30 ارديبهشت 1397/ ۰۵ رمضان ۱۴۳۹
شناسه خبر : 57960
1396,پنجشنبه 03 اسفند10:36
اشتراک گذاری در:
عکس روز

دانشگاه قبول شدم، یواشکی رفتم جبهه!


دلمان می خواهد دستگاه ضبط صدایی را دائماً به او متصل کنیم تا وقتی یک باره سکوت می کند و به اعماق دریای درونش فرو می رود و یک دفعه با چشمانی اشکبار، خاطره ای از سی و چند سال پیش را با تمام جزئیات می گوید، یک کلمه اش هم جا نماند!

دانشگاه قبول شدم، یواشکی رفتم جبهه!

فاش نیوز - یک بار به او گفتیم بیایید برای بیان و ثبت خاطرات جنگ و جبهه. جوابی به ما داد که از همان ابتدا، عمق دریای سینه و ارزش گوهرهایی نابی را که در سینه داشت نمایان می کرد. «خیلی دوست دارم و با کمال میل خاطرات جبهه را برایتان می گویم... نمی خواهم از این دنیا بروم و این خاطرات کهنه و ناب و دست نیافتنی را با خود ببرم. شاید خیلی از نسل امروز، اتفاقات و نحوه زندگی آن روز ما را باور نکنند اما باید بگویم تا بدانند که چنین افرادی روزگاری بوده اند و با چنین روحیاتی زندگی کرده اند و نباید از ذهن مردم و جوانان محو شوند!»

 تا جلسه رسمیمان شروع شود، پرستوهای خاطراتش به طور پراکنده در اطرافش پرواز می کنند و هر از گاهی، خاطره یک دقیقه ای برای ما تعریف می کند. سرشار است از ناگفته ها. حقیقتاً احساس می کنیم با کوهی از خاطرات جنگ روبرو هستیم که نباید بگذاریم یک جمله اش هم از قلم بیفتد.

 

  از بس که با شور و احساس خاطره ای ساده اما عمیق را برایمان تعریف می کند، دلمان می خواهد می توانستیم دستگاه ضبط صدایی را دائماً به او متصل کنیم تا وقتی یک باره سکوت می کند و به اعماق دریای درونش فرو می رود و یک دفعه با چشمانی اشکبار، خاطره ای از سی و چند سال پیش را با تمام جزئیات می گوید، یک کلمه اش هم جا نماند؛ اما صد حیف که این آرزویی بیش نیست و بسیاری از این سرمایه ها و گوهرها همچون بهزاد نورائی در گذر تندباد زمان، از دستمان رفته اند و این زیان قابل جبران هم نیست!

برای اینکه بیش از این مدیون این عزیز و دل خودمان نباشیم، ساعاتی را برای خاطره گویی کنار او با افتخار نشستیم و دل به حکایت زندگی اش دادیم.

صحبت جانباز نخاعی، "بهزاد نورائی" از دوران کودکی و نوجوانی اش شروع شد:

جانباز نورائی: من جزء نسلی هستم که در انقلاب بالغ شده. نه هنوز آن چنان آلوده شدیم به زشتی ها و پلیدی های قبل از انقلاب و نه آنقدر که متوجه شرایط نباشیم و می دانستیم تقریباً اوضاع چگونه است.

 

فاش نیوز: درس می خواندید؟ چه رشته ای می خواندید؟

- بله درسم خوب بود. سال سوم دبیرستان درس می خواندم در رشته ریاضی و فیزیک. هر سال هم نمره ام از بقیه بیشتر می شد. من بچه دوم خانواده بودم.

 

فاش نیوز: چقدر امام را می شناختید؟ آن موقع که می رفتید کارهای انقلابی و ... می کردید، به چه دلیلی بود؟

- من از بچگی از مادربزرگم اسامی بعضی مراجع رو می شنیدم و گهگاه با خودم تکرار می کردم. ولی در انقلاب ما در دبیرستان از طریق همکلاسی ها با امام آشنا شدیم. عکس های امام را من برای اولین بار از دوستم که پدرش مجتهد بود و باهم نزدیک بودیم، گرفتم. اعلامیه های امام می رسید و داخل خانه با پلی کپی و استنسیل... تکثیر می شد و به دست ما می رسید. خودم هم گاهی از مجلات عکس هایی را می بریدم و نگه می داشتم.

فاش نیوز: شاید یک نوجوان 16 ساله خودش نتواند خیلی جریان جدیدی مثل آن زمان را تحلیل کند. در خانواده تان اینکه چرا رژیم یا شاه باید براندازی بشوند، صحبت می شد؟ این دلایل را شما می دانستید؟

- نه! در خانه گاهی پدرم که با بزرگترها صحبت می کردند، یواشکی یک چیزهایی می گفتند. ما هم یواشکی می شنیدیم. مثلاً یک بار یادم هست من دبستانی بودم. با سرویس مدرسه می رفتیم و می آمدیم، داخل سرویس. من پرسیدم شاه مرده؟ به من گفتن وای نه، نگو. از این حرف ها نزنی! نگو برادر شاه مرده بود که سقوط کرده بود. نه در خانواده ام خیلی این حرف ها واضح زده نمی شد!

