24 آذر 1396/ 26 ربيع الأول 1439
شناسه خبر : 56877
1396,چهارشنبه 08 آذر09:44
اشتراک گذاری در:
عکس روز

رنج یک عمر در یک روز


رنج یک عمر در یک روز

روز یکشنبه هفتم تیر ماه سال 1366 ساعت از 4 گذشته بود. در آن روز آفتابی، همراه پدرم در مغازه مان واقع در خیابان پیروزی مشغول توزیع قند و شکر کوپنی بودیم، صف طویلی از مردم شهر جلوی مغازه برای دریافت سهمیه ایستاده بودند که ناگهان صدای چند هواپیما شنیده شد.

اول مردم بی توجهی کردند، زیرا برایشان تازگی نداشت. هر روز هواپیماهای عراقی برای بمباران می آمدند و می رفتند. ناگهان صدای اصابت چند بمب شنیده شد و به دنبال آن پدافند پادگان شروع به تیراندازی کرد. مردم سراسیمه به هر طرف فرار می کردند و جلوی مغازه خالی شد. ما نیز بدون بستن مغازه به پناهگاه رو به رو که در حیاط آموزش و پرورش برای مواقع ضروری درست شده بود، فرار کردیم و مدتی در آنجا بودیم که بوی متعفنی را استشمام کردیم. چیزی مثل بوی سیر و سبزی گندیده.

یک نفر به داخل پناهگاه سرکی کشید و با صدای گرفته گفت، "از پناهگاه بیرون بیایید و به مناطق بلند بروید. شهر را بمباران شیمیایی کرده اند. " با شنیدن این جمله بلافاصله از پناهگاه بیرون آمدیم. قرار بود همسرم و فرزندانم ابراهیم و یوسف که یکی 4 ساله و دیگری هم 3 ساله بودند. برای ناهار به منزل پدربزرگشان، ماموستا ملا عبدالباقی واعظی واقع در چهارراه فرمانداری بروند. به محض بیرون آمدن از چند رهگذر پرسیدم کجا را زده، گفتند چهار راه سپاه و چهار راه فرمانداری را.

در بین راه دعا میکردم که کاش خانواده ام به آنجا نرفته و در منزل مانده باشند، اما چنین نبود. وقتی به آنجا رفتم. دود غلیظی همه جا را پر کرده بود. مردم با پارچه هائی سرو صورت خود را پوشانده و با آتش زدن کاغذ مقوا دودی را ایجاد کرده بودند تا از تأثیر مواد شیمیایی بکاهند، غافل از اینکه بر این ماده خطرناک که بعدها معلوم شد گاز خردل بوده، هیچ تأثیری ندارد. همسرم، دست ابراهیم و یوسف را گرفته بود و به طرف سالن تربیت بدنی که از چند روز پیش بالای آن تابلوی (ش.م.ر) زده بودند و سپاه برای معاینه و معالجه مصدومین احتمالی شیمیایی آماده کرده بود، رفته بود.آن موقع ها حمامی در آن محله قرار داشت.

چون قبلا شنیده بودم که استحمام از اثرات شیمیایی کم می کند، خواستم به حمام بروم، ولی مثل همیشه آب قطع بود و در حمام بسته. به ناچار به طرف نقاهتگاه در سالن تربیت بدنی رفتم که با ازدحام جمعیت روبه رو شدم. پس به طرف منزل خودمان که در چند قدمی نقاهتگاه بود، رفتم و تازه یادم آمد که مغازه را نبسته ام و پدرم در آنجاست، با دیدن من همه خوشحال شدند، اما همگی از سوزش چشم و خارش پوست شکایت داشتند.

کم کم این حالت به من دست داد، احساس تشنگی عجیبی می کردم و مرتبا آب می نوشیدم. در این همین اثنا ماموستا ملا باقی به منزل ما آمد تا از وضع ما با خبر شود. با دیدن ابراهیم که نوه بزرگش بود و او را خیلی دوست می داشت،‌ اورا در آغوش گرفت و بوسید، غافل از اینکه خودش به شدت مصدوم شده بود. او سرفه و استفراغ می کرد و با بوسیدن ابراهیم اثرات آن در پشت ابراهیم نمایان شد. در این موقع صدای بلندگوی مسجد را شنیدم که مرتبا توصیه می کرد شهر را تخلیه کنید، چون بمب شیمیایی به شهر زده شده است.

