش را که حداقل می توانستم بشنوم. به دو به دو با لباس احرام آمدم طرف هتل. دم گوشی تلفن یک صف پانزده شانزده نفره برای صحبت با عباس من درست شده بود که من نفر آخرش بودم. بالاخره گوشی را به من رساندند.
گفت: ((سلام ملیحه، شنیدم لباس احرام تنـته، دارید می روید عرفات. التماس دعا دارم. برای خودت هم دعا کن. از خدا صبر بخواه. دیگر من را نخواهی دید. برگشتن مبادا گریه کنی، ناراحت بشی، تو قول دادی به من.))
گفتم: ((من فکر می کردم تو الآن تو راهی داری می آیی.))
گفتم :((به همین راحتی؟ دیگه تمومه؟))
گفت: ((بله. پس این همه باهم حرف زدیم بیخود بود؟ از خدا صبر بخواه. ارتباطت را با امام زمان(عج) بیشتر کن.))
او حرف می زد و من این طرف گوشی گریه می کردم و توی سر خودم می زدم. دست خودم نبود.
گفت: ((با مامانت، با حسین، با محمد و سلما نمی خواهی صحبت کنی؟))
گفتم: ((هیچ کدام عباس. فقط می خواهم با تو صحبت کنم.))
گفت: ((ملیحه، مامانت؟))
گفتم: ((هیشکی! فقط خودت حرف بزن. یک چیزی بگو.))
گفت: ((الآن دیگه باید بری نمی شه.))
گفتم: ((آخر من چه طوری برگردم و تو را نبینم؟))
گوشی از دستم افتاد. آن قدر زار زده بودم که از حال رفتم. یکی گوشی را گرفت که ببیند چه شده. توی اتاق و سرم را کوبیدم به دیوار. نزدیک بود دیوانه شوم. می دانستم معصیت می کنم، ولی توی سر خودم می زدم. خانم های هم اتاقی ام می گفتند چه شده. کسی خبر نداشت که بین من و عباس چه گذشته. خودم هم خبر نداشتم که قرار است چه پیش بیاید. طاقت نیاوردم. از اتاق بیرون زدم. هنوز بعد از من یکی داشت با عباس صحبت می کرد. گوشی را به رغم سماجتش گرفتم.
گفتم ((عباس نمی توانم بهت بگویم خداحافظ. من باید چه کارکنم؟ به دادم برس.)) چیزی نگفت. نمی توانست چیزی بگوید. دیگر نه او می توانست حرفی بزند نه من.
همین جور مثل بهت زده ها گوشی دستم مانده بود. وقتی گفتم ((خداحافظ)) گوشی از دستم افتاد. خانم ها آمدند و مرا بردند.
آمدیم عرفات. عرفات عجیب بود. توی چادرمان نشسته بودم که یک هو تنم لرزید. حالم انگار یک باره به هم خورد. به خانم هایی که در چادر بودند گفتم ((نمی دانم چرا این طوری شده ام؟ دلم می خواهد سر به کوه و بیابان بگذارم.)) بقیه اش را نفهمیدم . یک باره بوی عجیبی آمد. بوی خوب و عجیبی آمد و از حال رفتم.
عرفات خیلی عجیب بود. چون درست همان لحظه مردهای چادر بغل دستی ما عباس را دیده بودند که کنار چادر ما ایستاده قرآن می خواند. حتی او را به یکدیگر نشان می دهند و از بودن او در آنجا تعجب می کنند.
روز آخر عرفات، روز سوم، قبل از اینکه اعمال سعی و تقصیر و قربانی را انجام دهیم برای استراحت برگشتیم هتل. توی خنکی هتل و بعد از اینکه نماز طولانی امام زمان(عج) را خواندم خوابم برد. خواب دیدم:
یک سالن بزرگ پر از آدم هایی است که لباس نیروی هوایی تنشان است. حسین داشت طبق معمول وسط آن آدم ها بازیگوشی می کرد. به عباس که آنجا بود گفتم: ((با این پسر شیطونت من چه کار کنم؟ تو هم که هیچ وقت نیستی.)) حسین را گرفت و برد. مدتی طول کشید. توی جمعیت پیدایش کردم و گفتم: ((چه کار کردی حسین را؟ نگفتم که اذیتش کنی.)) حسین را به من پس داد و گفت: ((بیا، این هم حسین.)) خیالم راحت شد. گفتم: ((خودت کجایی؟)) دیدم جایی که او قبلاً ایستاده بود یک عکس بالا آمد. گفت: ((من اینجام.)) گفتم: ((اینکه عکسته.)) توی عکس روی گردنش سه تا خراش خورده بود، انگار که مثلا تیغ های گلی دست آدم را بخراشد . گفت: ((نه خودمم.)) صدایش دورتر می شد . عکس رفت وسط آدم ها و پلاکارد شد. دنبال صدایش که دور می شد راه افتاده بودم و می گفتم که می خواهم با خودت صحبت کنم.
ناراحت از خواب پریدم . حالم دست خودم نبود. بین راه که داشتم برای آخرین اعمال می رفتیم به آقای اردستانی گفتم چه خوابی دیده ام. برای رفع بلا صدقه دادم. اعمال که تمام شد و می خواستیم برگردیم هتل دیگر ظهر شده بود. حالت عجیبی داشتم. بی تاب بودم. انگار زمین برایم تنگ شده بود. به آقای اردستانی گفتم: ((نمی توانم برگردم هتل. می خواهم بروم بالای کوه داد بزنم.))
پایگاه هوایی تبریز. روز عید قربان. ساعاتی مانده به ظهر. مرد از چند شب پیش که تقریباً نخوابیده بود . کارهای زیادی داشت که باید انجام می داد. به زن قول داده بود تا عید قربان خودش را می رساند آنجا. فرصت کمی باقی مانده بود. فقط چند ساعت دیگر خورشید درست وسط آسمان بود. دیشب در همدان یادش آمده بود باید درخواست وام خلبانی را امضا کند. راه افتاده بود و فقط برای همین به تهران رفته بود، نیمه شب از تهران حرکت کرده بود تا پدر و مادرش را ببیند . گرگ و میش به قزوین رسیده بود و دلش نیامده بود پدرش را بیدار کند. هر چند پدر، خودش بیدار شده بود و داشت می گفت که امروز عید قربان در تعزیه برایش نقشی در نظر گرفته اند که اگر بتواند بیاید….
مرد نمی توانست پرواز داشت و حالا هم سر ظهر در پایگاه تبریز بود. سه روز مدام پرواز کرده بود . یک وعده غذای کامل نخورده بود. همه می دیدند که این مرد کمی عجیب از روزهای دیگرش هم غیرعادی تر است. هواپیمای اف-5 به دستور او کاملا مسلح شده بود. تجهیزات پروازی اش را برداشت و از پلکان جنگنده بالا رفت. هنوز در کابین را پایین نیاورده بود . برای خدمه پرواز و دوستانش دست تکان داد . چند لحظه بعد غول آهنی روی هوا بود و داشت روی سر عراقی ها آتش می ریخت. آفتاب سر ظهر روی بدنه فلزی هواپیما سر می خورد. مأموریت با موفقیت انجام شده بود و حالا باید بر می گشتند . در مسیر برگشتن، کوههای بلند زیر پایشان، دشتی سبز را در برگرفته بودند. از توی کابین پایین را نگاه کرد، بهشت هم شاید جایی مثل همین می بود. صدایش در رادیوی هواپیما پیچید. به کمک خلبانش گفت: ((اون پایین را نگاه کن! درست مثل بهشت می ماند.)) فکر کرد خدا لعنتشون کند که با جنگ، این بهشت را به جهنم تبدیل کرده اند. حرف آخر ناتمام ماند. در کابین صدایی پیچید . پدافندی شلیک کرده بود. گلوله ای به دست مرد خورد و مسیرش را تا گردنش ادامه داد. کمک خلبان هرچه مرد را صدا کرد جوابی نشنید. کابین عقب را نگاه کرد. شیشه هواپیما شکسته بود و باد به شدت داخل کابین می زد و خون ها را پخش می کرد . مرگ، آرام مرد را در بغل گرفته بود. جسدش را که از داخل کابین به بیمارستان پایگاه می بردند، مؤذن داشت آخرین جمله های اذان را می گفت. رگه ای ابر نازک از جلوی خورشید رد شد.
دیگر از لباس احرام بیرون آمده بودیم. همان شب در هتل مجلس ختم گرفته بودند.
