03 مرداد 1396/ 01 ذو القعدة 1438
شناسه خبر : 50076
1395,چهارشنبه 28 مهر12:39
اشتراک گذاری در:
عکس روز
گفت و گو با جانباز 70% نخاعی مهدی اسدزاده (بخش دوم)

زیبایی های زندگی ورزشی یک قهرمان!


در بخش دوم صحبت ها با جانباز اسدزاده، او به تشریح شرایط ورزشی حرفه ای خود پرداخته و اتفاقات زیبایی که به ویژه در جریان ازدواج او رخ داده است، گفت و گو را جذاب تر می کند.

زیبایی های زندگی ورزشی یک قهرمان!

شهید گمنام- در بخش ابتدایی صحبت با جانباز نخاعی اسدزاده، با بیوگرافی این قهرمان ورزشکار آشنا شدیم. در این بخش یعنی بخش دوم صحبت هایم با جانباز اسدزاده، او به تشریح شرایط ورزشی حرفه ای خود، شرایط ازدواج و ادامه تحصیل خود پرداخته و حقیقتا" زیبایی های زندگی این جانباز که البته آمیخته با سختی هم هست، به همراه اتفاقات زیبایی که به ویژه در جریان ازدواج او رخ داده است، گفت و گو با او را جذاب تر می کند.

آدمی هنگامی که با این بندگان مقرب خداوند و قهرمانان دلیر گفت و گو می کند، از میزان عشقی که خداوند در پاسخ به عشق آنها می دهد، لذت می برد... و از اینکه مصداق آیه رضی الله و رضوا عنه ... شده اند.... و افتخار می کند به هم نشینی با این شهیدان زنده و مقربان درگاه الهی که روح ایمان در سینه شان سرشار است و چهره شان رنگ خدایی دارد و عطر بهشت می دهند.

ادامه صحبتمان را با جانباز اسدزاده اینطور پی می گیریم:

فاش نیوز: آیا درستان را ادامه دادید؟

- من اوایل همان سال 66 بود که رفتم به آسایشگاه. من دوستی دارم بنام آقای محرمی. از هم کلاسی های دوره راهنمایی ام بود. او رهایم نمی کرد. هفته ای 2-3 بار می آمد و به من درس میداد. انگلیسی اش خوب بود، میگفت تو باید درس بخوانی.

 از بنیاد درخواست کردم و معلم برایم می فرستادند. اول دبیرستان را در همان آسایشگاه تمام کردم و خواندم و خواندم و دیپلم را گرفتم. همین دوستم رفت و برایم دفترچه کنکور آورد. من گفتم که من با این وضعیت که دانشگاه نمی توانم بروم. در کارهای روزمره خودم ماندم.

دوستم مشوقم شد. هر دو کنکور دادیم، من علوم سیاسی دانشگاه شهید بهشتی قبول شدم که مدتی در سال 68 به این دانشگاه می رفتم ولی دیدم برایم سخت است. سیاست با روحیه ام نمی خواند! رفتم درخواست دادم. تغییر رشته انجام شد. رفتم رشته حقوق. ترم دوم همان سال 68 را دیگر شروع به خواندن این رشته کردم. سال 82 هم بعد از 8 ترم فارغ التحصیل شدم. دانشگاه شهید بهشتی پله و ... داشت. شنیده بودم دانشگاه تهران راحت تر است. هم اتاق مستقل دارند هم آسانسور هست و .... درخواست دادم و 4 ترم مهمان دانشگاه تهران بودم.

فاش نیوز: 4 ترم دیگر را در دانشگاه شهید بهشتی چگونه سر کردید؟

- یا دوستانم باید مرا از پله ها بالا می بردند. یا از مدیر دانشکده خواهش می کردیم که کلاس را طبقه اول بیندارد. به هر مشکلی که بود، درسمان را خواندیم. خوب درس خواندم که چهار ساله تمام کردم. من مشوق داشتم. حتی بچه های گردنی بودند که درس می خواندند. آنها به من روحیه می دادند. می گفتم اگر اینها می توانند درس بخوانند، من هم حتما" می توانم.

فاش نیوز: سال 72 لیسانس گرفتید. آن موقع بحث ورزشی شما آغاز شده بود یا خیر؟

- نه آن موقع تفریحی بود. مسابقات رالی، شنا، دست هایم هم هنوز خیلی قوی نشده بود. درحد پیاده شدن از ماشین. حتی شیب کوچکی هم بود، باید مرا هل می دادند. من قبل از مجروحیت بیماری ای داشتم بنام تب مدیترانه ای. یعنی وقتی مریضی من شروع میشد، ابتدا یک معده درد شدید است، بعد تب بالای 40 درجه ست و بعد هم لرز و بعد همین سیکل دوباره تکرار می شود و آرام آرام تکرار می شود و دقیقا" 48 ساعت طول می کشد.

تب های من خورد به مجروحیتم و عفونت ها بیشتر شد. مثلا" این تب ها اگر هر 6 ماه یک بار بود، شد ماهی یک بار! کل زندگی ام را فلج کرده بود. مثلا" من درسم را می خواندم. صبح که می خواستم بروم سر جلسه امتحان، تب و لرزم شروع میشد! دوستانم به شوخی می گفتند مهدی مشمول ماده 48 شد.

