06 تير 1396/ 02 شوال 1438
شناسه خبر : 52993
1396,چهارشنبه 20 ارديبهشت14:29
اشتراک گذاری در:
عکس روز
گفت وگو با جانباز نخاعی "نگهدار موری زاده" جانباز 8سال دفاع مقدس

جانبازی که دوبار قطع نخاع شد


متانت و صبوری برادر "موری زاده" به حق برایم قابل ستایش بود و این دو خصلت در کنار ایمان به خدا، تلاش بی وقفه، حسن خلق و مهربانی اش به روشنی می درخشید.

جانبازی که دوبار قطع نخاع شد


فاش نیوز - در آغازین روزهای ماه مبارک شعبان و به مناسبت ولادت با سعادت حضرت قمربنی هاشم ابوالفضل العباس (ع)  و  تبریک این روز بزرگ خدمت تمام جانبازان عزیز، برآن شدیم که در یک بعدازظهر بهاری، به دیدار یکی از برادران جانباز نخاعی دوران دفاع مقدس کشورمان برویم.

پس از تماس تلفنی با جانباز نخاعی "نگهدار موری زاده"، در شهرک شهیدچمران و در منزل  ساده و با صفای ایشان قرار گذاشتیم  و ساعت 3 بعد از ظهر بود که پای صحبت های برادر موری زده نشستیم.

"نگهدار موری زاده" متولد 1344  از شهرستان بهبهان است که با پیروزی انقلاب اسلامی با جمعی از دوستانش وارد بسیج می شود و در حالی که 15سال بیشتر نداشته و دانش آموز کلاس دوم راهنمایی بوده  از همان ابتدا در گشت های شبانه برای پاسداری از انقلاب در صحنه حضور داشته است. سال 1358 وارد حوزه علمیه می شود که با آغاز جنگ تحمیلی، تحصیل در حوزه را رها می کند و پس از آموزش های تکمیلی نظامی، در اسفند ماه 1359 برای اولین بار قدم به خاک جبهه می گذارد.

گرچه خواندن حکایت آسمانی شدن پاهایش در جبهه شنیدنی است؛ اما آنچه شنیدنی تر است آنکه او برای دومین بار مورد آزمایش الهی قرار می گیرد و در یک سانحه رانندگی دوباره و این بار از ناحیه گردن نخاعش قطع می شود و دستانش نیز از کار می افتد. اما روحیه و ایمان  او چنان  بالاست که از این امتحان الهی نیز سربلند بیرون آمده و خم به ابرو نمی آورد و آن را نیز موهبتی الهی می بیند و چیزی جز اراده الهی نمی داند.

جانباز موری زاده که تا قبل از این حادثه، با وجود ویلچر نشین بودن، به حرفه وکالت مشغول بوده و در دانشگاه نیز تدریس می کرده، اینک با محدودیت مضاعفی که برایش پیش آمده، کار تدریس و وکالت را کنار گذاشته اما در حال حاضر در عرصه فرهنگی یادمان های شهدا و برنامه های عام المنفعه دیگر با خدمت رسانی به نیازمندان، دستان ناتوان بسیاری را نیز با مهربانی گرفته است.

همسر جانباز موری زاده که از ابتدای مصاحبه در کنار ما نشسته است بسیار مهربانانه و در سکوت، صحبت هایمان را می شنود و هر ازگاهی لبخند رضایتی مهربانانه نثار همسرش می کند.

زندگی مشترک ساده و بی آلایش، همراه با عشق و محبت آنان را به حق می توان الگویی برای زندگی جوانان امروزی دانست.

جانباز موری زاده عاشق زندگی و همسر مهربانش است چرا که به گفته خودش سال هاست همچون یک دوست واقعی و رفیق شفیق در کنار او زندگی بوده است. حاصل این زندگی ساده و زیبا، فرزند پسری به نام "محمد" است که اکنون در شهر دیگری به همراه خانواده اش زندگی می کند.

این گفت وگو ماحصل نشستی یکی دوساعته با این عزیز جانباز است؛ امید که مورد عنایت الهی و توجه خوانندگان عزیز واقع گردد.

 

فاش نیوز: با توجه به سن کمتان، آیا خانواده مانع رفتن شما به جبهه نبودند؟

- خانواده از اینکه در بسیج باشم و برای حراست از دستاوردهای نظام در خدمت باشم مخالفتی نداشتند؛ اما برای بار اول بدون اطلاع خانواده به جبهه رفتم و دو روز بعد متوجه حضور من در جبهه شدند.