گفتند ختم شهدای مکه است. من بی خبر از همه جا رفتم و شرکت کردم. بی تاب بودم. مدام امام زمان(عج) را صدا می زدم. از او می خواستم تا صبر به من نداده نگذارد به ایران برگردم.
جمعه شب آقای اردستانی در اتاقمان را زد و گفت: ((فردا آماده باشید می خواهیم برگردیم تهران.)) گفتم: ((چرا؟)) هنوز ده روز دیگر باید می ماندیم. گفت: ((متوجه شده اند که کاروان ما نظامی است و باید چند نفر چند نفر با پروازهای معمولی برگردیم. اوضاع می دانید که شلوغ است.))
من هنوز خریدهایم را نکرده بودم . می خواستم برای عباس چوب مسواک و صندل بخرم. می توانست جای دمپایی آنها را بپوشد. شنبه صبح رفتم خرید. آقای اردستانی که آمده بود کمکم کند چشم هایش سرخ بود و هی الله اکبر می گفت. چوب مسواک گیرم نیامد، صندل و چند تا چیز دیگر برای بچه ها خریدم و برگشتم.
پروازمان تأخیر داشت. شنبه شب در فرودگاه جده ماندیم . وقت شام خوردن یکی از هم دوره ای های عباس در شیراز که دوست خانوادگی مان هم بود و حالا با خانمش هم راه ما به تهران بر می گشتند. رو به من کرد و گفت: ((یادتان هست با عباس که بودیم چه جوری غذا می خوردیم.)) شیراز را می گفت که از اتاق های محل اقامتمان می زدیم بیرون و انگار که پیک نیک رفته باشیم، روی چمن ها روزنامه پهن می کردیم و غذا می خوردیم. اینها یادم مانده بود که به او گفتم. دیدم یک هو از سر غذا پاشد و رفت. وقتی برگشت معلوم بود گریه کرده.
بالاخره صبح روز یکشنبه راه افتادیم. وارد هواپیما که شدم دیدم روزنامه ای را که قبلاً پخش کرده بودند دارند جمع می کنند.
وسط پرواز هم اسم مرا صدا زدند تا ببینند چنین مسافری در هواپیما هست یا نه. آقای اردستانی را که خواب بود بیدار کردم و گفتم دارند اسم مرا صدا می زنند. خدا رحمتش کند، تکیه کلامش الله اکبر بود . سراسیمه بیدار شد و گفت: ((الله اکبر. چی؟))
او به طرف کابین خلبان راه افتاد و من هم پشت سرش. مشکوک شده بود که چه خبر است. او زودتر از من به کابین رسید و برگشتن مرا سر جایم نشاند و گفت: ((وقتی هواپیما نشست ما آخر از همه پیاده می شویم.)) خانم اردستانی هم بغل دستم نشسته بود. به او گفتم: ((دلم نمی خواهد به تهران برسم. دلم می خواهد هواپیما همین الآن سقوط کند و بمیرم.)) گفت: ((این چه حرفی است، بچه هایمان چشم به راهمان هستند.))
اما کسی چشم به راه من نبود. هواپیما که نشست منتظر ماندیم تا همه بروند. منتظر عباس بودم که بیاید استقبالم . از دور در راه روی هواپیما خلبانی را دیدم که داشت می آمد پیش ما. فکر کردم عباس است. خوشحال شدم . نزدیک تر که آمد فهمیدم اشتباه کرده ام. پرسیدم: ((پس عباس کجاست؟)) گفت: ((مأموریت است.))گفتم: ((امروز هم طاقت نیاورد که مأموریت نرود؟))
از آشنایان و خانواده ام هم کسی به استقبالم نیامده بود. پای هواپیما پر از آدم های بی سیم به دست و ماشین های پاترول بود. پرسیدم: ((این همه تشریفات برای چیست؟ مقامی کسی قرار است برود؟)) گفتند:((نه، برای شهدای مکه است.)) از پای هواپیما من را سوار ماشین کردند و بردند کنار هلی کوپتری که آنجا نگه داشته بود. گفتند: ((سوار شوید تا برویم.)) گفتم: ((هلی کوپتر برای چه؟ از آزادی تا دوشان تپه را باید با هلی کوپتر رفت؟ خود عباس حتی ماشین دولت را برای کارهایش سوار نمی شود حالا من با هلی کوپتر بروم؟)) گفتند: ((شما نگران نباشید. خود تیمسار هلی کوپتر را فرستاده اند. الآن تشییع جنازه شهدای مکه است و همه خیابان ها بسته است.)) بعد از اینکه ده دقیقه ای معطلشان کردم سوار شدم. هلی کوپتر که بلند شد دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. چند تا از دوست های عباس هم در هلی کوپتر بودند. همه شان مثل آدم های عزیز از دست داده بودند. چشم هایشان از زور گریه باید کرده بود. به یکی شان گفتم: ((دیگر بس است هرچه شده به من بگویید.)) گفت: ((قول می دهی گریه نکنی؟)) قول دادم. گفت: ((الآن داریم می رویم بیمارستان. عباس تصادف کرده و کتفش شکسته. آقای خامنه ای و رفسنجانی هم الآن آنجا هستند.)) گفتم: ((شما گفتید و من هم باورکردم. مقامات که به خاطر یک کتف شکستن نیامده اند. راستش را به من بگویید.)) گفت: ((نه همین طور است که می گویم . به دستور امام آمده اند. فقط آنجا گریه نکنی ها. عباس همیشه دوست داشت تو بخندی.))
سرم گیج رفت. احساس کردم که آنچه عباس قبل از سفر به من می گفته اتفاق افتاده و دیگر نمی توانم ببینمش . حالا تازه می فهمیدم همه آن مجلس ختم و پنهانکاری همسفرهایم و روزنامه جمع کردن ها برای چه بود. با دست کوبیدم توی شیشه هلی کوپتر که دیگر در حال فرود آمدن بود. با دست کوبیدم توی شیشه جمعیت سیاه پوش آن پایین را دیدم . دخترم با دسته گلی در دستش جلوی آنها ایستاده بود. دیگر یقین کردم که شهید شده. پایین که آمدم انگار همه زمین روی شانه هایم آوار شده باشد. پاهایم نای حرکت نداشتند. افتادم روی زمین. یاد حرف خودش افتادم که توقع داشت در چنین شرایطی مثل یک مرد رفتار کنم. بلند شدم و کفش هایم را درآوردم و دنبال عکسش توی جمعیت گشتم.درست مثل خوابی که در مکه دیده بودم. عباس حالا فقط عکسی میان جمعیت شده بود.کاش می شد همه چیز به همین خوبی تمام شود.
یک روز در پارکی با هم فواره ای دیده بودند. مرد گفته بود بدش می آید از فواره که درست در لحظه اوج سرنگون می شود. یا آدم نباید شروع کند، یا دیگر وقتی شروع کرد ایستادن برابر یا افتادن است . زن یاد روزهای شروعشان افتاد. از آن موقع رنگ آرامش را ندیده بودند. مرد نمی خواست بایستد و آخر کار هم در لحظه اوج نیفتاده بود، بلکه به آرزوی قدیمی اش رسیده بود. این سال ها زن هم پا به پای او دویده بود. فکر کرد این همه سال مرد می خواسته او را برای چنین لحظه ای آمده کند تا حالا طاقت نعش شهیدی عزیز بر دل دیده را داشته باشد.
امام خواسته بودند ((جنازه را دفن نکنید تا خانمش بیاید.)) او را سه روز نگه داشته بودند تا من برگردم و حالا برگشته بودم و باید بدن او را روی دست ها می دیدم . حالم قابل وصف نبود. حال آدمی که عزیزش را از دست بده چه طور است ؟ در شلوغی تشییع جنازه نتوانستم ببینمش . روز شهادت عباس عید قربان بود . روزی که ابراهیم خواسته بود پسرش را قربانی کند. درست سر ظهر . عباس سرم کلاه گذاشته بود. مرا فرستاده بود خانه خدا و خودش رفته بود پیش خدا.
اصرار کردم که توی سردخانه ببینمش . اول قبول نمی کردندولی بالاخره گذاشتند . تبسمی روی لب هایش بود. لباس خلبانی تنش بود و پاهایش برخلاف همیشه جوراب داشت . صورتش را بوسیدم . بعد از آن همه سال هنوز سردی اش را حس می کنم . دوست داشتم کسی آن جا نباشد و در کنارش دراز بکشم و تا قیام قیامت با او حرف بزنم….

