24 آذر 1396/ 26 ربيع الأول 1439
شناسه خبر : 43030
1394,چهارشنبه 12 اسفند12:00
اشتراک گذاری در:
عکس روز

از عباس تا زینب


بیشتر از یه ماه از این سفر تکرارنشدنی گذشت و یه شب یکی از همکارام بهم پیامکی زد که حالم رو حسابی دگرگون کرد!

 از عباس تا زینب

شهید گمنام- یادمه خیلی گریه کردم. انقدر که همراهای کاروان از دستم خسته شدن! آخه مگه میشه آدم بیاد کربلا، اونم برای اولین بار و نتونه بره حرم امام حسین و حضرت ابالفضل (ع)!... خیلی گریه کردم و خیلی برام توضیح دادن که جمعیت روز اربعین توی بین الحرمین خیلی زیاده و چون کاروان ما هم همه خانوم بودیم، مسئول کاروان از همه مون خواهش کرد که کسی نخواد که روز اربعین بریم حرم. از فشار مردم می ترسید و از گناه اختلاط با نامحرم و ... از اینجور محدودیت ها که دست و پامون رو بسته بود ولی باید با کبوتر دلمون چی کار می کردیم که نمیشد بال و پرش رو بست؟!

 انکار نکردنیه که نه تنها من که برای اولین بار بود به کربلا می رفتم آن هم با پای پیاده و سختی و چه عشق و شوقی! بلکه برای بقیه همراهان ما هم که قبلا به کربلا آومده بودن، اینکه روز اربعین حسین(ع) توی کربلا باشی و دور از حرم مثل یه عذاب بزرگ بود!

 ما که به دلیل بیمار شدن دو تا از هم کاروانی ها دقیقا شب اربعین به کربلا رسیده بودیم و فرصتی برای زیارت تو روزای قبلو پیدا نکرده بودیم، حسرتی عجیب توی دل هامون ایجاد شده بود که فقط خدا میدونست! ... ولی مسئول کاروان برای دلداری ما هم که شده بهمون میگفت که بزرگ ترین رسالتی که شما انجام دادید، همین بود که پیاده و به عشق امام حسین اومدید کربلا و تو این اجتماع میلیونی و عاشقانه شرکت کردید.

  وقتی رسیدیم کربلا ساعت سه صبح بود و هوا تاریک. تمام شب قبل رو راه اومده بودیم و همه خسته بودن و توی تاریکی داشتیم به طرف محل اسکانمون می رفتیم که یه دفعه مسئول کاروان وقتی داشتیم از یه چهارراه رد می شدیم، وسط میدون نگهمون داشت و یک دفعه به یه طرفی اشاره کرد و گفت: اونجا رو نگاه کنید. اون حرم حضرت ابوالفضله (ع).

... و این اولین بار بود که چشمای بی لیاقت من، آجرآجر حرم یل ام البنبن رو از راه دور نوازش کرد و سعادت دیدار پیدا کرد. به محض اینکه برگشتم و چشمم خورد به اون حرم طلایی که تو دل تاریکی مثل نگین یه انگشتر می درخشید، قطره های اشکم پهنه صورتم رو پوشوند و بغض تمام مسیر و سختی راه و غم فراق رو با هم یکجا قورت دادم و زیر لب گفتم: بالاخره اومدم آقا! ... سلام...

 آقا همه راهو به عشق چشیدن ذره ای از درد و رنج حضرت زینب اومدم! خواهرت چی کشید؟!... فدای خواهرت و اونهمه مظلومیت و غربتش!... ولی ممنونم که گذاشتی بیام... ممنونم که راهم دادی با همه سختی هاش پام به اینجا برسه و روبروت وایسم و بهت سلام کنم...

 و درحالیکه چشمام پر از اشک شده بود و حرم رو تار میدید، دستای لرزانمو گذاشتم روی سینه ام و بلند گفتم: السلام علیک یا باب الحوائج! یا قمر بنی هاشم!

 ... دلم میخواست همونجا بمونم و باآقا حرف بزنم اما مجبور شدیم به خاطر حال بد همراهای بیمارمون، زودتر بریم و به محل اسکان برسیم. برای همین دیدار ما به همین چند لحظه فراموش نشدنی ختم شد!

