30 آبان 1396/ 02 ربيع الأول 1439
شناسه خبر : 54041
1396,دوشنبه 12 تير12:03
اشتراک گذاری در:
عکس روز

دل نوشته ای درباره جانبازان آسایشگاه امام خمینی(ره)


برای دیدن یکی از دوست های جانبازم، رفته بودم آسایشگاه امام خمینی (ره) که در شمالی ترین نقطه تهران است. فکر می کردم از مجهزترین آسایشگاه های کشور باشد. که نبود. بیشتر به خانه ای بزرگ شبیه بود.

دل نوشته ای درباره جانبازان آسایشگاه امام خمینی(ره)

رحیم قمیشی - برای دیدن یکی از دوست های جانبازم، رفته بودم آسایشگاه امام خمینی (ره) که در شمالی ترین نقطه تهران است.
فکر می کردم از مجهزترین آسایشگاه های کشور باشد. که نبود. بیشتر به خانه ای بزرگ شبیه بود.
دوستم نبودش، فرصتی شد به اتاق ها سری بزنم.
اکثر جانبازها آنجا قطع نخاع بودند، برخی قطع نخاع گردنی، یعنی از گردن به پایین حرکت نداشتند، بسیاری از کمر، بعضی نابینا بودند، بعضی جانباز از دو دست.
و من چه می دانستم جانبازی چیست، و چه دنیایی دارند آن ها...
جانبازی که 35 سال بود از تخت بلند نشده بود پرسید؛ "کاندیدا شده ای! آمده ای عکس بگیری؟"
گفتم نه!
ولی چقدر خجالت کشیدم. حتی با دوربین موبایلم هم تا آخر نتوانستم عکسی بگیرم.
می گفت اینجا گاه مسئولی هم می آید، البته خیلی دیر به دیر، و معمولا نزدیک انتخابات!
همه اینها را با لبخند و شوخی می گفت. هم صحبتی گیر آورده بود، من هم از خدا خواسته!
نگاه مهربان و آرام اش به من تسلی می داد.
خیلی زود رفیق شدیم. وقتی فهمید در همان عملیاتی که او ترکش خورده من هم بوده ام.
پرسیدم خانه هم می روی؟
گفت هفته ای دو هفته ای یک روز، نمی خواست باعث مزاحمت خانواده اش باشد!
توضیح می داد خانواده های همه جانبازهای قطع نخاع دیگر بیمار شده اند، هیچکدام نیست دیسک کمر نگرفته باشند.
پرسیدم اینجا چطور است؟
شکر خدا را می کرد، بخصوص از پرسنلی که با حقوق ناچیز کارهای سختی دارند. یک جور خودش را بدهکار پرسنل می دانست.

یاد دوست شهیدم اسماعیل فرجوانی افتادم. دستش که عملیات والفجر هشت قطع شده بود نگران هزینه های بیمارستانی بود، نکند زیاد شوند!

گفتم: بی حرکت دست و پا خیلی سخت است، نه؟
با خنده می گفت نه!
نکته تکاندهنده و جالبی برایم تعریف کرد، او که نمی توانست پشه ها را نیمه شب از خودش دور کند، می گفت با پشه های آنجا دیگر دوست شده است...
پشه های آنافل را می گفت.
"نیمه شب ها که می نشینند روی صورتم، و شروع می کنند خون مکیدن، بهشان می گویم کافیست است دیگر!"
می گفت خودشان رعایت می کنند و بلند می شوند، نگاهم را که می بینند!
شانس آوردم اشک هایم را ندید که سرازیر شده بودند.
نوجوان بوده، 16 ساله که ترکش به پشت سرش خورده و الان نزدیک 50 سالش شده بود.
و سال ها بود که فقط سقف بی رنگ و روی آسایشگاه را می دید.
آخر من چه می دانستم جانبازی چیست!
صدای رعد و برق و باران از بیرون آمد، کمک کردم تختش را تا بیرون سالن بیاوریم، تا باران نرمی که باریدن گرفته بود را ببیند.
چقدر پله داشت مسیر!
پرسیدم آسایشگاه جانبازهای قطع نخاع که نباید پله داشته باشد. خندید و گفت اینجا ساختمانش مصادره ای است و اصلا برای جانبازها درست نشده.
خیلی خجالت کشیدم.
دیوارهای رنگ و رو رفته آسایشگاه، تخت های کهنه، بوی نم و خفگی داخل اتاق ها... هر دقیقه اش مثل چند ساعت برایم می گذشت.
به حیاط که رسیدیم ساختمان های بسیار شیک روبرو را نشانم داد. ساختمان هایی که انگار اروپایی بودند. می گفت اینها دیگر مصادره ای نیستند، بسیاری از این ساختمان ها بعد از جنگ ساخته شده، و امکاناتش خیلی بیشتر از آسایشگاه های جانبازهاست.
نمی دانستم چه جوابش را بدهم.
تنها سکوت کردم.
می گفت فکر می کنی چند سال دیگر ما جانبازها زنده باشیم؟
یکه خوردم. چه سئوالی بود!
گفتم چه حرفی می زنی عزیزم، شما سرورِ مایید، شما افتخار مایید، شما برکت ایرانید، همه دوستتان دارند، همه قدر شما را می دانند، فقط اوضاع کشور این سال ها خاص است، مشکلات کم شوند حتما به شما بهتر می رسند.
خودم هم می دانستم دروغ می گویم.
کِی اوضاع استثنایی و ویژه نبوده؟ کِی گرفتاری نبوده. کِی برهه خاص نبوده اوضاع کشور...
چند دقیقه می گذشت که ساکت شده بود، و آن شوخ طبعی سابقش را نداشت. بعد از اینکه حرف مرگ را زد.
انگار یاد دوستانش افتاده باشد.
نگاهش قفل شده بود به قطره های ریز باران و به فکر فرو رفته بود.
کاش حرف تندی می زد!
کاش شکایتی می کرد!
کاش فریادی می کشید و سبک می شد!
و مرا هم سبک می کرد!