ولی ما، اولین خانه از اولین کوچه در یکی از خیابان فرعی خیابان دماوند بودیم، روبروی پادگان نیرو هوایی. انتهای کوچه ما یک نفر بود که خیلی پر سر و صدا بود. یعنی مثلاً وقتی ما می رفتیم پشت بام، الله اکبر می گفتیم، او اکو می آورد و پشت میکروفون الله اکبر می گفت! ولی به محض اینکه تیراندازی های 20 و 21 بهمن شروع شد، خانوده اش را سوار ماشین کرد و رفت و تا مدت ها هم پیدایش نشد. خانواده من ادعایی نداشتند و الان هم ندارند اما یک خانواده مذهبی که آهسته و پیوسته رفتند و کمک هم می کردند.

 

فاش نیوز: از جریانات انقلاب و ... تعریف کنید.

- 13 آبان 57 را یادم می آید که از مدرسه راه افتادیم که به سمت دانشگاه تهران برویم ولی در بین راه گاردی ها مانع می شدند. بعضی توانستند بروند و برخی هم مثل من نتوانستند. یک تجمعی قرار بود در یکی از دبیرستان های منطقه انجام بشود. فراخوان داده شده بود که بقیه دبیرستان ها بروند و در آن دبیرستان جمع شوند به نام دبیرستان ارشاد. ولی ما همین که راه افتادیم و مسافت کوتاهی نرفته بودیم که ماشین پلیس رسید و ما فرار کردیم.

اما عده ای که پیه خوردن باتوم و کتک را به تنشان مالیده بودند، رفتند. برخی معتقد بودند و خودشان را آماده کرده بودند که برای این راه دو تا سیلی هم بخورند. دبیرستان ما یک دبیرستان مذهبی بود. زیر نظر جامعه اسلامی اداره می شد. دبیرستان "احمدیه". ما نماز جماعت داشتیم در مدرسه آن هم قبل از انقلاب!

ساعت ورزش ما را 2 تا 45 دقیقه کرده بودند. یکی اش را باید صبح زود و قبل از شروع کلاس ها می آمدیم. یک 45 دقیقه اش را هم بعد از تعطیلی مدرسه. هر روز یکی از کلاس ها برای ورزش می ماند. بعدها فهمیدیم که دبیر ورزش ما ساواکی بوده و تمهیدی را به کار برده بودند که از افکار بچه ها سر دربیاورند و کنترل کنند. قبل از باز شدن مدرسه و بعد از آن. هرچند ساعتی هم برای درس قرآن خالی شده بود که در آن مطالب سیاسی هم گفته می شد.

ولی غیر از دفتر مدیر، عکس شاه در هیچ کلاسی برخلاف مدارس دیگر نبود! یادم هست یک روز صبح که به مدرسه آمدیم، رفتیم داخل کلاس و دیدیم که سه قاب عکس شاه، شهبانو و ولیعهد بالای تخته است. خیلی تعجب کردیم! ساعت 9 و نیم صبح بود. وقتی در کلاس باز شد و ناظم مدرسه همراه یک بازرس آمده داخل، فهمیدیم موضوع چیست! دیگر تا فردا قاب ها سر جایش بود اما عکس داخلش نبود! چون بچه ها همه مذهبی بودند.

یادم هست که در دستشویی ها را زود به زود رنگ می زدند. اول نمی دانستیم چرا. بعد فهمیدیم که شعار نوشته می شود. ما دبیران خوبی هم داشتیم. همه اول سال، اولین زنگ را بدون درس شروع می کردند. یا آیه قرآن می خواندند و تفسیر می کردند یا نصیحت می کردند. با بسم الله شروع می کردند. شاید الان عادی باشد اما آن موقع نشانه این بود که عمیقا" دبیرها متدین هستند و انتخاب می شوند. هم از نظر درسی سرآمد بودند و هم از نظر مذهبی.

  مثلاً برخی از آن ها در تطور تاریخی انقلاب، شکل دیگری پیدا کردند. مثلاً در همان روزی که بازرس آمد، ما دبیرمان درس را قطع کرد. معاون که آمد داخل و همراه بازرس چند دقیقه داخل کلاس بودند، یا یک روز که قرار بود هویدا، نخست وزیر وقت، پیام رادیویی به دانش آموزان بدهد، سر آن ساعت که شد، معاونان مدرسه آمدند و در کلاس ها را باز کردند. رادیو را گذاشته بودند پشت بلندگو. معاون که آمد و در کلاس را باز کرد و رفت، دبیر ما در کلاس را بست و درس را ادامه نداد! گفت که در مورد بهاییت زیاد از ما سوال می شود. این دولت است که به بهایی ها وام کلان می دهد. دولت به این ها امکانات می دهد. گفت و گفت تا رسید به اینکه دشمن اصلی ما بهاییت نیست، دولت است! نخست وزیر بهایی بود!

 بستگان می گفتند که من اگر در چنین دبیرستانی درس نمی خواندم و به مسجد جامع نارمک نمی رفتم، چنین مسیری را انتخاب نمی کردم! درست می گفت. این از نعمت های بزرگ خداوند است که ما را با مفاهیمی در نوجوانی آشنا کرد که البته تا الان هم اعتقاد به آن ها ادامه دارد.

 

فاش نیوز: خوب، بیشتر از حال و هوای مدرسه تان تعریف کنید. انگار خیلی مدرسه خاصی داشته اید!

