20 آذر 1396/ 22 ربيع الأول 1439
شناسه خبر : 55653
1396,یکشنبه 02 مهر10:39
اشتراک گذاری در:
عکس روز

وصیت کرد آرم سپاه را روی سنگ مزارش حک کنیم


ابتدا می خواستیم با مادر شهید محسن گفتگو کنیم. چند هفته هم معطل شدیم اما حال جسمی ایشان و مراجعت مکررشان به بیمارستان مانع شد تا اینکه تصمیم گرفتیم برای شناخت این شهید عزیز، پای صحبت برادرش حاج مصطفی بنشینیم. این گفتگو در مغازه ای حوالی بازار تهران انجام شد و حاصلش پیش روی شماست.

-شما چقدر تفاوت سنی با آقا محسن داشتید؟

حدود هفت سال بزرگتر از ایشان بودم. من متولد ۱۳۳۴ هستم و آقا محسن متولد ۱۳۴۱ بود. بعد از پیروزی انقلاب انگار محسن از این رو به آن رو شد. زمان جنگ هم ناگهان تصمیم گرفت به جبهه برود. تازه جنگ شروع شده بود که گفت می خواهم بروم. ما همه شوکه شدیم. خیلی اصرار کردیم اما نظرش عوض نشد. شوهر خواهری داریم به نام حاج آقا رضا سمیعی که از ما مذهبی تر بود؛ ایشان هم خیلی اصرار کرد که به جبهه نرود اما تاثیری نداشت. حاج آقا سمیعی حتی می خواست ببردش به جایی که خطر کمتری داشته باشد اما قبول نکرد.

بار اول که رفت به سومار، من به دنبالش رفتم تا ببینمش. آن اعزامش دو ماهه بود. وقتی برگشت، گفتیم خدا را شکر که برگشت و دیگر نمی رود اما برای بار دوم هم رفت. ما همیشه رادیو  وتلویزیون را که گوش می دادیم و خبر شهادت ها را می گفتند، می فهمیدیم که در سومار خبری نیست. اما بعدها فهمیدیم که خیلی ها شهید می شوند اما خبرش اعلام نمی شود.

شهید محسن - نفر وسط

-خبر شهادت آقا محسن چطور به شما رسید؟

یک روز به مغازه پدرم در بازار نوروزخانِ تهران رفته بودم و برای نماز ظهر به مسجد جامع بازار رفتم. وقتی برگشتم دیدم دو نفر بسیجی به مغازه پدر آمده اند و چند نفر جمع شده اند و می خواهند داخل مغازه پدر بروند. این ها خبر شهادت برادرم را آورده بودند که تصمیم گرفتند اول به من بگویند. بعدش هم پدرم خبردار شد. ما انتظار مجروح شدن را داشتیم اما فکر نمی کردیم محسن به این زودی شهید بشود. منزلمان در نارمک بود و محله و همسایه ها خبر داشتند اما کسی در داخل خانه از جمله مادرم خبر نداشت.

خلاصه رفتیم داخل و به مادرم هم خبر را گفتیم و همه شروع کردند به گریه و زاری. بعد از آن هم مراسم تشییع برگزار شد که خیلی باشکوه بود. عکس هایی از آن روز داریم که خیلی رنگ و رو رفته است.

تشییع پیکر شهید محسن رشیدی مهرآبادی

-حاج آقا و حاج خانم موافق رفتن آقا محسن بودند؟

چون اوایل جنگ بود، هنوز آن حالت فراگیر ایجاد نشده بود و هیچ کدام از ما موافق رفتنش به جبهه نبودیم. قبل از این اعزام می خواست به آلمان برود. دیپلمش را گرفته بود و تازه انقلاب شده بود که کارهای دانشگاهش را کرده و پذیرش گرفته بود که به آلمان برود.

-یعنی درسشان هم خوب بود؟

بله. وضعیت درسی اش خوب بود اما این جریانات با پیروزی انقلاب مصادف شد و کلا داستان دانشگاه تغییر کرد. به همین خاطر می خواست به آلمان برود تا درسش را بخواند اما ۵ -۶ ماه بعد راهش را تغییر داد و به جبهه رفت. البته من مطمئنم که اگر باز هم سالم برمی گشت، تا آخر جنگ به جبهه می رفت و راهش را تغییر نمی داد. اما خواست خدا بود که خیلی زود شهید بشود. فکر کنم اولین شهید روستای ما یعنی مهرآباد از توابع زواره اردستان، همین آقا محسن بود.