 می رفتم بیمارستان می خوابیدم، نمی فهمیدند تب های مدیترانه ای ست. ده روزی مرا بیمارستان نگه داشتند، دیدند قوی ترین آنتی بیوتیک ها هم به من اثر نمی کند. بعدش فهمیدند تب مدیترانه ای ست.

الان هم هنوز هست اما با توجه به بحث ورزش خیلی خفیف شده. سالی 1 یا 2 بار.

فاش نیوز: در مورد زمان و چگونگی ازدواج تان صحبت کنید.

- سال 69 بود. ترم سوم دانشگاه بودم. من با این دوستم که گفتم 13 ساله و اهل بابل بود، خیلی مانوس شده بودم. تلفن هم نداشتیم و با نامه با هم در ارتباط بودیم. شنبه نامه می فرستادم، چهارشنبه می رسید. در یکی از این نامه ها نوشت که خواهر زاده ای دارم که اعلام آمادگی کرده برای ازدواج با یک جانباز.

من گفتن زود است و من دارم درس می خوانم. دوستم گفت مهدی! این موقعیت خوبی ست چون این دو سالی که من از آسایشگاه رفتم، او از من نگهداری کرده. کاملا" به شرایط نخاعی ها مشرف است. گفتم میداند که ما بچه دار نمی شویم؟! می داند که همیشه روی چرخیم؟! و خیلی سوالات دیگر؟! او هم یک دختر 18 ساله!

من هرچه گفتم، دوستم گفت اصرار دارد. من پرسیدم چرا بین اینهمه جانباز، جانباز نخاعی؟

گفت من انقدر اوصاف تو را به او گفتم که او مایل شده. حالا یک جلسه همدیگر را ببینید.

فاش نیوز: خب شما چه کار کردید؟

- من بالاخره راضی شدم. من رفتم بابل. یک پیکان داشتم. با همان دوستم که مشوق درس خواندنم بود، رفتیم بابل. شب رسیدیم و رفتیم هتل. من آن موقع اعتقادات خاصی داشتم. کمتر میشد به صورت خانم ها نگاه کنم. یادم است خانمی بود در دانشگاه که با ما صحبت می کرد یا جزوه میداد، میگفت وقتی با من حرف میزنی، به صورت من نگاه کن. تو چرا مثل عقب افتاده ها هستی!؟ من می گفتم روحیه من روحیه بسیجی ست. او هم میگفت پس من اینطوری نمی توانم به شما درس توضیه بدهم. حالا او خصلت اش اینطور بود و من برعکس سرم همیشه پایین بود. همسایه ها هم بارها گفته اند که در خیابان تو را دیده ایم و هرچه صدا کردیم، متوجه نمیشدی! چون سر به زیر راه می روی.

 من شب که شد، نشسته بودم و گریه می کردم که من فردا می خواهم بروم و با یک نامحرم حرف بزنم! الان فرهنگ عوض شده! 6 ماه می روند و می آیند و با هم حرف می زنند. من تا ساعت 2- 3 شب گریه می کردم و نماز می خواندم. دوستم سم

فت دیوانه چرا گریه می کنی؟ خب فردا می خواهی بروی درباره ازدواج با او حرف بزنی. من می گفتم نه من برایم سخت است. در این شرایط خواهر ادم برود حرف بزند راحت تر است. دوستم گفت: تو شرایط ات ویژه است. باید بروی شرایطت ات را برایش توصیف کنی تا شاید قبول کند.

خلاصه من تا نیمه شب هی استغفار می کردم. فردا صبح، سر میدانی با دایی اش قرار گذاشتیم. او یک موتور سه چرخ داشت. به هم رسیدیم. دوست من پیاده شد، رفت در موتور سه چرخ او. خانمم آمد و نشست داخل ماشین. شروع کردیم به صحبت کردن. من شرایطم را توضیح دادم. هرچه گفتم، گفت من همه این شرایط را می دانم.

فاش نیوز: میتوانم بپرسم که حالا شما با آن حالی که شب قبلش داشتید، نگاهش کردید؟

- باور می کنید نه! البته من پشت فرمان بودم و فقط جلو را نگاه می کردم. ایشان هم از من معتقدتر و رویش را گرفته بود. من خیلی با او صحبت کردم و گفتم دوست ندارم کاری را شروع کنم که به شکست بخورم. گفتم فکرهایت را بکن.

 بنده خدا جواب داد که من از دایی ام خودم نگهداری کرده ام. او را دیده ام. کیسه اش را خودم برده ام و خالی کرده ام. شما از اینها بدتر هم مگر دارید؟

 من گفتم ما بچه دار نمی شویم. شما الان جوانی و این را می گویی. بعدا" سخت می شود!

 من خیلی اصرار کردم که قضیه منفی شود. ولی ایشان هی اصرار کرد که من تصمیمم را گرفته ام.

