04 فروردين 1396/ 25 جمادى الثانية 1438
شناسه خبر : 51310
1395,چهارشنبه 15 دي11:23
اشتراک گذاری در:
عکس روز
گفت و گو با جانباز 70% نخاعی ابوالفضل پناه (بخش پایانی)

با نگاهی زلال چون رود در جریان کار و زندگی


چند تا مسئول داریم که بدون کبکبه و دبدبه باشند؟! الان باید با ذره بین دنبال مسئولانی مثل حاج قاسم بگردیم که بعد از جنگ هم، هنوز دارد درجنگ زندگی می کند.

با نگاهی زلال چون رود در جریان کار و زندگی

فاش نیوز- در بخش ابتدایی گفت و گو با جانباز ابوالفضل پناه، صحبتمان به نحوه مجروحیت او رسید. ذهن زلال چون چشمه این جانباز و کلام صادقانه و گویش مهربانانه اش، انسان را تحت تاثیر قرار میداد. وی در این بخش کمی به توصیف شرایط پس از مجروحیت خود پرداخته و از خوابی که به شفای زخم های او منجر شد، سخن می گوید.

و گفت و گوی ما با جانباز پناه در بخش دوم زیباتر شد، چرا که در این بخش او بیشتر به توصیف شرایط و علائق خانوادگی اش پرداخته و پس از آن مسائل اجتماعی، انتظار از مسئولین، مسائل ورزشی و ... را بیان نموده است.

بخش شیرین و دل نشین دوم گفت و گو با جانباز ابوالفضل پناه را به نظر مخاطبان می رسانیم:

فاش نیوز: آیا به دنبال شفا بودید یا هستید؟

- بعد از اینکه من مجروح شدم، در اواخر پاییز و اوایل زمستان سال 65 من با آقای ساسان شاهمیری در پایگاه بسیج در خیابان ستارخان همکاری داشتم که ایشان مسئول بسیج بودند و من هم قرار بود که قسمتی از زیرمجموعه کارهای بسیج را انجام دهم و با ایشان همکاری داشته باشم.

 خلاصه بعد از اینکه من جبهه رفتم و مدت ها از ایشان بیخبر بودم. حدود نیم ساعت قبل از مجروحیت خط مقدم بودیم که اتفاقی ایشان را همانجا دیدم و به ایشان گفتم مثل اینکه به ما گفتند باید بریم عقب و شماها جای ما باشید. بعد ایشان ماندند و ما هم رفتیم عقب برای بازسازی و استراحت تا عملیات بعدی شروع شود. حدود 500 متری عقب رفته بودیم که یک خمپاره 122 که برخلاف باقی خمپاره ها صدا نداشت برخورد کرد و با اصابت ترکش های خمپاره به همراه 4 نفر دیگر مجروح شدیم و یک نفر هم به شهادت رسید. بعد به تهران منتقل شدیم.

به این فکر بودم که آقای ساسان شاهمیری را پیدا کنیم. چون پایگاهی که در آن با ایشان همکاری داشتم زیرمجموعه پایگاه بسیج مقداد میدان جمهوری بود و شماره پایگاه مقداد را گرفتم و تماس گرفتم و دنبال اطلاعات راجع به ایشان بودم. بعد از یک سال ونیم چون نه ایشان می دانستند که من قطع نخاع شدم و نه من از سرنوشت ایشان خبری داشتم و گفتم شاید ایشان شهید شده اند. فهمیدم که ایشان هم قطع نخاع شدند. که حدودا یک ماه بعد از مجروحیت من ایشان هم در همان منطقه قطع نخاع شدند.

 بالاخره با ایشان تماس گرفتم و جویای احوال هم شدیم و قرار بر این شد که یک روزی به محل کار ایشان بروم. من آن زمان ماشین نداشتم و ایشان یک پیکان داشتند و به من گفتند یه روزی برای نهار بیایید و من شما را تا یک جایی می رسانم. من هم بعد از کلاس دانشگاه که فکر کنم سال 69 بود. رفتم پیش ایشان و دو سه ساعتی با هم بودیم.

 در مسیری که من را میرساند گفتم من هنوز به دنبال گرفتن شفا هستم و بسیار هم مصر هستم. ایشان یک جمله ای گفت.البته این جمله را شاید خیلی کسان دیگر هم گفته بودند ولی گاهی وقت ها یک سری افراد یه وقت هایی همان جمله را میگویند ولی تاثیر بسیار زیادی روی آدم می گذارد و جمله ایشان هم بسار بر من اثر گذاشت.