//

 

Comments are now closed for this entry

نظرات

 
-3 +7 # نیلوفر خزاعی 1392/07/18 19:11
نوشته هایتان کوچک بو عالی
 
 
-1 +20 # عباس 1392/07/02 15:39
عباس جان خوش به سعادتت که پیش خدایی ومن هم افتخار می کنم هم اسم تو هستم ودعاییم کن که همیشه راه تورا دنبال کنم عباس جان همیشه برای من زنده هستی خواهی بود
 
 
-1 +25 # محمد مهدی 1392/06/05 01:31
عمو جان عمو عباس عزیز خیلی دوست دارم من پسر همرزمت شهید سرهنگ خلبان علی ابراهیمیم من بابامو ندیدم ولی تورو تو خوابم زیاد دیدم اگه الان بابام پیشته بهش بگو پسر کوچولوت حالا دانشجو دانشکده خلبانی نهاجا شده عمو خیلی وقته به خوابم نیومدی دلم برات تنگ شده چند روزیه دارم برنامه میچینم بیام قزوین مزارت میخوام بیامو با اشکام سنگ قبرتو بشورم خیلی دوست دارم عمو واسم دعا کن منم یه روزی مثل تو بشم عمو جونم.....
 
 
-2 +10 # سید محسن 1392/04/17 00:50
بله اینچنین اند مردان خدا.به معنای واقعی ایشان از یاران امام زمان بودند و هستند.روحشان شاد و یادشان گرامی.
 
 
-2 +13 # lمحمدمهدی کیایی 1392/03/27 15:34
روحش شاد ویادش گرامی باد.
برای شادی روح ان عزیز صلوات.
اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم.
 
 
-0 +9 # محمدجوادپیش بهار 1392/03/27 00:08
سلام شاید بشه گفت این هشت سال دفاع مقدس ازخیلی ها اسطوره ای ساخت وآنان را مردان خدایی ساخت خوشا به حالشان که شهید بابایی هم از آنان بود
اللبته باید بگم که همه نباید خلبان باشن تا مثل شهید بابایی بشن مامیتونیم با الگو قرار دان زندگی واخلاق ایشون در را خدا باشیم خداکنه که برسیم انشاءا....من خودم میخواستم خلبان بشم همه کارام روبرای خلبانی انجام داده بودم اما سرنوشت جای دیگری برای من رقم زد ومن یک معلم شدم امیدوارم خدا دراین راه کمکم کنه
 
 
-0 +8 # پرواز 1392/03/26 14:56
خیلی جالبه روحشان شاد ویادشان گرامی
 
 
-0 +7 # شایان 1392/02/27 14:50
یا زهرا
عباس عزیز التماس دعا
عباس جان میدونی چی میخوام ازت دعام کن ب...
اجرت با سید الشهدا ...
 
 
-0 +9 # یاسمین 1392/02/25 22:57
من خیلی شهید بابایی رو دوست دارم و میخوام اولین f14 رون دختر باشم
دو هفته پیش یکی از فامیلامون که خلبان بود و عشقش عباس آقا بود شهید شد اون از اول هم میدونست تو f5 عباس آقا شهید میشه به یاد عباس آقا و شهید پور حبیب
 
 
-0 +8 # عباس 1391/12/27 03:30
سلام خواستم بگم خوش بحال خانم حکمت که همچین عشقی رو تجربه کرده کاش همه ی عشق ها ایجوری بودن خانم حکمت من بچه ی دزفولم وعاشق خلبانی میخوام خلبان شم وراه این شهید وطن دوست رو ادامه بدم. واسه همینه زندگی نامه ی ایشونو هشت بار خوندم.با تشکر
 
 
-0 +8 # اکرم 1391/12/19 10:06
زندگی کردن رو یادم دادای...با تمام وجودم میگم که خیلی دویتت دارم عباس...دعام کن...
 
 
-0 +7 # زهرا 1391/12/14 21:01
خییییییییییلی قشنگ و عرفانی بود.کاش میشد ما هم از این زندگی درس بگیریم
 
 
-1 +11 # نگار 1391/11/30 23:58
عالی بود .......
رو حشان شاد............ .
 
 
-2 +8 # f 1391/11/24 13:41
روحشان شاد ............
 
 
-1 +6 # حمید رضا بهرامی 1391/11/23 20:21
من کار های این فرمانده ی بزرگ جنگ رو سرمشق قرار دادم .من این فرمانده ی بزرگ رو قبل از سریال شوق پرواز زیاد نمی شناختم ولی این سریال با بازی بی نظیر شهاب حسینی شخصیت این فرمانده رو به خوبی به من نشون داد
 
 
-1 +3 # مرثی عالی بود باتشکر 1391/11/19 14:36
پرواننه
 
 
-0 +8 # مهین 1391/11/18 11:28
سلام،من واقعا به خانم بابایی غبطه می خورم برای داشتن همچین همسر ی درسته که الان نیستش ولی همیشه میکم این12 سالی که با هم زندگی کردن بیشتر از120سال زندگی ما انسان های عادی ارزش داشته،همیشه براش فاتحه می فرستم و از خدا می خواهم که همسری همچون شهید بابایی هم به من عطا کنه،آمین
 
 
-0 +8 # فاطمه ق 1391/11/12 01:49
دوستت دارم با تمام وجود ای مرد خدایی
 
 
-1 +7 # فاطمه 1391/11/12 01:47
روحت شاد عباس عزیز دعایم کن کاش یک لحظه جز ءخانواده ا ت بودم
 
 
-1 +12 # مجتبی 1391/11/10 14:24
من پسری 15 ساله ام و می خوام خلبان شوم ومیشم شهید بابایی انسان نبود بلکه فرشته ای بود از جانب خدا امده بود که می خواست درس جوان مردی به ما بده
پسر دایی ام مظاهر رضاییان خلبان بود که سال 82 شهید شد ومن هم می خوام راه این دو نفررو ادامه بدم
 
 
-0 +7 # هادی منتظری 1391/11/08 18:07
او مرد خدا بود.
 
 
-0 +5 # محمدرضا 1391/11/05 11:33
من بعنوان یک سرباز این ملت با دیدن و شنیدن داستان این بزرگ مرد اسلام واقعا به شغلی که دارم افتخار میکنم همیشه میگم اللهم الرزقنا شهادت فی سبیل الله که در نهایت به همان شعر معروف میرسم(آنکس که تو را شناخت جان را چه کند/فرزند و ایال و خانمان را چه کند/دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی/دیوانه تو هردو جهان را چه کند)
 
 
-1 +5 # ناشناس. 1391/11/04 15:20
عالی عالی
 
 
-0 +5 # ملیحه 1391/11/01 14:28
من خیلی شهید بابایی رو دوست دارم هر وقت فیلم شوق پرواز رو نگاه می کردم بعدش کلی گریه می کردم من از ایشون الگو گرفتم
 
 
-1 +4 # شکیباخانی 1391/10/29 16:06
این شهید بسیار بزرگوار بودو راه خوش زندگی را به من نشان داد. من به این شهید افتخار میکنم.حتی حاضرم خدمت گذار شهید بابایی بشوم.من شهید عباس بابایی را بی شمار دوست دارم .برای روح گرامی اش صلوات بفرستید.
 
 
-0 +4 # عباس 1391/10/28 05:32
من اسمم عباسه عاشقخلبانی ام واسه ی همینه که زندگی نامه وفیلمشودیدم وسعی می کنم که راه این شهید وطن دوست رو ادامه بدم. با تشکر از وی وخانواده اش بهخصوص همسر مهربان ایشان خانم حکمت من 18سالمه وقول میدم خلبان بشم به امید خدا
 
 
-0 +5 # علی 1391/10/26 22:50
دربعضی ازرفتارهای خانوادگی اغراق شده بود.هنر کارگردان را نشان می داد.
 