بعد که قبول کردم، گفتم که من تا نامحرم هستیم، نمیتوانم چهره شما را ببینم. می شود یک عکس با روسری از خودتان بیندازید و برای من بفرستید؟ ایشان هم قبول کرد.

 بعد برگشتیم و من ایشان را در همان محل قرار پیاده کردم و ما برگشتیم تهران. خیلی با خودم فکر می کردم که می شود یا نه!

 بعدا" خانمم تعریف کرد که وقتی رفته و در خانه مطرح کرده، خانواده قبول نمی کردند! ولی با سختی توانسته بود متقاعدشان کند. ایشان هم عکس را برای من فرستاد. بعد قرار را گذاشتیم.

فاش نیوز: خانواده شما در مورد ازدواج شما چه فکر می کردند؟

- آنها باور نمی کردند و می گفتند مگر می شود خانواده ای به تو دختر بدهد؟! من گفتم خب صحبت کرده. چون من خودم فکر می کردم خواهر کوچکترم را به کسی با شرایط خودم نمی دهیم!

خلاصه ما یک روز رفتیم خواستگاری. ما اصالتا" ترک هستیم. دوست داریم همه چیز طبق اصول باشد. ما با 6 ماشین رفتیم. که آنها تعجب کردند و البته استقبال.

پدرش یکسری صحبت کرد. گفت من خودم کارمندم و این دخترم را که بچه اولم است به سختی بزرگ کرده ام. من نمیخواهم بعدا" به دادگاه بروم ها! همانجا از من قول گرفت که تا آخر عمر بتوانم از پس زندگی بربیایم.

همان موقع به دخترش هم گفت که اگر مشکلی پیش بیاید، روی من حساب نکن. راهی ست که خودت انتخاب کرده ای. مراسم عقدمان را برای 1 آذر1369 برنامه ریزی کردیم. بعد از دوسه هفته برای عقد با تعداد زیادی از بستگان رفتیم دوباره شمال. مراسم مفصلی گرفته بودند.

فاش نیوز: عروسی چه زمانی بود؟

- یک ماه بعد. 5 دی ماه . 40 تا از جانبازان آسایشگاه شهید بهشتی را در عروسی مان دعوت کرده بودیم. بچه ها آمدند و گفتند چقدر مراسمت خشک است نه کسی می خواند نه هیچی! یکی از بچه های جانباز سنتور بلد بود و گفت می زند.

فاش نیوز: عروسی بخیر گذشت. تهران زندگی کردید؟

- بله. من یک رفیقی داشتم جانباز نابینا بود. سپاهی بود. من دو سال با موتور سه چرخ می رفتم در خانه شان. می رفتیم کلاس کنکور. یک بار از من پرسید چرا ازدواج نمی کنی؟ من گفتم یک مشکلم خانه است. یک خانه سه طبقه داشت. سال 59 مجروح شده بود و تجربه اش از ما بیشتر بود. گفت خانه همکف من خالی ست. برای تو. ما آمدیم خانه همین دوستم نشستیم. از حقوق 25 هزار تومنی بنیاد، 15 هزار تومنش را می دادیم اجاره.

فاش نیوز: آیا درس خواندید؟ کار وکالت کردید؟

- نه دیگر نخواندم. سال 75 بود که دیدم خیلی سخت می گذرد، به دنبال کار گشتم. پیکانی داشتم که مسافرکشی می کردم. موقعیت کار هم نبود. دانشجو هم بودم.

فاش نیوز: همسر شما از نظر تحصیل چطور بود؟

- ایشان که به خانه من آمد، دوم دبیرستان بود. یکی دوسالی مرا نگه داشت چون من شرایطم آن موقع مثل الان نبود. بعدش با اصرار من شروع کرد به درس خواندن. دیپلم گرفت. با اصرار من حقوق خواند و گوی سبقت را گرفت و فوق لیسانس هم خواند. دوست داشتم استاد دانشگاه شود ولی خب الان در سازمان دیگری مشغول شده است.

فاش نیوز: شما پس بچه دار نشدید؟

- نه ولی الان یک دختری در زندگی ماست که عشق هر دوی ماست. نازنین زهرا. وقتی ما ازدواج کردیم، خواهر خانمم بچه بود. مادر همین نازنین زهرا. عین سه ماه تابستان را خواهرخانمم تهران پیش ما بود. به من می گویند داداش. مسافرت هم او را می بردیم. ایام عید و ... اتفاق خواهر خانمم خیلی علاقه خاصی به جانبازان داشت و دوست داشت با جانبازان ازدواج کند اما شرایطش نشد. آخرش با خواهر زاده همان دوست صاحبخانه من ازدواج کرد.

 چون اینها دائم با ما بودند، خدا که بهشان بچه داد، یکسره این بچه در خانه ماست و الان 5 ساله است. 90% با ما زندگی می کند. آمدن نازنین زهرا زندگی ما را متحول کرد. الان یک داداش کوچولو هم  پیدا کرده. خواهر خانم من مثل دختر من است و خیلی بچه هایش را دوست دارم.

