29 بهمن 1396/ ۰۲ جمادى الثانية ۱۴۳۹
شناسه خبر : 58039
1396,سه شنبه 24 بهمن15:18
اشتراک گذاری در:
عکس روز
در پاسداشت نفس های به شماره افتاده پاکان روزگار

نفس در قفس!


بابا هر وقت میخواد جواب دخترشو بده سرفه امونش نمیده که بالاخره مادر دخترک به داد بابایی میرسه و جواب نفس رو میده: دخترم! بابات مریضه، دخترم! بابات یه روزی به خاطر این آب و خاک این طور به نفس نفس افتاده...

نفس در قفس!

قاسم آذینی فر -  هر وقت سرفه های سوزناک و پی درپی امونش نمیده، هر وقت از درد، فرش زیر پاش رو چنگ می زنه، دختر کوچولوش(نفس) که هنوز سه سالشه جلو میاد و سرخی صورت بابا رو نگاه میکنه و زیر گلوی باباشو می بوسه؛ بابائی که مشغول احوال خودشه باید به سوالات دختر کوچولوش هم جواب بده. بابا جون چی شده بابا جون چرا اینقدر بیتابی، بابایی چرا این قدر بال بال می زنی؟
بابا هر وقت میخواد جواب دخترشو بده سرفه امونش نمیده که بالاخره مادر دخترک به داد بابایی میرسه و جواب نفس رو میده: دخترم! بابات مریضه، دخترم! بابات یه روزی به خاطر این آب و خاک این طور به نفس نفس افتاده، دخترم! بابات شهیده! اما دخترک که این حرفا حالیش نیست میپره بغل بابایی، با اون شیرینی زبونش که دنیارو به وجد میاره میگه درد و بلات به جونم، بابا جون! قربون اون سرفه هات برم من، باباجون نمی خوام هیچ وقت مریض بشی، چون وقتی مریضی انگار تموم دنیا مریضه، انگار تموم خونمون بی فروغه. بابای دخترک پس از مدتی که میگذره دخترک رو صدا میکنه و میگه دخترم! دختر نازم! دورت بگردم، تو نازنین دختری، تو امید دل رنجور و زخمی بابایی هستی، نکنه یه وقت ناراحت بشی، نکنه درد دل بابا رو جایی بگی، نکنه یه وقت شاکی و گله مند بشی. باید همیشه خدا رو شکر کنیم.
خلاصه دختر کوچولو که کمی آروم میشه میگه بابایی! میشه یه داستان برام بگی. بابایی با هر زحمتی شده میخواد یه داستان براش بگه. راستی چی بگه؟! اتل متل، گرگم به هوا، بزبز قندی و یا روزی روزگاری، که بالاخره یه داستان ناب یادش میاد «هوای سربی» یکی بودیکی نبود، توی روزگاری نه چندان دور پسرک جوانی بود چابک و سرحال و دل زنده ....

بابایی میگه و میگه که یه نیم نگاه به دخترک میندازه و می بینه چشمای دخترش داره آروم آروم به خواب ناز میره. بابایی با اون لبای کبود و خسته ش بوسه ای گرم روی گونه دخترش برمیداره و مادر میاد امانتی رو از بابایی تحویل میگیره و به اتاق خوابش میبره، که یه دفعه آواز سرفه های جگرسوز بابا دوباره بلند میشه و بابا که به زحمت دخترک رو خوابونده و میدونه با این سرفه ها دخترش بیدار میشه با چفیه ش جلوی دهنشو میگیره؛ اما مگه سرفه ها دست بردار میدارن! دیگه هرچی میخواد بی صدا سرفه کنه نمیشه که نمیشه؛ تا اینکه یه فکر بکر به سرش میزنه، اونم اینکه تا دخترش از خواب ناز نپریده بیرون بره که مقداری فضای خونه رو آروم نگهداره و اهل خونه هم بتونن یه نفس راحت بکشن و یه خواب راحت بکنن!
 


کد خبرنگار : 25


شیمیایی     جانبازان     داستان                                




نظری بگذارید
chapta

آخرین اخبار
بیشتر...
معرفی کتاب

نقل مطالب سایت، فقط با ذکر منبع بلامانع است.

@ 2014 تمام حقوق مادی و معنوی برای پایگاه خبری تحلیلی فرهنگ ایثار و شهادت(فاش نیوز)،محفوظ می باشد.