 
-1 +6 # Guest 1391/10/26 18:06
من بانگاه کردن به سریال شوق پرواز از شهید بابایی درس چه گونه زندگی کردن را یاد گرفتم از لطفتان ممنون
 
 
-0 +7 # از خلبانان اینده 1391/10/26 16:36
اخه من فقط به عنوان یک ایرانى داستانش رو شنیدم اشک تو جشمم بند نمى شه بس خونوادشون جه حالى داشتن ودارن انسان هاى بزرکى مثل ایشون واقعا باید سرمشق جوان ایرانى باشن علیه تهدید هاى بى شرمانه بلاد کفر هرکدوممون باید یک عباس بابایى باشیم
 
 
-0 +9 # سعید 1391/10/25 17:19
عاشق شهید بابایی ام
 
 
-1 +13 # حامد 1391/10/25 12:17
من23سالمه تواین23سال این دومین فیلمی یا بهتره بگم این بهترین زندگی نامه ای بود که من هم براش گریه کردم وهم تحت تاثیرش قرار گرفتم واقعا که حاج عباس قبول باشه.ای کاش که منم مثل توبودم
 
 
-2 +5 # Guest 1391/10/25 00:03
عالی بود ولی چه قدر یه جاهاییش با فیلم فرق داشت.
 
 
-0 +8 # Guest 1391/10/24 16:36
روحت شاد و یادت گرامی که کم مثل تو پیدا میشه.
 
 
-0 +4 # حسین 1391/10/24 13:02
کاش فیلم همه فرمانده هان شهیددفاع مقدس راهم بسازند
 
 
-0 +2 # اسما 1392/05/07 14:54
نسبتا ساختن اگه هم نساختن مستند آنان را ساخته اند.
 
 
-1 +10 # دل شکسته 1391/10/24 12:52
خدایا عاشق این شهید شده ام روح وروانم را دگرگون کرده حال عجیبی دارم هر روز با کلی گریه این سریال را می بینم نمی دانم خانواده اش چگونه تحمل میکند مخصوصا همسرش با اون همه عشق میانشون .دوست دارم مثل اون شهید باشم حالا دیگر می دانم که می شود خوب بود واین دیگر افسانه نیست.
 
 
-0 +6 # شهرزاد اورامانی 1391/10/24 11:25
عباس بابایی واقعا یک انسان خوب بود که با تمام وجود به مردم خوبی میکرد بدون هیچ انتظاری وایشان نمونهی بارز یک انسان فروتن است که همیشه یاد ایشان در دلها زنده میماند
 
 
-0 +7 # بنده حقیر خدا 1391/10/23 02:59
به راستی شهدا زنده اند ونزد پروردگارشان شادمان به ستایش الله در می ایند.انشاالله عاقبت هممون خیر و الله یاورمون باشه.
 
 
-1 +4 # اصغر پازوکی 1391/10/23 00:21
به راستی که همنام وشجاعت آقای ابوالفضل عباس (ع)هستی روحت شاد
 
 
-1 +3 # آریانا13ساله 1391/10/22 22:48
ممنون که یاد همچین آدم های بزرگی رو زنده نگه می دارید فقط حیف که اینجور آدم ها کم پیدا می شن آدما کمتر ارزششون رو می دونن ولی روحش شاد و یادش گرامی باد
 
 
-0 +7 # مهران 1391/10/22 14:39
عباس عزیز روحت شاد ویادت گرامی...
 
 
-0 +2 # فاطمه 1391/10/22 01:04
اول که این صفحه رو دیدم با خودم گفتم زیاده، نصفشو امشب میخونم بقیش بمونه فردا... اصلا" نفهمیدم چه طوری گذشت متن تموم شده و گلوم از شدت بغض درد گرفته . نمی دونم چی بگم
 
 
-0 +3 # نگار فردوسی 1391/10/21 22:30
التماس دعا
 
 
-0 +5 # نگار فردوسی 1391/10/21 22:30
ای کاش همه مردای دنیا مثل تو بودن و همه زنهای دنیا میتونستند اینطوری مردشونو دوست داشته باشند و من تو را شهید در راه خدا را شفیع قرار میدم که برام دعا کنی و طلب آمرزش از خدا بخوای تو را به خاطر وجود پاکت دعا کن همه رو دعا کن که سخت محتاج دعای تو ام تورو به خدا یادت نره ما رو عباس جان ....
 
 
-0 +3 # اقابابایی 1391/10/21 21:30
عالی بود روحش شاد............ ............... ............... ..........
 
 
-0 +3 # ازیتا همتی 1391/10/21 13:20
قشنگه
 
 
-1 +4 # ازیتا همتی 1391/10/21 13:19
دوست دارم خیلی زیادددددددددددد دددد
 
 
-0 +3 # اتنا 1391/10/20 11:42
به نام خون شهیدان واقعا زیبا بود امید وارم تلنگری باشد برای همه التماس دعا
 
 
-0 +3 # سلما 1391/10/20 08:23
خیلی زیبا وغم انگیز بود
 
 
-0 +4 # Guest 1391/10/19 00:28
کاش دست منو هم بگیری مثل خیلی هایی که بدون توقع کمکشون می کردی الان که خیلی خیلی برگتر و بالاتر از همه ما هستی.
 
 
-0 +4 # ......... 1391/10/19 00:11
خیلی خالصانه زندگی کرد خوش به حالش از شهدا میخواهم که شفاعتمان کنند
 
 
-0 +3 # .. 1391/10/18 15:03
خوش به حالشون چه خالصانه زندگی کردن
 
 
-0 +5 # غریبه 1391/10/17 18:57
عباس تروبه خدا قسمت میدهم کمکم کن پیرو ارمانهات باشم
 
 
-0 +2 # سعید 1391/10/17 12:44
خیلیییییییییییی ییییییییییییی زیباست.
 
 
-0 +5 # عرفان 1391/10/17 10:28
سلام بر تو شهید اسمان
 
 
-0 +4 # یاسین 1391/10/16 20:21
شهید بابایی یک وطن دوست واقعی بود ولی افسوس که امثال ایشون رو کم داریم.
 
 
-0 +3 # سعید 1391/10/16 18:09
خیله جالبه
 
 
-0 +5 # سعید 1391/10/16 18:08
واقعا وحشت ناکه از اون بالا امکان داره هر لحظه تیر بخوری .
 
 
-0 +6 # سالار 1391/10/14 14:40
روحت شاد و یادت گرامی...
 
 
-0 +12 # محمد مهدی 1391/10/07 17:32
عقاب تیز پرواز ایران عباس جان همه عاشقات رو سفید کن برای شادی روحش فاته مع صلوات
 
 
-0 +5 # محمدعلی 1391/10/01 01:08
ایشان گمنام در مقابل دشمن جنگیدند
 
 
-1 +12 # دوست 1391/09/17 16:04
با ذکر صلوات روح این شهید بزرگوار را شاد کنیم.
 
 
-0 +7 # عباس 1391/09/15 08:13
مردانگی در وجود این مرد خدا مثل ماه در شب می تابد. امیر بابایی ان شا. الله راهت را ادامه می دهیم
 
 
-1 +8 # ایرانی 1391/09/05 00:58
آقای بابایی ممنونیم.امیدوار هستیم بتوانیم راه شما را ادامه دهیم.همه ی ما عباس بابایی می شویم اگر بخواهیم و به خدا توکل کنیم.ما ایرانی ها فرزندان کوروش بزرگ و سربازان محمد رسول خدا هستیم و به این افتخار میکنیم.
 
 
-0 +8 # گمنام 1391/08/11 23:35
خیلی دوستت دارم عباس بابایی ,ما باید چیکار کنیم که حریفه هوای نفسمون بشیم , ما باید چیکار کنیم مثل تو بشیم , ما باید چیکار کنیم تا آدم خدا باشیم , ما باید چیکار کنیم که گناه نکنیم , شما برای ما دعا کنید,
شما زنده اید نشونه آدم زنده تآثیر گذاریشه این کامنت های بالا این رو
تآیید میکنه
 
 
-0 +8 # علی خادمی 1391/08/08 00:34
عباس جان کمکم کن
 
 
-0 +11 # مرضیه 1391/07/25 10:39
عالی بود روحش شاد و یادش گرامی باد.
 
