01 مهر 1396/ 02 محرم 1439
شناسه خبر : 54191
1396,سه شنبه 20 تير12:40
اشتراک گذاری در:
عکس روز
بانوی ایثارگرِ اهوازی در گفت و گو با فاش نیوز:

از خون شهدا خجالت بکشید!


لطف و صفای خاصی در کلامِ این بانوی رزمنده موج می زد، که شک ندارم با خواندن چند سطرِ اول گفت و گو، شما را برای خواندن ادامه خاطرات این بانوی بی ریا و مخلص ترغیب می کند. پس از شما دعوت می کنم این گفت و گو رابه دقت مطالعه کنید.

از خون شهدا خجالت بکشید!

فاش نیوز - بانویی مومنه و فاضله ای را می شناسم که بیشتر ایام روزه است. دوشنبه ها و چهارشنبه ها را حتماً روزه می گیرد. روزی هم که به دیدنش رفتم، روزه بود. می دانستم در زمان جنگ یکی از بانوانِ فعال در عرصه خدمت به رزمندگان و ستادهای پشتیبانیِ جنگ بوده است. تلاش و زحمات این گروه از خانم ها خیلی گمنام است و به ندرت از آن ها مطالبی منتشر می شود. به همین دلیل در اولین فرصت برای دیدن او و شنیدن خاطراتش از حضور بانوان در دوران پرشکوه دفاع مقدس به منزلش رفتم. خانه ای ساده و باصفا.

با مهربانی خاصی به سوالات من پاسخ داد و با هر بار مرور خاطرات آن روزها، اشک در چشمانش حلقه می زد. به نظرش سخت ترین کارها در زمان دفاع مقدس، شست و شوی لباس های خونی رزمندگان بود. در حالی که هر کدام از آن ها، عزیزی در جبهه داشتند.

لطف و صفای خاصی در کلامِ این بانوی رزمنده موج می زد که شک ندارم با خواندن چند سطرِ اول گفت و گو، شما را برای خواندن ادامه خاطرات این بانوی بی ریا و مخلص ترغیب می کند. پس از شما دعوت می کنم این گفت و گو را به دقت مطالعه کنید.



فاش نیوز: لطفا خودتان را معرفی کنید.

بانو "یک راهی زاده" - من طوبی هستم که اصالتاً دزفولی می باشم اما سال هاست که در اهواز زندگی می کنم.



فاش نیوز: مادر جان از چه زمانی با انقلاب اسلامی آشنا شدید؟

- از همان زمانی که امام خمینی (ره) تبعید شده بودند، من با اسم ایشان آشنا بودم. یادم است آن موقع در پاریس بودند و به دستورهایشان به تظاهرات می رفتم. حتی روز چهارشنبه سیاه را به یاد دارم. برای سخنرانی آقای "گلسرخی" رفته بودم. وقتی ماموران شاه حمله کردند، من مانده بودم کجا بروم. هیچ وسیله ای گیر نمی آمد که مرا به "کمپلو" ببرد. یکی از زنان مرا به خانه خودش برد. یک شبانه روز هم آنجا بودم و فردا که کمی شهر آرام شد، به خانه ام برگشتم. دیگر فکر بچه ها نبودم. من در زمان شاه خائن، نماز جمعه هم خواندم! یک روز یکی از زنان مسجدی به من گفت: "بیا با هم برویم نماز جمعه اما باید حواست باشد به کسی حرفی نزنی که تمام فامیل و خانواده ات را می گیرند." او مرا به مسجد مرعشی برد که نزدیک حسینیه اعظم بود. آن جا نماز جمعه خوانده می شد. وقتی انقلاب پیروز شد، به دستور امام برای پاکسازی شهر و پاک کردن شعارها از روی در و دیوارها هم رفتم. حتی خوشه چینی هم کرده ام. ما با گروه جهاد به روستاهای اطراف می رفتیم و محصولات کشاورزان را درو می کردیم تا اینکه جنگ شروع شد.


 

فاش نیوز: از خانواده خودتان هم کسی در جبهه حضور داشت؟

- بله. پسرم در جبهه ها بود که بعدها پاسدار شد. خانواده مادری ام چندین شهید داده اند و خانواده پدری ام سه شهید!



فاش نیوز: و منطقه خودتان چند نفر شهید و جانباز دارد؟

- زیاد. من الان در خاطرم نیست. شهید "ماپارها" که دو پسر عمو بودند. مادر علی که خیلی در شهادت پسرش صبوری از خود نشان می داد. مادر مسعود هم همین طور.