مردم باور نمی کردند و می گفتند، "ما که حیوانات آزمایشاهی نیستیم که قدرتهای غربی روی ما آزمایش کنند. " به هر تقدیر، وانتی را که برای موقع فرار از بمباران و توپ باران تهیه دیده بودم، آماده کردم و تمام اعضای خانواده خود و خواهرانم را در آن جا دادم و ماموستا و همسرش را نیز در پشت وانت سوار کردم و قبل از اینکه هوا تاریک شود، به روستای "شیواشان " رفتیم. قبلا اتاقی را برای مواقع ضروری در آنجا تهیه کرده بودم. مردم روستا با دیدن ماموستا ملا باقی خیلی متأثر شدند، چون همه او را می شناختند و برایش احترام قائل بودند. کم کم قیافه ها و اندام ما تغییر کردند و سوزش عجیبی را در چشمانمان حس می کردیم و پوست بدنمان ورم کرد و قرمز شد. سرفه های مداوم داشتیم. ماموستا بیشتر از همه ما مصدوم شده بود و همراه با سرفه، استفراغ هم می کرد. پوست همگی قرمز شده بود و در پشت گردن ابراهیم که ماموستا آن را بوسیده بود، تاول بزرگی درآمد.

در روستا کنار حوض مسجد رفتم و سر و صورت خود را شستیم. کم کم هوا تاریک شد. ما به اتاق کوچکمان در روستا برگشتیم، ولی مگر با آن همه درد و رنج می توانستیم بخوابیم؟ همه سرفه می کردند و خارش و سوزش چشم داشتند.

تا نزدیکی های صبح روز دوشنبه تاریخ 1366/4/8 در روستا ماندیم. همگی احساس ناراحتی و خفگی می کردیم وتصمیم گرفتیم به شهر برگردیم. چون به جاده اصلی رسیدیم ؛ از رهگذری پرسیدم از شهر چه خبر. گفت شهر خالی از سکنه است. به ناچار به طرف مهاباد به راه افتادیم. پانزده نفری را که سوار وانت کرده بودم به بیمارستان مهاباد رساندم. در میانه راه مرتبا ماشین را نگه می داشتم و به همه آب می دادم. ماموستا را پایین آوردم و به آنها گفتم چیزی نیست. انشاءالله این هم خواهد گذشت.

خلاصه به بیمارستان مهاباد رسیدیم. بلافاصله ما را به طرف اورژانس بردند و به هر کدام از ما آمپول زدند و در چشم ما قطره ریختند. وضعیت ما خیلی بدتر شده بود و هر ساعت که می گذشت درد و رنج و ناراحتی را بیشتر احساس می کردیم. خواهرزاده ام کامران که در مهاباد سکوت داشت، از آمدن ما خبر دار شد و به بیمارستان آمد. رئیس اورژانس به او گفته بود که چند نفری از اینها وضعشان چندان خوب نیست، ولی ما هم امکانات نداریم و باید اعزام شوند.

مینی بوسی که قبلا صندلی های آن را درآورده و برای مواقع ضروری آماده کرده بودند، در حیاط بیمارستان بود. چند آمبولانس و ماشین های شخصی از سردشت به بیمارستان مهاباد آمدند که تعدادی مصدوم را آورده بودند. تعداد مصدومین هر لحظه بیشتر می شد. ما را همراه بقیه مصدومین در مینی بوس گذاشتند و به بیمارستان 29 بهمن تبریز اعزام کردند.

من سویچ ماشین را به کامران دادم و گفتم که پدر و مادر و خواهرم را که وضعیت بهتری از ما داشتند به نقده و به منزل اقوام دیگر ببرد و خودمان سوار مینی بوس شدیم. دست ابراهیم را گرفتم و یوسف را بغل کردم و همسرم طلیعه، دست پدر و مادرش (ماموستا ملا باقی) را گرفت. دیگر هیچ جایی را نمی دیدم. مرتبا به ما سفارش می کردند از هم جدا نشویم.