 
-0 +8 # م.ع 1391/07/18 14:09
خدایا شکرت که بهم توفیق دادی با این بنده ی نازنینت آشنا بشم...
شهدا زنده اند،و بنده برای رضای خدا تو را بین خودم و اهل بیت واسطه میگیرم...
شهید بابایی عزیز التماس دعا
 
 
-0 +7 # بنده ی خدا 1391/06/30 14:38
عباس,منو ساختی.انشاالله که لیاقتشو داشته باشم. یاعلی
 
 
-0 +5 # بنده ی خدا 1391/06/30 14:36
به یادت داغ بردل مینشانم. زدیده خون به دامن میفشانم. چونیگر نالم از سوز جدایی. نیستان را به اتش میکشانم.
 
 
-0 +10 # ژیلا 1391/06/27 17:38
اشک تو چشام جمع شده خدایا مرا مثل خانواده بابایی در اون دنیا شفاعت کن.روحت شاد دلاور
 
 
-1 +5 # ل . لامعی 1391/06/09 22:27
از وقتی خاطرات این شهید رو خوندم یه غم بزرگی تو دلم نشست که چرا من نتونستم تا الان آدم خوبی باشم.خوش بحال خانم حکمت که همسر خوب و با ایمان و عاشقی داشتن .راستش از وقتی که سریال رو دیدم و خاطرات رو خوندم تو خلوتم خیلی گریه میکنم سرنماز از خدا میخام تا به من هم همسر خوبی مثل ایشون نصیبم کنه.ردحشون شاد.ای کاش همه جوونا به این نوع زندگی عاشقانه برسن.تا انقدر آمار طلاق بالا نره. فقط می تونم بگم که ما خیلی در مقابل شهدا شرمنده ایم.
 
 
-0 +5 # اکرم 1391/06/09 22:19
من 23 سالمه وقتی این خاطرات رو خوندم از خودم پرسیدم چرا من نتونستم تا الان حداقل یکی از ویژگی های این شهید ارجمند رو در خودم ایجاد کنم؟روحش شاد انشا... خدا حافط خونواده ی عزیزش باشه .انشا... روزی بشه که همه مثل این شهید بزرگوار زندگی کنن.من خیلی دوست داشتم با خونواده این شهید گرامی در ارتباط باشم ولی نمی دونم چه جوری.امید وارم این شهید بزرگوار ما رو شفاعت کنه
 
 
-0 +4 # زهره 1391/06/01 10:39
عالی بود من ایشون دو خیلی دوست دارم روح شون شاد
 
 
-0 +5 # عاشق وطن 1391/05/30 16:48
بسم رب الشهدا و الصدیقین-عباس عزیز عاشقانه دوستت دارم0روحت شاد
 
 
-1 +3 # مهدی سرحدی 1391/05/21 10:07
عا لی بود
 
 
-1 +8 # مهدی سرحدی 1391/05/21 10:06
شهیدعباس بابایی شهیدی است که واقغا فراموش نمی شود
 
 
-0 +3 # محدثه 1391/05/15 18:54
میدونید من تابحال به خاطر احساس خودم نمی اومدم در مورد شهدا تحقیق کنم وفقط به خاطر دادن یه ورق به معلمم و گرفتن نمره بود اما وقتی دیشب برنامه ی پرواز تا بی نهایت رودیدم امروز به خاطر احساس خودم اومدم در مورد شهید بابایی تحقیق کنم شهیدعزیزتورو به خدا همه ی ماهارو شفاعت کن من یکی که خیلی احتیاج دارم
 
 
-0 +3 # محدثه 1391/05/15 18:40
میدونید من تابحال بخاطر احساسات خودم نمی اومدم درمورد شهدا تحقیق کنم وفقط به خاطر دادن یه ورق به معلمم و گرفتن نمره بودش اما دیشب که برنامه ی پرواز تا بی نهایت رو دیدم یه حس دیگه داشتم که امروز اومدم بخاطر احساس خودم در مورد شهید بابایی تحقیق کنم شهید عزیز تو رو به خدا هممونو شفاعت کن من یکی که خیلی نیاز دارم
 
 
-4 +7 # گلناز 1391/05/05 12:37
سلام عباس بابایی کمکم کن
 
 
-0 +5 # دوست 1391/05/02 09:28
عاشق اینجور شخصیتام که برای همیشه جاودان باقی میمانند
 
 
-22 +2 # هاتف 1391/05/01 09:43
این حرفا که میزنید الکیه
 
 
-5 +8 # یکی 1391/07/16 19:28
حرفای تو الکیه
 
 
-0 +4 # ایران سربلند 1392/03/27 23:43
میشه بگی چیش الکیه؟ جنگ یا فداکاری سردارانی امثال شهید بابایی یا همسران باوفا وفداکار آنها!
 
 
-1 +7 # پوریا 1391/04/31 16:04
به شهید بابایی توسل کنید جواب میگیرید.من خودم هم امتحان کردم.درضمن کتاب پرواز تابی نهایت رو حتما بخونید.
 
 
-0 +5 # دوست 1391/04/25 10:51
عشق به خداروبه من یاددادن
 
 
-0 +8 # نوید رنجبر 1391/04/23 22:54
عباس عزیز وصف پایمردی هایت تا ابد بر سر زبانها خواهد ماند روحت غریق رحمت باد
 
 
-0 +13 # گمنام 1391/04/23 19:13
اللهم ارزقنا شهادت فی سبیل الله. اللهم ارزقنا شفاعته الحسین /ع/ یوم الورود
 
 
-2 +3 # مهدی 1391/04/21 22:38
خوب بود
 
 
-0 +5 # بسیجی ساده 1391/09/21 18:15
کاش که همه رو نشون میداد تا بعضی ها بفهمیدن اون مرد بود......

عباس دیدار ما به قیامت شاید هم من در جوار مهدی شهید بشم تا اینا بفهمند عباس بابایی برای دین شهید شد برای الله شهید شد برای نمازشهید شد.
 
 
-0 +8 # سمیرا 1391/04/17 21:25
روحت شاد عباس دلیر
روحت شاد
 
 
-1 +2 # بهرام اختراعی 1391/04/12 16:21
بلند آسمان جایگاه من است
 
 
-0 +6 # مریم 1391/03/25 22:13
شهید بابایی مسیر زندگی من رو تغییر داد ومعنی عشق و زندگی به من یاد داد تا همیشه به یادشم .امیدوارم اون دنیا شفیعم بشه ان شاالله
برای شادی روحش صلوات......
 
 
-0 +4 # نیایش 1391/03/22 14:42
من عاشق شخصیت شهید بابایی هستم با توجه به اینکه خصوصیات اخلاقی برادرم بسیار زیاد شبیه این شهید عزیز است بهمین خاطر شهید بابایی را به اندازه برادرم دوست دارم وبسیار برایم ملموس است ارزو میکنم که کاش ما همین شبیه این عزیزان باشیم خوشا به حال همسرشان که چندین سال با ایشان زندگی کرده اند
 
 
-0 +6 # guest 1391/03/08 10:19
عباس جان کاش من مثل تو بودم
 
 
-0 +6 # مهدی نوری همدانی 1391/03/04 18:32
یاد شما همیشه برای من باعث افتخار و غرور ملی است . روحت شاد
 
 
-0 +5 # علی پور 1391/02/04 10:10
خداوند رحمت کند شهید بابایی را
 
 
-0 +3 # بسیجی ساده 1391/09/21 18:19
اقای علیبور عباس امرزیده شده عاشق شده برواز کرد رفت به سما کنار کسی به نام مهدی عج تعلی فرج الشریف......
 
 
-0 +8 # فریبا 1391/02/03 20:47
عاشقانه تو را دوست دارم
 
 
-0 +9 # ..... 1391/02/03 12:46
در مقابل این همه بزرگی چه میتوان گفت؟
 
 
-0 +5 # مزکان 1391/02/01 00:58
واقاباورکردنی نیست که تویک انسان باشی بلکه یک فرشته هستی فرشته ای که به زمین امدی که دل همه مارو جه مردوجه زن رو ببری بس عاشقانه می کویم عاشقت هستیم وبرایمان دعاکن التماس دعا.
 