 ایشان گفتند که خدا ما ها را بیشتر از پدر و مادر هایمان دوست دارد. پدر و مادرمان چطور دوست ندارند حتی یک خار به دستمان برود و اتفاق بدی برایمان نیفتد خدا بسیار و بی نهایت ما را دوست دارد و خدا هم دوست ندارد برای ما اتفاق بدی رخ بدهد. اگر الان هم خدا تقدیر و صلاح دانسته که من و شما قطع نخاع شویم فضولی در کار خدا نیست که به خدا بگوییم تو دوست داری ما را قطع نخاع ببینی ولی ما آن دیدگاه تو را دوست نداریم یا آن تقدیر تو را دوست نداریم؟ ما دوست داریم روی پای خود راه برویم.

 این جمله ایشان مثل یک مته در مغز من فرو رفت که بعد از صحبت ایشان من دیگر به فکر شفا گرفتم نبودم. میدیدم که حدود 2/3 بدنم را خدا شهید کرده و الان 1/3 بدنم شهید نشده و من که می خواستم خدا من را شهید کند ولی حالا که 2/3 بدنم شهید شده و خیلی هم سخت میگذرد و اگر به خدا بگوییم که می خواهیم همین نصف بدنم را که شهید شده دوباره به وضعیت سالم برگرده و دوباره روی پای خودمان راه برویم آیا ممکن است که دوباره من شهید بشوم یا ممکن است همین نصف بدنم که شهید شده دوباره شهید بشود، نمیدانم. اگر این اتفاقات برای من دوباره رخ ندهد یک بازنده هستم.

 پس من گفتم به تقدیر و صلاح خدا راضی ام و راضی به تقدیر خدا هستم. و از همان سال 69 دیگر دعا برای شفا گرفتنم نبودم اما چند ماهی است که به این نتیجه رسیده ام که اگر خدا میخواست من شفا پیدا کنم به شرطی که تضمین بدهد که من بعد از شفا گرفتن به شهادت برسم شفا بدهد. اگر شهادت پس از شفا نصیبم نشد که من بازنده هستم. اگر قرار بر این باشد که شفا پیدا کنم و بعد از شفا گرفتن به مرگ طبیعی بمیرم واقعا راضی به این شفا نیستم و بازنده واقعی می شوم.

فاش : در مورد شفا گرفتن در بیمارستان هم بگویید.

- در بیمارستان دچار زخم هایی شدم که بسیار ناجور بود. دو سر لگن ها که بر اثر خوابیدن در بیمارستان زخم شد که حدود 2/3 دست من به لحاظ طولی  و عرضی و عمق داخل زخم میشد. اگر روی دستم پارچه می کشیدید دستم معلوم نبود و این شدت زخم را نشان می داد به طوری که زخم به استخوان رسیده بود. ولی تقدیر بر این بود که با آن زخم شهید نشوم. پزشکم قطع امید کرده بود و به همسر و مادرم گفته بود که این زخم ها اثر جبهه هستند و خوب نمی شوند و از دست من هم کاری برنمیاد. و این زخم ها به مرور پیشرفت و عفونی می شوند و با همین زخم از دنیا خواهد رفت. من هم از این موضوع خبر نداشتم چون دکتر راجع به این زخم ها به من چیزی نگفته بودند.

  من هم بیخیال بودم تا ... رییس بیمارستانی بود که می گفتند آن زمان دو تا بیمارستان در آلمان دارد و چند ماه برای سرکشی به همین بیمارستان سر میزد و باقی سال هم به بیمارستان های آلمان سرکشی می کرد. و می گفتند که آدم بددهن و تندبرخوردی هست. دکترهای بیمارستان از ایشان می ترسیدند. یعنی اگر میگفت باید بمیری باید میمردی. میشود گفت که اخلاق و رفتارش مثل رضاخان بود. هیچ کس در بیمارستان جرات نداشت بر خلاف میل او حرفی بزند.

  ایشان وقتی از آلمان می آمد تک تک اتاق ها را چک می کرد و پرونده های بیماران را بررسی میکرد و می گفت چند وقت هست که خوابیده و برای چه موضوعی بستری شده است. من هم آن موقع 5 یا 6 ماهی بود که بستری شده بودم. آن هم فقط به خاطر زخم بستر و مشکل دیگری نداشتم. برای بیمارستان خصوصی هم زور داشت که یک مریض جنگی 6 ماه آنجا بخوابد و یک تخت خصوصی را اشغال کند. دکتر جراح هم آمد که از من قطع امید کرده بود. ایشان جراح بود و رییس بیمارستان ارتوپد بود. مسئول پرستار پرونده من را به رییس داد و جویای احوال من شد و گفتند که به خاطر زخم بستر 6 ماه هست که بستری هستند. رئیس زخم من را دیدند و گفتند من را به اتاق عمل ببرند و روند جراحی را که روی زخم را بتراشید و عفونت را بردارند تا به گوشت برسند و بعدش بدوزید. جراح هم که نمیتوانست روی حرف رییس حرف بزند کمی من و من کرد. چون ایشان جراح بودند و نظر را ایشان باید می داد.

