26 مرداد 1397/ ۰۵ ذو الحجة ۱۴۳۹
شناسه خبر : 57781
1396,سه شنبه 10 بهمن16:00
اشتراک گذاری در:
عکس روز
پرونده
گفت و گو با همسر شهید مدافع حرم خوزستانی «ناصر مسلمی سواری»

بی بال پریدن!


او گفت من فقط دو شرط دارم، یکی اینکه حجابت را حفظ کنی و بعد اینکه به نمازت اهمیت بدهی، مخصوصا" نماز صبح.

بی بال پریدن!

فاش نیوز - او یک کارگر ساده بود که در یکی از روستاهای توابع شهر اهواز زندگی می کرد. یک جوان پاک و مخلص از نسل دهه شصتی ها که شهادتش همه را مات و مبهوت کرد. 

 توفیق گفت و گویی جذاب و خاص با همسر شهید حاصل شد که هر جمله اش آدم را بیشتر شیفته و مفتون این شهید می کند. او از یک دهه زندگی با مردی گفت که همه کردارش خدایی بود. برای خدا زندگی پاک و صالحی داشت و بعد هم برای خدا لباس رزم پوشید و دل از اهل و عیال کند و در راه دفاع از حرم عمه سادات شهید شد.

فاش نیوز: گفت و گو با معرفی همسر شهید شروع می شود:

- من همسر دومین شهید مدافع حرم، ناصر مسلمی سواری هستم. در زمان جنگ از هویزه به یکی از روستاهای اطراف بهبهان رفتیم و بعد از چندین سال که از جنگ گذشته بود به خاطر ادامه تحصیل به روستای عین دو، نقل مکان کردیم.

 

فاش نیوز: شما شاغل هستید؟

- بعد از آنکه دیپلم گرفتم مصمم شدم یک مهدکودک تأسیس نمایم. مجری طرح بهزیستی بود. در آزمونش شرکت کردم و موفق شدم که امتیاز برپایی مهدکودکی را در روستای «عین دو»، در سال 80 به دست بیاورم. یک خانه استیجاری را برای اینکار در نظر گرفته بودم و مشغول به کار شدیم.

 

فاش نیوز: نحوه آشنایی تان با شهید سواری به چه نحو بود؟

- شوهر خواهرم واسطه آشنایی ما شد. او در شرکت فولاد کار می کرد و با منصور همکار بودند. آنها به صورت روزمزدی آنجا کار می کردند. خیلی از او تعریف کرد. اما خانواده ام موافق نبودند. در عین حال من به خاطر تعریف های شوهر خواهرم کنجکاو بودم او را ببینم. انگار قسمت بود، این دیدار فراهم شد. او با پدر و مادرش به خانه ما آمدند. باز هم خانواده ام راضی نشدند. با این حال پدرم راضی شد من و منصور درباره شرایطمان صحبت کنیم.

 

فاش نیوز: شروطی که شهید سواری داشت چه بود؟

- او گفت من فقط دو شرط دارم، یکی اینکه حجابت را حفظ کنی و بعد اینکه به نمازت اهمیت بدهی، مخصوصا" نماز صبح.

 

فاش نیوز: به نظرم شروط سختی بود، نه؟

- بله. خودم هم همین طور فکر می کنم. او تا دوم راهنمایی بیشتر درس نخوانده بود. ولی سطح سواد دینی اش خیلی بالا بود. او حتی به من گفت شاید این شروط من سخت باشد ولی امتحان کن ببین از این به بعد چه آرامشی بهت دست می دهد. خب، آنها رفتند. پدرم جوابش نه بود. ولی من از روز بعد طبق حرف او شروع به امتحان حرف هایی که زده بود کردم. از آن به بعد به چادرم بیشتر اهمیت می دادم و تا چند ماه همانطور که گفته بود برای نماز صبح سر وقت بیدار می شدم. در این مدت احساس دلنشینی پیدا کرده بودم. آرامش خاصی داشتم. احساس کردم ناصر همان نیمه گمشده من است که با او به سعادت دنیا و آخرت می رسم. من خواستگارهای زیادی داشتم. اما حرف های این یکی یک جور دیگر بود. به همین دلیل درباره خواست قلبی ام با خواهرم صحبت کردم. مطلب به گوش پدرم رسید. وقتی فهمید من راغبم، گفت: من برای خودت می گویم، اگر تو بخواهی، حرفی ندارم. از آن طرف خانواده ناصر هم چند بار دیگر آمدند و این شد که مقدمات ازدواج ما فراهم گردید.

