29 تير 1396/ 25 شوال 1438
شناسه خبر : 51842
1395,سه شنبه 26 بهمن13:49
اشتراک گذاری در:
عکس روز

گفت و گو با یک جانباز کربلایی


توفیق دیدار بزرگمردی از نیروهای حاج اسماعیل شهید برایمان حاصل شد. او یکی از رزمندگان گردان کربلاست. هر بار که در مقابل یک کربلایی می نشینی سخت مبهوت می شوی!

گفت و گو با یک جانباز کربلایی

فاش نیوز - توفیق دیدار بزرگمردی از نیروهای حاج اسماعیل شهید برایمان حاصل شد. او یکی از رزمندگان گردان کربلاست. هر بار که در مقابل یک کربلایی می نشینی سخت مبهوت  می شوی!

آن ها دلسوخته عشقند و در همان اولین لحظاتی که لب به سخن می گشایند در فراق همرزمانشان اشک فراق می ریزند و با نثار مرواریدهای اشک به روح یاران شهیدشان یاد آن ها را گرامی می دارند. اسم حاج اسماعیل شهید که به میان می آید چهره شان دگرگون می شود و با حسرت به گوشه ای خیره می شوند.

گویی در این دنیا نیستند و روحشان با روح مطهر فرمانده و یاران شهیدشان ارتباط برقرار کرده است. دلتنگی شدید آن ها را می شود با حرکات دست و صورتشان احساس کرد، آن قدر که حس عمیق یک جا مانده از کاروان شهدا را به خوبی تبیین و ترسیم می کنند.

در عین حال بیانی پرشور و گیرا دارند و هنگام یادآوری خاطرات دوران دفاع مقدس، سخن آن ها حماسی تر و روح شجاعت و شهامت در هر جمله شان جاری می شود؛ آن قدر که از خودت می پرسی: حاج اسماعیل شهید چطور این همه نیروی نترس را دور خود جمع کرده بود؟!

حاج حسن مقیمی زاده، جانباز 50 درصد قطع پای راست از نیروهای گردان کربلا و اهل شوشتر است. از همان آغازین روزهای جنگ تحمیلی برای آن که با کربلایی ها باشد، خودش را به آب و آتش زده بود؛ حتی در سال 62 وقتی که به عنوان نیروی رسمی سپاه استخدام شد، باز هم دلش با کربلا بود و با تلاشی پیگیر خود را به گردان کربلا رساند.

 او و همسرش برای به ثمر رسیدن آرمان های انقلاب و شهدا زخم های عمیقی از دشمن قسم خورده بر پیکر دارند. با این حال بدون هیچ احساس ضعفی همچنان مقاوم و استوار بر سر عهد و پیمان خود برای حفظ دستاوردهای عظیم راه امام راحل و شهدا هستند.

در یکی از روزهای سرد دی ماه به دیدار او رفتیم تا باز هم چشم و دل فاش نیوزی ها را با چهره و شخصیت والای یکی دیگر از بچه های گردان "حاج اسماعیل شهید" آشنا کنیم. اولین سوال ما این بود که:

 

*** زمان انقلاب چند ساله بودید و از چه زمانی با نام امام آشنا شدید؟

 

من در سنین نوجوانی با شور و شوق خاصی در کلاس سوم راهنمایی درس می خواندم. اما حرارت کلام امام و حرکت عظیم انقلاب وجودم را آن قدر گرم کرده بود که با همین سن کم مثل سایر مردم در صفوف تظاهرات علیه شاه خائن شرکت می کردم و تا پیروزی انقلاب همراه خانواده و همپای مردم در صحنه بودم.

 

***پس خانواده انقلابی داشتید؟

 

بله. مرحوم پدرم از بازاریان بود. او بدون هیچ هراسی نارضایتی خود را از وضع جامعه ابراز می کرد و با دیدن زن های بی حجاب به طور علنی اعتراض می کرد. همه ما قلبا" خواستار یک تحول در ساختار جامعه بودیم و آرمان های خود را در تحقق پیروزی حرکت امام می دیدم.