 

فاش نیوز: در این خصوص توضیح بیشتری بفرمایید؟

- ابتدا بخاطر سن کم بنده، کمی مخالف بودند؛ اما از اولین اعزامم که نزدیک دو ماه طول کشید و من صحیح و سلامت بازگشتم، متوجه شدند که  قابلیت دفاع را دارم. برای اعزام های بعد مخالفتی نداشتند و تا زمان مجروحیتم مدت 18 ماه در جبهه حضور داشتم.

 

فاش نیوز: مجروحیت شما در چه سالی و در کدام عملیات اتفاق افتاد؟

 - در دی ماه 1360 وارد سپاه شدم و اعزامم از سوی سپاه بود که درسال 1362 در عملیات "خیبر" مجروح شدم.

 

فاش نیوز: نحوه مجروحیتتان به چه نحو بود؟

- در سوم اسفند 1362 عملیات خیبر بود که  این عملیات در مراحل مختلف ادامه داشت و یگان های مختلفی در آن شرکت داشتند. 11 اسفند بود که به ما اعلام کردند امشب لشگر ما عمل کننده است. فردای آن روز در منطقه عملیاتی مستقر بودیم و من چون جانشین گردان ادوات لشگر بودم در مقر تاکتیکی خط دوم بودم که قرار شد با موتورسیکلت با یکی از دوستان جلو برویم و خط را رصد کنیم. شاید چهار پنج دقیقه از حرکت ما نگذشته بود که گویا دستور عقب نشینی صادر شده بود و ما هم بی سیمی در اختیار نداشیم که از عقب نشینی مطلع شده باشیم. سیصد، چهارصد متر قبل از خط مقدم، روی موتور سیکلت گلوله ای به من اصابت می کند و یکی از همرزمانم که پشت سر من نشسته بود متوجه شود و مرا به عقب منتقل کرد.

 

فاش نیوز: زمانی که مجروح شدید، چه حسی داشتید؟

- گلوله دقیقاً یک سانت بالای قلبم (سمت چپ) اصابت کرده بود و از سمت راست خارج شد. اما دوستم آسیبی ندید و در آن یک دقیقه ای که من افتادم، خاطرم هست که دوستم مرا از بالای جاده به پشت جاده می کشید و یادم هست که مرتب به زبان کازرونی می گفت: "کاکا نگهدار، بگو یا زهرا" و من همینطور که می گفتم یازهرا، یازهرا... از هوش رفتم. که البته حس می کنم همان موقع هم عنایت بی بی فاطمه(س) نصیب ما شد و ما نجات پیدا کردیم.

 

 فاش نیوز: خاطره ای هم در این خصوص دارید برایمان بفرمایید؟

- بله دوست همرزمم تعریف می کرد: همین که شما از هوش رفتید و من شما را پشت جاده می کشیدم و دستور عقب نشینی داده بودند، یک مرتبه آمبولانسی از خط مقدم به عقب می آمد. در این فاصله من به بالای جاده آمدم و دست تکان دادم که بایستد. آمبولانس ایستاد و گفتم کمک کنید این برادرمان را هم با خود ببریم. راننده گفت مگر نمی دانید دستور عقب نشینی آمده و نگاهی به من انداخته بود و گفته بود که او شهید شده است. و در این فاصله که ما مشغول صحبت بودیم، آمبولانس خراب شد و هر چه راننده استارت می زد، روشن نمی شد و به امدادگرانی که داخل خودرو نشسته بودند، گفت پیاده شوید و ماشین را هل بدهید. آن ها که پیاده شدند، به آنها گفتم: حالا که پیاده شدید، بیایید این برادر مجروحمان را هم داخل آمبولانس بگذاریم و ماشین را هل بدهیم. به کمک آنها شما را به داخل آمبولانس گذاشتیم، یک مرتبه خونابه های داخل گلو بالا آمد و احساس کردم که شما زنده هستید. همان لحظه امدادگر لوله ساکشن را در گلوی شما گذاشتند و من به راننده گفتم: یازهرا بگویید و استارت بزنید. راننده تا گفت: " یازهرا" و استارت زد ماشین روشن شد.