 فاش نیوز: بحث تخصصی ورزش از کجا شروع شد؟

- عرض کردم که ابتدا تفننی بود. دارت و رالی و تنیس و اینها... از سال 75 بود. دم محلمان یک باشگاهی بود برای شهرداری، دیدم بچه ها دارند تیر اندازی می کنند، دیدم روحیه ام به تیراندازی نمی خورد، حوصله می خواهد، بعد باید به هدف بزنی، دیدم وزنه برداری هم کنارش هست، رفتم با آن شروع کردم، هیچ وقت یادم نمی رود، مربی آمد و میله وزنه برداری را به من داد که وزنش 20 کیلو است، گفت دراز بکش، میله را داد به من آمدم بلند کنم، با میله افتادم زمین، بچه ها آمدند و بلندمان کردند و مربی گفت چرا اینطور شد؟ گفتم نمی دانم، گفت: بخاطر اینکه ضعیفی حتی نتوانستی یک میله 20 کیلویی را بلند کنی. که از آن موقع به خودم قول دادم همیشه سر تمرین هایم بروم.

  یک شعاری را مخصوصا برای بحث ورزشم تعریف کرده ام که «همینطور که نمی گذارم وقت نمازم قضا بشود، نمی گذارم ورزشم هم قضا بشود، که اگر شد باید قضایش را به جا بیاورم» به عنوان مثال: اگر بخواهم شمال بروم، قبلش زنگ می زنم به بچه های باشگاه در شمال که هستند، که بعد از مسابقات جهانی همه بچه ها با هم در ارتباطند و یکدیگر را می شناسند؛ می گویم: کجا داری تمرین می کنی؟ می گوید: در ساری هستم فلان سالن، ساعت3 تا 5 وقت تمرین مان است، من طوری حرکت می کنم که به آن برسم، حالا در مسافرتم و راه دور و غیره؛ هیچکدام ملاک نیست.

فاش نیوز: همین وزنه برداری را دارید در طول این مدت کار می کنید؟ ورزش حرفه ای تان همین است؟

- بله از سال 65 تا 75، رشته های مختلف مثل شنا، تنیس روی میز، دارت، ولی از سال 75 روی وزنه بردرای فوکوس کردم. از سال 75 تا 80 به قول بچه های فوتبالیست خاک این رشته را خوردیم و همش می رفتیم در صد بچه های دیگر می ماندیم و چهارم پنجم می شدیم و مقام نمی آوردیم، ولی با جدیت تمرین کردم، یک بار از یک روزنامه ای به باشگاه آمدند، من حدودا" 170 یا 180 کیلو را می زدم، که پرسیدند چند کیلو می زنی؟ گفتم: 200 کیلوگرم. بعد هم او رفته بود و در روزنامه نوشته بود: جانباز 200 کیلویی؛ که بچه ها خندیدند و گفتند: مگر می توانی بزنی؟ که ظرف سه ماه تمرین کردم و آخر سال که مسابقه بود رفتم و 200 کیلو را بلند کردم. که دیگر بچه ها گفتند: خواستن توانستن است.

فاش نیوز: می توانیم ادعا کنیم که شما از سال 75 شما از نظر جسمی قوی تر شدید؟ مستقل می توانید کارهایتان را انجام دهید؟

- واقعا همینظوره، به مرور قوی تر، عضله ها قوی تر، اگر جایی پله نباشد، مانع صعب العبوری نباشد، می روم. هر وقت بیرون می روم سعی می کنم اصلا به کسی رو نیندازم. اصلا دوست ندارم کسی به من کمک کند، این روحیه من است. نه اینکه عارم بشود، این طور خودم را بار آوردم.

یکی از مشکلاتی که بچه های جانباز دارند چرخشان را در صندوق عقب می گذارند، اما من از همان اول سال 75 که در باشگاه تمرین می کردم، دیدم یکی از بچه ها، آقای غلامی نامی بود، چرخش را کشید و گذاشت صندلی عقبش، پرسیدم: از کجا یاد گرفتی؟ گفت: من رفته بودم مسابقات ؟؟؟ (دقیقه 48 و 44 ثانیه) ، آنجا دیدم بچه های معلولش اینکار را می کنم ، دیگر به کسی محتاج نیستند، گفتم می شود یکبار دیگر پایین بگذاری؟ گذاشت پایین و از آن موقع یاد گرفتم، از سال 76 به بعد کلاً خودم بالا می گذارم، پایین می گذارم.

فاش نیوز: کمی سخت به نظر می آید؟ چون باید به پشت برگردید.

- دست ها قوی باشد و اراده داشته باشی می شود. ما در ایران 3 نفر هستیم، همین جانباز مقابله با فتنه، آقای هادی خیاط زاده که من را دید، یاد گرفت. و این همکارمان آقای زارعیان. ما سه نفر هستیم که این کار را می کنیم.

فاش نیوز: از نظر جسمی گفتید قوی تر شده اید؛ از نظر روحی چطور؟

- از نظر روحی دیگر فوق العاده ام، یادم هست روزهای اول بعد از مجروحیت عصبانی میشدم، صبرم کم بود، تحملم کم بود. حساس شده بودم.

