20 آذر 1396/ 22 ربيع الأول 1439
شناسه خبر : 55523
1396,دوشنبه 27 شهريور10:51
اشتراک گذاری در:
عکس روز

چقدر ساده نخاعی شدم


چقدر ساده نخاعی شدم

سال 1365 بود .حماسه های رزمندگان اسلام درجبهه های نبردحق علیه باطل درسراسر میهن اسلامی طنین اندازشده بود. من که ازابتدای شروع جنگ توفیق خدمت در جبهه هاراپیداکرده بودم ، می دانستم که ترابری وسرعت عمل در عملیاتها چه اهمیتی دارد. با گذراندن دوره های امداد ونجات ، درطول سالهای متمادی درزمینه امور مراقبت و امدادگری رزمندگان تجربیات زیادی بدست آورده بودم و به محض اعلان عملیات با شور وشوق وانرژی غیرقابل وصفی آماده وهمچون رعد عازم مناطق عملیاتی می شدم.

تابستان بود ومنطقه عملیاتی خرمشهر. اشعه خورشید همچون شلاقی برصورت انسان فرود می آمد وازفرط گرمای هوا و عرق زیاد، لایه ای ازنمک برپوست بدن نقش می بست . آن روزوقتی اعلام شد که عده ای ازبرادران درخط مقدم نیاز مبرم به امدادگرو آمبولانس دارند ، بی مهابا و سریع سواربرآمبولانس شده وعازم خط مقدم شدیم . آقای کمالی ازهمسنگران من و ازافرادبلد کاری بود که همیشه مرا همراهی می کرد . او رانندگی آمبولانس را به عهده داشت . به او گفتم :

- حاجی جون ، آتیش کن بریم که خیلی دیره ، بچه ها منتظرمون هستن و نیازفوری دارن .

او هم مثل قرقی پرید وسوارخودرو شدیم ویا علی ... .

هوا خیلی گرم بود جاده ی باریک خرمشهر- اهواز خلوتی خاصی داشت و هرکسی را وسوسه می کرد که فشاربیشتری به پدال گاز بیاره تا هم باد بخوره و هم زودتر برسه و ازشر گرمای لعنتی راحت بشه . حاجی کمالی هم می گازید ومی گازید . نگاه به کیلومترشمار کردم . عقربه عدد 140 را نشان می داد بعد هم 145 ، 150 ، 160 ، 170 . به آقای کمالی گفتم :

- حاجی گفتم تندبرو، نه اینکه می خوام عزرائیل روببینم .

کمالی با شوخ طبعی همیشگی خود گفت:

- ای بابا . ازتواین حرفها بعیده . بعدازاین همه سال به من می گی چیکارکنم . بعدش هم مثل اینکه یادت رفته اون طرف چقدربه ما نیازدارند.

باتعجب روبه اوگفتم :

- راستی قراربودلنتهای ترمزروببری عوض کنی رفتی . فکرکنم ده روزی هست که می خوای این کاروبکنی . لاستیکها و جلوبندی ماشین هم که اوضاعش بی ریخته !

بعدهم یک آهی کشیدم وگفتم :

- وای ازدست تو حاجی جون . مثلا" ما امدادگریم .

اوهم باخونسردی کامل گفت :

- دراولین فرصت آقا جون . حالادیگه اینقدرغرنزن.

اما وقتی متوجه شدم که عقربه کیلومترشمار عدد 190 را نشان می دهد دیگه واقعا" ترسیده بودم . هی به کمالی می گفتم :

- حاجی جون توروخدا کمی آرومتر. ببین بعضی جاها جاده اصلا" وضعیت خوبی نداره و هیچ علامتی هم نصب نشده که توزودترمتوجه بشی !

او بازهم با خونسردی جواب داد :

- یادت نره به من می گن ، حاجی کمالی .

اما گوش او بدهکارنبودکه نبود. تا اینکه متاسفانه اتفاقی که نباید می افتادرخ داد .

ناگهان ماشین به سمت راست منحرف وازجاده خارج شد وبه خاطرشیب کناری آن چندتا ملق اساسی زدیم . کمالی که حسابی غافلگیرشده بود، فقط فریادمی کشید . حس کردم که سروگردنم چندین بارمتوالی با سقف وبدنه اتاق آمبولانس برخوردهای شدیدی داشت ، اما با اصابت سرم به شیشه جلودیگرهیچی نفهیدم . وقتی به هوش آمدم ، بازحمت زیاد توانستم چشمانم رابازکنم ودرحالی که درمیان اتاق مچاله شده خودرو، دریک وضعیت نامناسبی گیرکرده بودم ،دردخیلی شدیدی درستون فقراتم احساس می کردم . نمی توانستم پاهایم را حرکت دهم ، اما سوزش عجیبی درآنها حس می کردم .تازه یادم افتاد که کمربندایمنی خودم رانبسته بودم . شاید اگرازآن استفاده کرده بودم ، ضربات وارده به سروبدنم آنقدرشدید نبودند.