 
-0 +3 # fatemeh 1391/01/23 08:06
khoda junam b abbaset begu vasam doa kone
 
 
-0 +3 # علی نجفی 1391/01/14 12:33
عباس جان امیدوارم که ما رو تو روز قیامت شفاعت کنی
 
 
-0 +5 # جابر 1391/01/14 10:14
زندگی آب روانیست ، روان میگذرد هرچه تقدیر من و توست همان می گذرد . خوشا چنین تقدیرهایی
 
 
-0 +5 # تعتتاد 1391/01/10 18:21
خیلی دوستت دارم
 
 
-0 +4 # منیکا 1391/01/03 16:53
اگه یه نفر تو این دنیا باشه که من هنوز دوسش داشته باشم همین عباسه باباییه..عباس دوست دارم..
 
 
+0 # علیییییییییییییی 1390/12/27 01:19
اصغر
 
 
-0 +3 # محمد رضا رئوف 1390/12/24 20:14
پرواز تا افق اسمان
 
 
-0 +4 # محمدداود 1390/12/22 17:38
عباس کاش همه مثل تو بودیم
 
 
-0 +4 # امیر علی فاضلی 1390/12/21 22:24
عباس عزیز شهید انشا ا لله همیشه پیش ما با شی
 
 
-0 +3 # علی صالحی 1390/12/21 11:47
ناراحت و غمگین از این که شهید شد.علی صالحی 111413 ساله از ...
 
 
-0 +3 # فرشید 1390/12/19 12:40
از زمانی که او را شناخته ام از خودم خجالت می کشم از کارهایم شرمنده ام احساس فشاری در درونم دارم گویا روحم طاقت تحمل این جسم را ندارد گویا شوق پرواز دارد
 
 
+0 # شرمنده 1390/12/18 22:01
قابل وصف نیست خیلی شوکه شدم
 
 
-0 +4 # محمد مهدی 1391/10/07 17:05
خیلی ها هستند عاشق تو هستند روسفید شون کن بامرام
 
 
-0 +3 # guest 1390/12/17 10:07
حسن پارسا عباس عزیز دوست دارم و ارزو میکنم که مانند شما به شهادت برسم
 
 
-1 +3 # مینا 1390/12/17 03:39
زبانم بند آمد از این همه بزرگی
عباس اوج گرفت حتی از آسمان هم بیشتر...آنجا که فقط عشق است...وخدا...
 
 
-0 +4 # نا شناس 1390/12/16 11:40
عباس عزیز برایم دعا کن دعا کن راه را بیدا کنم
 
 
-0 +4 # رضا 1390/12/15 20:07
کاش بخواهیم مثل تو باشیم
 
 
-0 +2 # جوادی 1390/12/12 03:16
خوشا آنان که اله یارشان بید/که حمد و قل هو اله کارشان بید/خوشا آنان که دائم در نمازند/بهشت جاودان مأوایشان بید
 
 
-0 +3 # محمداسفندانی 1390/12/11 22:18
درکلاس عاشقی عباس غوغا میکند دردل هرعاشقی عباس ماوامیکند هر که خواهد رود در مکتب عشق حسین ثبت نامش را فقط عباس امضا میکند عباس جان دوستت دارم و بزرگ ترین آرزوم شهادت است خدا کند امام زمان زود بیاید
 
 
+0 # guest 1390/12/10 11:17
ok bod mersi
 
 
-0 +6 # زهرا پورجهان 1390/12/10 10:10
کاش بشه که از رفتارهای این فرشته ها درس بگیریم.من که دارم دیوونه میشم انقدر که فکرم مشغول شده کاش میشد با یکی از اعضای خانواده شهید ارتباط برقرار کنم.
 
 
-1 +3 # مرتضی 1390/12/09 11:06
گفتم دل ودین برسر کارت کردم/هرچیز که داشتم نثارت کردم/گفتاتوکه باشی که کنی یا نکنی؟آن من بودم که بیقرارت کردم
التماس دعا عباس جان،ازاون دعاها که مستجاب میشه مثل آرزوی شهادت واسه خودت
 
 
-0 +6 # ابوالفضل 1390/12/07 22:15
شهیدبابایی همیشه خدارومیدیدوبه خاطرخداکارمیکرد
 
 
-0 +6 # تنها 1390/12/07 18:37
کمکم کن بالا بیام
 
 
-0 +5 # فاطی 1390/12/07 18:35
سلام
عباس جان دلم گرفته.18سال دارم اما هنوز حقیقت نفهمیدم.شهدا رو نمیشناسم.تواین دنیا گم شدم.شاید باورنکنیدامااز بچگی آرزوی جداشدن ازاین زمین خاکی و عروج داشتم.عباس جان میشه خواهش کنم کمکم کنید.من شک کردم.چرا مامسلمونا مومن نمیشیم.شما چه حوری مومن شدی؟آقاشمارو به خدا قسم میدم کمکمون کنید تا راه شما رو یادبگیریم
 
 
-3 +2 # جابر 1390/12/06 19:17
سلام
 
 
-0 +3 # جابر بینائیان 1390/12/06 19:15
خداوند عادل است و هیچ برتری به عباس بابائی نسبت به دیگران نداده است پس ما هم میتوانیم الگو بگیریم وعباس بابائی های دیگر شویم
 
 
-0 +5 # guest 1390/12/06 16:47
من هر چی خواستم جلو اشکهای خود را بگیرم نتوانستم روه بلندش همیشه قرین رحمت پروردگار باشد و بیاد داشته باشیم که عزت وافتخار امروز خود را مدیون شهد ا هستیم
 
 
-0 +5 # علیرضا‏‏ 1390/12/06 09:01
فقط میتونم بگم شهید بابایی بی همتاست.روحش شاد و یادش گرامی باد.
 
 
-0 +3 # رحیم 1390/12/06 07:46
در سال 1381 در لشگر 16 قزوین بودم فیلم نامه شوق نوشته می شد از آن به منتظر پخش این سریال بودم تا اینکه 9 سال بعد این سریال پخش شد درست زمانی که نا امید می شدم عباس جان تو در پیش خدایی دعا کن دعای الان من مستجاب بشود
 
 
-0 +3 # مجتبی 1390/12/05 17:07
فقط اشک می تواند برای من حرف بزند ومن چه بگویم که عشق جاده ای است که شهدا در ان گام زدند وای شهدا دست ما را هم بگیرید عباس دوستت دارم
 
 
-0 +4 # ملیحه 1390/12/05 15:17
خوشا به حالش امیدوارم مثل دخترش که دعای خیر برایش میکرد و میکند برای من هم دعای خیر کند که در زندگی دنیوی و اخروی آبرومند و سعادتمند در تمام مراحل زندگی باشم.انشاالله
 
 
-0 +5 # حمیده 1390/12/03 04:01
ایشان یک فرشته ی دوست داشتنی بودند
 
 
-0 +2 # سهیل 1390/12/02 11:14
الگوی زندگی من تا همیشه این شهید بزرگ میمونه اون یه ادم نبود یه فرشته بود مثل شهید بابایی صداقت و خلوص نیتش شاید تو دنیا دیگه هم گیر نیاد شما باعث شدی زندگیم عوض شه کمکم کن قیامت جلوی شما که الگوم هستین وتمام شهدا شرمنده نباشم خیلی دوستون دارم خیلی
 
 
-0 +3 # حامد قاضی 1390/12/01 21:12
یکی از بهترین و سریعترین راه برای کمال شهادت است که بنده آنرا هدیه ای از جانب خدا به بنده های معظمش می دانم.
 
 
-0 +4 # ویدا 1390/12/01 17:38
از وقتی این فیلم شروع شد فقط تصویر عموم که خلبان بود و شهسد شده جلو چشمه.خدا همه شهیدای عزیزمان رو بیامرزه
 
 
-0 +5 # مهتاب 1390/12/01 14:23
شهید بابایی عزیز یادت همیشه در قلبم جاودانست.
 
