25 آذر 1396/ 27 ربيع الأول 1439
شناسه خبر : 54727
1396,شنبه 21 مرداد16:19
اشتراک گذاری در:
عکس روز

تکه های بدن حاج کاظم!


حاج کاظم جلوی سنگر سبز شد. و دیگر در مقابلش کم آوردم وتا گفتم حاضر شو، در عرض 5دقیقه تجهیزات را برداشت و سوار ترک موتور شد و عازم نبرد در کانال ماهی در شلمچه شدیم.

تکه های بدن حاج کاظم!

جانباز 70درصد (قطع نخاع) حسین توکلی- تابستان سال65 را با تمام فراز ونشیب هایش داشتیم پشت سر می گذاشتیم که یک ماموریت جدید عملیاتی به لشگر انصار الحسین در پد غربی جزیره مجنون از طرف قرارگاه دادند. من به عنوان مسئول تیم دیده بانی توپخانه به فرماندهی احمد هدایت پناه (شهید) شرکت کردم.

  مسئول دیده بانی برادر محمد ونایی(شهید) بود. همیشه ترجیح می دادم که دیده بان باشم، تا مسئول. چون روحیاتم به این نمی خورد که در عقب و سنگر تاکتیکی بمانم و به دیگران دستور بدهم و اگر هم می ماندم، برایم آزار دهنده بود .این را به خوبی فرمانده ام درک کرده بود و من هم با خیال راحت کارم یا در بالای دکل و یا در سنگر دیدگاه بود.

 با فرا رسیدن پائیز سال 65 و آمدن نیروهای سپاهیان حضرت محمد(ص) یگان های سپاه وگردان های رزمی وغیر رزمی پر از نیرو شد و باید آنها را برای آمادگی یک عملیات بزرگ وسرنوشت ساز آماده می کردند و بالطبع گردان توپخانه هم باید آموزش تخصصی را به آنهایی که حالا با تمام عشق پا به جبهه و این گردان گذاشته، شروع می کردند.

  مدتی بود که حاج احمد هدایت پناه با شهادت مسئول دیده بانی گردان(محمد ونایی) شروع کرده بود به آموزش تخصصی وسفت و سخت باز سازی کادر گردان. چندین بار من را خواست و اولش با نرمی صحبت کرد که برادر توکلی شما باید مسئول دیده بانی شوی واز تجربه ات استفاده کنند. من هم دانستم مسئول شدن همان، ماندن عقب در موقع عملیات، خودم با دست خودم، خودم را از رفتن به خط محروم می کردم که این در ذات من نبود خیلی زود و روک گفتم: « سرتیم دیده بانی بهتر است تا مسئول کل دیده بان ها شدن»

 دو، سه روزی گذشت و دوباره برادر هدایت پناه جلسه گذاشت واین بار از زاویه تکلیف واطاعت از فرمانده که واجب است صحبت کرد و ما را برد به تفسیر و تدبر در آیات قرآن خصوصا آیه «یا ایها الذین آمنوا اطیعو الله واطیعوا الرسول واولی الامر منکم...  سوره نساء ایه 59» کلی حرف زد و آخرش حرفش من را مستقیم خطاب قرار داد و گفت:« حسین آقا من اگر چه از یگان دیگر آمده ام و آن هم دلیلش اطاعت از امر و دستور فرماندهی بوده که فرمانده ام در توانم  دیده و آنچه تجربه وتخصص دارم را باید برای ادامه این مسیر خرج کنم و اگر نمی کردم، باید در پیشگاه خداوندو و امام شهداء در آن دنیا پاسخ بدهم و می توانستم شانه خالی کنم و نیایم آن وقت به بیت المال هم ضرر می زدم.»

اینها را که گفت. من دو، سه دقیقه ای در خودم به فکر فرو رفتم، گرچه جسمم در جلسه بود ولی افکارم در معنی ومفهم صحبت های آقای هدایت پناه سیر می کرد.تا اینکه تصمیم گرفتم به دستور فرمانده ام لبیک گفتم. شدم مسئول دیده بانی گردان توپخانه و از فردا با وجود خیل عظیم نیروهای بسیجی، 15 تا تیم دیده بانی سازماندهی کردیم وبعد از مدتی آموزش راهی خرمشهر شدیم جهت شناسایی منطقه عملیات کربلای چهار.

 در منطقه عملیاتی فرصت زیاد بود و حوصله نیروها سر می رفت .حاج احمد که فرماندهی آدم شناس وموقعیت سنجی بود، یک روز گفت حسین برای بچه ها در کنار آموزش های تخصصی کلاس های عقیدتی وقرآن هم دائر فرما .در میان بسیجیان یک نیروی زبده وکار بلد ومسن تر از بقیه به اسم حاج کاظم مسلمیان بود که همه فن حریف بود. کارهای پشتیبانی و رزمی و درست کردن سنگر وخلاصه بزرگ همه بود ومسلط به مسائل فرهنگی وقرآنی بود. با اوصحبت کردم وشد مربی قرآن بچه ها.