چندین باربا زحمت حاجی کمالی را صدا زدم اما جوابی نشنیدم . طوری قرارگرفته بودم که نمی توانستم اورا ببینم . ترس واضطراب خاصی به سراغم آمد . ازخدا خواستم که به من کمک کند.

خوشبختانه یا متاسفانه که دلیل آن رادرادامه خواهید فهمید ، دیدم که یک تریلی درکنارجاده ایستاد . راننده وشاگردش بیرون پریدند و به طرف ما دویدند تابه ما کمک کنند .

- هی زنده اید .

باصدای ضعیف گفتم :

- توروخدا کمک کنید .زودباشید.

صدائی ازحاجی کمالی به گوشم نمی رسید. راننده تریلی به شاگردش گفت :

- بچه بدو،اون دیلم روبیار.

بعدشنیدم که خیلی آهسته گفت:

- ای وای ! اون یکی که دیگه نفس نمی کشه .

بعدازکلی تلاش ، آنها موفق شدند باجابجا کردن قسمتهائی ازآهن پاره ها بالاخره یک راه تنگ برای بیرون کشیدن من بازکنند. اما مشکل جدی من ازآنجا شروع شد که راننده وشاگردش پاهای من را گرفتند ومی خواستندمرابیرون بکشندکه ناگهان با یک حرکت ناجور، دردوحشتنا کی درپشتم حس کردم و دیگرهیچی نفهیدم وازشدت دردبیهوش شدم .

چشمانم را که بازکردم چند تا چراغ مهتابی بالای سرم دیدم . فهمیدم که دریک بیمارستان هستم . حادثه ای را که برایم اتفاق افتاده بود به یاد آوردم . نمی دانستم چه مدت گذشته بود. احساس عجیبی داشتم . قادربه حرکت دادن دستها وپاهایم نبودم . هیچ حس وحرکتی درپائین ترازگردن خود نداشتم . یک لحظه فکرکردم مرابسته اند اما هیچ طناب و بندی هم دیده نمی شد. تنفسم به سختی انجام می شد .متوجه شدم که یک دستگاه اکسیژن به من وصل است. هیچ درکی از طرزقرارگرفتن اندامهای بدنم نداشتم . خدایا چه اتفاقی برای من رخ داده بود . به یاد، کشیده شدن پاهایم توسط آن راننده تریلی وشاگردش افتادم . یک مرتبه دنیا درنظرم تیره وتارشد .بغض عجیبی گلویم را می فشرد وانگارتمام غم عالم برمن نازل گردید. باخودم گفتم :

- خدایا ! نکنه....نکنه نخاع من آسیب دیده باشد .

ناخودآگاه بغضم ترکید و اشک ازچشمانم سرازیرشد وبا صدای بلند هق هق گریه سر دادم . پرستاربخش ازصدای گریه ام متوجه به هوش آمدن من شد وبالای سرمن آمد.اما قبل ازاین که چیزی به من بگوید ، از نگاهش متوجه همه چیزشدم . پرستاربادلسوزی خاصی به من گفت :

- توروخدا گریه نکن . هیچوقت نبایدنا امیدبشی . اما راستش روبخواهی نخاعت دچارآسیب جدی شده است و باید خودت رابرای یک زندگی جدید آماده کنی . به خدا توکل کن .توبایدصبورباشی . به مرورهمه چیزبرای توخوب خواهدشد .وووو......

او همینطورصحبت می کرد . علی رغم اینکه صحبتهای اوخیلی خوب بودند .اما هرکلام او همچون پتکی برسرمن فرودمی آمد. تااینکه ناخودآگاه دادزدم :

- توروخداتنهایم بگذار. ولم کن .نمی خوام هیچی بشنوم . بروبیرون .....

ودوباره شروع به گریه وزاری کردم . به جرات می توانم بگویم که آن ساعات تلخ ترین لحظه های عمرم بود وبا هیچ بیانی قادرنیستم آن زمان راتوصیف کنم . ازفرط خستگی واندوه خیلی بی حال بودم .چشمانم سنگینی کرد وبه خواب رفتم . درخواب می دیدم که برروی ویلچری نشسته ام و برفرازقله ای سرسبز قرارگرفته وحلقه ای ازگل برگردن من آویخته اند وازآنجا راهی صعب العبور رامی دیدم . خدایا من چگونه توانسته بودم آن راه را طی کنم . برفرازقله، نوری تمام آسمان را آکنده بود ومن لبخند می زدم وشادبودم .وگویا صاحب یک افتخارشده بودم . هیچ درد واندوهی نداشتم .