- من الان به خاطرم آمد که از یک وقتی با همکلاسی ها قرار گذاشتیم که درس را تعطیل کنیم. منتها چون مدیر و دبیران خوب و متدینی داشتیم و من در تمام 4 سال طول دبیرستانم، به یاد ندارم که مدیر یا معاونی حتی یک سیلی به صورت دانش آموزی زده باشد یا توهینی کرده باشد! بنابراین آن موقع که در سال 57، در بقیه دبیرستان ها برعلیه سیستم مدرسه و... شورش می کردند، این اتفاق در دبیرستان ما نیفتاد! حتی یک بار یک تعدادی از هم سن و سالان ما آمده بودند در مدرسه و تلاش می کردند وارد مدرسه شوند. شیشه های در ورودی را شکستند. تلاش می کردند با ضربه و ... وارد مدرسه بشوند، چون به نظرشان مدرسه ما، مدرسه بی سر و صدایی در تمام منطقه آمده بود! ولی ما به درسمان ادامه دادیم و اعتنا نکردیم!

  یک بار با هم کلاسی ها قرار گذاشتیم که هر کداممان یک کتاب بخوانیم. کتاب خواندن در سال انقلاب، یک ارزش بود. مثلاً به هم که می رسیدیم، از هم می پرسیدیم: تو چند کتاب از دکتر شریعتی خواندی؟ با هم در کتاب خواندن، رقابت می کردیم. حتی در مدرسه ی ما قبل از انقلاب، نمایشگاه کتاب برگزار می شد و من کُتبی خریده بودم که نویسنده اش را نمی شناختم. از جمله کتابی که آن را خریده بودم و نام نویسنده اش "مرتضی مطهری" بود.

  مثلاً در سال انقلاب، یک کتابی را به نام "جهاد" خوانده و خلاصه کرده بودم. بعد در زنگ ریاضی بود که از دبیر اجازه گرفتم و رفتم پای تخته و این را ارائه کردم. این آیه را از آن جا حفظم چون می خواستم برای بقیه بگویم. اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  وَمَا لَکُمْ لَا تُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَالْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الرِّجَالِ وَالنِّسَاءِ وَالْوِلْدَانِ الَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْ هَٰذِهِ الْقَرْیَةِ الظَّالِمِ أَهْلُهَا وَاجْعَلْ لَنَا مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا وَاجْعَلْ لَنَا مِنْ لَدُنْکَ نَصِیرًا

مفهومش این بود که "چرا در راه خدا، جهاد نمی کنید و کسانی که از مرد و زن و کودک مورد ظلم قرار گرفته اند؟! ... این ها مفاهیمی بود که سال انقلاب، ما با آن ها آشنا شدیم و خدا را هم سپاسگزارم.

 

فاش نیوز: روزهای نزدیک به پیروزی انقلاب چگونه گذشت؟

- از بعد از جریان 13 آبان سال 57 که شب هم از تلویزیون پخش می شد، به نظر من یک سناریو بود که واکشن های مردمی ایجاد کند. مجروحیت ها و شهدا را نشان می دادند که تا آن موقع بی سابقه بود. بعد فردای آن روز به صورت غیرعادی ای خبر می آمد که میدان انقلاب شلوغ شده و سینماها را آتش می زنند! مشروب فروشی ها را آتش می زدند. از پشت بام که نگاه می کردی، دودی که به هوا می رفت، نشان می داد که در حال نزدیک شدن است. تا اینکه رسیدند سر خیابان ما. یک سینما و یک مشروب فروشی بود. آن جا را آتش زدند! بعدش اگر اشتباه نکنم، حکومت نظامی اعلام شد. یعنی این ها مقدمه ای بود برای این که بگویند باید به ناچار حکومت نظامی شکل بگیرد.

جریان رسیدن به انقلاب با شور و احساس مردم پیش رفت. آن راهپیمایی های میلیونی اواخر، تا رسید به داستان پیوستن پرسنل نیروی هوایی به مردم و انقلاب؛ که مقدمه فروپاشی رژیم شد. امام با جنگ مسلحانه موافق نبودند. روشنگری می کردند، مردم هم تظاهرات می کردند. کشته می دادند، مثل همان اتفاقاتی که الان دارد در بحرین می افتد. مظلومانه شهید می دهند اما تا الان دست به اسلحه نبرده اند!

آن شبی که پرسنل نیروی هوایی داشتند تلویزیون نگاه می کردند، چند روز از ورود امام گذشته بود و قرار بود آن فیلم 12 بهمن را دوباره پخش کنند، گزارش رسیده بود به گارد.

گارد آمد و به نیرو هوایی حمله کرد و درگیری بین 2 بخش از ارتش شاه اتفاق افتاد. مردم به دفاع از نیروهوایی وارد شدند و بعد کامیون هایی که اسلحه می آورد و می گفت هرکس کارت پایان خدمت دارد، بیاید و یک اسلحه تحویل بگیرد و بعد هم دیگر پیروزی انقلاب با تفاسیری که همه می دانیم.

فاش نیوز: خوب. بعد از پیروزی انقلاب، شما چه فعالیت هایی می کردید و روند زندگیتان تا زمان جبهه رفتن چطور ادامه پیدا کرد؟

- بعد از انقلاب اگر اشتباه نکنم، 10 اسفند ماه بود که امام همان روز به قم رفته بود، مدرسه های ما هم باز شد و رفتیم سر درس. بعضی از دبیران شکایت داشتند از این که بچه ها رویشان به اولیای مدرسه باز شده! یعنی دیگر آن بچه های مظلوم حرف گوش کن قبلی نیستند! دیگر نمیشد هر چیزی را بهشان تحمیل کرد! گاهی هم اگر تجمعی پیش می آمد، مثلاً در دبیرستان البرز، خیابان انقلاب معروف به چهارراه کالج، ما مدرسه مان را تعطیل می کردیم و می رفتیم آنجا. بعد سوم دبیرستان را تمام کردیم و رفتیم چهارم.