فاش نیوز: جشن ازدواجتان کی بود؟

- در تاریخ 13 بهمن سال 81 مجلس عقد و عروسی ما برپا شد. بعد از ازدواج، چند ماه در منزل پدرش ساکن شدیم. چند ماه بعد که حرف ازدواج برادر شوهرم پیش آمد، اسباب و اثاثیه مختصرمان را برداشتیم، به همان مهد کودک رفتیم. اولین فرزندمان در سال 83 به دنیا آمد. البته بگویم ناصر همان اوایل ازدواجمان بیکار شد و دیگر به شرکت نورد لوله نمی رفت. چند هفته بیکار بود تا اینکه یک روز از مهد کودک برگشتم خانه، ناصر گفت: بنشین کارت دارم. او کاری پیدا کرده بود در مکانی که مربوط بود به بازیافت پلاستیک. می خواست نظر من را درباره نوع کارش بپرسد. من  گفتم: ناصر جان! همین که یک لقمه حلال بیاوری و سر سفره مان بگذاری، من به تو افتخار می کنم. او با حرف های من وجودش پر از شادی شد. حتی نگاهش هم بر روی من می خندید. کارش جوری بود که از ساعت هفت صبح می رفت تا یازده شب. بعدش هم فهمیدم با چند نفر افغانستانی همکار است. وقتی از سر کار برمی گشت تازه در خدمت خانواده بود و با هم به فامیل سر می زدیم. حتی عضو بسیج هم بود و با پایگاه هم همکاری می کرد. من از زندگی ام راضی بودم. حقوق ناصر و دسترنج من کم بود ولی برکت داشت. با همین حقوق توانستیم خانه ای بخریم. با کمک خواهرم وامی تهیه کردیم و یک ماشین پراید هم خریدیم. در این مدت ناصر دیگر به مرکز بازیافت به طور دائمی نمی گرفت و با ماشینش مسافرکشی می کرد. در سال 86 دخترهای دو قلو یم به دنیا آمدند. پسر آخرم نیز در سال 90 به دنیا آمد. پسرم چند ماهه بود که ناصر ما را به مشهد و چند شهر دیگر برد. با به دنیا آمدن بنیامین زندگیمان تحول خاصی پیدا کرده بود. احساس خوشبختی روحی خاصی داشتم. خوشحال بودم که در انتخابم مصمم شده بودم. اوایل سال 92 احساس کردم تحول خاصی در رفتار ناصر به وجود آمده. گاهی شب ها چشم بیدار می شدم و ناصر را در رختخواب نمی دیدم. بعد او را در گوشه ای بر روی سجاده می یافتم که به شدت گریه می کرد. کم کم نگرانش شدم.

 

فاش نیوز: چی شما را نگران کرده بود؟  

- هیچ وقت او را این طور ندیده بودم. ایمانش خوب بود. اما واقعا حالاتش عوض شده بود. پیش خودم فکر می کردم فشار زندگی به او فشار آورده است و شاید به مشاوره نیاز داشته باشد. حرف هایی می زد که تا آن موقع نمی گفت.