 اوقات فراغت بچه را پر کرد ودر کنار این کلاس ها یک توپ فوتبال هم از تدارکات گرفتیم وبساط ورزش را هم راه انداختیم تا جایی که حاج کاظم شد عصای دستم و او را بعنوان یکی از معاونینن دیده بانی انتخاب کردم وخودم هم با خیال راحت رفتم شناسایی منطقه، باید در چندین مکان در خرمشهر به صورت شبانه روز هم سرکشی می کردم  ونیروها رااز دکل عرایض وپشت خاکریز وپایگاه هفت و موقعیت هتل قصر ...اینها که به صورت محرمانه خط  دشمن را دید می زدند و ثبتی می گرفتند جابجا می کردم.

  عملیات کربلای چهار تمام شد و وارد کارزار بزرگ ومهم عملیات کربلای 5 شدیم ومن هم دائم درگیر بودم وسرم شلوغ .حاج کاظم هر وقت می آمدم عقب گیر می داد ومی گفت برادر توکلی! مدت سه ماه هست که من هر کاری گفتید انجام دادم. چرا به حرف من توجه نمی کنی ومن را به خط نمی برید ومن هم چون می دانستم او متاهل وآدم کاری است در عقب برایم بهتر کار می کند، می گفتم جلو به شما نیاز نیست و تا چند روزی گذشت و اصرار از او توجه نکردن از من.

  تا یک روز نبرد سختی در کانال ماهی ادامه داشت. آمدم نیروی جایگزین و زبده ببرم که حاج کاظم جلوی سنگر سبز شد. و دیگر در مقابلش کم آوردم وتا گفتم حاضر شو، در عرض 5دقیقه تجهیزات را برداشت و سوار ترک موتور شد و عازم نبرد در کانال ماهی در شلمچه شدیم.

 نبرد سنگین و بزرگی در جریان بود. به زحمت توانستیم در میان انبوهی از آتش، سالم به خط برسیم. آنقدر درگیری شدت داشت که دیدم فرمانده گردان پیاده، خودش اسلحه گرفته و با دشمن تن به تن می جنگید و ما هم مشغول گرا گرفتن شدیم و آتش توپخانه را روی سر دشمن سرازیر کردیم. نبرد سنگین بود که حتی نمی شد به سنگرهای اطراف رفت وبه نیروهای زخمی کمک کرد.

 پس از ساعتی جنگیدن یک خمپاره ای پشت خاکریز فرود آمد. حاج کاظم ناپدید شد. صدا کردم جواب نیامد. از خاکریزی که مثل اینکه آن را شخم زده باشند ودر حالیکه پاهایم تا زانو در خاک نرم فرو می رفت به طرف محل اصابت خمپاره رفتم و دیدم بدن حاج کاظم تیکه تیکه شد ویک گونی سنگری که ترکش آن را هم بی نصیب نگذاشته بود پیدا کردم وبدن متلاشی شده آقا مسلمیان را زیر آتش دشمن جمع کردم. آوردم در کنار یک سنگری گذاشتم وبوسیله بی سیمی که داشتم  صدا کردم:

«احمد، احمد، حسین»

جواب آمد: « جانم حسین»

جواب دادم: « احمد جان خرچنگ ها دارن دورمان می زنند! چکار کنیم؟»

- حسین جان خرچنگ ها هیچ وقت یه رزمنده امام را نمی توانند دور بزنند، مقاوم باشید ونخودی های سنگین را رویشان درخواست کنید.

پرسید:«  چه خبراز دسته گلهایت»

گفتم:«  احمدجان ، یکی از آن دسته گلها پرواز کرد»

پرسید :«کی»

- با رمز گفتم حاج کاظم مسلیمان

 و از آن طرف بی سیم صدای افسوس احمد آقای هدایت پناه را شنیدم که با توکل به قرآن ما را سفارش به ادامه نبرد و صبر در مقابل از دست دادن دوستان می کرد و در حالیکه داشتم خودم را برای درخواست یک آتش سنگین دیگر روی دشمن آماده می کردم.

 تا نزدیک عصرتک وپاتک وآتش ادامه داشت. مقداری که منطقه آرام شد، با موتوری که حاج کاظم را آورده بودم تکه های بدنش را برداشتم راهی تعاون شهداء شدم که در پشت خط مستقر بودند. بعد از ساعتی راهی سنگر قرارگاه تاکتیکی شدم وموقعی که رسیدم حاج احمد جلوی سنگر مثل مادری که انتظار بچه هایش را بکشدایستاده بود ومنتظر، رسیدم من را درآغوش گرفت وبوسیدم.

گفت:« حسین جانم، آقای مسلمیان با روح وجسمش قرآن خواند وآموزش داد وبه آن عمل کرد وهمه ما باید اینطوری مثل او به قرآن عمل کنیم»و با آن روح بلندش ما را دلداری داد .

راوی : جانباز 70درصد(قطع نخاع،) حسین توکلی

ویرایش: جمشید طالبی


کد خبرنگار : 20






نظری بگذارید
chapta

بدون ویرایش از شما
آخرین اخبار
بیشتر...
معرفی کتاب

نقل مطالب سایت، فقط با ذکر منبع بلامانع است.

@ 2014 تمام حقوق مادی و معنوی برای پایگاه خبری تحلیلی فرهنگ ایثار و شهادت(فاش نیوز)،محفوظ می باشد.