مادر شهید چراغی، چند کوچه بالاتر از خانه ما بودند و مادر شهید ریشهری که یکی از پسرانش جانباز بود و بعد از جنگ شهید شد. خانواده حاج آقا معروفی هم رو به روی ما خانه داشتند، پسرش جانباز شد و روی ویلچر می نشیند. الان بقیه در خاطرم نیستند.



فاش نیوز: برای خدمت رسانی به رزمندگان ابتدا به کجا رفتید؟

- از خانم های مسجدی شنیده بودم در مسجد صاحب الزمان (عج) تعدادی از مومنین جمع شده اند و کار می کنند. من هم به آن جا رفتم و با آن ها مشغول شدم.



فاش نیوز: به خاطر دارید چه کسانی کنار شما بودند؟

- آقای خانی با خانواده اش بود که پسرش حجت اسیر شد، آقای قاسمی با خانواده اش بود که بعد پسرش محمدرضا شهید شد. این ها غذا می پختند و برای رزمنده ها لباس می دوختند. مرحوم قاسمی به ما تاکید می کرد: حتی یک دانه حبوبات و غلات روی زمین نماند. او می گفت: این هدایا شاید توسط کسانی اهدا شده که خودشان به همین اقلام نیازمندند. از جبهه ها پتوهای خونی و گلی را برای ما می آوردند و ما آن ها را می شستیم. روی لباس های رزمندگان خون لخته شده بود که به آسانی پاک نمی شد. به همین دلیل ما با استفاده از قاشق آن را از روی لباس ها و پتو ها پاک می کردیم! گاهی جنگ زدگان سوسنگرد و حمیدیه و بقیه شهرهای زیر توپ صدام به مسجد پناه می آوردند که مرحوم قاسمی تا آن جا که برایش مقدور بود، برای این آواره ها نان گرم تهیه می کرد.

او می گفت: این بندگان خدا الان دلتنگ هستند و زندگی خود را از دست داده اند. این ها عادت دارند نان گرم بخورند. بعد از مدتی کار در مسجد تعطیل شد و ما به رخت شورخانه علم الهدی رفتیم. آنجا خیلی بزرگتر بود و افراد زیادتری برای کمک می آمدند. حتی خانم هایی از شهرهای دیگر هم می آمدند. من خانم موحد را به یاد دارم که از تهران می آمد. مادر شهید علم الهدی هم زن شجاع و با جراتی بود. وقتی خبر شهادت پسرش را آوردند خیلی از خودش خویشتن داری نشان داد و می گفت: "حسین من برای فراق تو گریه نمی کنم، من به یاد مصایب و داغ های حضرت زینب (س) و امام حسین (ع) گریه می کنم!"



فاش: در زمان جنگ شما از اهواز خارج نشدید؟

- نه، حتی یک ساعت! بیشتر اهالی محله ما رفتند اما من و همسرم همین جا ماندیم. دو دختر بزرگ و یک پسر هم داشتم. دخترانم ازدواج کرده بودند. بعد از یک سال که از جنگ گذشته بود، خدا یک دختر به من داد که اسمش را معصومه گذاشتم. دخترم پانزده روزه بود که دوباره برای خدمت رسانی به رزمندگان رفتم. حتی نگذاشتم کسی بفهمد من باردار هستم. با همان حال کیسه های نخود و لوبیا را جا به جا می کردم و شکر خدا بچه ام سالم به دنیا آمد. دخترم در بیست و پنجم ماه مبارک به دنیا آمد و خودم هم روزه بودم. خیلی از خانم های دیگر که به ستاد می آمدند، برای اینکه بتوانند مدام در مسجد باشند، دارو می خوردند که یک روز را هم از دست ندهند.

 


فاش نیوز: در مقابلِ کاری که می کردید، حقوق هم می گرفتید؟

- اصلا. هیچ... هیچ... هیچ. من برای رضای خدا کار می کردم. حتی آن روزها بارها شد که در هنگام پتو شستن، اطراف محلی که ما کار می کردیم، بمباران می شد و ترکش های ریز و زیادی در اطراف ما به زمین می افتادند. من آن روزها آرزو داشتم در همین حالی که کار می کنم، به شهادت برسم. گاهی که در رخت شورخانه به من غذا می دادند، نمی توانستم آن را بخورم چون فکر می کردم این سهم رزمندگان است. اما مادر شهید قاسمی، از من می خواست به خودم گرسنگی ندهم و غذا را بخورم. او می گفت: "تو هم یک رزمنده هستی، غذا بخور که جان داشته باشی بتوانی کار کنی." اسمم داخل لیست بود. اما نه فقط من، بلکه خیلی از خواهران دیگر هم ریالی دریافت نکردند. بعدها
فقط یک بار ما را به سوریه فرستادند. زمان جنگ هم چند بار از طرف تهران برای زیارت حرم حضرت معصومه (س) به قم رفتیم.