فاش نیوز: مثلا چی می گفت؟

- می گفت احساس می کنم دنیا برایم مثل قفسی شده. بعد به من می گفت تو اینطور فکر نمی کنی؟ من با خنده و ملاطفت می گفتم: نه والله . اتفاقا دلم پر شده از خوشبختی که در کنار تو دارم . ماشالله چهار تا دسته گل داریم. شوهر خوب و مومن دارم . چرا دنیا برام کوچک بشه. من نمی فهمیدم حالات او را. وقتی می گفت من احساس خفگی می کنم و دلم از دنیا زده شده او را درک نمی کردم. طوری از خدا طلب بخشش می کرد که یک روز بغضم ترکید. به او گفتم: ناصر! مثل پیرمردهایی که سال ها گناه کرده باشند که حالا آخر عمرشان رسیده و طلب مغفرت می کنند حرف می زنی؟! در دعاهایش به حضرت زینب(س) متوسل می شد ولی من بازهم نمی فهمیدم. یک روز برای مراسمی در مهد کودک نیاز به وسایل تزئینات داشتم؛ برایم خرید و با دستخط قشنگش روی مقوایی نوشت: مهد کودک گلهای زیبا. دخترم بیتا به او گفت: وای بابا چقدر دست خطت قشنگه! او با تأملی خاص گفت: آره بابا، به قول آن شاعر «من نباشم خط بماند یادگار».

او این حرف ها را می زد و من باز هم نمی فهمیدم در وجود شوهرم چه می گذرد. یک بار هم یکی از دوستانم گفت : خانم شریفی این بنامین خیلی شبیه باباشه! من این حرف رو به ناصر گفتم. او هم بلافاصله گفت: خب اگه روزی من نبود بنیامین تو رو به یاد من میندازه، منو فراموش نکنی! آخرین حرفاش دیگه آتیشم زد. گفت: مامان علی! بدون هیچ خجالت و رودروایسی بهم بگو. دلم را با نحوه حرف زدنش به تلاطم انداخته بود. بعد پرسید: اگه روزی من نباشم تو بالای سر بچه ها می مونی؟ با این حرفش قلبم به درد آمد. در حالی که اشک می ریختم به او گفتم: ناصر! چرا اینطور حرف می زنی، چرا قلبمو آتیش می زنی؟ من از خدا میخوام ما رو با هم ببره. ولی اگر خدایی نکرده، زبانم لال این اتفاق بیفته تمام دنیا رو بهم بدن با یه تار موی بچه هام عوض نمی کنم. من اشک می ریختم او می خندید و می گفت: حالا دیگه اگه رفتم مردم، خیالم راحته. با تعجب پرسیدم: ناصر! مگه کجا میخوای بری؟ همراه خنده های قشنگش گفت: هیچ جا، همینطوری گفتم. تعجب انگیز ترین کارش در طول مدت ازدواجمان این بود که یک روز وارد خانه شد و دیدم سرتا پایش را نو نوار شده بود. چقدر به او می آمد.

فاش نیوز: از چی تعجب کرده بودید؟

- آخر در تمام مدت ازدواجمان هیچ وقت ناصر خودش نمی رفت لباس بخرد. من برایش می خریدم. اما حالا که رفته بود برای خودش لباس خریده بود، سرتا پا سفید پوش کرده بود. عین یک داماد شده بود. چهره اش نورانی شده بود. او به من می گفت: مامان علی!- چون اسم پسر بزرگم علی رضا بود - دوستم آقای حسینی ، همون که افغانستانی بود و خونشون مشهد بود زنگ زده گفته با بچه ها بیایید مشهد؛ بیا بریم. گفتم: قربون امام رضا برم. الان که نمیتونم بیام. تابستون به این گرما منو نبردی، الان که بچه های مردم دست من امانتن، بچه خردسال دارم، علیرضا مدرسه ش شروع شده چطور بریم؟ جوری شده بودم که انگار یکی از درون به من می گفت: جلوشو بگیر. من ناخودآگاه افتادم روی پاش و گفتم: ناصر! به همون امام رضا قسمت میدم نرو. از این سفرت می ترسم. اما او مصمم بود برود و من با اشک و گریه اصرار می کردم نرود. فقط حالا که به آن لحظات فکر می کنم  و به  نحوه حلالیت گرفتنش، دلم آتش می گیرد. او مصمم بود برود ولی می خواست حلالیت را از زبان من بشنود. من در زندگی خیلی به او وابسته شده بودم. او هیچ وقت بی من جایی نمی رفت. مانده بودم این اصرار برای چیست. انگار داشت از من فرار می کرد. این اصرارش به رفتن مرا دیوانه کرده بود. سعی می کردم با حرف هایم او را به ماندن مجاب کنم. اما او به من می گفت تو خدا را داری، به او توکل کن.