  مادرم معمولا دو سه شب پیش من می موند و میرفت خانه و استراحت می کرد. به همسرم گفتم به مادرم در مورد عمل چیزی نگو چون اسم عمل استرس می آورد و مادرم روحیه اش خراب می شود. پس بهتر که از عمل من بیخبر باشد و وقتی بفهمد که من از اتاق عمل بیرون آمده باشم. من صبح باید می رفتم اتاق عمل و مادرم شب قبل از عمل به خانه رفت. مادرم قرار بود ظهر بیمارستان بیایید که دیدیم صبح ساعت 7 آمد و ما هم داشتیم برای اتاق عمل آماده می شدیم که از مادر پرسیدم برای چه این موقع آمدید. گفتند می خواهند شما را ببرند اتاق عمل و من هم انکار که چه کسی این حرف را به شما زده است. به خانمم گفتم شما گفتید ایشان گفت نه و گفتم پس چه کسی ایشان را خبر کرده است؟ مادرم گفت من دیشب خوابی دیدم و از همان خواب فهمیدم تو را برای زخم هایت به اتاق عمل می برند.

از مادر راجع به خوابش سوال کردم. خانه های قدیمی از کاهگل درست میشد و چند سال یک بار سقف را کاهگل می کردند. مثل الان ایزوگام یا موزائیک نمی شد. بارندگی کاهگل ها را از بین می برد و برای ترمیم دوباره کاهگل می کردند. وقتی کاهگل می کردند باید صبر می کردند تا گل خشک شود و تا زمانی که خیس هست نباید کسی روی آن تردد کند.

 مادرم تعریف کرد که دیشب خواب دیدم که داریم سقف خانه را کاهگل می کنیم و من رفتم پشت بام تا ببینم کار چطوری انجام شده که دیدم یک سری جای پا مانده که ناراحت شدم که زحمت ها اینطوری خراب شده و با این اوضاع سخت اقتصادی چرا کار باید خراب بشه و باران از داخل همین رد پاها نشت پیدا میکند. بعد یک خانم نورانی را دیدم که به من گفت اصلا نگران نباش و این چاله های جای پا را درست میکنم مثل اولش که انگار کسی از اینجا رد نشده باشد.

 با دیدن این خواب به ذهنم رسید که این چاله ها همان زخمهای بدن تو هست و حضرت زهرا(س) که به خوابم آمده میخواهد زخم های شما را شفا دهد. صبح آماده رفتن به اتاق عمل بودم که جراح به فاصله چند متر دورتر از من در اتاق عمل بود و دستیارش هم کنارش ایستاده بود. به جراح گفت حالا زخم هایش خوب می شود؟ حالا بی فکری دستیار را ببینید که کنار من وقتی که من دارم میبینم و می شنوم و درست نیست که جلوی مریض حرف های منفی زد. گفت نه این زخم ها خوب نمی شوند ولی چون رییس بیمارستان گفته من دارم عمل می کنم.

 خلاصه با ناامیدی عمل کرد. این قدر ناامید بود که بعد از یک هفته آمد تا به من سر بزند. معمولا اگر روی کسی جراحی انجام می دهند حتما تا 24 ساعت باید به مریضش سر بزند تا نتیجه عمل را ببیند و احیانا دچار مشکل نشده باشد. ولی این قدر از من ناامید بود که تا یک هفته به من سر نزد و من هم منتظر تا بیاید ببیند و از سرپرستار جویای ایشان شدم و گفت ایشان سرش شلوغ بوده و مریض زیاد داشته و نتوانسته به شما سر بزند.