فاش نیوز: چرا آرزو می کردید پای طشت تکه تکه شوید و به شهادت برسید؟

- چون دلم می خواست خدا اسم مرا در شمار رزمندگان بنویسد. آن ها در خط مقدم جبهه، تن و بدنشان را مقابل گلوله های دشمن قرار می دادند تا از ما محافظت کنند. من هم دلم می خواست رزمندگان بدانند ما هم به خاطر قدردانی از آن ها زیر گلوله ها و بمباران مشغول خدمت رسانی به آن ها هستیم. ما روزهای چهارشنبه و دوشنبه برای خواندن نماز وحدت به مسجد امیرالمومنین (ع) لشکر و یک مسجدی در گلستان می رفتیم. بارها شد که هنگام رفتن به آن جا، اطراف را بمباران می کردند و ترکش ها به طرف ما سرازیر می شد. با این حال ما بدون هیچ ترسی می رفتیم تا رزمندگان بدانند ما هرگز شهر را خالی نکرده ایم. گاهی هم کار را ترک می کردیم و به راهپیمایی می رفتیم.

یک بار آقای جنتی برای خواندن نماز وحدت به گلستان آمد که صدام شروع به بمباران کرد. آن جا تعداد زیادی از مردم شهید شدند. "محمود لرستانی" آن جا شهید شد.



فاش نیوز: حاج آقا مخالف فعالیت هایتان نبود؟

- اصلاً. من از او خواسته بودم برای خدمت به دین اسلام مرا آزاد بگذازد. حتی گاهی که به خانه می آمدم، پسرم و شوهرم غذا نداشتند اما هیچ وقت به من اعتراض نکردند.



فاش نیوز: در چایخانه و رخت شورخانۀ علم الهدی چه کسانی را به یاد دارید؟

- مادر شهید ریشهری که دو جوان شهید دارد، مادر شهید چراغی، مادر شهیدان کعبی که یک پسرش را شاه شهید کرد و دو پسر دیگرش در زمان جنگ شهید شدند. خانم جزایری که پسر و شوهرش شهید شد، خانم حاج عیدی که مادر شهید است و خانم نجفی و خانم کربلایی هم بودند.

آنجا خانم های دیگری هم  کار می کردند که اسمشان یادم نیست. دختران خانم قاسمی همیشه اولین کسانی بودند که خون اهدا می کردند. دختری جوان از گلستان می آمد که هر چند روز یک بار خون می داد. من به او می گفتم: "تو همین دو سه روز پیش رفتی خون دادی، مگه خونی برایت مانده؟" او در جوابم می گفت: "من تا قطره آخر خونم را هدیه به برادران رزمنده ام می کنم." این دختر اصالتاً شوشتری بود.



فاش نیوز: حجم کار در چایخانه «علم الهدی» به چه نحو بود؟

- خیلی زیاد بود. آن جا هر کسی که توان داشت، می آمد. یک خانم نابینا هم بود که می آمد و کنار طشت آهنی بزرگی می نشست و با دست هایش پتوها و لباس ها را چنگ می زد! پتوها آن قدر زیاد بود که بعدها یک بالابر روی پشت بام گذاشتند و ما پتوها را داخل سبدهای بزگ می گذاشتیم و با آن بالابر به پشت بام منتقل می کریم تا پهن کنند و خشک بشوند. بعضی ها در هنگام شستن لباس ها دچار عوارضی می شدند. خودِ من هنگام شستن لباس ها و پتوها از وایتکس زیاد استفاده می کردم، دست هایم تا بالای بازو همیشه ملتهب و قرمز بود و به شدت خارش داشت. بعضی خواهران هم بعدها عوارض ریوی گرفتند و شنیدم فوت کردند.



فاش نیوز: ساعاتی که برای کار می رفتید، چه زمانی بود؟

- ما از صبح می رفتیم. یک ماشین سر کوچه می آمد و ما را با خود می برد و عصر برمی گرداند. اما شب های حمله که لباس و پتوهای زیادی از جبهه می آوردند، تا صبح می ماندیم و بعضی ها چند شبانه روز آن جا کار می کردند.