 مثلا در پمپ بنزین میخواستم بنزین بزنم. طرف وقتی میدید یک آدم با هیکل درشت پشت فرمان نشسته میگفت بیا پایین خودت بنزین بزن. چند وقت پیش گفتم آقا من جانبازم و نمیتونم پیاده بشوم. طرف گفت شما جانباز ها چقدر مدعی هستید! من هم چرخ ویلچر را پایین گذاشتم که پیاده شوم، گفت ببخشید. من هم گفتم خواهشا دست نزنید. شما به من توهین کردید. حتی خودم رفتم سمت نازل تا بنزین بزنم که باز هم عذرخواهی کرد ولی من گفتم مگر شما نگفتی خودت بیا بنزین بزن. حالا من این بار را خودم میزنم ولی اگر کس دیگری بهت گفت حتما شرایط پیاده شدن را ندارد. اتفاقا ماشین های پشتی من هم ابتدا بوق میزدند ولی وقتی شرایط من را دیدند کلا ماشین های پشتی خالی شدند. از آن موقع هر وقت به پمپ بنزین 4 راه کالج میروم تند و تند می آیند تا بنزین بزنند و شناخته شدم. حتی جانبازان دیگر هم به آنجا مراجعه می کنند با احترام کار آنها را انجام می دهند.

فاش نیوز: شما بیشتر از مردم برخورد تحسین آمیز دیدید یا برخورد نامناسب؟

- اگر برخورد نامناسب دریافت کرده باشیم از ناآگاهی آنها بوده است. آن اوایل مردم آگاهی زیادی راجع به شرایط جانبازی نداشتند ولی امروزه با آگاهی رسانیدن توسط رسانه ها و تلویزیون اوضاع بهتر شده است.

فاش نیوز: ولی با این حال مواردی هستند که در خانواده ها به بچه هایشان از جانبازی و جنگ چیزی نمی گویند و بالطبع آگاهی پیدا نمی شود.

- اتفاقا چندوقت پیش در پارک بودم که پسری 5 ساله پیش من آمد و گفت آقا شما مریضی که روی چرخ نشسته اید؟ من هم گفتم بله عمو من پاهایم درد میکند و بخاطر همین روی چرخ نشسته ام. بعد مادرش آمد درحالیکه زیاد حجاب مناسبی هم نداشت گفت پسرم این ها قهرمانان جنگ ما هستند و برای این کشور زحمت کشیدند تا من و تو و پدرت و همه زنده بمونیم و در جنگ تیر به پاهایشان خورد و به همین خاطر روی صندلی چرخدار نشسته اند. برای من خیلی جالب بود که اینگونه توصیف کرد. بعد پسرش همینجوری دور چرخ من دور میزد و میگفت عمو کمک نمی خواهی. پس میبینید که با آگاهی دادن چطور شرایط مناسب می شود.

فاش نیوز : پس اگر برخورد نامناسب از مردم مشاهده می شود بخاطر عدم آگاهی و منتقل نشدن فرهنگ ایثار وشهادت می باشد.

- بله. دقیقا همینطور است. و بخشی از این عدم اطلاع رسانی و آگاهی دادن عملکرد بد مسئولین ما هستند.

فاش نیوز : مسئولین باید چکار می کردند تا جانباز را به نحو خوب می شناساندند؟ باید چکار میکردند که بچه های ما به جای اینکه قهرمانشان بن تن باشد، عکس شهید همت را روی پیراهن یا وسیله هایشان قرار می دادند؟

- با بدعمل کردن و یا بد راهنمایی کردن به طور مناسب آن فضا ایجاد نشد. من خودم وقتی خاطرات جنگ را برای خواهرزاده هام تعریف میکنم و می گویم مثلا روی نارنجک میخوابیدند می گویند دایی باز قرص هات دیر شده ولی می گویم همه این ها واقعی هست ولی برایشان قابل باور نیست. خواهر و برادرهایم می دانند و شرایط جنگ را می فهمند ولی بچه هایشان و به طور کلی نسل امروزی از این مسائل به دلیل عدم آگاهی اطلاع ندارند و برخی مسائل و اتفاقات آن زمان را باور نمی کنند.

فاش نیوز : شما در بنیاد مشغول به کار هستید؟

- بله در بنیاد شهید کل مشغول به کار می باشم که از همان سال 75 در آنجا شاغل هستم. من لیسانس حقوق را سال 72 گرفتم و آگهی استخدام بنیاد را دیدم. البته خیلی جاها مثل وزارت و جهاد و مخابرات هم مراجعه کردم ولی به سرانجام نرسید. تا 5 سال پیش که قسمت حقوقی مشغول به کار بودم. نزدیک به 15 سال در بخش حقوقی مشغول بودم که به خانواده شهدا مشاوره حقوقی میدادیم که بعد ها مشاور حقوقی شهدا و جانبازان و آزادگان شد. بعد ساختمان حقوقی ار به مقابل لانه جاسوسی بردند ولی وقتی دیدیم شرایط انجا برای جانبازان ویلچری مناسب نیست در همان اداره کل قسمت تسهیلات که کارهای سهام عدالت و دیگر کارها را پیگیری میکنیم.