 خیابونا به شدت شلوغ بودن و هرچی نزدیک تر به محل حرمین میشدی، جمعیت فشرده تر میشد و ما حتی نتونستیم تا جلوی حرم بریم و حسرت در آغوش کشیدن حرم سالار شهیدان و قمر بنی هاشم مثل یه داغ روی سینه ام گذاشته شد. روز اربعین درحالیکه مجبور شدم از راه دور اونم وسط شهر کربلا، زیارت روز اربعین رو باز کنم و بخونم، مفاتیح رو چسبوندم به صورتم و شروع کردم به گریه کردن!

... دلم از این فراق حرم دیوانه شده بود و بااینکه می دونستم مسئول کاروان در مورد جمعیت داخل حرم و زیارت رفتن تو شلوغی اربعین راست میگه، اما همه راه برگشت رو کامل گریه کردم و نمی تونستم جلوی ریختن اشکامو بگیرم...! همه راه رو با اینکه شک نداشتم که همین پیاده روی کربلا که قسمتم شده، خیلی نعمت خاص و بزرگیه اما نمیتونستم داغ این حسرت رو تحمل کنم و دل بیقرارم لحظه دیدن حرم حضرت عباس رو هی با خودش مرور می کرد و منو آتیش میزد!...

... بیشتر از یه ماه از این سفر تکرارنشدنی گذشت و یه شب یکی از همکارام بهم پیامکی زد که حالم رو حسابی دگرگون کرد!

  سمیه کمتر از یه سال بود که همکار من شده بود و وضعیت جسمانی خاصی هم داشت. یکی از پاهای سمیه کوتاهتر بود و لنگ لنگان راه می رفت و همین باعث میشد که کمتر افراد باهاش دوست و همراه بشن. اما من از وقتی که اومد توی اداره ما، باهاش دوست شدم. سمیه دختر تنهایی بود که خواهر هم نداشت و شرایط معلولیتش، تنهاترش هم کرده بود و دلش برای یه همراه و یه دوست واقعی پر میزد!

اون شب وقت خواب، یه دفعه دیدم که سمیه پیامک داد. باهاش حال و احوال کردم. یه دفعه احساس کردم که سمیه حالش خوب نیست و با حال خاصی مینویسه. جویا که شدم بهم پیامک زد که خوابت  رو دیدم!. من که کنج کاو شده بودم، ازش پرسیدم که چه خوابی دیده؟

 البته اینکه سمیه به من تعلق خاطر داشت، برام عجیب نبود که خواب منو ببینه اما متوجه شدم که اون خواب به این سادگی هم نیست! سمیه بعد از مدت کوتاهی جواب پیامکمو داد و نوشت:

 - خواب یه مراسم رو دیدم تو خونه شما. خواب دیدم روضه گرفتید و منم اومدم خونه تون. خونه تون پر از مهمون بود.

 من که کنج کاوتر شده بودم، نوشتم: سمیه! چه مراسمی بود؟ روضه کی بود؟

- روضه که نه! سفره بود. از همون سفره ها که طرف وقتی حاجتشو میگیره میندازه. تو خیلی خوبی! دعام کن.

-  به به! چه خوب! خب تو این خوابو دیدی دیگه. پس ایشالله حاجت روا میشی. ما هم از کنار شما، یه چیزایی بهمون میرسه ایشالله. بالاخره شما سفره رو ، توی خونه ما دیدی!

- تنم میلرزه یه چیزی رو بهت بگم. آخه فقط این نیست! من کلی گریه کردم!

- پس چیه دیگه سمیه؟ این خواب که خیلی خوبه! واسه چی گریه کردی؟

... نزدیک ده دقیقه گذشت تا سمیه جواب منو بده. منم که خوابم می اومد، منتظر بودم که سمیه جوابمو بده.

- نمیدونی تو خواب چی دیدم؟ میدونی چرا گریه کردم؟ آخه یکی اومد تو روضه شما! یکی اومد خونه تون. چه جوری بگم؟!