فاش نیوز: خاطره ای از شستن لباس ها در شب حمله به یاد دارید؟

- لباس ها و پتوها خیلی خونی بودند. وقتی خانم ها این خون های لخته تازه را می دیدند، از ته دل گریه می کردند. بعضی همسر شهید بودند، بعضی شوهر یا برادرشان در جبهه بود. از یکی از خانم ها به اسم نصیری خاطره ای به یاد دارم که وقتی یادم می افتد، هنوز که هنوز است از ته دل گریه می کنم. او در هنگام شستن لباس ها بود، همین که می خواست یکی از آن ها را روی بند بیندازد، یک دفعه اشکش جاری شد و به من گفت: "ببین اسم «حمید حری» پشت این لباس نوشته شده است. خدا مرا بکشد، این لباس برای پسرِ خانم حری است. نکند حمید شهید شده باشد؟" اما حمید آن بار زخمی شده بود. گاهی از لا به لای لباس ها تکه ای از بدن رزمندگان پیدا می شد که آن ها را خاک می کردیم و به ما می گفتند: باید غسل میت کنیم. این فعالیتمان ادامه داشت تا اینکه جنگ تمام شد. یک خاطره هم دارم که یک از خواهران نیاز به عمل قلب داشت اما او پول عمل جراحی اش را به جبهه هدیه کرد.



فاش: در زمان جنگ به جبهه هم رفتید؟

- بله. یک بار ما را برای دیدن رزمنده ها به هویزه و یک بار هم به سوسنگرد بردند. دخترم چند ماهه بود که او را هم با خودم می بردم. رزمنده ها از دیدن یک بچه به این کوچکی خیلی خوشحال می شدند و تا ساعتی که آن جا بودیم، بچه را دست به دست می کردند و حتی کمکم می کردند.



فاش نیوز: بعد از جنگ، گروه خواهران چایخانه را باز هم دیدید؟

- بله. اما نه همه آن ها را. بعضی از خواهران از شهرهای دیگر می آمدند. فقط خواهر موحد هر وقت از تهران می آید، همه ما را به بهشت هویزه دعوت می کند. اما چون چند سال است که زمین گیر شدم و در پاهایم درد شدیدی دارم، دخترم معصومه را به جای خودم می فرستم. بعضی رزمنده ها که ما را می شناسند می گویند : اگر خودت نمی توانی بیایی، همرزم ما را بفرست!



فاش نیوز: بعد از جنگ هم فعالیتی داشتید؟

- تا وقتی که می توانستم راه بروم، نماز جمعه و نماز جماعتم ترک نشد. هر زمان کسی حرف ناحقی درباره انقلاب می گفت، فوری جوابش را می دادم و می گفتم: برای حفظ این انقلاب خون های زیادی ریخته شده است، از خون شهدا خجالت بکشید.



فاش نیوز: از آن زمان عکسی هم دارید؟

- من عکسی ندارم. اما می آمدند از ما عکس می گرفتند و با خودشان می بردند. فقط از آن روزها یک لوح تقدیر برایم به یادگار مانده است که امیدوارم خدا از ما قبول کند، در حالی که می دانم در مقابل خون شهدا و رنج خانواده هایشان و جانبازان هیچ کار با ارزشی نبوده است.

 

فاش: آرزو و دعایی دارید؟

-  از خدا می خواهم برای تمام آن لحظاتی که به نیت رزمندگان و در کنار خانواده شهدا بودم، نام مرا هم در لیستِ خادمانِ رزمنده ثبت کند.



فاش: ان شاءالله. تشکر می کنم که صبورانه و با دقت خاطرات خود را بیان کردید.

- من هم از شما تشکر می کنم و از شما می خواهم برای شنیدن خاطرات و ثبت آن ها، پیش مادر شهید ریشهری و چراغی و بی بی فاطمه هم بروید. خدا به شما کمک کند.


فاش: چشم حتماً می رویم. باز هم تشکر می کنم.


کد خبرنگار : 17


بانوی مجاهد     دفاع مقدس     دزفول                                
Reply
no
0
yes
4
جانبازنخاعی
1396/04/21 - 08:40
به به. سرزمین بزرگ ما چه شیرزنانی در خود دارد. درود بر این بانوی نمونه و ایثارگر و همه بانوان مجاهد و صبور سرزمینم.
از تهیه کننده و خبرنگار شما بابت این گزارش متشکریم. ولی چرا نام خبرنگار در پایان گزارش نیامده است؟

no
0
yes
4
دوستدار
1396/04/21 - 12:06
سلام. به حق مصاحبه خواندنی و شیرینی بود. برای این بانوی گرامی آرزوی سلامتی و توفیق و برای گزارشگری که با حوصله فراوان این مصاحبه را به شیوایی نوشته به نوبه خود ممنون و سپاسگزارم.