 

فاش نیوز:  در ادامه چه اتفاقی افتاد؟

- دوستم تعریف می کرد: یکی از امدادگران که اهل اصفهان بود، وقتی ساکشن را در دهانت گذاشته بود و تنفس مصنوعی می داد می گفت: شما در آمبولانس خوابیده بودید و من هم در سمت راست شما و امدادگر در سمت چپ نشسته بود و من داشتم مرتب "کاکا" را کوتاه و به حالت غمگین و "نگهدار" را کمی کشدار و بلند می گفتم و امدادگر فقط "نگهدار" را می شنید و می گفت: "اگه نگهدارم که می میرس!" من چند بار این کلمه را تکرار می کردم و او می گفت" اگه نگهدارم می میرس! و بار چهارم یا پنجم بود که با عصبانیت به من اگه نگهدارم می میرس!! و من گفتم بابا اسم این دوست ما "نگهدار" است و... خلاصه کلی خندیدیم.

از آنجا مرا به بیمارستان صحرایی خاتم الانبیا بردند و از آنجا به بیمارستان شهید بقایی اهواز منتقل کردند که همان دوستم بعد از عمل من دوباره در بیمارستان اهواز به دیدنم آمدند و آدرس خط مقدم را از من گرفت و من آدرس را به ایشان دادم و رفتند.

فاش نیوز: دلمان می خواهد از روزهای جبهه و خاطرات آن سال ها بیشتر بگویید؟

- خاطرات زیاد است و آنقدر زیاد که شاید دیگر به ذهنمان نیاید. رزمندگان و دوستان عزیزی بودند که حرکت و صحبت با آنها و در کنار آنها بودن برای ما خاطره است.

در عملیات محرم بود. ما جزو نیروهایی بودیم که قرار بود که  فردای عملیات صبح زود با جیب 106 به خط مقدم اعزم شویم و آتش پشت خط مقدم را داشته باشیم. صبح زود زمانی که به رودخانه (دویرج) رسیدیم. پلی که روی رودخانه بود و فکر می کنم شب عملیات دشمن این پل را منهدم کرده بود. ما به پشت پل رسیدیم و دیدیم که منهدم شده و با سیلی هم که آمده بود، نمی توانستیم از رودخانه عبور کنیم. ناچارتاً غروب صبر کردیم. رزمندگان و ارتش، پل معلقی را روی رودخانه زدند و توانستیم عبور کنیم. چون عملاً گروهان 106 که توپ 106 روی جیپ بود، عملاً شب امکان فعالیت برایش مهیا نبود. 15کیلومتر از جاده های فرعی تا داخل کوه و تپه ها جلو رفتیم و شب را تا صبح پشت تپه ها بیتوته کردیم. بعد از نماز صبح بود که صبحانه مختصری خوردیم و هوا رو به روشنی بود. نقطه ای که ما در آن بودیم، جاده آسفالته ای قرار داشت که تقریباً 13 کیلومتر رزمندگان از ما جلوتر رفته و دشمن را عقب رانده بودند. قبل از اینکه حرکت کنیم، پخش نوای دلنشین "حسین ای نوای آزادی" شنیده می شد که دوستان ما در تبلیغات لشگر، بلندگوهای بلندی را روی ماشین ییکانی از چهار طرف نصب کرده بودند که از سمت عقب در حال عبور به خط جلو است. زمانی که این نوای حماسی در کوه می پیچید، آنقدر دلنواز و تاثیر گذار بود که با این که این تپه ها 6متر ارتفاع داشت، این صدا را به وضوح می شنیدیم. رزمندگانی هم که در دو طرف تپه اطراق کرده بودند، می خواستند ببینند این نوای چیست. به سمت تپه دویدند و مشاهده کردند که ماشینی از دور می آید که چهار بلندگوی بزرگ هم روی آن است. ناگهان یک ماشین "ایفا" که شبیه ماشین های کمپرسوری بزرگ عراقی و پر از مهمات بود که بعدها فهمیدیم دو شب قبل که عملیات شده بود و نیروهای ما 13کیلومتر از خط را آزاد کرده بودند و این ماشین عراقی به مصداق آیه ای از قرآن "صم بکم عمیون" که (دشمنان شما لال و کر و کورند)که حامل مهمات بوده، خط را گم کرده و تا نزدیکی ما رسیده بودند. همزمان این ماشین حامل مهمات و پیکان روبروی هم رسیدند. نیروهای عراقی گمان کردند که پیکان مسیر را گم کرده است و فرد کنار راننده سریع از خودرو پیاده شد و با اسلحه ژسه ای که در دست داشت، آن را روبروی راننده پیکان گرفت و به عربی و با شجاعت گفت: "قف" یعنی بایست. راننده پیکان متحیر مانده بود و یک مرتبه یکی از بچه های بسیج از روی تپه که عراقی او را نمی دید، گفت: "لاقف!" و زمانی که برگشت و دید چند تا از نیروهای ایرانی هستند که اسلحه به سمتش گرفته اند، دست و پایش لرزید و دست ها را بلند کرد و گفت "دخیل یا خمینی" بعد هم که  یکی از نیروهای بسیجی پایین پرید و راننده عراقی را پایین کشید و خودش پشت خودرو نشست و سریعاً دو عراقی را اسیر کردند و تحویل نیروهای خودی دادند.