 
-0 +5 # گمنام 1390/12/01 07:51
سلام ما را به مادرمان زهرا برسان.کجایند آن مردان بی ادعا
 
 
-0 +3 # بسیجی ساده 1391/09/21 18:27
گمنام اسم خود بزار بسیجی
 
 
-0 +4 # غزال 1390/11/30 21:59
عباس جان کمک کن که جوری زندگی کنیم که مدیونت نمونیم
 
 
-0 +5 # دوست 1390/11/30 13:48
بابای همیشه زنده است.همیشه
 
 
-0 +3 # فرشته 1390/11/30 10:38
غبطه میخورم به عشق پاک این دو عاشق به همدیگه و عشق بالاتر این شهید به معبودش. خیلی زیبا بود . خدا ما را هم هدایت کنه که حداقل یک ذره مثل این شهید بنده بمعبود مان باشیم
 
 
-0 +5 # مرضیه 1390/11/30 01:42
بینهایت والا. بزرگمرد
 
 
-0 +3 # عباس عزیز: دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست آنجا که باید دل به دریا زد همینجاست 1390/11/29 10:54
زهرا
 
 
-0 +4 # حسین 1390/11/27 22:30
وقتی متن بالا را خواندم از خودم از گناهانم از فاصله ای که با این شهدای عزیز گرفته ایم خجالت کشیدم خدا به ما رحم کند.
 
 
-0 +5 # گل یاس 1390/11/27 19:28
از موقعی که سریال این شهید رامی بینم جور دیگری شدم خدا رحمتش کند
 
 
-0 +4 # هاشم رمضانی 1390/11/27 18:38
سلام راستش تازه بااین شهیدبزرگوارآشنا شدم اما وابستگی شدیدی به ایشان پیداکردم به راستی که چه معامله شیرین بامعبود خودش کرد و این ماییم که بازنده شدیم ان شاءاله که روحش شاد وبیاد ایشان سورا یاسین راخواندم وروحم گویی شاد شد
 
 
-0 +4 # روح اله ازادی 1390/11/26 01:07
با خواندنش روحم دگرگون شد
 
 
-0 +2 # روح اله ازادی 1390/11/26 01:03
با خواندن این شرح حال تمام وجودم دگرگون شد و ناخوداگاه اشکهایم سرازیر خداوند را قسم میدهم به حق این شهید که او راشفیع پدر و مادرم و من و دوستدارانش در قیامت قرار دهد
 
 
-0 +4 # لیلا 1390/11/25 15:03
عباس بابایی یعنی تجلی یک انسان کامل و یک مسلمان واقعی
 
 
-0 +4 # سعیده 1390/11/25 10:01
آشنایی با این شهید منو متحول کرد. روحش شاد
 
 
-1 +4 # مختاری 1390/11/23 20:03
عالی یعنی وصف ناپذیر
 
 
-1 +5 # guest 1390/11/22 18:44
واقعا مردبود. من یکی نوکرشم
 
 
-0 +3 # سمیه 1390/11/22 17:15
خوش به حال خانم حکمت که با او زندگی کرد اگر چه در مدت زمان کم.....کاش هنوز مثل شهید عباس بابایی بود یا شاید هست اما ناشناخته .... شهید عزیز برایم دعا کن
 
 
-0 +5 # فاطمه 1390/11/22 12:34
دلم میخواد از حضور خدا در وجود این انسان نازنین،اشک بریزم
 
 
-1 +2 # شهید یادت گرامی 1390/11/22 04:55
شنبه22بهمن امین
 
 
-1 +2 # شهید بابایی ما جوانان به شما شهدا افتخار میکنیم 1390/11/22 04:46
مردانی
 
 
-0 +2 # محمد مهدی 1391/10/07 17:19
عقاب تیز پرواز ایران عباس جان من به تو افتخار می کنم چون تو نمونه یک مسلمان واقیی هستی
 
 
-0 +2 # شهید یاد تو هرگز از دل ما نخواهد رفت 1390/11/22 04:41
امین
 
 
-0 +2 # somaye 1390/11/21 21:28
خوشا به سعادتش...جلوه ای از یک مرد واقعی
 
 
-0 +3 # فاطمه 1390/11/21 10:56
شهادت نصیب هرکسی نمی شه.خوشابه حالش که شهادت قسمتش شد.
 
 
-0 +3 # محدثه 1390/11/17 12:59
واقعا شخصیت عالی داشت .خوش به حالش
 
 
-0 +2 # امیر 1390/11/16 11:19
خوشا به حالش ای کاش همه ما از این شهید الگو بگیریم
 
 
-0 +2 # ازمهران غرب 1390/11/14 10:39
خدا بیامرزدش از همان کودکی روح والایی داشت تو سریال مدرسه ی ابتدایی کمک به مستخدم کرد.یک الگو برای همه ی ما
 
 
-1 +2 # فاطمه 1390/11/13 14:48
من ودوستم نگار عباس رااندازه ی بی نهایت ها دوست داریم
 
 
-0 +2 # مریم 1390/11/13 12:27
شهید بابایی عزیز میدانم که ازهمه حاضرتروناظرتری- چون تمام شهدا زنده ی ابدی اند-ازشمامیخواه م بحق این لحظات عزیز-موقع اذان-شفاعت کننده همه ماباشید.
 
 
-0 +7 # زهره سعادت 1390/11/12 10:39
کمکمون کن تا اون دنیا شرمنده شهدا نباشیم
 
 
-0 +2 # سرگرد خلبان شهروز 1390/11/11 13:45
فدات بشم بابایی تو این قدر برزگ بودی و ............... ...
 
 
-0 +2 # شهروز 1390/11/11 13:42
دلم برات تنگ سردار ......... وقتی در آسمان هواپیمایی می بینم دیونه می شم ای کاش بودی و ای کاش ..............
عباس تو را خدا دعا کن برام .........
 
 
-0 +4 # مریم 1390/11/10 15:07
چه زیباست که حج این شهید عزیز شهادتش شده است.شهید بابایی انسانیست خدایی.
 
 
-2 +1 # آرمین 1390/11/08 14:39
بسیار عالی بود موضوع های بیشتری شرح دهید
 
 
-0 +2 # یاسمن 1390/11/08 13:45
د ستتون درد نکنه،اگه میشد از همرزمان شهید بابایی وشهدا دیگه ام مطلب بنویسید عالیه،زندگیشون با این غصه ها قشنگ بود.چه عاشقایی!!!!!!!! !!
 
 
-0 +5 # mana 1390/11/08 13:33
بابایی مرد بود و دلیرانه شهید شد...
 
 
-0 +4 # زهرا 1390/11/06 14:35
سلام
کسانی بد بودن نرفتند کسانی که خوب بودن رفتند
عباس عزیز راهت را ادامه خواهیم داد نمی گذاریم خونت هدر رود
دوستت داریم
 
 
-0 +2 # محبوبه و رضا 1390/10/29 23:03
خیلی جالب بود . روحش شاد یادش گرامی.(5شنبه/29 دی 1390 23:4)
 
 
-0 +6 # ارزو 1390/10/27 08:30
نه تنها ایران بلکه دنیابه شهیدبابایی وبابایی ها افتخار میکند
 
 
-1 +2 # محسن 1390/10/19 11:32
بهترین خواندنی عمرم رادراین صفه خواندم.من هم مثل خیلی های دیگرعاشق وشیفته ی عباس عزیز و فداکار شدم.من با بابایی به همه چیز خو ش بین می شم مثل خدا
 
 
-0 +4 # ناصر 1390/10/18 19:22
درود و رحمت خدا بر روح پاک و زیبای شهید بابایی....
 
 
-0 +2 # محمدعلی 1391/10/01 01:10
انشا ا...
 
 
-0 +3 # نازنین 1390/10/18 04:08
روحش شاد،خوشا به سعادتش
 
 
-0 +3 # فرشته 1390/10/17 21:19
روح شهید بابایی و تمام شهدا شاد
 
 
-0 +3 # guest 1390/10/06 09:53
روحش شاد ویادش گرامی باد-علیزاده
 
 
-0 +4 # سروان خلبان حیدریان 1390/10/05 22:41
جانم فدای عباس بابایی
 
 
-0 +2 # زیب رجب پور 1390/09/26 16:28
بسیار عالی بود ...ماها باید از خودمون خجالت بکشیم که حتی سر سوزنی شبیه شهید عباس بابایی نیستیم.فقط تمام فکر و ذکرمون شده دنیا
خدا بهمون توفیق بده بتونیم راه شهدا رو ادامه بدیم تا اون دنیا شرمنده شهدا نباشیم.
برای شادی روح تمام شهدا صلوات.
 
