24 آذر 1396/ 26 ربيع الأول 1439
شناسه خبر : 56648
1396,سه شنبه 14 آذر16:44
اشتراک گذاری در:
عکس روز

کاش بعضی اندازه پشه آنوفلِ معرفت داشتند!


جانبازان، سالکانی هستند که در طی طریق، از کاروان شهادت جا مانده ‏اند و خدای سبحان چنین مقرر داشته است که مرغ روحشان چند صباحی دیگر در قفس تن و در حصار خاک باقی بماند.

کاش بعضی اندازه پشه آنوفلِ معرفت داشتند!

رحیم قمیشی - جانبازان سالکانی هستند که در طی طریق، از کاروان شهادت جا مانده ‏اند و خدای سبحان چنین مقرر داشته است که مرغ روحشان چند صباحی دیگر در قفس تن و در حصار خاک باقی بماند.
وجود این سفیران نور و روشنایی در میان ما، که وجودشان بوی بهشت و رحمت و رنگ عشق و شهادت دارد، غنیمتی بزرگ و از رحمت‏ های الهی است. هر جانباز، شهید زنده ‏ای است که در میان ماست و در حسرت وصال، به سر می‏ برد و در اشتیاق پرواز به

ملکوت و اتصال به حق می‏ سوزد.

برای دیدن یکی از دوستان جانبازم به آسایشگاه امام خمینی(ره) که در شمالی ترین نقطه تهران است رفته بودم. فکر می کردم از مجهزترین آسایشگاه های کشور باشد که نبود و بیشتر به خانه ای بزرگ شبیه است. اگر چه دوستم حضور نداشت اما فرصتی دست داد تا به اتاق های آن سر بزنم.
اکثر جانبازهای ساکن در آسایشگاه قطع نخاع بودند و برخی قطع نخاع گردنی، یعنی از گردن به پایین حرکت نداشتند، بسیاری هم از قسمت کمر بی حرکت، بعضی هم نابینا و برخی جانباز از دو دست بودند.
و من چه می دانستم جانبازی چیست، و چه دنیایی دارند آن ها...
جانبازی که 35 سال بود از تخت بلند نشده بود پرسید: "کاندیدا شده ای! آمده ای عکس بگیری؟"
گفتم نه!
ولی چقدر خجالت کشیدم، حتی با دوربین موبایلم هم تا آخر نتوانستم عکسی بگیرم.


 

می گفت اینجا گاه مسئولی هم می آید، البته خیلی دیر به دیر و معمولا نزدیک انتخابات!
همه اینها را با لبخند و شوخی می گفت اگر چه هم صحبتی گیر آورده بود. من هم از خدا خواسته! نگاه مهربان و آرامش به من تسلی می داد.
خیلی زود رفیق شدیم و وقتی فهمید من هم در همان عملیاتی بوده ام که او ترکش خورده است. پرسیدم: خانه هم می روی؟
گفت: هفته ای، دو هفته ای یک روز، نمی خواست باعث مزاحمت خانواده اش باشد!
توضیح می داد که خانواده های همه جانبازهای قطع نخاع دیگر بیمار شده اند، هیچکدام نیستند که دیسک کمر نگرفته باشند.
پرسیدم اینجا چطور است؟
شکر خدا را می کرد، بخصوص از پرسنلی که با حقوق ناچیز کارهای سختی دارند و یک جور خودش را بدهکار پرسنل می دانست.

یاد دوست شهیدم اسماعیل فرجوانی افتادم، دستش که عملیات والفجر هشت قطع شده بود، نگران هزینه های بیمارستانی بود، نکند زیاد شود!

گفتم: بی حرکت دست و پا خیلی سخت است، نه؟
با خنده گفت: نه!
حکایت تکاندهنده ای برایم تعریف کرد، او که نمی توانست پشه ها را نیمه شب از خودش دور کند، می گفت با پشه های آنجا دیگر دوست شده است!
پشه های آنوفل را می گفت.
"نیمه شب ها که می نشینند روی صورتم، و شروع می کنند خون مکیدن، به آنها می گویم کافیست دیگر!"
می گفت: نگاهم را که می بینند خودشان رعایت می کنند و زود بلند می شوند.
شانس آوردم اشک هایم را ندید که سرازیر شده بود.
او نوجوانی 16 ساله بوده که ترکش به پشت گردنش خورده و الان نزدیک 50 سالش شده است و سال هاست که فقط سقف بی رنگ و روی آسایشگاه را می بیند.
آخر من چه می دانستم جانبازی چیست!