 

فاش نیوز: دیگر فقط رژیم عوض شد و شما رفتید سراغ درس. درسته است؟

- بله چون دانش آموز بودیم، موظف بودیم ولی فرق کرده بودیم. کتاب می خواندیم. اخبار را دنبال می کردیم. ما دیگر دیپلم را گرفتیم. دو هفته بعد از امتحانات نهایی سال آخر بود که من برای کنکور می خواندم، جریان انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاه ها اتفاق افتاد. ما هم کتابمان را بستیم و گذاشتیم روی طاقچه.

 البته تابستانش مثل همیشه به مشهد رفتیم، به شهر خودمان که نسبتاً به مشهد نزدیک است. من دلم می خواست اواخر تابستان برگردم تهران و ببینم دوستانم در چه حال اند. الان که امکان ادامه تحصیل نیست! خانواده موافقت نمی کردند! برادرم سرباز شده بود. او که آمد، دیگر من هم با اصرار همراهش به تهران برگشتم. از اینجا به بعد، دو سال زندگی مادر، پدر و خواهر من در مشهد شروع شد. چون کار پدرم آن جا رفت و زندگی تنهایی من و برادرم! و برخی شب ها که او در پادگان شیفت بود، من تنها هم بودم. این شرایط برای سال 59 هست.

 

فاش نیوز: جنگ شروع شده بود؟

- هنوز من مشهد بودم که ضدهوایی ها شروع کردند به کار کردن! این صداها برای ما خیلی غریب و خوفناک بودند. بعد خبر آمد که عراق به مرز ما حمله کرده، این ها هم برای آمادگی دارند مانور می دهند! در مشهد البته خبری نبود! بعد هم که آمدیم تهران، ایامی که چراغ های خیابان ها هم خاموش می شد، به خاطر اینکه می آمد و بمباران می کرد. مردم هم شیشه های پنجره هایشان را استتار می کردند. یعنی آدم در خیابان که راه می رفت، ظلمات بود. به شیشه ها مقوا چسبانده بودیم و پرده های ضخیم هم آویخته بودیم!

فاش نیوز: و شما در این موقعیت و شرایط تنها بودید؟

- بله و تجربه خوبی بود. من خیلی از غذاها را با دستور یاد گرفتم. دستور پختی بود که مادرم می داد و مواد اولیه اش هم اکثراً داخل فریزر آماده بود. من که آمدم تهران، رفتم سراغ دوستانم و دیدم تنها امکان ادامه تحصیل، در خارج از کشور مهیاست. آن موقع ارتباط آمریکا و انگلیس با ما خوب نبود ولی کشورهایی مثل اتریش و آلمان به دانشجویان ایرانی، پذیرش می دادند.

 من هم مدارکم را دادم ترجمه کردند و به آدرس دانشگاه هایی که از طریق دوستانم به دست آورده بودم، می فرستادم. از چندتایشان هم برایم پذیرش آمد. یادم هست که گفتند: هرکس که تا چندم آبان مدارک اش را بیاورد، یک مصاحبه زبانی هست و اگر انجام شود، می تواند به آن کشور برود و ارض هم به او می دهند و تحصیل می کنند. ولی بعدش یک امتحان اعزام می گرفتند. مثل کنکور که آن هم بعدش مصاحبه داشت.

 یک عده جذب گروهک ها شده بودند، مخصوصاً بچه هایی که آگاهی و سنی نداشتند. در دبیرستان جذب جنبش مجاهدین خلق می شدند. به آن ها سمپات می گفتند. اصطلاحات و ادبیات خاصی به کار می بردند. اعلامیه می دادند که برای نوجوان ها جذاب بود. مع الاسف یکی از همکلاسی های من هم جذب شد که بعدها نمی دانم به چه جرمی بازداشت شد و بعدها هم شنیدم که اعدام شد. ولی در همان ابتدای جنگ، هم کلاسی هایی داشتیم که شهید شدند.

فاش نیوز: برادرتان سرباز کجا بود؟

- برادرم سرباز ارتشی بود که آموزشی در تهران بود. بعد از آموزشی هم همان جا نگهش داشته بودند. در همان پادگان دژبان وظیفه شد. من استفتائاتی از امام دیده بودم که می پرسیدند که من می خواهم به جبهه بروم ولی پدر و مادرم راضی نیستند. چه کار کنم؟ امام می فرمودند که "تا الزامی از نظر قانونی برای شما پیش نیامده، با رضایتشان این کار را بکنید."

 من خودم یک وقتی مشمول و سرباز شدم. در همین آموزشی هم معاف شدم. معافیت پزشکی. به خاطر نمره عینکم. بعد که به من مرخصی دادند که بعد برگشتن، تسویه کنم و کارت پایان خدمت را بگیرم. من به مشهد رفتم. با یک مقدمه چینی شروع کردم به سوال کردن از مادرم که آیا راضی به جبهه رفتن من هست یا نه!