 
-1 +3 # guest 1390/09/26 13:24
سر تعظیم فرود می اورم بر پیشگاه این شهید والا مقام و مدیون روح پاک و بزرگمنش ایشان هستم
 
 
-0 +4 # مرضیه جمالی 1390/09/26 09:53
دیگه بویی از شهدا به مشام نمی رسه رنگ شهدا تو زندگیمون کمرنگ شده.خیلی خوبه که فیلم هایی از شهدا می سازند که تا حالا اسم هایی از انها نشنیدم
 
 
-0 +2 # هاله جون 1390/09/24 16:46
وقتی زندگی نامه ی شهید هارو میخونیم خیلی تحت تاثیر قرار میگیریم ولی حیف که عمل نمیکنیم!!
 
 
-0 +3 # سما 1390/09/23 16:26
شهید بابایی شرمنده ام .دستمو بگیر
 
 
-0 +2 # پوریا 1391/04/31 15:42
سعی کن حتما کتاب پرواز تابینهایت روبخونی اون وقته که می فهمی چقدر شرمندش شدی.
 
 
-1 +2 # سحر 1390/09/19 01:59
فقط میگم خوشابحال همسر و فرزندت و ایران
 
 
-1 +2 # پوریا 1391/04/31 15:51
چراسعی نمی کنی که تو هم توشون باشی.
 
 
-1 +3 # علی محمد 1390/09/12 13:13
مردانی مثل شهید بابایی و تندگویان دیگر هرگز پیدا نخواهند شد
 
 
-4 +1 # پوریا 1391/04/31 15:53
به خدا پیدا میشن:امام خامنه ای
 
 
-1 +3 # آرش 1390/09/11 23:20
آدم بعضی وقتا که چنین نوشته هایی رو درباره ی افراد بزرگی مثل شهید بابایی می خونه تازه میفهمه که چقدر حیفه چنین آدمایی رو خدا ازمون بگیره ... دارم به خونوادش فکر میکنم که با چه حالی دل از چنین بزرگی بر گرفتند تا اون به سوی خدا پر بکشه روحش شاد
 
 
-1 +4 # محمد یوسفی زاده 1390/09/07 20:50
بسم الله الرحمن الرحیم
ولا تحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتا بل احیا عند ربهم یرزقون.
نمی دانم چه بگویم ، چه می توانم بگویم!!
فقط می تونم بگم که شرمندتم عباس جان.
عاشقانه ای سروده ام تقدیم به تو:
سبدی هست در اندیشه من
که پر از گل بدهم هدیه به تو
غافل از اینکه تو خود ناب تری
یک جهان گل بخورد غبطه به تو
 
 
-1 +2 # guest 1390/09/05 21:11
سراسر سرمشق زندگی...
چرا عکس های شهید باز نمیشن؟؟
 
 
-1 +2 # ستاره 1390/08/28 19:30
واقعا عالی بود اگه زندگی بقیه شهدا رو هم به تصویر بکشن چقد عالی میشه همیشه دیدن بهتر از شنیدن تاثیر داره
 
 
-1 +2 # زهرا 1390/08/27 15:29
شهید بابابیی....نمی دونم چی بگم...زبانم قاصر است
 
 
+0 # مهندس شیمی 1390/08/22 17:09
ببینید ایا میشه به خون اینطور انسانی خیانت کرد
 
 
-1 +4 # مهدیه 1390/08/21 13:34
مردانی مثل شهید بابایی دیگر هرگز پیدا نخواهند شد
 
 
-1 +3 # پوریا 1391/04/31 15:46
چرا پیدا میشه باید بابصیرتت نگاه کنی.درضمن کتاب پرواز تابینهایت رو بخون اون وقته که شرمندهی حرفت بشی.
 
 
+0 # محمدعلی 1391/10/01 01:10
منم دارمش
 
 
-1 +2 # دکترای شیمی 1390/08/19 01:59
من عاشق شهید بابای ام
 
 
+0 # حسینی 1390/08/18 13:21
واقعا زیبا بود .
خیلی زیبا بود اشک مهلتم نداد چند بار گریه امگرفت سلام و درود خدا بر شهدا و مخصوصا این شهید والا مقام
اون جمله اخر خیلی زیبا بود خوش بحال همسران شهدا که شفاعتشان را میکنن خدایا فردای قیامت نیز شفاعت ما را هم بکن . آمین
 
 
+0 # محمدعلی 1391/10/01 01:09
واقعا راست میگی؟
 
 
-1 +4 # زهرا 1390/08/16 20:06
عالی بود خاطرات شهید بابایی منو دیوونه میکنه
 
 
-1 +2 # عاشق خدا 1390/07/28 07:34
من از جامعه ای می نویسم که نه تنها کمالات انسانی و هدف والای حیات در
آن دارد به دست فراموشی سپرده می شود بلکه عشق پاک وناب و خالص نیز در آن نایاب شده است پسران زیادی را میشناسم که امروز به خواستگاری دختری می روند و وقتی جواب منفی می شنوند هنوز به یک هفته نرسیده دختری دیگر را به عقد خود در می آورند
دیگر کسی به دنبال عشق واقعی نیست خوشا به سعادت خانم حکمت که در این زمانه عشقی چنین زیبا و پاک را تجربه کرده اند و انسانی کامل و عاشق خداوند را به چشم دیده اند برای همه جوانان دعا کنید برای اینکه بتوانند در این زمانه همراه با هزاران اسباب فریب راه حقیقت و صراط مستقیم را پیدا و انتخاب کنند و مانند همه شهیدان چنین عاشقانه، پاک ، زیبا ،باشکوه زندگی کنند . خدایا عشقت را در برگهای به زردی گرائیده وجود ما نیز جاری کن ،و زندگی های ما را از این ورطه بیهودگی و روزمرگی در مسیر رشد و کمال واقعی قرار بده ،خدایا زیبا زندگی کردن را دوست دارم ، خدایا طعم عشقی را که به شهیدان توفیق درک آنرا عطا کرده ای به ما تشنگان نیز عطا کن . آمین یا رب العالمین
 
 
-3 +1 # سارا 1390/07/27 15:49
خوب بود فقط کاش یه کم خلاصه تربود
 
 
+0 # محمد محمدی 1390/07/26 15:43
عالی بود مثل مرد عاشق شده بود
 
 
+0 # ناصر 1390/07/15 19:25
خیلی عالی و قابل تامل بود!
وهنوز چه بسیارند بابایی ها که ناشناخته ماندند!
روحشان شاد! یادشان گرامی!راهشان پر رهرو!
 
 
-1 +2 # مسافر 1390/07/09 20:30
بسم رب الشهدا
شهید عباس بابایی و دیگرشهدا الگویی همیشگی ما هستند. امیدوارم جوونای این مرز و بوم کمی از شهدا الگو بگیرند. ما مردانی داشتیم و که در جهان بی نظیر بودند. یادمان باشد که شهدا زنده اند.
با همایت از ولایت فقیه شهدا را شاد کنیم
التماس دعا
 
 
-1 +2 # باران رحمت 1390/06/26 21:32
بسم الله......خوشاب ه سعادت شهدا...انشالله ماهم پس ازعشق به خدا معشوقی داشته باشیم که ماراتارسیدن به خداهمراهی کنه/اجرکم عندالله
 
 
-1 +2 # moniba 1390/06/13 00:11
خوش به حال شهید وخانواده اش
 
 
+0 # من 1390/03/30 19:15
شهید بابایی کسیه که میتونه من رو به همه چیزم برسونه!!!
 
 
-1 +4 # guest 1389/07/09 13:09
نشاالله زندگی همه جوونابه شیرینی وزیبایی زندگی شما باشه
 
 
-0 +4 # فریدون کاوه 1389/06/30 07:16
روح تمام شهدا شاد وبهشت برین جایگاهشان شهدا متعلق به همه جامعه هستند وباید قدر دان انها باشیم
 
 
-0 +6 # یک رزمند دفع مقدس 1389/06/29 00:47
قبل توجه مسولین محترم سرشماسلامت اخر تاکی نمی خواهید قانون حمایت را تصویب نماید این شهید بزرگ وخانواد قهرمان یکی از همان یادگاران هست که فراموش شده است 28 6 1389
 
 
-0 +6 # Guest 1391/04/25 10:55
دوست دارم
 
 
-2 +9 # مهدئ اسدزاده-70% 1389/06/14 10:44
عالئ بود
 
 
-3 +11 # فرزند جانباز 70% 1389/06/04 15:50
واقعا زیبا و اموزنده بود