-آقا محسن چطور شهید شدند؟

گویا در دهی به نام «کوکی عزیز» در حوالی سومار بودند و مدت ماموریتش تمام شده بود. راه می افتند به طرف تهران که همان موقع خبر می دهند عراقی ها یک حمله تاکتیکی کرده اند و چند نفر داوطلب می خواهند. ۵ نفر که با هم دوست و رفیق بودند و یکی اش محسن بود، می پذیرند که برگردند. آقا محسن به وسیله یک تک تیرانداز به شهادت رسید. بقیه آن ۴ نفر از دوستان محسن هم در همان روز شهید شدند که مزارشان کنار هم است.

مزار آقا محسن دقیقا کجاست؟

قطعه ۲۴ – ردیف ۸۱ – شماره ۴۴ نشانی مزار آقا محسن است.

-روز شهادت آقا محسن دقیقا چه روزی بود؟

۱۶ خرداد ۱۳۶۰؛ یعنی یک سال هم از آغاز جنگ نگذشته بود. این روز مصادف بود با روز پاسدار یعنی سوم شعبان ۱۴۰۱ قمری.

حاج علی اکبر رشیدی مهرآبادی - پدر شهید

-دیپلم آقا محسن چه بود؟

دیپلم ریاضی داشت. یعنی اگر ادامه می داد مهندس می شد. آن موقع ها افرادی که خیلی زرنگ بودند به ریاضی می رفتند چون درس های خیلی سختی داشت. من هم مثل محسن دیپلم ریاضی گرفتم اما به فیزیک خیلی علاقمند بودم.

-پدرتان در چه صنفی بودند؟

در صنف کاغذفروشان بودند و مغازه شان در همان بازار نوروزخان بود. بعدها که حال پدرم مساعد نبود من کنارش بودم و کمکش می کردم و به این خاطر، کارم را از ملامین سازی به کاغذفروشی تغییر دادم. البته پدربزرگ من هم در کار کاغذ بوده. آن روزها کاغذها همه کاهی بوده و مقدار مصرفش هم خیلی کم بوده است.

حاج مصطفی رشیدی مهرآبادی در روز تشییع پیکر برادر و ۳۶ سال بعد

-آقا محسن به کار در بازار علاقه ای نداشتند؟

سنش آنقدر بالا نبود که بخواهد به بازار بیاید و بیشتر حواسش به درس بود. اما در تابستان ها و زمان هایی که به بازار می آمد، کارهای پدر را انجام می داد.

-شما چندتا برادر بودید؟

من بودم و محسن و ۶ خواهر.

-شما به جنگ نرفتید؟

نه تنها به جنگ نرفتم که به سربازی هم اعزام نشدم. بخشنامه ای آمد که متولدین ۳۴ تا ۳۸ را معاف کردند.

-حاج آقا کِی به رحمت خدا رفتند؟

سال ۸۳ در سن ۷۹ سالگی به رحمت خدا رفتند. مزارشان هم در بهشت زهرا(س)، قطعه ۴۵ ردیف ۲۹ شماره ۱۰ است. پدرم خیلی بیماری کشید و چند سالی سرطان داشت که شکر خدا برطرف شد اما درگیر بیماری آلزایمر شد و از دنیا رفت.

-وقتی آقا محسن شهید شد، حاج آقا بیشتر بیتابی می کردند یا حاج خانم؟

انگار طوری بود که خدا صبرش را داده بود و هیچ کدام از ما بیتابی نمی کردیم. قبل از رفتن محسن خیلی بیتاب بودیم و استرس داشتیم اما وقتی شهید شد گویا یک آرامشی به قلب ما هم آمده بود.

-از طرف بنیاد شهید به حاج خانم رسیدگی می کنند؟

بله شکر خدا. خصوصا رسیدگی بنیاد از نظر درمانی برای خانواده های شهید خیلی خوب است. ما فقط همین چند سال اخیر حمایت های درمانی را گرفته ایم چون این چند ساله، هر سال حدود ۵۰ میلیون تومان هزینه درمان حاج خانم بوده که بنیاد شهید در این زمینه خیلی کمک کرده است.