 بالاخره آمد و گفت آقای پناه چه خبر و شروع به احوال پرسی کرد. و گفت بزار زخمتان را ببینم و وقتی دید چشم هایش چهار تا شد و گفت آقای پناه زخم هایتان خیلی خوب شده و از نتیجه آن شوکه شده بود و انتظارش را نداشت. و به پرستار دستورات جدید پانسمان را داد. باجناقم در داروخانه کار می کرد و یک مجله ای را به من نشان داد و گفت یک پمادی هست که برای بهبود زخم ها بسیار خوب است و به دکترت نشان بده تا اگر صلاح دید استفاده کنید. حالا دکترها که معمولا حرف همدیگر را قبول ندارند چه برسد به مریض که بخواهد پیشنهادی به آنها بدهد. من هم با کلی مقدمه چینی که یک وقت به دکتر برنخورد گفتم آقای دکتر این یک مجله پزشکی هست که هر ماه داروهای تازه را معرفی میکند. شما ببینید این پماد برای بهبود زخم من اگر مفید است استفاده کنم و بدون اینکه اخمی کند دید و گفت بله استفاده کنید و به پرستار گفت که اسم دارو فنی توئین بود که الان هم زیاد استفاده می شود و من هم استفاده کردم که الحمدالله زخم هایم بهبود پیدا کرد. که الان هم در داروخانه ها به نام فنی توئین به فروش می رسد. زخم من هم ا دوبار جراحی کردن و شفای حضرت زهرا خوب شد.

فاش نیوز: الان هم زخم دارید؟

- تا قبل از ماه رمضان داشتم. من از سال 68 که دانشگاه میرفتم به خاطر زیاد نشستن چند بار دچار زخم شدم که دکتر پوست دارو داد و خیلی زود هم خوب شد و الان هم در نشستن و جابجا شدن ملاحظه می کنم. ولی زخم اخیر را هر چه قدر فکر کردم متوجه نشدم چرا زخم شده درصورتی که جایی هم برخورد نکرده بودم. زخم هم انتهای مهره به وجود آمده بود که به فکرم آمد شاید به خاطر تشکم بوده که تشک را هم عوض کردم.

فاش نیوز: الان که اطلاعات جانبازان بالاتر رفته به ندرت شاهد ایجاد زخم بستر هستیم.

- من به حساب تقدیر گذاشتم که انگار باید این زخم ایجاد می شد که چرایش را نمی دانم. کلی فکر کردم از زمانی که از مهمانی افطاری آمدیم و شب خوابیدم و فردایش متوجه شدم که زخم شدم که هر چی فکر کردم که در عرض این 24 ساعت من کجا رفتم و چه کار کردم که زخم ایجاد شده به جایی نرسیدم. پوست قلفتی کنده شد و زخم شروع شد و برای اولین بار بعد از بیماستان که سال 66 بود که به خاطر زخم بستر 2 ماه خانه نشین بودم. چون با زخم بستر نباید فشار می آوردم و در پانسمان زخم هم دچار مشکل شدم. یعنی پانسمان می کردم در حالیکه زخم دچار عفونت بوده درحالیکه بعد از بیمارستان اصلا دچار زخم عفونی نشده بودم و زخم هایی هم که به وجود می آمد کوچک بودند و تا یک هفته ای خوب می شدند.

فاش نیوز : از دید خودتان یا از دید خانمتان جواب سوال من را بدهید که زندگی با جانباز نخاعی سخت است؟

- خیلی سخت است. الان اگر یک دامادی برای خواستگاری دخترم بیاید نمی دهم. البته جانبازان بخصوص مدافعان حرم درحال حاضر خیلی ابرومند هستند. همجنین خانواده شان.

  حدود یک هفته پیش شخصی از قائم‌شهر با من تماس گرفت که من و 2 نفر دیگر باهم قرار گذاشتیم که جزءمدافعین حرم باشیم. اگر شما می توانید برای ما کاری انجام دهید، کمکمان کنید که ما اعزام شویم. مگر خون ما از بقیه رنگین‌تر است؟! ما هم زن‌ و بچه داریم کسانی که در سوریه هستند هم خانواده دارند.

  چند شب پیش خانمی که برادرش هم شهید شده بود و همسر پاسدار هم بود گفت پسر دانشجوی 20 ساله ای دارم که می خواهد جزء مدافعین حرم باشد. اگر کاری از دستتان برمی‌آید کمک کنید که پسر من به سوریه برود. گذشت و ایثار و شهامت این بانو را ببینید.

  البته این‌ها ایمانشان قطعاً از آدم‌هایی مثل ما در آن دوران بالاتر است. همان‌طورکه رهبری فرمودند: طبق آیات و روایات شهدای مدافعین حرم که در سوریه یا عراق به شهادت می‌رسند، ثواب دو شهید را دارند. یک دلیل چون به خاطر اهل بیت می روند و دلیل دوم چون به غربت می روند و هیچ گونه حس ملی‌گرایی ندارند.