فاش نیوز : در مورد تشویق جانبازان به امر ورزش و صحبت با مسئولین درباره ورزش اگر صحبت خاصی هست بفرمایید.

- صحبت که بی فایده هست. اینقدر گفتیم و تاثیری ندیدیم که انگیزه صحبت از بین رفته است. زمان آقای دهقان که رییس بنیاد بودند بحث ورزش را با ایشان مطرح کردم. یک گروهی را تشکیل دادیم و نزد ایشان رفتیم و گفتیم هر چه شما برای ورزش هزینه کنید آن وقت یک دهم این هزینه را برای درمان می کنید. اما ثمری نداشت. پیش آقای زریبافان رفتیم گفتم ببینید دفترچه من فقط هر سه ماه یک بار برای چکاپ میروم. اما از سال 75 که ورزش را شروع کردم خیلی کم به دکتر مراجعه کردم. ولی از سال 65 تا 75 سه بار به بیمارستان مراجعه کردم بابت زخم که آن زمان 5 میلیون هزینه شد که شاید الان 50 میلیون یا بیشتر می شود. الان هر کدام از بچه ها که برای زخم به بیمارستان مراجعه میکنند بالای 100 تا 200 میلیون هزینه درمانشان می شود.

گفتم به عنوان نمونه ورزش یک استان کوچک را به من بدهید چه نخاعی ها و چه جانبازان را به من بسپارید اما چون ورزشی نبودند و نیستند گوش ندادند.الان آقای ابراهیم رنجبر که قهرمان تیر و کمان در ورزش جانبازان هست دو سال مسئول ورزش جانبازان استان تهران شد و همان دو سال ورزش جانبازان استان تهران شکوفایی داشت. هر سه ماه مسابقات داشتیم و خوب مدیریت و هم خوب هزینه درباره باشگاه های ورزشی می کردند. که کمک کم به سمت بحث ورزش قهرمانی رفتند. من هم به انجمن جانبازان نخاعی رفتم و خواستم در مورد ورزش جانبازان کمکی کرده باشم. طرح ها را دادم و از 4 سال پیش مسئول تربیت بدنی انجمن جانبازان نخاعی هستم. که در کل کشور 2000 نفر و در تهران 400 نفر در بحث ورزش شرکت دارند.

 

 آمدم در بخش جانبازان نخاعی گفتم می خواهم همکاری کنم، گفتند در چه رشته ای؟ گفتم: عشقم، فکرم و زندگی ام ورزش است، در خانه هم می گویم می خواهید عروسی بروید، مسافرت بروید، بعد از ساعت ورزش من بروید، یعنی اینقدر در خانه هم آمده اند و با من همگام شده اند، بعد آنجا رفتم و طرح هایم را گفتم. دیدم ویژه جانبازان نخاعی مسابقه ای نگذاشته اند؛ چون وقتی به بچه ها می گویی مسابقه است می گویند: بین خودمان است بین ما و سایر جانبازان است؟ وقتی بگوییم با سایر است، می گویند مدال نمی آوریم و انگیزه ندارند، ولی من 4 سال پیش اولین مسابقه را در سال 91 در آسایشگاه ثارالله رفتیم و مسابقات دارت خانوادگی گذاشتیم و نزدیک 60 نفر از بچه ها همراه خانواده آمدند مسابقه، پر از شور و هیجان بود. به مناسبت 3 خرداد سالروز آزادسازی خرمشهر بود.

آمدیم و در سال 92 یکی دوتا مسابقه دیگر برگزار کردیم، و سال 93 یکی دوتا جشنواره را برگزار کردیم. و خود انجمن هم در آمدی ندارد که بخواهد ساپورت کند، مثلا در همین مسابقاتی که ما برگزار می کنیم خیلی کم حدود یک دهم از مخارج را تقبل می کند. می گوید بودجه نداریم. علی الرغم اینکه می دانند واجب است.

فاش نیوز: « بنیاد » کمکی می کند؟

- بنیاد که هیچی واقعا رها کرده، شهرداری الحمدلله خوب جلو آمده و کمک می کند. هر دفعه از یک قسمت مثل سازمان ورزش و یا الان شرکت مخابرات آن اداره تربیت بدنی مرتبا باشگاه را در اختیار قرار می دهد. پارسال اوج مسابقات ورزشی ما بود، که آمدیم و 4 تا جشنواره برگزار کردیم، فقط ویژه جانبازان نخاعی که کمتر استقبال می شد. مثلا پارسال ما آمدیم به مناسبت تولد حضرت ابالفضل عباس علیه السلام ، جشنواره میلاد قمر بنی هاشم علیه السلام را برگزار کردیم. در آن مسابقه که اکثرا شهرداری ها کمک کردند، بیش از 150 ورزشکار آمدند و در 5 رشته برگزار شد. محاسبه کردیم که رشته هایی را بگذاریم که بچه ها بیشتر فعالیت می کنند، مثلا در تهران بیشترین رشته ها: « تنیس روی میز، وزنه برداری، بستکبال با ویلچر، فوتبال دستی و دارت » است. گفتیم هر دفعه یک مسابقه را برگزار نکنیم، گفتیم همه را در یک روز برگزار کنیم، هم یک تجمعی برای بچه ها می شود و هم اینکه بیش از 100 جانباز نخاعی را با آن سختی یکجا جمع کردن واقعاً شاهکار و هنر است.