-از دوران بچگی آقا محسن هم کمی برایمان بگویید.

یادم هست رفتیم و آقا محسن را در مدرسه برهان مجرد ثبت نام کردیم. روز اول به مدرسه رفت اما از فردایش دیدیم که نمی خواد برود. روز سوم هم نرفت. مدرسه محسن، فراشی داشت به نام مَشتی هاشم. مشتی هاشم پیرمردی بود که دولا دولا راه می رفت و یک عینک ته استکانی هم داشت. مادرم گفت که به مدرسه بروم و اطلاع بدهم. پیش مدیر رفتم و اطلاع دادم. مدیر مدرسه آقای تفضلی هم به مشتی هاشم گفت که با من بیاید تا محسن را به مدرسه ببریم. راه افتادیم و به سمت خانه رفتیم. در زدیم و گفتیم که مشتی هاشم آمده. مشتی هاشم محسن را کول کرد و به مدرسه بُرد. از آن روز به بعد هر وقت که نمی خواست به مدرسه برود، تا نام مشتی هاشم را می آوردیم، زود حاضر می شد و راه می افتاد!

-شما به همان مدرسه می رفتید؟

برای دبستان همان جا بودم اما سنم بالاتر بود و آن روزها به دبیرستان میرداماد در خیابان ری می رفتم. یادم هست در همان مدرسه شهید رجایی یکی از معلمانمان بود. مدرسه معروفی بود. یادم هست شهید رجایی همیشه دیر می آمد که مجبور نباشد موقع سرود شاهنشاهی بایستد و احترام بگذارد. مثلا اگر می دید که سرود در حال پخش است با صدا کردن یکی از دانش آموزان بهانه ای می آورد تا به جمع معلمان نرود. شهید رجایی ریاضی درس می داد.  

-زمان انقلاب آقا محسن هم فعالیت خاصی داشت؟

نه، اصلا در این فضا نبود و کلا فکر و ذکرش درس بود. ما هم فقط در تظاهرات عمومی شرکت می کردیم و اینطور نبود که جلوی تیر و تفنگ برویم. البته اخبار را پیگیری می کردیم. تلویزیون نداشتیم اما از رادیو اخبار را می شنیدیم. وقتی خانه مان آمد به نارمک، پدرم با آقا محسن برای تفریح به بندرعباس رفتند و ۲۱ بهمن ۱۳۵۷ به تهران برگشتند و یک تلویزیون رنگی توشیبا هم خریده بودند که با خودشان آوردند. وقتی تلویزیون را روشن کردیم، نیم ساعت بعدش اعلام کردند: این صدای انقلاب اسلامی مردم ایران است. قبل از آن که در محله خراسان و لرزاده بودیم اگر تلویزیون می داشتیم، همسایگان با ما برخورد خاصی می کردند و آنتن آن را بیرق کفر می دانستند.

-اولین باری که آقا محسن به جبهه رفتند همان سال ۶۰ بود؟

بله. یک دوره ۴۵ روزه تا دو ماهه رفت و برگشت و برای دومین اعزام هم ۴۵ روز آنجا بود که آخر آن دوره به شهادت رسید. آن موقع هنوز بسیج به طور کامل شکل نگرفته بود اما نیروهای مردمی برای رفتن به جبهه ها سازماندهی می شدند. محسن سپاهی نبود اما علاقه زیادی به سپاه داشت و حتی وصیت کرده بود که آرم سپاه را روی سنگ مزارش حک کنند.

-آموزش نظامی هم دیده بود؟

فکر کنم حدود ۱۵ روز در پادگان اسبدوانی (افسریه) آموزش دید و به جبهه رفت.

*میثم رشیدی مهرآبادی




شهادت     مادر شهید     سپاه                                




نظری بگذارید
chapta

بدون ویرایش از شما
بیشتر...
آخرین اخبار
بیشتر...
معرفی کتاب

نقل مطالب سایت، فقط با ذکر منبع بلامانع است.

@ 2014 تمام حقوق مادی و معنوی برای پایگاه خبری تحلیلی فرهنگ ایثار و شهادت(فاش نیوز)،محفوظ می باشد.