Reply
no
0
yes
2
قنبر مبارز
1396/04/21 - 13:41
سلام . ماشالله مادر جان ... خدا اجرت بده . احسنت به چنین خانواده ای . من حالای خودمو که با مردان این خانواده مقایسه می کنم ، از خودم خجالت می کشم ؟ چرا ؟ چون من با این همه ادعا ، هیچ وقت نشده بیام خونه که تو خونه غذا نباشه . ولی پدر و پسر خانواده چه انسانهای بزرگی بودند . می دونی فاش نیوز من اگه اختیار داشتم ، چکار می کردم ؟ اگه کسی بهم کمک می کرد چکار می کردم ؟ من تمام این خواهران و برادرانی که در زمان دفاع مقدس از جان و مال و همت خود مایه گذاشتند را حداقل سالی یه بار یه جا جمع می کردم و بعد ازشون می خواستم هر کدومشون یه خاطره برای ما بگن . همه تو دلاشون خاطرات نابی دارن . می دونید چه اثر تربیتی بر روی روح و روان امثال ما که مبارز این زمانیم داره ؟ درسته بعضی از این ایثارگران فکر می کنند با خدا معامله کردند و نباید با گفتن آنها اجر خودشان را کم کنند ، ولی فکرشو بکنید اگه کسی چنین گفتگوهایی را برای ما جمع آوری نمی کرد همین خود من از کجا می دانستم یه خانم با وجود بچه کوچک تا این حد برای دفاع از این مملکت چه کرد ؟ به نظر من هر کی این افراد راوی را می شناسد و این مصاحبه را می بیند باید از طرف همه ما که نمی دانیم در آن برهه زمانی این ایثارگر چه کرده و تازه متوجه شدیم تقدیر شایسته ای به عمل بیاورد . از چنین راویان صادق و بی ریایی باید تشکر کرد که این قدر خوب همکاری می کنند .من سالی یه بار در پاک کردن شیشه های خانه به خانواده کمک می کنم . از وایتکس استفاده می کنم . آنقدر به همه غر می زنم که نگو . از نفس تنگی به حال مرگ درمیام . ولی حالا فهمیدم اون سالهای اول جنگ لباس رزمندگان را با دست می شستند . اونم هر لحظه و هر روز . اونم با استفاده از وایتکس . اصلا فکرشو نمی تونم بکنم ؟
شاید یکی از دلایلی که خبرنگارای فاش نیوز ا اسمشونو را نمی نویسند این است که همه به گمنامیشون اعتماد کرده اند و باور دارند دنبال اسم نیستند که این چنین روایتهایی را بیان می کنند مثلا این شهید گمنام کیه ؟؟ خدا می دونه و مدیر سایت .....فاش نیوز هر جوری شده نباید بذارید این دیدارها قطع شود . گزارشگرانتو از نظر غنای فکری و صبر و بردباری ساپورت کن که یهو دنبال کار رو رها نکنند . خب بریم برای نماز . یا علی .

Reply
no
0
yes
0
لادن
1396/04/25 - 12:37
سلام عرض اردت خدمت این بانوی بزگوار مادر عزیزم کار شما کمتر از رشادت رزمندگان نبود خدا رو شکر میکنم کشورم چنین ابر زنان شیر دلی دارد که همیشه یارو یاور مردان بوده اند. من به خود میبالم که چنین زنان ومادران شایسته ای در کشور عزیزم ایران ایران ایران هر نامش رامیبرم سیر نمیشوم زندگی میکنند ولی گمنامند که البته در نزد خداوند آشنا هستند امیدوارم بهشت خداوند زیر پایت باشد ای مادر مهربان. تشکر از گزارشگر محترم

Reply
no
0
yes
0
رضا محمودی
1396/04/27 - 11:49
سلام.من جانباز نابینا،شیمیایی و اعصاب و روان با 50 درصد جانبازی هستم که بعلت شدت مصدومیت ها در منزل بستری هستم.با همسری معلول و با هزاران مشکل و بی توجهی مسئولین که کسی به دردمان نمی رسد. آیا شما که مدعی هستید لایقم میدانید که حرفم را به گوش مردم برسانید!؟ با احترام : جانباز رضا محمودی .

no
0
yes
0
1396/05/03 - 15:14
بله ، افتخارم می کنیم . چی رو می خوای به گوش مردم برسونیم ؟






نظری بگذارید
chapta

بدون ویرایش از شما
بیشتر...
آخرین اخبار
بیشتر...
معرفی کتاب

نقل مطالب سایت، فقط با ذکر منبع بلامانع است.

@ 2014 تمام حقوق مادی و معنوی برای پایگاه خبری تحلیلی فرهنگ ایثار و شهادت(فاش نیوز)،محفوظ می باشد.