ساعت 12 ظهر بود که همراه بقیه مصدمین به طرف تبریز به راه افتادیم. تمام مصدومین عطش عجیبی داشتند، خودم از همه بدتر بودم. نزدیکی های ساعت 4 بعداز ظهر روز دوشنبه به حیاط بیمارستان 29 بهمن تبریز رسیدیم. مسئول بیمارستان آمد و گفت جا نداریم، مصدومین زیاد هستند. به طرف فرودگاه تبریز به راه افتادیم که تازه متوجه شدیم چه بلای خانمانسوزی گریبان مردم محروم و مرزی و بیچاره سردشت را که همیشه زیر فشار بمبارن و توپ باران بعثی های خدانشناس بودند،‌گرفته است.

به فرودگاه که رسیدیم ؛ مصدومین فراوان دیگری از جمله شهیدان رحیم پناهی، صالح رسول پور، رسول امینی، قادر اسدزاده، ابوبکر شمامی، عبدالله مینایی و رسول نریمانی را دیدیم. ما را از مینی بوس پیاده کردند. تنها دو نفر پرستار آنجا بودند و به آن همه مصدوم می رسیدند. همه ناله می کردند و آب می خواستند. به بعضی از مصدومین سرم هم وصل کرده بودند.

بعد از انتظار فراوان، یک هواپیمای باری نظامی به فرودگاه آمد که در آن تختهای سه نفری برای اعزام ما گذاشته بودند. ابتدا مصدومانی را که حالشان وخیم بود بعدها همگی به شهادت رسیدند. سوار کردند، سپس دست ما را گرفتند و سوار کردند. من مرتب به طلیعه (همسرم) سفارش می کردم که از همدیگر جدا نشویم. در انتهای هواپیما جای کمی مانده بود که ما را هم سوار کردند.

هواپیما اوج گرفت که ناگهان مثل اینکه در دست انداز بیفتد، همگی تکان شدیدی خوردیم. حتی دو نفر از مصدومین به نام عبدالله مینایی و رسول نریمانی از تختها پایین افتادند. یکی از مسئولین هواپیما نزدیک ما آمد. از او سئوال کردم که چرا هواپیما تکان خورد؟ او گفت نقص فنی پیدا کرده است. در این موقع ترس عجیبی را در خود احساس کردم و گفتم خداوندا خانواده ام را به تو سپردم و تقاضای بخشش و مرحمت از درگاه خداوند کردم. به هر تقدیر هواپیما در فرودگاه تهران به زمین نشست.

نزدیکی های ساعت 10 شب بود و اتوبوسهایی را برای اعزام ما به بیمارستان تهران آماده کرده بودند. بلافاصله ما را از هواپیما پیاده کردند. ابتدا مصدومین بدحال و سپس ما را در اتوبوس قرار دادند و هر اتوبوسی را به بیمارستانی اعزام کردند و من خانواده ام را به بیمارستان شهید چمران بردند. به محض ورود، لباسها را از تنمان درآوردند و همه را به حمام فرستادند.

لباس بیماران را به ما دادند. مردها را به سالن سخنرانی بیمارستان که برای مصدومین سردشتی آماده کرده بودند و مصدومین زن را به طبقه دوم فرستادند. به هر کدام از ما پماد مخصوصی دادند که روی زخمهایمان بمالیم، چون حتی پرستاران نیز از نزدیک شدن و دست زدن به ما خودداری می کردند.

آن شب روی تخت در کنار ماموستا و بقیه مصدومین دراز کشیدم و چون خیلی خسته بودم به خواب رفتم. نزدیکی های صبح بود که اذان صبح را شنیدم. احساس می کردم خواب می بینم. پرستار آمد و در چشم هر کدام از ما دو قطره چشمی ریخت. بعد از مدتی بیناییی خود را به دست آوردم. وقتی بلند شدم و در بین مصدومین قدم زدم، همشهری ها و همکاران و همسایه های خود را دیدم که هر کدام روی تختی آرمیده بودند و با وجود درد و سوزش و ناراحتی، دم بر نمی آوردند.