به مناسبت هفته دفاع مقدس پارسال –سال 94- در ماه مهر بود، یک جشنواره گذاشتیم، که 136 نفر شرکت کننده داشتیم، این هایی که آمار می دهم فقط نخاعی ها هستند؛ جشنواره بزرگداشت نامداران عرصه ایثار و شهادت را به مناسبت دهه فجر برگزار کردیم.

 

فاش نیوز: چقدر ورزش را به جانبازان توصیه می کنید؟ فکر می کنید چرا یک سری از جانبازان ورزش نمی کنند؟ روحیه شان را از دست داده اند و فوایدش را نمی دانند؟

- خیلی زیاد؛ بله یک خورده بی انگیزه شدن بچه ها است، فوایدش را می دانند باید بستر را برایشان فراهم کرد. من در آخرین مسابقه ای که با سازمان ورزش برگزار کردیم، به مناسبت روز شهید بود، گفتم بیایید و بسترش را فراهم کنید ، گفتند مجموعه قمر بنی هاشم علیه السلام از همه نظر فراهم هست و مساعد، پارکینگ و سرویس بهداشتی و ... ؛ بعد گفتم بعضی از بچه ها می گویند ما ماشین نداریم، انجمن گفت: بگو بیایند و هزینه آژانس را بده، مشکل را بر طرف کن. گفتم بعضی از بچه ها گفته اند که ما گردنی هستیم باید یک نفر کمکمان کند، گفتند دو نفر را میاورد و می گذارد کنارش، پولش را من می دهم. انجمن این اختیار را به من داد و خیلی خوب شد. ما آنجا نزدیک به 164 نفر را توانستیم در آن مجموعه جمع کنیم.

من به نظرم باید بستر را فراهم کنیم، یک مقدار هم باید انگیزه داد، به بعضی از بچه ها گفتم، شما سوار ماشین های 200 ملیونی می شوید، مگر جایی دارد 100 هزار یا 150هزاز تومان که دریافت کنید؟ بعد دیدم که نه، این مبلغ برای آمدنشان انگیزه می شود، به انجمن می گویم که یک مقدار هزینه ها را بیشتر بدهید که بتوانیم برای همه جایزه بگیریم، این فقط بهانه ای باشد که بچه ها بیایند؛ و همین برگزاری مسابقات ورزشی ما باعث شده که برخی از بچه ها تشویق شوند و تعدادی از بچه ها آمده اند اینجا و دیدند که می شود ورزش کرد، در تهران پنج شش تا باشگاه هست مساعد با بچه ها، که از آن به بعد دارند تمرین می کنند، حالا چه تنیس روی میز، چه دارت و دیگر بازی ها. حالا من هر روز که زنگ بزنم یا پیامک بدهم که فلان روز مسابقه است، می بینم نزدیک مناسبت ها که نزدیک می شود آنها پیامک می دهند، مثلا می گویند که هفته دفاع مقدس است؛ خبری نیست؟

خانواده های شهدا صدایشان در آمده که برای ما چرا کاری نمی کنید و مارا نمی بینید؟ که خوشبختانه دوتا مسابقه گذاشتیم برای همسران و فرزندان، که یکی در تیراندازی و دیگری در دارت بود.

 

فاش نیوز: پس انگیزه و اشتیاق را ایجاد کردید؟

- بله هست و ایجاد شده؛ به شرطی که حمایت بشود؛ در کمیته تربیت بدنی ماشاالله بچه های پرانرژی مثل آقایان: مسعودی، عسکری، مرتضوی که واقعا جای تقدیر تشکر دارد. یکی از جانبازان گردنی را هم آوردیم و گفتیم آقا ریز ورزش هایی که بچه های گردنی می کنند هرجایی که ایرادی دارد تو ببین و به ما بگو. در برنامه ریزی هایمان از مشاوره ایشان استفاده می کنیم. یعنی ما آمدیم، نکات ریز را دیدیم، که الحمدلله یکی از مدیر کل هایمان به ما یاد داده بود و می گفت: موقعی در کارهایتان موفق هستید که کارهای ریز را ببینید؛ کارهای درشت را همه مردم دارند انجام می دهند، اگر توانستید کارهای ریز را در کارهایتان ببینید، آنکار موفق خواهد بود.

فاش نیوز: آقای اسدزاده اگر بخواهید عددی بگویید، بین کل جانبازها، ویژه جانبازان نخاعی که دغدغه های جسمی، روحی و اجتماعی و مشکلاتشان 100 باشد، فکر می کنید اگر شروع به ورزش کردن بکند، این عدد به چند می رسد؟ مثلا" مشکلات جسمی و روحی اش به چند می رسد؟ فکر می کنید عموم از 100 به چند برسند؟

- من فکر می کنم می توانند به صفر برسند. خیلی از دوستانمان در تصادف نخاعی شده اند غیر از جانبازان، ماندند گوشه خانه می گویم بیایید. می گویند نه نگاه مردم تحقیر آمیز است. همه جا بسترها مناسب نیست، گفتم: پس ما چطور تردد می کنیم. گفتم که بعضی از دوستانمان روحیه شان را باختند، نباید این طور باشد.