 

***فعالیت شما بعد از پیروزی انقلاب چه بود؟

 

من به درس خواندن خیلی علاقه داشتم و بعد از پیروزی انقلاب احساس کردم باید طوری درس بخوانم که یک فرد مثمر ثمر برای جامعه باشم. در سال اول انقلاب وارد دبیرستان شدم و آن را با موفقیت طی کردم اما سال دوم با شروع جنگ همزمان شد. بنابراین با تعطیل شدن مدارس با دوستانم به مسجد محله رفتم و عضو بسیج مسجد جزایری شدم، بچه های محله ما خیلی پرشور بودند، با حاج صادق آهنگران همسایه بودیم. همچنین اجتماع نیروهای گردان بلالی هم در محله ما بود.

***کار شما در پایگاه چی بود؟

 

آن زمان 14 ساله بودم. بزرگترها به ما اجازه نمی دادند به خط مقدم جبهه برویم، لذا ما هم برای گشت زنی درون شهری می رفتیم. از طرفی شهر از سکنه خالی شده بود. مهم تر اینکه نیروهای ستون پنچم در شهر حضور داشتند. بنابراین ما موظف بودیم امنیت شهر را تامین کنیم و گاهی کارهای پشتیبانی هم انجام دهیم. مثلاً در عملیات فتح المبین تا شوش رفتیم و برگشتیم. حتی حراست بیمارستان ها را هم به عهده ما می گذاشتند.

 

*** چه زمانی به خط مقدم جبهه اعزام شدید؟

 

سال 60-61 مدارس باز شد و من هم همراه بچه ها سر کلاس حاضر شدم. سال 61  بعد از تعطیلات عید بود، سر جلسه یکی از امتحانات بودم که دلم پر از تشویش و اضطراب شد. چون قبل از برگزاری امتحان خبردار شده بودم، فراخوان نیرو اعلام شده است، می ترسیدم بیشتر از این تعلل کنم به نیروها نرسم. پس برگه خود را به دست مراقب دادم و سریع به طرف محل فراخوان در چهارصد دستگاه محله مهد کودک رفتم.

خیلی از بچه های دیگر هم آمده بودند. در آن جا سازماندهی شدیم و من در گردان فجر قرار گرفتم. از آنجا ما را به آلفا اعزام کردند تا اینکه فهمیدیم عملیاتی در راه است و آن "عملیات بیت المقدس" بود. سپس ما را به روستای بیوض در مسیر اهواز – خرمشهر اعزام کردند و فرمانده ما شهید "ایرج ریشهری" بود.

 

***آن موقع چه حسی داشتید؟

 

عشق عجیبی به دفاع از وطن و دفاع از ناموس کشور وجودم را پر کرده بود و من آن را ناشی از تربیت پدرم می دانم که فردی با غیرت بود و به همین دلیل خیلی از وضع جامعه در زمان شاه بدش می آمد. او بزرگ خانواده بود و روی حرفش خیلی حساب می کردند.

 

***با چه سمتی برای اعزام دسته بندی شدید؟

 

من تک تیرانداز بودم  اما امدادگری هم می کردم.

 

***پس در زمان فتح خرمشهر شما هم در شهر حضور داشتید؟

 

نیروهای ما موفق به تصرف و آزاد کردن خرمشهر از لوث وجود عراقی ها شد و وارد مسجد جامع شدیم اما بعد از جایگزینی نیروها در شهر به ما دستور اعزام به عقب داده شد. من عصر همان روز به اهواز برگشتم و سر پل نادری بودم که رادیو خبر آزادی خونین شهر را اعلام کرد.