فاش نیوز: شهید سواری قبل از این به تنهایی سفر رفته بود؟

- بله. یکبار تا تهران رفت؛ دو روز رفت و برگشت. اما من دچار این احساس نشدم. این بار انگار کسی به من می گفت ناصر بره دیگه برنمی گرده! اون رفت و من هنوز پنج دقیقه نشده بود زنگ زدم و گفتم: حلالت کردم اما تو رو به امام رضا قسمت میدم مواظب خودت باش. جالب اینجا بود که پسرم بنیامین وقتی برای اولین بار صدای پدرش را از پشت تلفن شنید با ذوق به زبان آمد و به او گفت بابا! قبل از آن او را مامان صدا می کرد. بیشتر کارهای بنیامین با بابایش بود. من می رفتم مهد. از روز سوم دیگر موبایلش را خاموش کرد. گوشی آقای حسینی هم خاموش بود.

 

فاش نیوز: خانواده اش هم می دانستند؟

- هیچ کس خبر نداشت. از غصه شیرم خشک شد. بعد بیست روز که مصادف با روز اول محرم بود زنگ زد. شماره ناشناس بود ولی ناصرم بود پشت خط. با گریه گفتم: کجایی؟ کجا رفتی؟ چطور دلت اومد مارو گذاشتی رفتی؟ او به من دلداری داد و گفت: من سوریه ام، زنگ زدم صداتونو بشنوم. جا خوردم. اصلا" فکرش را نمی کردم. ناصر و سوریه؟ اگر می گفت عراق باز یک چیزی، ولی سوریه اصلا" به فکرم نمی رسید. گفتم: تو سوریه رفتی؟! گفت: بله. اومدم برای دفاع از حرم حضرت زینب(س). بیست روز دیگه من میام. بیتا و علیرضا نشد که با اوحرف بزنند.

 

فاش نیوز: واقعا سر بیست روز بعد آمد؟

- بله آمد. او سر قولش بود. آمد!

 

فاش نیوز: چطور این مدت را سپری کردید؟

- سخت گذشت. اما به قول بچه ها از وقتی صدایش را شنیده بودم روحیه پیدا کرده بودم. اما تو بهت و ناباوری سیر می کردم. مدام به خودم می گفتم چطور متوجه نشدی چه شوری در سر ناصر افتاده بود؟ روز دوم باز سر ساعت دوازده شب زنگ زد. یک آن به ذهنم خطور کرد چیزی به او بگویم تا بفهمم عزم و اراده اش چقدر است. گفتم: ناصر! بنیامین رو بستری کردیم. احتیاج به عمل داره. دکترا میگن باید باباش باشه. راضی میشی بنیامین از دست بره؟

 

فاش نیوز: جواب شهید سواری چه بود؟

- او جوابی داد که به یکبار از خواب غفلت بیدار شدم. حرفی زد که الان به خودم می گویم چرا این طور امتحانش کردم؟ چطور روز قیامت با او رو به رو شوم؟ گفت: مامان علی! حضرت زینب (س) واجب تره یا بنیامین؟ چطور تو راضی میشی برگردم در حالی که اینجا داعشی ها قصد دارن حرم حضرت زینب رو خراب کنند؟ او با این حرف هایش به یکباره من را برد وسط معرکه عاشورا. ایام محرم بود و بیشتر این فضا برایم ملموس بود. حالا بعد از حلالیت از من، می خواست در راه دفاع از حرم حضرت زینب شهید شود. اما من خیلی دوستش داشتم. فقط گفتم ان شاءالله عاقبت بخیر بشی. بازهم ارتباطمان قطع شد. بارها خواب شهادت ناصر را دیدم. به هر کسی می گفتم دلداری ام می داد و بعضی ها باورشان نمی شد. حتی شب عاشورا یا فردا شبش خواب دیدم ناصر روی تشکی خوابیده ولی خیلی کوچک شده و صورتش سوخته. همین که من صدایش کردم یک آه کشید و در خواب حس کردم شهید شد. کسی به حرفم توجه نمی کرد. خودم پارچه ای بردم لباس مشکی دوختم. البته به خاطر امام حسین عزادار بودیم. اما لباس دیگری هم دوختم. حتی بلد نبودم شله عربی بپوشم. تسبیحی درست کرده بودم و آخرین دانه اش را هم که انداختم، بیست روز شد. دخترها آن وقت پیش دبستانی بودند. به آنها گفتم: باباتون فردا میاد اگه شهید نشده باشه.