فاش نیوز : چند تا بچه دارید؟

- دو تا دختر دارم. به نام های مائده و  فاطمه که فاطمه متولد سال 80 و  کلاس دهم است و مائده که متولد 76 هست سال دوم دانشگاه هست. و خدا را شاکرم که به ما دختر عنایت نمود.

یکی از دوستان می گفت: کاش پسری داشتید که کمکتان کند و چرختان را بالا و پایین ببرد.

گفتم من تا به حال به این موضوع حتی فکر هم نکرده‌ام. همیشه هم خدا را شکر کرده‌ام که خدا به من دختر داده است. به دخترانم این موضوع را که گفتم. آن‌ها گفتند: «خب بگویید دخترانم جابه‌جا می‌کنند.»

همیشه از خدا به خاطر فرزندانم سپاسگزار هستم. چون روایت داریم که دختر رحمت و پسر نعمت است یعنی دختر یک مرحله از پسر بالاتر است پس خدا ما را خیلی دوست داشته که به ما دختر داده است.

فاش نیوز: اگر بخواهید همسرتان را توصیف کنید چه می‌گویید؟

- خانمی ایثارگر، باگذشت، مخلص و با ایمان. "هرچه خوبان همه دارند، او یک‌جا دارد."

فاش نیوز: هیچ وقت نشد که همسرتان احساس پشیمانی یا خستگی کند؟

- خیر هیچ وقت. سال 66 و 67 زمانی که من در بیمارستان بودم، یکی از دوستان هم‌رزمم چیزهایی درگوش من پنهانی می گفت. هم زمانی که در بیمارستان بودم و هم زمانی که در خانه بودم. خانمم به من گفت: چرا گاهی دوستت پنهان از من با شما صحبت می کند؟ گفتم که به من می‌گوید: «سختی‌های تو زیاد است، خانمت اسیر تو می‌شود و بالاخره خسته می‌شود. الان که در دوران نامزدی هستید بگو که برود.»

اما همسر من همیشه زندگیش را دوست داشته و می‌گوید: «همسر من یگانه است و خدا تنها نصیب من کرده است.»

 فاش نیوز: دخترانتان از اینکه فرزند جانباز هستند چه حسی دارند؟

- تا به حال خیلی صریح و روشن نه منفی گفته‌اند و نه مثبت.

فاش نیوز: به دوستانشان می‌گویند که دختر جانباز هستند؟

- معلم دخترم در تلویزیون مرا دیده بود. سر کلاس به دخترم گفته بود که آیا او پدر تو بوده در اخبار نشان میداد؟ من نمی دانستم که پدر شما جانباز است! شاید خودشان نگفته باشند در وهله اول ولی این را هرگز حس نکردم که اگر کسی بداند، حس منفی پیدا کنند.

فاش نیوز: چقدر دختران خود را فرهنگ ایثار و شهادت، آشنا کرده اید؟

- به نظر خودم هنوز خیلی کامل نتوانسته ام! از نظر دیدگاه سیاسی و حمایت از انقلاب و آشنایی با اهداف انقلاب اسلامی آشنایشان کرده ام. در مورد فرهنگ معنوی شهدا و ایثارگران نیز فکر کنم تا 70 - 80 % توانسته ام با این فرهنگ آشنایشان کنم. دخترانم، الحمدلله دختران باایمان و خوب و بااخلاقی هستند.

چند وقت پیش،صحبت یکی از دوستانم شد که دامادش میخواست به عنوان مدافع حرم به سوریه برود. به خاطر احساسات دخترش اجازه ندادند که برود! رزمنده کم کردن کاری ندارد. رزمنده اضافه کردن سخت است و هنر است. چرااز صف رزمنده ها درش آوردی؟!

دخترم اتفاق" از من پرسید که اگر داماد شما بود، چه کار می کرد؟ من جواب دادم به او می گفتم که برود. گفتم مگر من و مادرت اینگونه نبودیم؟ که حالا آنچه برای خودم بد دانستم را بد بدانم؟! من در دوران عقد رفتم جبهه. من همان دیدگاه را دارم.

فاش نیوز: اگر یک مدافع حرم به خواستگاری دختر شما بیاید، جواب شما چیست؟

- با کمال میل. نخاعی برایم سخت است. ولی از جانبازان مدافع حرم حتی و رزمندگان مدافع حرم را می پذیرم.