 این موضوع برای بهار سال 61 هست. که مادر من اشک ریخت و گفت نه! اگر تو را بفرستند، کاری نمی شود کرد. من هنوز به او نگفته بودم که معاف شدم. ولی اگر قرار باشد داوطلب بروی، من راضی نیستم! آن هم روی عواطف مادری بود وگرنه حق و باطل را تشخیص می دادند.

 من خیلی دلم میخواست وارد سپاه بشم. آن لباس سبز را بپوشم. حتی به آن دوست مسجدی ام که پاسدار بود، گفته بودم که میتواند لباسش را به من بدهد که با آن عکس بگیرم! ولی بعدا از او نگرفتم!

جالب اینجاست که زندگی مان هم شبیه هم شد. او پاسدار بود و مدتی هم داخل حفاظت بود. حفاظت مقامات بود. بعدش مثل من دانشجو شد. دانشگاه ها که دوباره باز شدند. ما هم کنکور امتحان دادیم. زمان ما هم کنکور دو مرحله ای بود.

 من تابستان 62، پنهان از والدینم به منطقه رفتم. آن ایام در سال 59 که تلفن و نشانی ای از همکلاسی ها داشتیم، در میان آنهایی که در ارتباط بودیم و ازشان سراغ می گرفتم، دوستی داشتم که گفت من به آموزش و پرورش رفته ام. ما مربی تربیتی هستیم. به من پیشنهاد داد که بیا. اگر هم نمی خواهی مربی تربیتی باشی، تدریس کن شما که درست خوب بوده.

فاش نیوز: شما چه کردید؟

- من هم طبق راهنمایی او پیش معاون پرورشی منطقه در آموزش و پرورش رفتم. اتفاقا" دبیر قرآن مان بود. همان درس های قرآنی که به جای زنگ ورزش برای ما قرار داده بودند و اساتید غیر از اینکه قرآن درس میدادند، حرف های سیاسی هم می زدند. تحلیل و روشنگری هم بود.

  آن دبیر ما شده بود معاون پرورشی منطقه. پیش او مصاحبه ای کردم و من در سن 18 سال بودم که رفتم در یک دبستان مربی. بعد از عید مشغول شدم. سال بعد هم در همان مدرسه بودم. بعد از اسفند ماه رفتم سربازی تا خرداد ماه که معاف شدم. بعد برای کاری رفته بودم مسجد، کلاس های اندیشه شناسی برگزار کرده بود. من از وقتی دبیرستان تمام شده بود، در این کلاس ها شرکت می کردم.

 کلاس ها شامل آموزش عربی، تفسیر قرآن، ایدئولوژی و اندیشه شناسی، فلسفه و چیزهای دیگر بود.

 

فاش نیوز: همه این اتفاقات و شرکت در کلاس ها، برای قبل از پنهانی جبهه رفتن شماست. درست است؟

- بله این برای همان سال 59 است. بعد که از سربازی معاف شدم، رفتم مسجد در همان بخشی که این کلاس ها ثبت نام می شد که خبری بگیرم، در را که باز کردم، دیدم مسئول مقطع امور تربیتی منطقه آنجا نشسته بود. من فوری در را بستم که مرا نبیند! فردایش از خجالت اینکه او حتماً مرا دیده، رفتم از او عذرخواهی بکنم. او گفت: چه می کنی؟ من گفتم: از سربازی معاف شدم. او گفت: چند تا از بچه های مربی با من از دبستان به دبیرستان آمده اند. تو هم بیا دبیرستان.

  بعد فهرست دبیرستان های منطقه را جلویم گذاشت. من دیدم که چند تا دبیرستان ها مربی ندارند! از جمله دبیرستان محل تحصیل خودم. در نتیجه من هم رفتم دبیرستان خودمان و مربی شدم. خیلی هم نگران بودم! به آن مسئول مقطع گفتم که به نظر شما از پس آن برمی آیم؟! او گفت: بله. همین که بتوانید مشکلات بچه ها را حل کنید. کافی است. این ها مال سال 61 است. 20 سالگی.

  تابستان بود. من دیدم بخواهم مربی باشم، چگونه باید بچه ها را بشناسم؟ باید یک درسی بگیرم. بعد متوجه شدم که کلاس هایی برای دبیران بینش و دینی گذاشته اند و آن کلاس هایی که در استان برگزار شده، نوار ویدئویی اش را در منطقه می گذارند. من هم داوطلبانه رفتم و در این کلاس ها شرکت کردم و شدم دبیر دینی. خودم خیلی ترس داشتم. آن موقع هم دینی سال اول دانش آموزان خیلی سخت بود. بعدها عوض شد.

 ما قبل از انقلاب کتاب هایی می خواندیم که با اسامی نویسندگانشان آشنا شده بودیم. بعدها دیدیم که همین آقای بهشتی و باهنر، بزرگان انقلاب، در نوشتن کتاب های دینی نقش داشته اند.

4  کلاس اول داشتیم که حدود 100 الی 110 دانش آموز بودند. من دبیر دینی سال اول شدم. حتی دبیر ادبیات قبل از انقلاب خودمان، دینی درس می داد! پیرمرد محترمی بود. یادم نمی آید که به چه مناسبت، شناختی از من پیدا کرده بود. گاهی می گفت: نورائی شما بخوان! که این خاطره شده بود. هر وقت در کلاس کتاب ها را باز می کردیم، بچه ها با هم می خندیدند و می گفتند: نورائی شما بخوان!