روز بعد من و برادرم به طرف خرمشهر حرکت کردیم و در حالی که یک دوربین به همراه خودمان برده بودیم از در و دیوار شهر و رزمنده ها عکس گرفتیم؛ اما متاسفانه دوربین از دست ما افتاد و بیشتر عکس ها سوخت.

بعد از عملیات، نیروها برای مدت کوتاهی استراحت کردند و پس از آن باز هم فراخوان نیروها داده شد و در واقع ما برای شرکت در عملیات رمضان سازماندهی شدیم.

***کمی از مظلومیت های همرزمان خود در عملیات رمضان بگویید؟

 

متاسفانه ما در این عملیات موفقیت حاصی کسب نکردیم؛ چرا که تجهیزات صدام سال به سال پیشرفته تر می شد. ما سال اول یک دست لباس نظامی ساده داشتیم و در سال بعد ماسک شیمیایی دادند. سالِ بعد از آن هم لباس غواصی را بر تن کردیم. هر روز مهمات جدیدی با اهدای سران استکبار و غرب وارد صحنه جنگ می شد. آن ها با استفاده از نظر کارشناسان اسرائیلی سنگرهایشان را به شکل مثلثی احداث کرده بودند. بچه ها از همه طرف در تیررس دشمن بودند. حجم وسیعی از تانک های دشمن در منطقه عملیاتی حضور داشت. تانک ها بنا به ویژگی پیشرفته بودنشان از 48T به T72 تبدیل شده بودند و گلوله های ما به این تانک های پیشرفته اثر نمی کرد.

از هر ده تا گلوله آرپیجی یکی بر آن ها تاثیر می کرد، تازه آن هم وقتی بود که لوله تانک بالا می رفت و ما می توانستیم یک نقطه خاصی در زیر لوله به عنوان هدف شلیک کنبم.

یکی از ترفندهای بعثی ها در اولین روز عملیات این بود که با هجوم نیروهای ما زیر تانک مخفی می شدند و بعد از پشت سر به طرف بچه ها که در حال پیشروی بودند، شلیک می کردند. اگر چه روز بعد فرماندهان ما را به این حیله دشمن آگاه ساختند.

 به هرحال بنا به دلایلی این عملیات با موفقیت همراه نبود و نیروها بعد از یک مقاومت جانانه مجبور به عقب نشینی شدند. من هم همین که به خانه رسیدم خبر اسارت دامادمان حسین احمدی و پسرخواهر یازده ساله ام را شنیدم.

 

***چطور این اتفاق افتاد؟

 

آن ها قبل از عملیات برای دیدن ما از مشهد به اهواز آمده بودند. بعد از شروع عملیات داماد و خواهرزاده ام به همراه چند نفر از ستاد پشتیبانی مسجد صاحب الزمان (عج) واقع در منطقه کمپلو در اهواز برای رساندن شربت به نیروهای رزمنده به طرف جبهه ها حرکت کرده بودند. اما متاسفانه مسیر راه را گم کرده و به طرف عراقی ها می روند و به دست آن ها اسیر می شوند.

در طول هشت سال اسارت رنج های زیادی بر آن ها وارد شد و به قول دامادمان تصمیم عراقی ها برای جدایی پدر و پسر بدترین شکنجه ای بود که در نهایت با مقاومت دامادمان عملی نشد.

 

***در عملیات های بعدی با کدام گردان اعزام شدید؟

 

به جز فتح خرمشهر، همیشه با گردان نور بودم، بعد از عملیات رمضان هم با میل خودم دو ماه به منطقه پدافندی طلائیه اعزام شدم که در آن جا شاهد شهادت شهید بابایی بودم.

 

***لطفاً از خاطرات خود در منطقه پدافندی طلائیه بگوید؟

 

در منطقه پدافندی در سنگر کمین مستقر بودیم و عراقی ها تک تیراندازهای ماهری داشتند. من برای یک لحظه سرم را از خاکریز بالا آوردم گه ناگهان یک تیر به فاصله کمی از صورتم به خاکریز خورد. من هم به تلافی نامردی عراقی ها یک دسته کلنگ برداشتم و یک کلاه روی آن گذاشتم.