صدای رعد و برق و باران از بیرون آمد؛ کمک کردم تا بیرون بیاید، تا بارش باران نرمی که شروع شده بود را ببیند.
چقدر پله داشت مسیر!
پرسیدم آسایشگاه جانبازهای قطع نخاع که نباید پله داشته باشد! خندید و گفت اینجا ساختمانش مصادره ای است و اصلا برای جانبازها درست نشده است.
خیلی خجالت کشیدم، دیوارهای رنگ و رو رفته آسایشگاه، تخت های کهنه، بوی نم و فضای دم کرده داخل اتاق ها... هر دقیقه اش مثل چند ساعت برایم می گذشت.
به حیاط که رسیدیم ساختمان های بسیار شیک روبرو را نشانم داد، ساختمان هایی به سبک معماری اروپایی...و می گفت اینها دیگر مصادره ای نیستند، همه بعد از جنگ ساخته شده است، و امکاناتش خیلی بیشتر از آسایشگاه های جانبازهاست.
نمی دانستم چه جوابش را بدهم و تنها سکوت کردم.
می گفت فکر می کنی چند سال دیگر ما جانبازها زنده باشیم؟


یکه خوردم. این چه سئوالی بود!
گفتم چه حرفی می زنی عزیزم، شما سرورِ و افتخار مائید، شما برکت ایران هستید، همه دوستتان دارند، همه قدر شما را می دانند، فقط اوضاع کشور این سال ها خاص است و مشکلات کم شوند حتما به شما بهتر می رسند.
اما خودم هم می دانستم دروغ می گویم.
کِی اوضاع استثنایی و ویژه نبوده؟ کِی گرفتاری نبوده؟ کِی برهه خاص نبوده اوضاع کشور...
چند دقیقه می گذشت که ساکت شده بود، و آن شوخ طبعی قبلی را نداشت.
از همان وقتی که حرف مرگ را زد.
انگار یاد دوستانش افتاده باشد.
نگاهش قفل شده بود به قطره های ریز باران و به فکر فرو رفته بود.
کاش حرف تندی می زد!
کاش شکایتی می کرد!
کاش فریادی می کشید و سبک می شد!
و مرا هم سبک می کرد!
یک ساعت بعد بیرون آسایشگاه بی هدف پرسه می زدم. دیگر از خودم بدم می آمد، از تظاهر بدم می آمد،از فراموش کاری ها بدم می آمد، از جنگ بدم می آمد، از جانباز جانباز گفتن های عده ای و تبریک های بی معنای پشتِ سر همشان!

 

همان ها که موقع جنگ در هزار سوراخ پنهان بودند و این روزها هم نه جانبازها را می بینند نه پدران و مادران پیر شهدا را...بدم می آمد، از کسانی که نمی دانند ستون های خانه های پر زرق و برقشان چطور بالا رفته است! از آنها که جانبازها را هم پله ترقی خودشان می خواهند بدم می آید.
کاش بعضی به اندازه پشه های آنوفلِ آسایشگاه معرفت داشتند! که وقتی خون آدم را می خوردند، می گفتند کافیست! و بس می کردند... و می رفتند...
و ما چه می دانیم جانبازی چیست!


کد خبرنگار : 23


جانباز     ایثارگران     شهدا                                
Reply
no
0
yes
1
1396/09/14 - 23:48
سلام باید ابتدا یادآور شوین چه کسانی شایبه ادانه دفاع مقدس را پس از آزاد سازی خرمشهر ایجاد کردند؟ پس از آزاد سازی خرمشهر پیشنهاداتی برای خاتمه جنگ دریافت شد اما امام راحل (ره) خواستار ثبت متجاوز و تعیین خسارت و تثبیت مرزها بود تا پس چند سال با فشارهای زیاد و تقدیم هزاران شهید و مجروح دشمنان تسلیم شدند و قطعنلمه صادر شد. این روزها را با برجام مقابسه کنید تا ایثارگران را بهتر بشناسید.





نظری بگذارید
chapta

بدون ویرایش از شما
آخرین اخبار
بیشتر...
معرفی کتاب

نقل مطالب سایت، فقط با ذکر منبع بلامانع است.

@ 2014 تمام حقوق مادی و معنوی برای پایگاه خبری تحلیلی فرهنگ ایثار و شهادت(فاش نیوز)،محفوظ می باشد.