یک بار من موقع خواندن، کلمه ای رو لِکن خواندم. دبیرمان گفت این درست نیست! تلفظش لکن است! من رفتم پیش او و آهسته گفتم: چند روز پیش، شهبانو فرح که صحبت می کردند، گفتند" لِکن. او گفت: ببین او زن شاه است ولی دلیل نمی شود که سواد داشته باشد.

این پیرمرد وقتی آمدم دبیرستان، گفت می شود کلاس دوم را درس بدهی. من هم از طرفی می دیدم که این آدم با این روحیه بچه های کلاس اول را می سازد. از طرفی هم از کلاس دومی ها وحشت داشتم و می گفتم که من با 19 سال سن، این بچه ها، من را می خورند. سر کلاس من خیلی رسمی و جدی بودم و خیلی به ندرت شوخی می کردم ولی وقتی که زنگ می خورد، شروع به سر و کله زدن با بچه ها می کردم و با بچه ها حیاط می رفتیم. آخر هفته یا کوه یا نماز جمعه می رفتیم. من مربی دبیرستان بودم. در زمستان 61 کنکور دادم. به مدیر گفتم: من فقط برای تدریس کلاس ها می توانم بیایم و می خواهم برای کنکور درس بخوانم. ایشان قبول کردند اما بچه ها به منزل ما که حوالی دبیرستان بود، مراجعه می کردند. به خاطر همین به مدت 2 هفته به مشهد رفتم. آن جا خانه ای از پدربزرگم داشتیم که در آن زمان خالی بود. ظهر که می شد به سمت حرم می رفتم و نماز و زیارت می خواندم و پس از صرف نهار دوباره به منزل مراجعه می کردم و درسم را ادامه می دادم.

  این غیبت من در دبیرستان مصادف شده بود با بهمن ماه سال 61 که آن زمان دو تا از همکارانمان در غیاب من، انواع و اقسام مسابقات و مراسم قرآنی برگزار کردند که من هم به نوعی عذاب وجدان داشتم که نتوانسته بودم به آن ها در اجرای مراسم کمک کرده باشم. به فکرم رسید که بچه ها را به مشهد بیاوریم. دبیرستان یک انجمن اسلامی داشت که به صورت داوطلبانه می شد در آن عضو شد و فعالیت های فوق برنامه داشتند که در گروه های مختلف عقیدتی، تبلیغات و ... فعالیت داشتند. یک شورای مرکزی بود که از بین بچه های کلاس سومی تشکیل شده بود که تا زمانی که وارد کلاس چهارم و مشغول خواندن برای کنکور می شدند. آن وقت دوباره شورا به بچه های کلاس سوم سپرده می شد. کلاس اولی هایی که جذب انجمن شده بودند، شمارش شدند و دیدند که یک اتوبوس هم نمی شوند و همین بچه ها را نوروز سال 62 به مشهد مقدس بردیم. از خانه ما تا حرم حدود 20 دقیقه راه بود.

 

فاش نیوز : چه سالی به جبهه عازم شدید؟

- تابستان سال 62 رفتم. بعد از سال تحصیلی اسامی که اعلام شد، جزء پذیرفته شدگان دانشگاه شدم.

 

فاش نیوز: چه رشته ای قبول شدید؟

- مکانیک گرایش سیالات در دانشگاه شریف قبول شدم که همزمان با اخراج من از آموزش و پرورش مصادف شد که من همیشه به این اخراج افتخار می کنم.

 

فاش نیوز: چرا اخراج شدید؟

- به طور خلاصه اشاره ای می کنم. ما سه مربی بودیم. آدم های مدعی مسئولان تربیتی آموزش و پرورش منطقه مرتب از ما درخواست داشتند که در جلسات بی محتوایی که برگزار می شود، حضور داشته باشیم. برنامه خاصی ارائه نمی کردند و من از آن جلسات مطلب مفیدی یاد نگرفتم. چون برای ما یک سری کلاس های عقیدتی گذاشته بوند که باید در آن ها شرکت می کردیم. مطالب هم اغلب تکراری بود و من شرکت نمی کردم چون قبلاً این مطالب را در مسجد یاد گرفته بودم. درس اخلاق را حاج آقا پیشوایی می گفتند، به طوری که علمای شرق تهران همیشه از ایشان درخواست موعظه داشتند که بعدها مفتخر به نام پدر شهید هم شد.

 پسرش مصطفی در دبیرستان ما بود که شهید شد. آن دو نفر از همکاران من که آن مسابقات قرآنی را در دهه فجر برگزار و طراحی کرده بودند، در جلسه ای که با مربیان دبیرستان بود، معاون پرورشی شروع به صحبت کرد و گفت که این دبیرستان "کمال" هم اگر بگوییم مربی ندارد، سنگین تر است. یکی از همکارانم را قبل از عید اخراج کردند. من را هم بعد از اتمام سال تحصیلی اخراج کردند. چون یک بار مرا در مدرسه دیدند و گفتند: شما که هنوز در مدرسه هستید و به من گفتند که دستور دادم حقوق شما را از اول سال قطع کنند. من هم چیزی نگفتم و متنی را هم به عنوان استعفا نوشتم که بعدها شنیدم که همان آقا زیر آن نوشته بود که قبلاً اقدام شده است. همکار دیگرم دانشجوی تربیت معلم بود و نمی توانستند به راحتی اخراجش کنند و تنها کاری که کردند این بود که به مدرسه دیگر منتقلش کردند.