 هر بار که دسته کلنگ را بلند می کردم، تک تیرانداز عراقی یک تیر به کلاه آهنی شلیک می کرد. چند بار که این کار را تکرار کردم به دلم برات شد که الان عراقی ها سنگر ما را گلوله باران خواهند کرد و همان هم شد. خمپاره 60 بود که به طرف سنگر ما شلیک می شد؛ اما ما در مقابل بلافاصله به سنگر پریدیم تا آتش بازی عراقی ها تمام شد.

***اولین مجروحیت شما در کدام عملیات بود؟

 

برای شرکت در عملیات والفجر مقدماتی ما را دور هم جمع کردند و محل تجمع نیروها در منطقه کرخه بود. گردان هایی از اهواز و شوشتر در این عملیات حضور داشتند؛ چرا که عملیات سختی در پیش رو داشتیم و باید چند کیلومتر در رمل ها حرکت می کردیم تا به خط برسیم. در این عملیات ترکشی به کتف من اصابت کرد و من از ادامه حضور در عملیات بازماندم و پسر عمویم که از شوشتر اعزام شده بود به مقام شهادت نایل شد.

 

***بعد از مجروحیت باز هم به جبهه رفتید؟

 

بله. من تا زمان بهبودی در پایگاه بسیج خدمت می کردم. همان زمان تصمیم گرفتم که عضو سپاه شوم. بعد از پذیرش برای طی دوره آموزشی به پادگان شهید غیوری اصل رفتم چون در حین آموزش بودم؛ مرا در عملیات خیبر شرکت ندادند و بعد از اتمام دوره در سپاه اهواز مشغول به کار شدم؛ اما دلم می خواست در خط مقدم جبهه باشم. با تلاش زیاد به گردان خاتم انتقالی گرفتم و باز هم شرایط به سمتی رفت که تحت فرماندهی حاج اسماعیل فرجوانی درآمدم. از طرفی بعد از عملیات خیبر آموزش نیروها به صورت آبی –خاکی برگزار می شد و در زمستان 63 ما را در پلاژ سد دز مستقر کردند و ما مشغول گذراندن آموزش های سخت غواصی شدیم.

 

***لطفا یک خاطره از دوران آموزشی خود تعریف کنید.

 

یک بار به دستور فرمانده می بایست از این طرف آب به طرف دیگر می رفتیم. در نگاه اول سخت نبود اما وقتی دستور داده شد خیلی ها از جمله "شهید سالمی" آن وسایل غواصی را بر تن نکردند. به هر حال با شوق و ذوق به آب زدیم و اگر چه اولش سخت نبود اما کم کم سردی آب به مغز استخوان مان نفوذ کرد به طوری که اول پاها و بعد دست و گردن خشک شد.

با اطمینان می گویم اگر لباس های غواصی نبود غرق می شدیم در آن روز با شهید محمدیان خیلی شوخی کردیم. او با یک قایق دور می زد تا به بچه ها کمک کند. وقتی از او کمک خواستم به طرفم آمد ولی انتظار داشت من دسته پارو را بگیرم و خودم را به داخل قایق بکشم و باورش نمی شد که رمقی ندارم.

ابتدا مرا رها کرد و رفت. نزدیک بود غرق شوم که خودش برگشت و مرا به داخل قایق کشید. حاج اسماعیل هم همراه ما وارد آب شده بود. وقتی به ساحل رسیدیم در حالی که از سرما می لرزیدیم، با خنده برای گرم کردن خودمان دور آتش جمع شدیم.