... چشمام گشاد شده بود! نوشته های سمیه، معنی دار بود و من نمی دونستم قراره چی بشنوم!

- راستش آقا اومد خونه تون! ...

- آقا کیه؟!... کی رو میگی سمیه؟!

- حضرت ابوالفضل (ع)... حضرت ابوالفضل (ع) اومد...پیش تو هم اومد. من تو خوابت مریض بودم. بالای سر منم اومد. کامل روضه تونو گوش داد و بعد رفت.

... یکدفعه بلند شدم و توی رختخوابم نشستم! مو به تنم سیخ شده بود و... همین طور می لرزیدم و نمی دونستم چی باید جواب سمیه رو بدم...

یه دفعه فکرم پرواز کرد... رفتم توی همون میدون. جلوی همون حرم... همون لحظه!

با اینکه دستام می لرزید و اشک امانم نمی داد، ولی به سختی نوشتم:

- سمیه جان! راست میگی؟! لا اله الا الله... کی دیدی این خوابو دختر؟

- میدونم داری گریه می کنی! چند روز پیش یادته، تولد حضرت زینب؟ سه شب پشت سر هم این خوابو دیدم. شب تولد، روز تولد و فرداش!

فقط تو نبودی! مهدیه و شیما هم تو روضه شما بودن و آقا بهشون گفت که حاجتشون رو میگیرن. میدونی اونا هم امسال مثل تو واسه اولین بار رفته بودن کربلا؟ باور میکنی؟

... دلم یهو ریخت پائین! ...باورکردنی نبود!  همون لحظه به ذهنم رسید که باید یه سفره پهن کنم! اما کجا؟ پدر و مادرم که مریض احوال بودن و خونه خودمون که کسی نبود بتونه این کارو انجام بده و نمیشد!

 همین جوری مات و مبهوت داشتم فکر می کردم که یه دفعه یه فکری توی ذهنم جرقه زد! مزار شهدا میشد نذری داد! تا دو ساعت وسط اتاق تاریک روی تختم نشستم و گریه کردم! یعنی آقا نظر کرده بود؟! یعنی زیارتم قبول شده بود؟! من حاجت نمی خواستم. همین که آقا بیاد یعنی همه چیز!...

 تا صبح تقریبا" درست نخوابیدم. سه شنبه بود و می دونستم که چندتا از دوستام هر پنج شنبه میرن مزارشهدا. به ذهنم رسید از اونا کمک بگیرم و بهشون بگم که کمک کنن تا توی یکی از ایستگاه صلواتی های مزار شهدا، یه مراسم زیارت عاشورا بذاریم و یه اطعام بدیم. من زیاد نمی رفتم مزار اما دوستام واردتر بودن و میتونستم واسه هماهنگی کار کمکم کنن.

 با یکی شون حرف رو زدم و گفتم که من خودم نمیتونم چیزی درست کنم. چون نه وسیله دارم و نه دست تنها میشه. تا اومدم چیزی بگم، یکی از دوستام گفت من میتونم خونمون برات آش بپزم و بیارم مزار شهدا. من که حسابی خجالت زده شده بودم، با ذوق گفتم: آخه اینجوری که نمیشه من هیچ کمکی نکنم. دوستم خیلی سریع جواب داد که این حرفا چیه؟ این کار واسه حضرت ابالفضله. با کمال میل.

هرچند خجالت زده بودم اما توی دلم داشتم به این فکر می کردم که نیت این سفره برای حضرت، خودش همه کارها رو جلو میبره و من هیچ کاره ام! ... یکی دیگه هم گفت من مداح می شناسم و خبر میکنم برای خوندن زیارت عاشورا و مداحی بیاد اونجا. و قرار گذاشتیم که دم یه ایستگاه صلواتی مراسم رو روز پنج شنبه برگزار کنیم.

...صبح روز پنج شنبه با حالی عجیب از خونه اومدم بیرون و رفتم دم خونه دوستم. آش رو بار گذاشته بودن. تا ظهر برای خرید ظرف رفتیم و مقداری هم نون تهیه کردیم و کشک رو آماده کردیم. در دیگ رو که برداشتیم، چه آشی شده بود! ظاهرش که با آدم حرف میزد! همون جا اشکهام سرازیر شد و زیر لب گفتم: نیتت چه میکنه با عالم و آدم یا ابالفضل!قربون اون دستات که چطور کارها رو باهاشون پیش میبری!