 به هرحال خوب است که همه ما بدانیم که اینچنین افراد معنوی ای را باید ارج بنهیم. البته خب میزان معنویت رزمندگان و افراد هم با هم فرق دارد. در جبهه هم فرق داشت. باور می کنید که در جبهه ما خیلی کم هم داشتیم که اول اهل نماز هم نبودند، بعد تغییر کردند و به شهادت هم رسیدند.

اخراجی ها واقعیت انسان ها را نشان داد. اینکه جنگ یک کلاس انسان سازی بود. کسی بود که کل یک گردان وحدت کلمه داشتند که او باید امام جماعت شود. او گل سرسبد گردانمان بود. شهید احمد ملاسلیمانی. سال 60 من در پادگان ولیعصر (عج) نگهبانی می دادم. آمدند گفتند شنیدید ملاسلیمانی آمده؟ ایشان رئیس کل حفاظت صدا و سیما بوده. یعنی میز و مدیریت داشته. گفتم خب چرا اینجا آمده؟

گفتند شنیده ما می خواهیم برویم جبهه. قبلا خودش در همین گردان بوده. میز و مدیریت را رها کرده و گفته میخواهم بروم نگهبانی که پایین ترین سطح کار است از نظر سطح کاری. نگهبانی بدهم. قرآن حفظ بکنم. معنویتم را زیاد بکنم و با بچه ها به جبهه بروم. خب این الان یک رزمنده است. من از نگاه اعتقادی و ایمانی، مثل او نبودم. من هم یک رزمنده بودم. داخل آن برجک به من سخت میگذشت ولی او می رفت داخل همان برجک و قرآن حفظ میکرد. این تفاوت من رزمنده با رزمنده دیگری بود.

فاش نیوز: اگر بخواهید به جانبازان بخصوص جانبازان نخاعی مثل خودتان از جنبه های مختلف اجتماعی، خانوادگی، ورزشی و ... توصیه ای کنید، چه توصیه ای می کنید؟ بخصوص آنهایی که منزوی هستند و در بطن جامعه نیستند!

- ابتدا اینکه انتقال فرهنگ جهاد و شهادت، حداقل کاری ست که ما باید انجام دهیم. گفتن، حرف زدن از شهدا و جبهه، بازگو کردن خاطرات شهدا و جبهه کمترین کاری ست که ما باید انجام دهیم. چون شهدا در آن دنیا ما را به خاطر اینکه فرهنگ ایثار را منتقل نکردیم، مواخذه خواهند کرد. آنها همین الان هم در بین ما هستند و حضور دارند و بر اعمال ما ناظرند.

 خواهند گفت که شما که بیست تا سی سال بعد از ما زنده ماندید، حرف های ما را به مردم منتقل کردید؟ مخصوصا" به آنهایی که ما را ندیده بودند، فرهنگ ائمه را رساندید؟ می گویند که حال که مقدر شد ما از شما زودتر از این دنیا برویم، با رفتن ما شما هم به دنبال دینای خودتان رفتید؟

انتقال فرهنگ ایثار و شهادت یک وظیفه و تکلیف است به گردن جانبازان. مثل نماز خواندن. هرچقدر که میتوانیم. حالا یکسری از مسئولین خطا و خلاف می کنند، آغشته به دنیا هم شده اند و انقلاب هم یادشان رفته! ولی ما و شهدا با ایشان کاری نداریم. شهدای مدافع حرم هم ایشان را می بینند و با ایشان کاری ندارند و راه خود را می روند. ماهم باید یاد بگیریم و تا حد امکان فرهنگ را به نسل بعدی منتقل کنیم.

فاش نیوز: خود شما اهل ورزش هستید؟

- توصیه میکنم که حتما ورزش کنند. هر ورزشی که در دسترس شان هست بکنند. من وزنه برداری کار می کنم. قبلا" در مسابقات هم شرکت می کردم الان نه. تا مقام سوم در وزن خودم را در سطح کشور الحمدلله داشتم. مقام دوم و سوم در استان تهران هم گرفتم.

فاش نیوز: ورزش چقدر بهبود شرایط جسمی و روحی شما اثر داشته؟

- این را از هر پزشکی هم بپرسید، به شما پاسخ خواهد داد که شما با ده دقیقه حتی راه رفتن هم شرایطتان با فردی که راه نمی رود، فرق دارد. هم جنبه روحی مطرح است و هم جسمی.