فاش نیوز: دقیقا چه تاریخی بود؟

- 30 آبان سال 92. اما او فردا هم نیامد. شب دیگری فرا رسید. من ساعت دوازده شب گوشی ام را روشن می کردم که می دانستم ناصر در این زمان زنگ می زند. ناگهان موبایلم به صدا درآمد. شماره مشهد بود. همرزم ناصر بود. گفتم: سلام، ناصر شهید شده؟ گفت: صلوات بفرست خواهر. سلام علیک کرد و ادامه داد: من همرزم ناصرم و ماموریته. فردا پس فردا میاد زیارت امام رضا، بعدش برمی گرده اهواز. یه امانتی پیش من داره. میشه آدرستونو بدید براتون بیارم؟ او خداحافظی کرد و من به دلم یقین شده بود که ناصر شهید شده و همرزمش نمی خواست به من بگوید. ساعت سه شب بود. پاشدم حیاط را شستم. لباس هایی که دوخته بودم را دم دست گذاشتم. دم صبح بچه ها را بیدار کردم و لباس های مناسب تنشان کردم. پیش خودم فکر می کردم اگر خانه شلوغ بشود، بابت بچه ها خیالم راحت باشد. ساعت نه صبح بود. پسرم را فرستادم میوه بخرد که نرفته برگشت و با رنگ پریده گفت: مامان همسایه مون با یک مرد غریبه داشتن درباره بابا صحبت می کردن. من رفتم دم در، آن مرد غریبه را دیدم. آنها از دیدن من جا خوردند. من قسمش دادم حقیقت را بگوید. اما او همچنان طفره می رفت و گفت امانتی ناصر را بعد می آورم. برگشتم داخل حیاط، بغضی تلخ گلویم را فشار می داد. خب خانواده خودم و شوهرم خبردار شدند آمدند پیشم. چهارم آذر پیکر ناصرم را آوردند. دور تابوتش پرچم ایران پیچیده بودند. حالی عجیب داشتم. ناصر مهربان من فدایی حضرت زینب شده بود! او یک کارگر ساده و بی توقع بود که به مقام شهادت رسیده بود. هر چه التماس کردم نگذاشتند صورت مهربان شوهرم را ببینم. خودم هم باورم نمی شود هنوز. انگار حضرت زینب به من صبر داده بود. خدایا! اون این همه به من سرنخ می داد ولی من اصلا" نمی فهمیدم او چه می گوید.

من آن موقع می دیدم ملائک ناصر گمنام مرا با چه ابهت و شکوهی به سوی پروردگارش می برند.

فاش نیوز:  الان از خدا چه درخواستی دارید؟

- چند سال در کنار هم زندگی کردیم. من به خاطر ایمانش او را انتخاب کردم و برای رسیدن به او پافشاری نمودم. اما گاهی فکر می کنم تا وقتی کنارم بود متوجه نبودم چه شخصیت معنوی والایی دارد. الان خیلی به آن روزها غبطه می خورم و از خدا می خواهم من را به او برساند! خدا کند با سر بلندی پیش ناصرم بروم. او پیش من امانت هایی دارد که درباره شان خیلی به من سفارش کرد. مخصوصا" درباره حجاب دخترها. همیشه برایشان روسری می خرید. من می گفتم: هدیه چیز دیگری بخر. می گفت: دلم میخواد بچه ها از همین کوچکی با حجاب آشنا بشن. اگر بچه های او را زینبی و بسیجی تربیت کنم هر کدامشان یک ناصر می شوند.