فاش نیوز: چرا این کارها را با شما انجام دادند؟

- از روی جهالت و نادانی و جوانی انجام می دادند. من وقتی به سن آن آقا که حدود 27 سال سن داشت، رسیدم، دیدم هنوز هم خام هستیم. این ها نمی‌دانستند که این طرز برخورد و حرکات دفعی چه تاثیر مخربی روی بچه های 18 – 19 ساله که مثلاً مربی هستند، می گذارد. بعد از اخراج بنده، به طور پنهانی به جبهه اعزام شدم.

 

فاش نیوز : از آنجایی که دانشگاه را رها کردید و به جبهه اعزام شدید، بگویید.

- دانشگاه قرار بود از اول مهر بازگشایی شود. من بعد از خرداد ماه که اخراج شدم و قبل از آن به فکر رفتن به جبهه بودم اما اینکه چگونه و چطوری بروم، مشخص نبود.

چند تا از همکارانم که به جبهه رفته بودند، از آن ها درباره جبهه سوال کردم که البته آنه ا در ناحیه غرب کشور مثل گیلانغرب و سومار غرب بودند که یک بار با آن ها همراه شدم و از سپاه سومار سردرآوردم. جایی که 15 کیلومتر با خط مقدم که همان مرز بود، فاصله داشت.

 مدتی در همان مقر سپاه بودیم. بعد از آن من را به عنوان نیروی روابط عمومی به خط مقدم فرستادند و در سنگر مسجد مستقر شدیم و یک موتور سیکلت تریل در اختیارم قرار دادند. من را به کانتینری فرستادند که پر از کتاب بود. صبح ها بعد از اینکه صبحانه می خوردم، ماشین من را کنار کانتینر که قدری از مقر سپاه دورتر بود، می برد که من این کتاب ها را مرتب کنم که یک بند انگشت روی کتاب ها خاک گرفته بود. می گفتند که قرار است نیروهای جدید بیایند و ما باید برای آن موقع آماده باشیم. کتاب ها را دسته بندی کردم. البته قدم اول این بود که کتاب ها را بیرون می تکاندم تا گرد و خاک های روی آن ها برداشته شود و بعد از آن دستمال روی آن ها می کشیدم. بعد از مدتی با آن موتوری که به من داده بودند، من را به خط فرستادند. آن جا هم یک کتابخانه کوچکی راه اندازی کردند. سنگری بود که زیاد بزرگ هم نبود.

 

فاش نیوز: وقتی که گفتید از سپاه سومار سردرآوردید، راحت قبولتان کردند؟

- بله، فقط آن دوستم که همکار بود و قبلاً رفته بود، گفت که یک معرفی نامه از مسجد بیاور. پیش مدیر مسجد رفتم و از او خواستم تا معرفی نامه به من بدهد. ایشان من را می شناختند. مسجد جامع نارک بود. با سربرگ و مهر مسجد معرفی نامه به من دادند.

فاش نیوز: چقدر راحت به جبهه رفتید!

- خدا بخواهد همه چیز اتفاق می افتد. البته چون که من آموزشیِ سربازی را رفته بودم.

 من قبلش هم وقتی دانشجوها سفارت آمریکا را گرفتند، امام فرمان بسیج را آن موقع صادر کردند. می دیدند آینده را. آموزش های نظامی که سپاه می گذاشت در پایگاه شهید بهشتی که در شرق تهران بود، شرکت کرده بودم. بعد هم که سرباز شده بودم، چیزهای بیشتری یاد گرفته بودم و بنابراین به عنوان یک نیروی داوطلب بسیجی که نیازی به گذراندن دوره آموزش نظامی ندارد، پذیرفته شده بودم و کارت بسیج هم داشتم. از لحاظ عقیدتی هم که مسجد معرفی نامه داده بود و خیلی راحت بود پذیرش ما در سپاه سومار.

 در آن جا اذان را می گذاشتیم، تعداد محدودی نوار داشتیم. مثلاً "هم پای جلودار" که آقای سراج خوانده بود و ... این ها را در طول روز پخش می کردیم. نماز جماعت که برگزار می شد، طلبه ای اگر می آمد، پیش من می فرستادنش. با هم در سنگر مسجد بودیم و نماز جماعت را برگزار می کردیم.

 

فاش نیوز: تا چه مدتی به این شکل در آن جا بودید؟

- تا 2 ماه تقریباً.

 

فاش نیوز: پس این اولین بارتان بود و هیچ کس هم نفهمید.

- جایی رفتم که وقتی می خواستم برگردم آنجا تغییر و تحولاتی صورت گرفت و سپاه سومار کلاً منحل شد و سپاه گیلانغرب آن جا را تحویل گرفتند. با ماشین هایی که سمت گیلانغرب می رفت، یک منطقه ای به نام "چم امام حسن" بود که به آن جا رفتم.

 یک روز که در محوطه سپاه سومار بودم و در حال وضو گرفتن برای اقامه نماز جماعت ظهر بودم، یک نفر سلام کرد. لباس سبز سپاه بر تن و چهره ای نورانی و لبخند ملیحی بر لب داشت. به نظرم چهره اش آشنا آمد. اولین جایی که به ذهنم آمد که او را دیده باشم، مسجد بود. شاید در مسجد جامع دیده بودمش.