ما وقتی در باشگاهی با جمع خودمان می رویم و ورزش می کنیم، هم فعالیت بدنی داریم و هم باعث تقویت روحی می شود بودن در میان جمع خودی ها و یاد کردن از هم کیشان. مثل شهدا و جانبازان دیگر. کسانی که وضعیت شان مثل خودمان است. و این کمک می کند به اینکه بدانیم تنها نیستیم. امااگر گوشه خانه باشیم چطور می شود؟! منزوی و گوشه گیر می شوند. آدم خودش را تنها میبیند. خود من قبل از دانشگاه و سر کار رفتن، همین حس را داشتم. احساس تنها بودن و ناکارآمد بودن.

فاش نیوز: فرمودید که اصلا" مشوق شما برای رفتن سر کار و ازدواج و ... توصیه دوستانتان بود؟

- بله اگر انسان دوستان خوبی داشته باشد، آدم را راهنمایی می کنند. حتی ما مشکلات زندگی مان را حتی با هم مطرح می کنیم. اینها فواید ارتباط های اجتماعی ست. خانواده های جانبازان با هم حتی در مشکلاتمان هم فکری می کنیم.

 

فاش نیوز: سخنی با مسئولین:

- اوایل انقلاب مسئولین خیلی پاک و درستکار بودند. سال 59 بود. یادم نمی رود، من رفته بودم دعای کمیل، دیدم کسی آمد، کفش هایش هم در دستش بود، در قسمتی از همین مهدیه تهران نشست. من دیدم که برخی به او نگاه کردند. پشت بلندگو اعلام کرده بودند که قرار است وزیرمان وزیر راه و ترابری باشد، شهید کلانتری. بعدا" فهمیدم وزیر همین آدم ساده و خاکی بوده!

 ماالان چند تا مسئول داریم که بدون کبکبه و دبدبه باشند؟! الان باید با ذره بین دنبال شان بگردیم! آن موقع ها عمدتا" مسئولان آنگونه بودند ولی الان خیلی از مسئولان ما گرفتار دنیا پرستی شدند. باید به دنبال کسانی مثل حاج قاسم بگردیم که بعد از جنگ هم، هنوز دارد درجنگ زندگی می کند.

 من دو سال پیش توفیقی داشتم که حاج قاسم، اتفاقی آمد و بغل دست من در مسجد نشست. مراسم هفتمین روز شهادت شهید خلیلی مدافع حرم بود. پدرش همرزم ما بود. چندین سال قبل ، یکی از دوستانم که نیروی قدس کار میکرد، گفت من پیش حاج قاسم سلیمانی گفتم یک جانبازی هست که باهم می رویم به منازل شهدا سرکشی می کنیم و خانواده شهدا را قم یا مشهد میبرد و ...

حاج قاسم خوشش آمده بود. گفته بود یک روز بیاور من او را ببینم. قسمت نشد. خورد به این جنگ سی و سه روزه حزب الله لبنان. دیگر دست من به ایشان نرسید! بعد از آن، بعد از چندین سال، یکدفعه در این مراسم کسی کنار من نشست که حاج قاسم بود.

حیرت زده شدم از کار خدا. صدایش کردم و گفتم حاج آقا! من قرار بوده که هفت هشت سال پیش پیش شما بیایم. دوستم پیش شما کار میکرد. قرار بود من را بیاورد پیش شما. انگار تقدیر این بوده که شما را خداوند به من برساند. بهشان گفتم الحق که رهبری خوب کسی را برای این منصب انتخاب کرده. این را گفتم که کسی مثل حاج قاسم را مقایسه کنید با مسئولان دیگر که بعضا" دنبال میز و ثروت هستند!

فاش نیوز: حرفی دارید که به مردم بزنید؟

- می گویم همانطور که دو دوران انقلاب، انقلاب را دوست داشتید و حفظ کردید، باتوجه به یکسری نکات منفی رخ داده در حال حاضر در کشور و کارهای برخی مسئولان، همچنان دنبال راه امام و شهدا و رهبری باشند. 

فاش نیوز: آیا مردم قدرشناس شما هستند؟

- بله 100%. کنار مزار والدین من، دو تا پله هست. بیشتر 5شنبه ها می روم. چند ماه قبل بود که می خواستم بروم، دو تا جوان داشتند رد میشدند. یکی شان زنجیرطلا به گردن داشت. صدایشان کردم و خواستم کمک کنند. چند باری معذرت خواستم اما همان جوان گفت برادر من خودش رزمنده بوده. حق شما به گردن ما بیش از اینهاست. اینها کاری نیست. وظیفه ست. شرمنده مسئولینی هستند که قدر شما را نمی دانند.