***چند بار مجروح شدید؟

 

بعد از مجروحیت کتفم، برای بار دوم در عملیات "بدر" از ناحیه ران مجروح شدم و در عملیات والفجر هشت نیز قطع پا شدم. وقتی در عملیات بدر مجروح شدم، کشان کشان خودم را به سنگری رساندم. شهید سعید جهانی هم در سنگر بود و با بیسیم صحبت می کرد. او دستور آمدن یک قایق برای انتقال من به عقب را صادر کرد اما اوضاع طوری بود که قایق اول و دوم که آمدند، مورد اصابت خمپاره دشمن واقع شدند و قایق سوم هم وسط آب خاموش شد. شهید سعید جهانی بچه شوخ و باحالی بود و با خنده به من می گفت: حسن ببین شانس نداری!

 

***بنابراین با پای مجروح در عملیات والفجر هشت شرکت کردید؟

 

بله. یک خاطره جالب از این عملیات دارم که شنیدن آن خالی از لطف نیست.

 

عملیات والفجر هشت در محیطی کاملا حفاظتی و امنیتی برگزار شد. اول فکر می کردیم عملیات در منطقه جزیره مجنون برگزار می شود. من آن روز امتحان رانندگی داشتم و رفته بودم شهر آزمون بدهم و وقتی برگشتم دیدم کسی نیست و بچه ها را به آبادان برده بودند.

رو به روی شهر فاو روستایی بود که بچه ها در آن جا در خفای کامل مستقر شده بودند و برای پنهان ماندن از نظر آواکس های اهدایی امریکا به عراق به ندرت تردد می کردیم. شب عملیات وظایف ما شرح داده شد و من هم در تعاون بودم. وقتی پلاک بچه ها را می دادم، از آن ها می خواستم پلاک ها را به همدیگر یادگاری ندهند و بدانند این تکه فلز در گیر و دار جنگ هویت آن ها را مشخص می کند. ما وظیفه داشتیم پشت سر غواص ها و قایق های موتوری وارد عمل شویم و منطقه را پاکسازی کنیم.

در همین اوضاع و احوال سمت خط عراق با نورافکن های قوی روشن شد. فکر کردیم عملیات لو رفته است با این حال با عزم جدی در عملیات شرکت کردیم اما واقعیت چیزی دیگر بود. برادر افشاری یکی از کسانی بود که با اسرای عراقی صحبت می کرد و اطلاعات می گرفت. او بعدها راز این نورافکن ها را برای ما شرح داد و گفت: وقتی فرمانده تیپ 111 عراق در فاو اسیر شد، گفته بود من احساس کرده بودم عملیات از همین سمت است اما مقامات رده بالای عراقی گفتند از سمت جزیره مجنون است. به خاطر همین من دستور دادم سرتاسر خط را با نورافکن ها مجهز کنند تا این که وقتی شما حمله کردید به راحتی در تیررس ما باشید. اما در شب عملیات هوا ابری و بارانی شد و من اصلاً گمان نمی کردم شما در چنین آب و هوایی باز هم عملیات کنید و با خیال راحت دستور آزادباش به نیروها دادم.

 

به هر حال ما علیرغم تصور عراقی ها به سمت فاو پیشروی کردیم و به دروازه شهر رسیدیم و نزدیک مقر تیپ اصلی آن ها سنگر گرفتیم. شهید محمدیان در ابتدای ورودی شهر در یک رزم شجاعانه به شهادت رسید. ما دیدیم که یک دسته از ادوات عراقی وارد مقر شدند و تانک های زیادی در آن جا به چشم می خورد.

 یکی از بچه ها از محلی که ما سنگر گرفته بودیم به طرف مقر عراقی ها آرپیجی ای شلیک کرد و موضع ما لو رفت. ناگهان خانه به لرزش درآمد. یک خمپاره 60 به سمت ما شلیک شد که با انفجار آن پله ها خراب شد. بچه ها از دیوار پایین پریدند ولی من به زحمت خودم را به حیاط رساندم و از در خانه خارج شدم. در همین حین خمپاره دوم شلیک شد و من حس کردم پایم نصف و آویزان شده است. پس از آن بر زمین افتادم، وقتی چشم باز کردم، فشار شدیدی را روی سینه ام حس کردم.