 این گذشت و وقتی که من از چم امام حسن گواهی پایان ماموریتم را گرفتم، گفتند که یکی از بچه های اطلاعات عملیات شهید شده و یک اتوبوس در حال رفتن به تهران است، با همین اتوبوس می توانی به تهران بروی.

 این اتوبوس که آمد، دیدم عکس همین جوان است و این اتوبوس آمد تا جلوی مسجد جامع نارک و در محل ما. ایشان شهید اول از خانواده صادقی بود. "شهید علیرضا صادقی" از بچه های اطلاعات عملیات. هم دوره های آقای "سعید قاسمی" و "الله کرم" بود.

 البته یک مرتبه هم من در خط بودم. گفتم که بچه ها از گیلانغرب برای شناسایی آمدند. با بچه های اطلاعات عمیات آن خط، روز روشن رفته بودند برای شناسایی که در روز آن جا را ببینند. فاصله بین خط ما و خط عراقی ها نسبتاً زیاد بود.

 من با موتور یک یا دور روز درمیان به عقب باز می گشتم تا روزنامه بگیرم و برای سنگرها ببرم. آمدم تا راه بیفتم دیدم آتش زیاد است و از روزهای قبل خمپاره هایش بیشتر می رسد. نگو بچه ها را دیده که می رفتند جلو. بعد که آمدم سپاه سومار دیدم آماده باش داده اند و شب همه آماده باش بودند و مسلح که اگر لازم باشد بروند که به خیر گذشت.

 

فاش نیوز: شما برگشتید به تهران؟

- بله. برگشتم و رفتم سر کلاس درس. چقدر خوب شد که من این جبهه را قبل از دانشگاه رفتم. بعد که آمده بودم، اصلاً باورم نمی شد! مردم را نگاه می کردم که صبح می آمدند بیرون و سوار اتوبوس و تاکسی می شدند برای رفتن به سرکار. انگار که جنگ نیست! آن جا جنگ است! این ها از ذهن من می گذشت! خانم ها با آن وضعیت و برخی از جوان ها...!

 

فاش نیوز: آن موقع حجاب در کشور اجباری نبود؟

- چرا بود. من داغ داغ از تنور جبهه رسیده بودم، بعد می گفتم درحالی که بچه ها آن جا دارند ترکش می خورند و هر آن یکی شهید می شد، این ها این طور بی خیال و انگار نه انگار که جنگی است! واقعاً مسئولان مملکتی ظلم کردند! مردم تهران نسبت به آن مناطق.

سالی که ما مربی دبستان بودیم، برای ما یک بازدید از جبهه گذاشتند. تعدادی از مدیران و معاونان بودند و بیشتر مربیان. ما رفتیم دزفول. کجا به ما اقامت دادند؟ در یک مسجد ویرانه! البته در زیرزمینی آن جا، پناهگاه درست کرده بودند. ما در آن پناهگاه مستقر بودیم. شب ها آن جا بودیم. شهر جنگ زده، خانه های ویران. شوش و دشت عباس می رفتیم. مناطق جنگی ما را برای بازدید می بردند. من یک تجربه ای داشتم. ولی اینکه خودم بروم آن جا و مستقر باشم، بعد برگردم ببینم در شهر انگار نه انگار که جنگ است!

امکانات آن همه درت هران فراوان بود! اما به نسبت جبهه خیلی متفاوت بود. یک شب فرماندار دزفول آمد داخل پناهگاه و برای ما صحبت کرد. گفت وزیر صنایع برایم تعریف کرد که یک بار که کمبود تخم مرغ در تهران پیدا شده بود، ناچار شدیم دو تا هواپیمای باری، تخم مرغ از خارج از کشور وارد کنیم که صدای تهرانی ها بخوابد! بعد در جبهه این طور!

 

فاش نیوز: هنوز هم به نظر می رسد همین طور باشد. بی خبری و توقعات مردم تهران! این همه مدافع حرم الان می روند، برخی نه تنها تفاوتی برایشان ندارد، بلکه انکارشان هم می کنند!

- همیشه در طول تاریخ همین طور بوده. این ناشی از غفلت است. حتی امثال بنده که خیلی هم ادعا داریم. اینکه سفارش کرده اند که به قبرستان ها بروید. عروسی را دیر بروید. مراسم تشییع و عزا را زود بروید. این ها برای یادآوری مرگ است، برای جلوگیری از غفلت آدم.

اگر از من بپرسند، بزرگ ترین خدمتی که امام به مردم این کشور کرد، چه بود؟ من می گویم: به مردم ما مرگ آگاهی داد. اگر که انسان با یاد مرگ زندگی اش را سپری کند، در شهر و زندگی عادی چه بسا که خیلی از کارها را نمی کند! و خیلی از کارها را هم می کند.


کد خبرنگار : 20


جانباز     70%     بهزاد نورایی     فاش نیوز                            
Reply
no
0
yes
0
قنبر مبارز
1396/11/29 - 17:29
به به دست جناب گمنام درد نکنه که اینطور پای خاطرات قشنگ برادر نورانی نشسته و ایشان هم مفصل از لر بابی خاطرات ارزنده ای گفتند .





نظری بگذارید
chapta

بدون ویرایش از شما
آخرین اخبار
بیشتر...
معرفی کتاب

نقل مطالب سایت، فقط با ذکر منبع بلامانع است.

@ 2014 تمام حقوق مادی و معنوی برای پایگاه خبری تحلیلی فرهنگ ایثار و شهادت(فاش نیوز)،محفوظ می باشد.