 دیگ رو پشت ماشین دوستم گذاشتیم و به طرف مزار شهدا حرکت کردیم. به مزار که رسیدیم، به دوستامون زنگ زدیم که قرار بود ایستگاه صلواتی رو هماهنگ کنن. بچه ها زودتر از ما رفته بودن و بهم گفتن اون ایستگاهی که می خواستیم هماهنگ نشد! بیاید قطعه 50. اینجا جور شده. من که تا اون موقع قطعه 50 نرفته بودم و بیشتر برام برگزاری خوب این مراسم مهم بود، به دوستم گفتم و به طرف قطعه 50 حرکت کردیم.

 وقتی رسیدیم و پیاده شدیم، یک آن سر جام میخکوب شدم! ...این قطعه، با بقیه قطعه ها فرق داشت!... کنار محلی که زیراندازها رو برای خوندن زیارت عاشورا پهن کرده بودیم، پر بود از مزارهای شهدای مدافع حرم! ... حرم حضرت زینب (س)!...

 زل زدم به قبرها و اشک هام رو روی گونه هام رها کردم، شاید بتونن از سنگینی بغضم و سنگینی بار شرمندگیم کم کنن!... زیر لب گفتم که اینجا جور نشده! انتخاب شده! ... ایام فاطمیه و مراسم در کنار لشکر فاطمیون!!! ... فکر اینکه این دو قهرمان و آبرودار، اینطور با عشقی به هم آمیخته دل من رو زیر و رو میکردن، از ظرف ذهنیم بزرگ تر بود و برای همین بود که سینه ام گنجایش چنین اتفافات و صحنه هایی رو نداشت و داشت اشک گونه می جوشید تا قدری سبک بشه!

زیارت عاشورا به زیبایی با روضه حضرت ابالفضل (ع) در کنار قطعه شهدای مدافع حرم خونده شد و در بینش مداح، از خلوص و عشق شهدای دلیر مدافع حرم حضرت زینب گفت و آش نذری پخش شد و من با تمام وجود شاهد زیبایی عشقبازی ای بودم که ذهن کوچکم از درکش عاجز بود!

... زینب که تو رو به عباس (ع)  می رسوند و عباس که  تو رو به زینب (س) !

بعد از مراسم روبه قطعه ایستادم و با لبخند زیر لب زمزمه کردم: کلنا عباسک یا زینب!


کد خبرنگار : 20


کربلا     خواب     قمر بنی هاشم                                
Reply
no
0
yes
2
گمنامان شهید
1394/12/09 - 09:21
السلام علی الحسین
وعلی علی بن الحسین
وعلی اولادالحسین و علی اصحاب الحسین(ع)
خوشابه سعادتتون. خوشا به معرفتتون که نذر رو ادا کردین.
خوشابه سعادتتون که اینذ سفره رو کنارشهدا و اونم چهشهدایی، مظلومترین شهدای مدافع حرم از لشکر فاطمیون پهن کردید.
خوشابه حال شما که با دل پاکتون، دلپاکان رو سرسفره آقا ابوافضل العباس علیه السلام نشاندید.
مطلب و داستان قشنگی بود. انشاالله روزی شما بشه و سال آینده هم بتونید مشرف بشید.
گزارش به این زیبایی، حیف نیست که بدون عکس باشه؟!

Reply
no
0
yes
2
سمیه !!!
1394/12/10 - 19:50
جدایی ام حدی داره آقا کربلا می خوام ابالفضل ...





نظری بگذارید
chapta

بدون ویرایش از شما
آخرین اخبار
بیشتر...
معرفی کتاب

نقل مطالب سایت، فقط با ذکر منبع بلامانع است.

@ 2014 تمام حقوق مادی و معنوی برای پایگاه خبری تحلیلی فرهنگ ایثار و شهادت(فاش نیوز)،محفوظ می باشد.