 

فاش نیوز: درباره نحوه شهادت شهید سواری اطلاعاتی دارید؟

- بعد از شهادت ناصر، همرزماش ما را به مشهد دعوت کردند. چون ناصرم با مدافعان حرم آنجا به سوریه رفته بود. آنها گفتند که تیری به پیشانی اش اصابت کرده بود. یازده دوارده نفر بودند. داخل ساختمانی در حلب بودند که محاصره می شوند. ناصر زخمی می شود و به دست داعشی ها می افتد. انگار داعشی ها آنها را خیلی اذیت می کنند. بعد ساختمان را بر سرشان آوار می کنند. آنها 15 روز زیر آوار مانده بودند که بعد می آوردندش. او در روز عاشورا به مقتدایش امام حسین(ع) رسید.

 

فاش نیوز: خیلی ممنون. حقا" شهید سواری انتخاب شده بود. خوشا به سعادتش!

- بله. دلم می خواهد مردم این را درک کنند که شهدای مدافع حرم خیلی خانواده خود را دوست داشتند ولی به خاطر نیت مهمشان دل از آنها کندند. دوستش برام تعریف کرد که ناصر در دقایق آخر مطلبی گفته که ذکرش خالی از لطف نیست. می گوید: او در شب عملیات به ما گفت: من فردا شهید میشم. ما به او گفتیم: تو تا دیروز مطمئن بودی شهید نمیشی، حالا چی شده؟ ناصر گفته بود: "از روزی که از اهواز زدم بیرون، سعی کردم حب خانواده رو ازدلم بیرون کنم. سخت بود اما همه از دلم رفتند الا پسرم بنیامین. اما حالا حالتی عجیب دارم. آرامش خاصی تو دلمه. بنیامین را به خدا سپردم و از دلم کندمش. دیگه می خوام خدا شهادت رو نصیبم کنه."

عملیاتشان ساعت ده صبح بوده که همان ساعات، در روز عاشورا همه شهید می شوند. آخرین حرفم این است که بگوم ناصر عاشق خدا بود و خدا هم عاشق این کارگر ساده شد و بردش پیش خودش.  

گفت و گو از جعفری


کد خبرنگار : 23


مدافع حرم     اهواز     فاش نیوز                                
Reply
no
0
yes
0
م‌.ر.ک.جانباز.
1396/11/11 - 07:30
صبرت که تمام شد نرو !!!
از اینجا به بعد مرام شروع میشود !!!

Reply
no
0
yes
0
1396/11/14 - 14:09
سلام ، حق تعالی حاضر و ناظر بر تمام اعمال انسانها است و به هر انسانی حقی که لیاقت اوست عطا میکند. بزرگترین عطای الهی قبل از شهادت عشق ولایت است که زمینه ساز جهاد و شهادت در راه اسلام و تشیع میگردد. به این ترتیب حبل الله نازک میشود اما بواسطه عاشقان ولایت هرگز قطع نمیشود.

Reply
no
0
yes
0
boukan
1396/11/16 - 14:46
با سلام و عرض ادب
خواهشمندم اگر امکان دارد در مورد وضعیت فراموش شده همسر زنان شهیده که من تا حالا نشنیده ام اسمی ازشون برده بشه مصاحبه یا پرس و جوی از ریاست محترم بنیاد شهید داشته باشید این افراد واقعا لایق تکریم و توجه هستند . تعداشون هم زیاد نیست اونا بهترین کسشون و برای انقلاب و آرمانهاش از دست دادند. و حق خودشونه که از این انقلاب بهره مالی و معنوی داشته باشند. لااقل بنیاد میتواند برای اینها حداقل مستمری رو در نظر بگیرد
منت دارد اگر پیگیر باشید
تشکر





نظری بگذارید
chapta

بدون ویرایش از شما
بیشتر...
آخرین اخبار
بیشتر...
معرفی کتاب

نقل مطالب سایت، فقط با ذکر منبع بلامانع است.

@ 2014 تمام حقوق مادی و معنوی برای پایگاه خبری تحلیلی فرهنگ ایثار و شهادت(فاش نیوز)،محفوظ می باشد.