 گویی من برای لحظاتی از دنیا رفته بودم ولی پزشک حاضر با دادن تنفس مصنوعی و احیای قلبی باعث شد من دوباره چشمانم را باز کنم و از فیض شهادت محروم شوم.

 

***بعد از جانبازی در کجا مشغول به کار شدید؟

 

بعد از مجروحیت به پیشنهاد فرمانده مخابرات قرارگاه در قسمت مخابرات مشغول کار شدم اما شهید فرجوانی هم پیشنهاد راه اندازی دفتر قضایی لشکر را به من داد که با روحیه من سازگار نبود. فرماندهان زیادی به قرارگاه تردد داشتند و دلم به این خوش بود که در این جا با آن ها در تماس هستم.

من آخرین بار حاج اسماعیل را در قرارگاه دیدم و بعد از آن به فیض شهادت نائل شد و داغ هجرتش تا ابد بر دل من ماند و خیلی غبطه می خورم، چرا از جمع آن ها باز ماندم. شهید جعفر زاده را هم برای آخرین بار در همین مکان ملاقات کردم. یک خاطره از شهید بهزادی هم یادم آمد که دوست دارم برایتان تعریف کنم.

یک بار با شهید بهزادی برای دیدن یک جانباز و مجروح جنگ با قطار عازم تهران شدیم و به جز ما دو بازاری هم در کوپه با ما همراه بودند. در همین حین یک نفر با قیافه موجه وارد کوپه شد و با صدای بلند گفت: السلام علیک یا اباعبدالله. السلام علیکم.

ته دلم به حالش غبطه خوردم که چقدر آدم مخلص و معنوی ای است. شب خوابیدیم اما صبح که بیدار شدیم، او نبود. در حالی که یکی از بازاری ها که به شدت ناراخت بود، گفت: شلوار و کیف پولم نیست. شهید بهزادی بلافاصله یکی از شلوارهای خود را به او داد. این بچه ها واقعا مخلص بودند و دل به دنیا نداشتند.

 

***شما کی ازدواج کردید؟

 

سال 65 با دختر دایی ام ازدواج کردم. همسرم یکی از نیروهای فعال بسیجی شوشتر بود که در اوج درگیری های منافقین هنگام خارج شدن از پایگاه مسجد به ضرب چاقوی چند منافق از ناحیه دست و پهلو مجروح شده بود.

 

*** تحصیلات شما چگونه است؟

- بعد از مجروحیت دیپلم و سپس فوق دیپلم گرفتم و در دهه هفتاد برای ادامه تحصیل در دانشگاه پذیرفته شدم ولی فضای حاکم بر دانشگاه آزارم می داد. بنابراین از رفتن به دانشگاه منصرف شدم و در همان سال ها وقتی طرح حالت اشتغال آمد، بازنشسته شدم.

 

***بسیار ممنون از وقتی که گذاشتید و یاد و خاطره شهدا و روزهای دفاع مقدس را با زبانی ساده و قابل فهم و در حد حوصله نسل جوان و امروزی تبیین و تشریح کردید. اجرتان با شهدا.

 

من هم ممنونم. خدا همه ما را در راه شهدا هدایت کند؛ چرا که ما وارث خون شهدا هستیم و باید در راه زنده نگه داشتن آرمان های آن ها از هیچ تلاش و کوششی دریغ نکنیم.

گفت و گو از جعفری


کد خبرنگار : 17






نظری بگذارید
chapta

بدون ویرایش از شما
بیشتر...
آخرین اخبار
بیشتر...
معرفی کتاب

نقل مطالب سایت، فقط با ذکر منبع بلامانع است.

@ 2014 تمام حقوق مادی و معنوی برای پایگاه خبری تحلیلی فرهنگ ایثار و شهادت(فاش نیوز)،محفوظ می باشد.