فاش نیوز: کارکرد روده الان چطور است؟ گفتید با ورزش اصلاح شده؟

- شاید باورتان نشود، قبلا" آرزو داشتم هفته ای یک سیب بخورم، اما الان به راحتی سه چهار تا می خورم؛ آرزو داشتم هفته ای یک پرتقال بخورم، ولی الان درموردش فکر هم نمی کنم، این بحث کلا مرتفع شده.

 در بنیاد دارند کارهای پژوهشی دارند انجام می دهند، می خواهند یک مقدار حقوق بچه ها را بالا ببرند، گفتم: خب بیایید همین کارها را در بخش ورزش بکنید. کارمندان جانباز ویلچری را پیش آقای شهیدی دعوت کردند، 7 جانباز ویلچری هستیم که درستاد مرکز بنیاد مشغولیم، آن روز به ایشان گفتم: یک اصطلاحی آقای ظریف به کار می برد می گویئ: برد برد. بیایید هزینه برای ورزش بچه ها بکنید این همان برد، برد است. یعنی یک جانباز ساداب خواهید داشت. نمی گویم نمونه اش، الگویشان من می شوم، و یک جانباز دارد کارش را خودش انجام میدهد. شما به هر جانبازی دارید 3 نفر هزینه پرستاری می دهی، و مهم تر اینکه طول عمر بچه ها را بیشتر کردی. منتهی نمی فهمند؛ من خیلی اصرار کردم که یک جایی را پایلوت به من بدهید؛ بسترهایش را آماده کنید.

به عنوان مثال؛ ما در آسایشگاه که بودیم، یکی از جانبازان بمبارانی بود، او هم نخاعی شده بود، یک شش ماهی بود، بعد رفتن آلمان برای طول درمان و نیامد؛ نامه داد که من پناهنده شدم، ما چهل پنجاه تا از بچه ها در آن اوج غیرت و بسیجی گفتیم: تو خائنی، خیانت کردی رفتی پناهنده شدی، او در جواب گفت: به من یک سوئیت 40 متری دادند، هر ساعت شبانه روز که آمبولانس لازم داشته باشم میاید، فلان قدر «مارک» در ماه به من می دهند، ما هم در جواب برخی اظهار ناراحتی کردیم و فرستادیم.دوستم گفت: مدد کار بعد از یک سال و نیم آمد خانه و به من گفت: دکتر برایم نوشته هفته ای سه جلسه استخر بروم، میامدند با ماشین مرا می بردند، داخل آب می شدم؛ وقتی وارد ورزش شده بودم، کارتم متصل شده بود به حقوقم و اضافه کاری به من می دادند، به دکتر گفتم: می شود من 7 روز بروم؟ گفت: بله 7 روز برو. می گوید: دیدم به جایی رسیده بودم که سه برابر حقوقم دارم وقتی ورزش می کنم به من حقوق می دهند.

 مددکار که بعد از یک و نیم سال برای تهیه گزارش آمد و به او گفتم: کشور شما احساس می کنم یک کشور کم فکر است؛ گفت: از چه نظر؟ ، گفتم: دارید بابت ورزش رفتن من، سه برابر به من حقوق می دهید. گفت: یادت هست آقا بهمن آن اوایلی که آمدی شب و نصف شب زنگ می زدی، روزانه 3 مرتبه آن آمبولانس میامد، کلی هزینه داشت، پول داروهایت و دیگر مصارفی که داشتی شما نمیفهمیدی چقدر می شد؛ الان می دانی چون استخر می روی، دیگر ماشین دنبالت نمیامد، ماشین داده ایم خودت با ماشین می روی. می دانی چند وقت است به ما زنگ نزدی؟ گفت: فکر کنم 60 روز؛ گفت: نه 85 روز است به ما زنگ نزدی، هزینه درمانت پایین آمده، برای ما شهروند شاداب مهم است، دیگر تو هزینه درمانی برایمان نداری، الآن به تو کار بدهیم، کار 4 نفر دیگر را هم راه می اندازی. این را به آقای زریبافان و آقای شهیدی گفتم. منتهی گوش شنوا نیست. آنها واقعا اساسی کار می کنند.

فاش نیوز: خیلی سپاسگزاریم و امیدواریم که همه از صحبت های شما بخصوص الگوی ورزشی بگیرند.

 

گفت و گو از شهید گمنام

 عکس از ظهوری


کد خبرنگار : 20


گفت و گو     اسدزاده     ورزش                                




نظری بگذارید
chapta

بدون ویرایش از شما
بیشتر...
آخرین اخبار
بیشتر...
معرفی کتاب

نقل مطالب سایت، فقط با ذکر منبع بلامانع است.

@ 2014 تمام حقوق مادی و معنوی برای پایگاه خبری تحلیلی فرهنگ ایثار و شهادت(فاش نیوز)،محفوظ می باشد.