 

فاش نیوز: از دوستان و همرزمانتان بگویید؟

- از زمانی که یادم می آید  با دوستان و همرزمانمان از روزهای اول انقلاب علیه حکومت استبدادی با هم شعار می دادیم و از بعد پیروزی انقلاب هم در صحنه های مختلف با هم بودیم، با هم عهد بستیم. گر چه آنها با شهادت رفتند و ما هم چند صباحی شاید بیشتر نباشیم؛ اما وقتی به آنان برسیم و زمانی که از ما بپرسند ما که رفتیم شما چه کردید؟ اگر عقب نشینی کنیم چه جوابی باید به آنها بدهیم؟!

 

فاش نیوز: آیا فکر می کردید که روزی جانباز شوید؟

- من قبل از مجروحیت نخاعی، قبلاً هم یکی دو بار مجروحیت از ناحیه دست داشتم اما ترس از مجروحیت و یا شهادت که بخواهد اراده ام را متزلزل کند، نداشتم اما اطلاعی از مجروحیت نخاعی نداشتم اما شرایط فعلی را هم که پیش آمده، آن را با جان و دل خریده ام و راضی به رضای خدا هستم.

 

فاش نیوز: با توجه به دشواری های ضایعه نخاعی، آیا فکر می کنید مجروحیت محدودیت است؟

- هرگز. من بار اول که درسال 1362 از ناحیه نخاع گلوله خوردم و از ناحیه کمر مجروح شدم اما فعالیت های مستمر و روزمره خود را داشتم. بعد از یک نقاهت یک ساله در سپاه شاغل بودم و بعد هم ادامه تحصیل در مقاطع دیپلم، لیسانس و فوق لیسانس خود را گرفتم و در سال 1393 برای دوره دکتری به دانشگاه تهران معرفی شدم و پس از بازنشستگی وکیل دادگستری هم بودم. درسال 1393 با تصادفی که داشتم از ناحیه نخاع از گردن دچار آسیب شدم و دستانم از کار افتاد. اما شده باشد با چشم و زبان از نظام و انقلاب دفاع می کنم و نه تنها از مجروحیتم پشیمان نیستم بلکه در هر شرایطی بنا بر تکلیف و وظیفه ایستاده ایم و دفاع می کنیم.

به هرحال ما به مصداق این شعر هستیم که می گوید:

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم

                   موجیم که آسودگی ما عدم ماست.

 

فاش نیوز: ازدواج شما چگونه بود؟

- من و همسرم در سال 1362 و شش ماه قبل از مجروحیتم ازدواج کرده بودیم که خداوند فرزند پسری به نام محمد را هم به عطا کرد که پنج یا شش ماه پس از مجروحیت من، متولد شد.

 

فاش نیوز: در مورد همسرتان بفرمایید؟

- من با خانمم پیش از آن که با هم زن و شوهر باشیم، بیشتر با هم رفیق هستیم و در هر شرایطی در کنار هم هستیم و الان هم واقعیتش آن است که ایثارگر واقعی همسرم هستند، چون ایشان به واقع به بنده رسیدگی می کنند و امیدوارم که خدا هم از ایشان راضی باشد.

 

این قسمت گفت وگویمان را با  خانم موری زاده و شرایط زندگی با یک جانبار پیگیری می کنیم.

وی از ابتدای مصاحبه در کنار ما حاضر است. با مهربانی و لبخند و البته تامل به صحبت های همسرش گوش می دهد در پاسخ به  این پرسشم می گوید:

- زندگی با جانباز به هرحال سختی های خودش را دارد اما به نظر من سختی های آن هم شیرین است.  من در کنار همسرم آرامش دارم و با این که ایشان شرایط سختی دارند و دست هایشان حرکتی ندارد، برای مثال دست و صورتشان را می شویم و غذا در دهانشان می گذارم. و سعی می کنم بیشتر اوقات در خانه و در خدمت ایشان باشم.