برای رعایت حال بقیه ی بیماران بیمارستان و کارکنان آن، در ظروف یک بار مصرف به ما غذا می دادند و سفارش می کردند مرتب از پماد استفاده و روزی سه تا چهار بار استحمام کنیم. گاهی بعضی از زخمها را با تیغ می تراشیدند و دیدن این که تقریبا وضعیت بهتری داشتیم، به مصدومین سر می زدیم و نیاز آنها را برطرف می کردیم، چون تنها یک پرستار در آنجا بود و نمی رسید به همه کمک کند، و برای همین از ما کمک خواست. ماموستا خیلی ناراحت بود و من به پرستار اطلاع دادم. او را به اتاق آی.سی.یو بردند و ساعت و انگشتر و بقیه وسایل همراهش را برایم آوردند.

پس از استحمام ابراهیم و یوسف (پسرانم) آنها را روی تخت گذاشتم و به طبقه بالا رفتم، در پشت اتاق آی.سی.یو ایستاده بودیم که پرستار بیرون آمد و رو به من کرد و سئوال کرد که آیا من همراه ماموستا هستم. بعد از مطمئن شدن گفت، "ایشان به شهادت رسیدند. " و پرستار دیگری را صدا زد و دو نفری، ماموستا را به سردخانه بردند. بی اختیار اشک از چشمانم جاری شد.

به اتاق همسرم طلیعه رفتم. او با دیدن وضع آشفته من متوجه شهادت پدرش شد. به او گفتم که مادرش از این موضوع با خبر نشود. نزد ابراهیم و یوسف آمدم، دستشان را گرفتم و به حیاط بیمارستان بردم. در پشت بیمارستان سرو صدایی شنیده می شد. متوجه شدم که برادر ماموستا، محسن واعظی است که در تهران سکونت دارد. بعد از پرس و جوی فراوان ما را در بیمارستان شهید چمران پیدا کرده بود.
با دیدن من، او نیز متوجه به شهادت رسیدن برادر بزرگش شد. چون بیمارستان نظامی بود، از ورود او جلوگیری می کردند که گفتم برادرش به شهادت رسیده و به او اجازه ی ورود دادند و وارد شد. بعد ماموستا را همراه شهیدان دیگر حسن وعبدالله معروفی، قادر اسدزاده و همسر و دخترانش و بقیه به بهشت زهرا بردند. من دیگر از آنان خبر نداشتم.

نزد ابراهیم و یوسف ماندم. آن روز سه شنبه 64/4/9، بعد از تشریفات قانونی در بهشت زهرا، شهدا را که تعدادشان هشت نفر بود با آمبولانس به سنندج و از آنجا به سردشت انتقال دادند. من نتوانستم همراهشان به سردشت بروم. بعد از دو روز، ما را از بیمارستان مرخص کردند. برایمان پماد سفید رنگ و چند قطره چشمی تجویز کرده بودند. در تهران در منزل محسن واعظی برادر شهید عبدالباقی واعظی رفتیم و در آنجا مجلس ترحیمی را برپا کردیم. همسایگان ایشان در تهران خیلی محبت کردند و ما را دلداری دادند، آنها با آگاهی از وضعیت تأسفبار ما ناراحت بودند.

گفتنی در مورد بمباران شیمیایی شهر مظلوم سردشت فراوان است. در طی هشت سال دفاع مقدس، مردم این شهر مرزی و محروم و دور افتاده، سختی های فراوانی را متحمل شدند که خود مثنوی هفتاد من کاغذ می شود.


منبع : مشرق


جانباز شیمیایی     سهمیه     دفاع مقدس     بمباران شیمیایی     سردشت                        
Reply
no
0
yes
0
1396/09/16 - 13:45
ماموستا یعنی چه؟ شیخ یا روحانی شان را میگویند؟





نظری بگذارید
chapta

بدون ویرایش از شما
آخرین اخبار
بیشتر...
معرفی کتاب

نقل مطالب سایت، فقط با ذکر منبع بلامانع است.

@ 2014 تمام حقوق مادی و معنوی برای پایگاه خبری تحلیلی فرهنگ ایثار و شهادت(فاش نیوز)،محفوظ می باشد.