فاش نیوز: تعبیر شما نسبت به شرایط کنونی جامعه چیست؟

- وضعیت حجاب خوب نیست! وضع مسئولین خوب نیست. من خلاصه می گویم. ما سه شعار اصلی برای انقلاب داشتیم. استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی. من می گویم الحمدلله استقلال ما تقریبا 100% به نتیجه رسید. آزادی هم به 90% آن رسیده ایم. در شعار جمهوری اسلامی، اوایل خوب پیش رفتیم ولی اخیرا" کمی پسرفت کرده ایم. بحث حجاب و رشوه و اختلاس و باندبازی و ... اینها همه نواقصی ست که در جمهوری اسلامی پیش آمده. هیچ مسئولی آن اوایل برای خانواده خودش کار نمی کرد! الان نه ! و به فکر زیردستان نیستند!

شرایط کنونی جامعه مثل بدحجابی و ... هم فقط مردم مقصر نیستند! مردم خوب هستند. ما گله مان بیشتر از مسئولین هست. وقتی کسی در جایگاه یک مدیر و مسئول جمهوری اسلامی، آمد و به وظیفه اش دینی و اخلاقی اش عمل نکرد، من چه انتظاری از آن جوانداشته باشم که بیاید و به حجابی که من مدیر با عنوان نمونه اسلامی جلویش قرار گرفته ام، عمل کند؟!!!

  من نمیتوانم به جوانان بگویم چشم هایشان را ببندند و نبینند که فلان مسئول اختلاس کرده. شما مسئول این نظام هستی و داری در دید مردم اثر می گذاری! این عوارض اشتباهات و رفتارهای مسئولین مان می شود بدحجابی و خلاف و ... این ناگزیر است!

  وقتی مسئول به قشر ضعیف جامعه بی اهمیت شد، به ایثارگر بی اهمیت شد، خوبی کمرنگ می شود. چرا می آیند و حقوق نجومی فلان فرد را تایید می کنند و می گویند حق اوست! ولی در حقوق رزمندگان مثلا مانده اند؟!

کار فرهنگی هم نکرده اند و نمی کنند! راه خوبی را که به مردم میتوانیم نشان دهیم. با بد عمل کردن، داریم راه بدی را نشانشان می دهیم. پس انتظاری از مردم نیست! بیشتر از مسئولان که الگو هستند انتظار می رود.

فاش نیوز: صحبتی با خانواده خود دارید؟

-  من از همسرم خیلی تشکر می کنم. به خاطر تمامی زحماتش. صبر و تحمل و ایمانش. که ان شالله روزافزون باشد. از دخترانم هم ممنونم به خاطر خوبی هایشان و دعا میکنم که خوب بمانند و عاقبت بخیر شوند.

فاش نیوز: کلام آخر

- من از شما تشکر می کنم و امیدوارم که صحبت های من مثمر ثمر واقع شده باشد.

 

گفت و گو تنظیم: شهید گمنام

عکس از ظهوری


کد خبرنگار : 23


جانباز     پناه     گفت و گو                                
Reply
no
0
yes
1
مهدی اسدزاده ج 70%
1395/10/19 - 10:16
سردار سلام
خدا شما را برای ما حفظ کند . بهترین های دنیا را برایتان آرزو می کنم چون لایق بهترین ها هستید .

Reply
no
0
yes
0
مشکانی
1395/10/19 - 13:08
باسلام وخسته نباشیدبه فاش نیوزیهای عزیزبخصوص اقای ساقی ...وسلام به جانبازگرانقدرمان جناب اقای پناه که من هرچی ازخاطرات اقای پناه رامیخوانم سیرنمیشوم وقتی تمام میشودیک لحضه اخم میکنم مثل فیلمی که خیلی دوست داری وساعت پخشش کم است .اقای پناه بازهم ازخاطرات پرازدردورنجت بگوتایک عده که درخواب غفلت فرورفته اندبیدارشوندوبداننداین جانبازان ورزمندگان امامخمینی{ره}بعدازاتمام جنگ هنوزکه هنوزه باانواع مریضی هادارنددست وپنجه نرم میکنندمثل زخم بستراقای پناه که خیلی سخت است خداوندازسرتقصیرات همه ماهابگذردآمین//رزمنده داوطلب27ماه جنگ





نظری بگذارید
chapta

بدون ویرایش از شما
بیشتر...
آخرین اخبار
بیشتر...
معرفی کتاب

نقل مطالب سایت، فقط با ذکر منبع بلامانع است.

@ 2014 تمام حقوق مادی و معنوی برای پایگاه خبری تحلیلی فرهنگ ایثار و شهادت(فاش نیوز)،محفوظ می باشد.