 

او محجوب تر از این حرف هاست که گله و شکایتی از وضعیت رسیدگی مسئولان به جانبازان چیزی بگوید و من فکر می کنم حرف های زیادی برای گفتن دارد که آن را درصندوقچه قلبش پنهان ساخته است!

و زمانی که از  رضایتمندی برادر "موری زاده" درخصوص رسیدگی مسئولان به وضعیت جانبازان سوال می کنم، اندکی تامل می کند و با طمانینه می گوید: الحمدالله. اما مسئولان باید توجه بیشتری به خانواده شهدا و جانبازان داشته باشند و این تنها خواست "من" نیست بلکه ما زمانی که پا به جبهه گذاشتیم، توقعی نداشتیم که فردا مسئولی بیاید و از رفتن ما تشکر کند. کار برای رضای خداست و انتظاری نداریم که بیایند سری به ما بزنند. ما دنبال انتظار نیستیم. در مسیر انقلاب شهدایی که برای انقلاب جانفشانی کردند، از اول انقلاب تا حال حاضر به اندازه یک مملکت و یک تشکیلات هستند. ما در جمع شهدا رئیس جمهور، نخست وزیر، رئیس دیوان عالی و وکیل و زیرمجموعه هایی از بهترین انسان ها را داریم.

مسئولان امر باید بدانند که شهدا و کسانی که در این قاموس بودند و مقابل دشمن ایستادند، کسانی بودند که به جز توجه به خدا به چیز دیگری توجه نداشتند و چون توجهشان تنها به خدا بود و اتکای به خود داشتند، از هیچ دشمنی هم ترس نداشتند. آن پیام هایی که امام می دادند و در حال، مقام معظم رهبری می دهند، لرزه بر اندام تمام دشمنان می اندازد. آنان که در مسیر الی الله حرکت می کنند و مطیع اوامر امام بودند و هم اینک مطیع امر مقام معظم رهبری هستند و حاضرند جانشان را برای حفظ نظام و انقلاب و اسلام بدهند، می بینیم که در سرحدات مدافع حرم می شوند. چون می دانند که به وسیله اهل بیت به خدا می رسید. اما شرافتمندانه است که انسان از هویتش و از دینش با همه هستی دفاع کند و در راه خدا شهید شود و حال که قدرت در دست مسئولان است، بنا به توصیه حضرت آقا که فرمودند متکی به بیرون نباشید و متکی به مردم باشید اگر مسئولان توجه کنند و مردم را داشته باشند، دشمن هیچ غلطی نمی تواند بکند و مسئولان در هیچ شرایطی از تشرهای دشمن نهراسند.

 

فاش نیوز: با توجه به این که در آستانه انتخابات ریاست جمهوری به سر می بریم، نظر شما در مورد انتخاب رئیس جمهور اصلح چیست؟

- ما باید رییس جمهوری را انتخاب کنیم که فردی متعهد و متقی باشد و تقوا و تعهد به نظام و به امام و شهدا و دین داشته باشد و باید کسی باشد که دنبال زندگی اشرافی و دنیا طلبی نباشد. فردی را باید انتخاب کنیم که در سبک زندگی، زندگی اش نزدیک به افراد پایین جامعه باشد. ما شهید رجایی رحمت الله علیه را به عنوان یک رئیس جمهور الگو باید در نظر داشته باشیم و کسی باید انتخاب شود که نزدیک به زندگی شهید رجایی زندگی کند و ایده های شهید رجایی را دنبال کند. آن وقت است که  از دشمن نمی هراسد. چون چیزی برای از دست دادن ندارد.  رئیس جمهور نباید منتظر تعریف و تمجید دشمن باشد؛ چرا که هر کجا دشمن از ما تعریف کرد، آنجا ضرر کرده ایم.