یک ساعت بعد بیرون آسایشگاه بی هدف قدم می زدم.
دیگر از خودم بدم می آمد
از تظاهر بدم می آمد
از فراموش کاری ها بدم می آمد
از جنگ بدم می آمد
از جانباز جانباز گفتن های عده ای و تبریک های بی معنای پشتِ سر هم
از کسانی که می گویند ترسی از جنگ نداریم
همان ها که موقع جنگ در هزار سوراخ پنهان بودند
و این روزها هم، نه جانبازها را می بینند
نه پدران و مادران پیر شهدا را...
بدم می آمد از کسانی که نمی دانند ستون های خانه های پر زرق و برقشان چطور بالا رفته!
از کسانی که جانبازها را هم پله ترقی خودشان می خواهند!

کاش بعضی به اندازه پشه های آنافل معرفت داشتند
وقتی که می خوردند، می گفتند کافیست!
و بس می کردند...
و می رفتند...

ما چه می دانیم جانبازی چیست!


کد خبرنگار : 23


جانبازان     آسایشگاه امام خمینی     فاش نیوز                                
Reply
no
0
yes
0
م.ر.ک.جانباز.
1396/04/12 - 13:19
اینای که الانه دارن اسب گرشونو به تاخت به هر بیراهه ایی فقط و فقط واسه پول و پست مقام هی و هوش میکنن . به قاعده یه موش کور جربزه و جنم ندارن .
این مملکت از سال 58 تا آواسط 67 از دست به اصطلاح روشنفکرا نتونست نفس بکشه ...
از کردستان و ترور های داخلی تا عراقیهای نامرد.. . همه و همه رو فقط و فقط شهدا و جانبازان و رزمنده ها جورشو کشیدن نه متظاهر به فضلهای میانه رو ....
تمام بار جنگ رو جامعه ایراندوست ایثارگران بر دوش خود کشیدند وحالا مورد نفرت و توهین و استنطاق یه مشت عوام کلانعام قرار گرفته اند .
کسانیکه نام مقدس و وطن پرست ایثارگران رو ذلیل و لگد مال میکنند نه تنها وطن فروشند بلکه حاضرند در مقابل دشمن ناموس خود را به حراج بگذارند .
آید آن روزی که تقاص دوستان و همرزمان خویش از وطن فروشان بستانیم حال بروید چرتکه سود زیان خود را بیندازید . ما قسم خوردگان منتقم خون مادرمان هستیم .

Reply
no
0
yes
8
هاشم نخاعی 70
1396/04/14 - 12:23
جواني با دوچرخه اش با پيرزني برخورد کرد

و به جاي اينکه از او عذرخواهي کند و کمکش کند تا از جايش بلندشود، شروع به خنديدن و مسخره کردن او نمود؛
سپس راهش را کشيد و رفت!
پيرزن صدايش زد و گفت:
چيزي از تو افتاده است.
جوان به سرعت برگشت وشروع به جستجونمود؛ پيرزن به او گفت:
زياد نگرد؛
مروت و مردانگي ات به زمين افتاد و هرگز آن را نخواهی یافت چه عجب فاش نیوز متنی زد غیر جناحی کاش این گزارش را خبرنگار فاش تهیه کرده بود بجای اینهمه تیتر جناحی حرف دل رزمنده وجانباز را بزنید اری عکس یادگاری مسئولان ؟وقتی هم که به اسایشگاه می ایند با کلی خدم وحشم با خبرنگاروعکاس میایند قول هایی میدهند ومیروند تکلیف را بجا اوردند دور وبر انجا خانه های همین مسئولان است من در این اسایشگاه دوسال بوده ام دیگر هیچ کس سراغی از انجا نمیگیرد اینجا جهنمی است که بهشتی ها در ان ساکنند یک روز مفصل در باره کمبود ها ونا مروتی های با این عزیزان خواهم نوشت






نظری بگذارید
chapta

آخرین اخبار
بیشتر...
معرفی کتاب

نقل مطالب سایت، فقط با ذکر منبع بلامانع است.

@ 2014 تمام حقوق مادی و معنوی برای پایگاه خبری تحلیلی فرهنگ ایثار و شهادت(فاش نیوز)،محفوظ می باشد.