ازخواب بیدارشدم . احساس من نسبت به قبل کمی بهتربود .اما وقتی متوجه شدم همه چیزفقط یک رویا بود، پذیرش فلج شدنم برای من غیر ممکن به نظر می رسید . پیش خودم به زمان حادثه فکرکردم وعواملی که مسبب این وضعیت من بودند ازذهن گذراندم :

- اگر من به حاجی کمالی نگقته بودم که عجله بکند .
- اگراوآنقدربا سرعت رانندگی نمی کرد.
- اگرمن جوابهای اورا به شوخی نمی گرفتم و قاطعانه با او برخوردمی کردم که آنقدرباسرعت نرود.
- اگرجاده وضعیت مناسبی داشت .
- اگرعلائم راهنمائی ورانندگی مناسب در قسمتهای خطرناک جاده نصب شده بود.
- اگرخودروازنظرفنی به درستی کنترل شده بود وازسلامت ترمزها ، لاستیک ،جلوبندی و...خودرومطمئن شده بودیم .
- اگرآن دونفرمی دانستند که چطورمن را ازلابلای آهن قراضه ها بیرون بکشند .
- اگرکسانی که من راجابجا کرده بودند ازنحوه حمل و نقل افراد آسیب دیده نخاعی اطلاع داشتند.
- اگرمرکزی که من رابه آنجا برده بودند ، با نحوه رسیدگی به آسیب دیدگان نخاعی آشنائی کامل داشت.
- وازهمه مهمتر .... اگرکمربندایمنی بسته بودم . شاید من نخاعی نمی شدم . به هرحال من مقصراصلی رادردرجه اول خودم می دانم . وازاینکه به یادم می آید چقدرساده نخاعی شدم همیشه حسرت می خورم .

متاسفانه بعدازمدتی هم فهمیدم حاجی کمالی درهمان محل حادثه شهیدشده بود و این موضوع هم غم مرادرآن زمان دوچندان کرد .

الآن که بیش از 20 سال ازآن مدت می گذرد ، هرجا که به مواردی مثل موارد فوق برخورد می کنم ، برای افرادی که تحت آن شرایط هستند، احساس خطرمی کنم . دلم برای جوانهائی که با سرعت بالا دربزرگراهها به قول معروف لایی می کشند می سوزد. به خصوص با مشاهده کسانی که در بستن کمربندایمنی غفلت می کنند، واقعا" می ترسم . اگرآنان می دانستندکه چقدرراحت وحتی بعضا" با تصادفات نه چندان شدید امکان دارد دچارضایعه نخاعی شوند، هیچگاه درانجام این کارساده کوتاهی نمی کردند. زندگی با ضایعه نخاعی خیلی سخت است ، که متاسفانه خیلی ازافرادجامعه با جزئیات آن آشنانیستند. وگرنه خیلی خیلی به این موضوعات اهمیت می دادند. توصیه من به تمام افراداین است که به هرطریق وروشی که شده سعی کنید ازبروز حوادث این چنینی پیشگیری کنید.

اما من فکرمی کنم که ازهمه مهمتراین است که باید حتما" درمورداین قبیل مسائل برای کلیه افراد جامعه فرهنگ سازی گرددومخصوصا" به کسانی که می خواهند گواهینامه رانندگی بگیرند ، آموزشهای لازم داده شود وحتی بهتر است که مسئولین امر به فکرآموزش ضمن خدمت افرادی که درزمینه ترابری فعالیت می کنند ،باشند . قطعا" توجه به این مسائل درتقلیل تعدادآسیب دیدگان نقش به سزائی خواهدداشت .


منبع : خاطرات داستانی " چقدر ساده نخاعی شدم "   - برگرفته از خاطرات  رزمندگان -بازنویسی-مهندس  عباس کاشی -انتشار:مرکز  ضایعات نخاعی - مرداد 1389




جانباز نخاعی     خاطرات رزمندگان     ضایعات نخاعی                                




نظری بگذارید
chapta

بدون ویرایش از شما
بیشتر...
آخرین اخبار
بیشتر...
معرفی کتاب

نقل مطالب سایت، فقط با ذکر منبع بلامانع است.

@ 2014 تمام حقوق مادی و معنوی برای پایگاه خبری تحلیلی فرهنگ ایثار و شهادت(فاش نیوز)،محفوظ می باشد.