 

فاش نیوز: و سخن پایانی؟

- روی سخن من با جوانان است. اگر عزت و هویت و حفظ تاریخ کشورمان را بخواهیم و اگر بخواهیم نام بلند ایران و جمهوری اسلامی را حفظ کنیم، بایستی بتوانیم راه شهدا را ادامه دهیم و آنان را الگوی خود قرار دهیم. انسان هایی که دفاع مقدس را خلق کردند، شاید عده خیلی کمشان از بعد نظامی آموزش دیده و دانشگاه رفته بودند؛ اما بیشترشان از همین کوچه و بازار با دست خالی به سوی جبهه می شتافتند و جلوی دشمن  می ایستادند.  آموزش نظامی صرف را ندیده بودند؛ اما کسانی شدند که از دل این افراد سردار سلیمانی ها، شهید کاظمی ها و شهید تهرانی مقدم ها بیرون آمدند. جوانان باید برای حفظ دین و کشورمان تنها این مسیر را بروند ولاغیر. دشمن روز به روز جبهه های متعددی را برای ما باز می کند. یک روز جبهه نظامی و جنگ 8 ساله و امروز شبیه خون فرهنگی و فضای مجازی. جوانان باید توجه کنند و امیدوارم هم خانواده ها و هم مسئولان به وظیفه خود به درستی عمل نمایند.

 

صحبت هایمان که با برادر "نگهدار موری زاده" و همسر گرامیشان پایان می یابد، توشه ای از دیده ها و شنیده های بسیار ارزشمندی را که در کلاس ارزشمند "انسانیت" از این انسان های بزرگوار آموخته ام، به دل و جان می گیرم و به امید به کار بستنش در زندگی، با این خانواده بزرگوار و ارزشی هموطن خداحافظی می کنم.

یاعلی مدد

گزارش از صنوبر محمدی


کد خبرنگار : 23


جانباز نخاعی     نگهدار موری زاده     همسر جانباز                                
Reply
no
0
yes
0
عمه ملیحه
1396/02/20 - 21:57
خانم محمدی ، آبجی دستت درد نکنه ، خیلی قشنگ بود این مصاحبه ... البته جانباز نگهدار هم خیلی اهل صفا و دل بوده که چنین فضایی رو ایجاد کرده . برای لحظاتی باعث سرور قلبی ما شدید ... خاطره می میرس خیلی خنده دار بود ...
خدا سایه با عزت جانباز موری زاده را تا ظهور امام زمان عج مستدام بدارد .... کاشکی بعضیا زندگی کردنو از امثال جانباز موری زاده یاد بگیرن ... ببینن در اوج محدودیت بازم مناعت طبع داره و مستقل زندگی می کنه . از هم مهمتر ویژگی های خوب همسرشو بگو ... خدا از این خانما نصیب همه پسرای خوب بکنه ... الهی آمین


no
0
yes
0
جانباز و رزمنده
1396/02/22 - 23:46
سلام علیکم. ناراحت کننده بود سرنوشت این دلاور.
همینکه قنبر این جمله هارو گفته انگاری از زبان من بوده. خدا خیر بده. هم به برادر رزمنده و جانبازمان موری زاده و هم به قنبر عزیز که به اسم عمع ملیحه نوشتن و هم به گزارشگر و خبرنگارفاش نیوز.


no
0
yes
0
1396/02/23 - 15:26
قنبر اسمتو عوض کردی عمه جان ... قنبر الملیحه العمه ....


Reply
no
0
yes
0
1396/02/23 - 12:56
این لوس بازیا چیه ؟ عه بدم اومد ....


Reply
no
0
yes
0
جانباز
1396/02/24 - 12:56
باسلام و عرض ادب محضر برادر گرامی و جانبازم موری زاده عزیز.
مطالب بسیار نغز و جالب توجهی بیان کردید.
خدا صبر بیشتری عنایت کنه.
دوستان جانباز نخاعی ما الحق و الانصاف جرء بالاترین مقام ایثار و ازخودگذشتگی و همینطور متانت هستند. خداوند به همشون و مخصوصا جناب موری زاده عزیز سلامتی عنایت کنه و به خانواده محترمشون هم عزت و سربلندی و موفقیت عطا کنه.
بابت این گفتگوی بسیار زیبا و تاثیرگذار از همه فاش نیوزیها و خانم صنوبرمحمدی عمیقا یپاسگزارم.
موفق باشید





نظری بگذارید
chapta

بدون ویرایش از شما
بیشتر...
آخرین اخبار
بیشتر...
معرفی کتاب

نقل مطالب سایت، فقط با ذکر منبع بلامانع است.

@ 2014 تمام حقوق مادی و معنوی برای پایگاه خبری تحلیلی فرهنگ ایثار و شهادت(فاش نیوز)،محفوظ می باشد.