31 شهريور 1397/ ۱۲ محرم ۱۴۴۰
شناسه خبر : 60031
1397,چهارشنبه 20 تير16:48
اشتراک گذاری در:
عکس روز
جانباز قطع نخاعی جنگ تحمیلی:

وقتی مهره های یک نخاعی هم بشکند!


در عملیات والفجر یک در منطقه فکه وارد عملیات شدیم، در این عملیات از ناحیه کمر توسط تیرمستقیم دشمن مجروح و قطع نخاع شدم، پس از ساعاتی که اسیر شدیم دو سرباز عراقی هُلم دادند، از ماشین افتادم پائین و مهره‌های کمرم هم شکست.

وقتی مهره های یک نخاعی هم بشکند!

فاش نیوز- «غلامعلی محمدی» آزاده و جانباز قطع نخاع، فرزند خطه فاریاب کهنوج متولد سال 45 با راهی که در زندگی افتخار آفرین برای خود انتخاب کرد، سر از جبهه‌های دفاع مقدس و اردوگاه الانبار در عراق درآورد و از خاطرات خود چنین می‌گوید:

سال 61 و در سن 16 سالگی از طریق بسیج و سپاه کهنوج به مناطق عملیاتی دفاع مقدس اعزام شدم. دوره مقدماتی آموزش و تاکتیک‌های نظامی را در منطقه دلیجان گذراندم و در خدمت رزمندگان افتخار حضور در جبهه را داشتم.

* مجروحیت و قطع نخاع شدن

در تاریخ 22 فروردین 62 در عملیات والفجر یک در منطقه فکه، شرهانی و زبیدات وارد عملیات شدیم. در این عملیات من از ناحیه کمر توسط تیر مستقیم دشمن مجروح شدم و این در حالی بود که قطع نخاع شده بودم ولی خودم نمی‌فهمیدم و نمی‌دانستم قطع نخاع یعنی چه؟

* آغاز دوران اسارت

بعد از سه چهار ساعت به دست نیروهای بعثی به اسارت درآمدم و به پشت خط نیروهای عراق و سپس به بیمارستانی در الاماره منتقل شدم. یک شب در این بیمارستان بودم بعد از آن مرا به بیمارستان نیروی هوایی بغداد بردند و بدون هرگونه درمانی؛ به کمپ اسرای ایرانی در استان الانبار و اردوگاه عنبر منتقل کردند.

  هنگام انتقال، ما را در شهرهای مختلف برای انجام کار تبلیغاتی به نمایش گذاشتند و در مقر یکی از فرماندهان ارشد بعثی، از ما خواستند که از پشت ماشین ایفا پیاده شویم. من نمی‌توانستم حرکت کنم و اتفاقاً ته ماشین بودم. دو سرباز عراقی آمدند دست و پای مرا گرفتند و به جلو پرتاب کردند. ازماشین افتادم پائین و مهره‌های کمرم شکست که البته کسی توجه نمی‌کرد و این شکستگی کم کم به طور کج جوش خورد.

 

* هفت هزار و صد و سی و نهمین اسیر

بعد از عملیات بیت المقدس که رزمندگان اسلام 18 هزار اسیر از عراق گرفته بودند، رژیم بعثی صدام تلاش می‌کرد بر تعداد اسیران ایرانی بیفزاید تا آبروداری کند. لذا ما را مقابل چشم خودمان شمارش می‌کردند تا کمبودشان را جبران کنند.

در این راستا وقتی ما را شمارش می‌کردند، من هفت هزار و صد و سی و نهمین اسیر ایرانی در بند بعثیون بودم.

ما را به استان الانبار و ارودگاه عنبر بردند. 1500 اسیر ایرانی در این اردوگاه مستقر بودند که 20 الی 25 نفر مثل من قطع نخاع شده بودند. از این تعداد محمد رضایی سرداری از رفسنجان که دو سال پیش در اثر شدت جراحات به شهادت رسید؛ و علی حاج حسینی از کشکوئیه رفسنجان را به خاطر دارم.

من جمعا 28 ماه در اسارت بودم و این مدت در سالنی به نام مستشفی(بهداری) اقامت داشتم که ده پزشک ایرانی نیز بین ما بودند و از ما مراقبت می‌کردند.

بعثی‌ها مراقبت از مجروحین قطع نخاع را چون کار سختی بود به طور کلی به اسرای ایرانی سپرده بودند ولی مراقبتی که در بحث دارو کاملا در مضیقه بودیم. دکتر سید عباس... و دکتر عباس خالقی از جمله پزشکانی بودند که از ما مراقبت می‌کردند و البته این بزرگواران مدت سه سال در اردوگاهی بودند که هیچ نام و نشانی از آن‌ها منتشر نشده بود و خانواده‌هایشان هم از آن‌ها بی خبر بودند.

این عده را پیش از الحاق به ما، در زندان‌های انفرادی نگهداری می‌کردند. بعضی از بچه‌های قطع نخاع در اثر شدت جراحت و عدم امکان درمان و دارو، به شهادت رسیدند و صلیب سرخ با گرفتن عکس از جنازه‌ی آن‌ها و ارسال به ایران، خانواده‌های آن‌ها را در جریان شهادتشان قرار می‌داد و سپس بعثی‌ها جنازه شهدا را خارج از اردوگاه به خاک می‌سپردند.

 

* دو ویلچر برای 25 جانباز قطع نخاع

شرایط ما در اردوگاه بسیار سخت‌تر از سایر اسرا بود. ما 25-26 نفر اسیر قطع نخاع بودیم و 150 نفر هم جانباز موج انفجاری و قطع پا داشتیم که در مجموع برای ما دو ویلچر قرار داده بودند در حالی که تعداد زیادی از اسرای اردوگاه به ویلچر نیاز داشتند.

در تابستان و گرمای 45 درجه و زمستان‌های سرد و طاقت‌فرسا، بدون امکانات گرمایشی و سرمایشی، بدون آب خنک و بدون امکانات دارویی و پزشکی، مشکلات ما صد چندان می‌شد و از آن جمله مشکل زخم بستر که بسیار سخت بود.

 

* جانبازی که موش زخم‌هایش را خورد

در بین ما یک جانباز قطع نخاع از اصفهان به نام حسین علی صبوری بود که موش‌ها زخم‌های او را خورده بودند و او متوجه نشده بود.

امکانات بهداشتی در حد صفر بود. ماهی یک بار صلیب سرخ برای سرکشی می‌آمد و بعثی‌ها قبل از ورود آن‌ها ما را توسط نیروهای خودمان به محوطه می‌بردند تا سالن را ضدعفونی و تمیز کنند.

 

* روزی که به ما مرغ می‌دادند

روزی که قرار بود نیروهای صلیب سرخ بیایند، ملحفه‌های ما را عوض می‌کردند، غذا به ما مرغ می‌دادند و صلیب سرخ هم به ما کاغذ و قلم می‌داد تا برای خانواده‌هایمان نامه بنویسیم.

در مواقع دیگر داشتن کاغذ و قلم و همچنین قرآن و دعا، جرم بود. حتی داشتن ریش و سبیل هم جرم بود و ما مجبور بودیم برای در امان ماندن از شکنجه‌ها با یک و نیم دینار حقوق ماهیانه‌ای که به ما می‌دادند، تیغ و صابون برای اصلاح صورتمان بخریم.

از طرفی برای یاد گرفتن زبان انگلیسی هیچ منعی نبود. در مناسبت‌های مذهبی اعم از ایام ولادت و یا شهادت و اعیاد مذهبی هرگونه برنامه‌ای ممنوع بود و اگر بچه‌ها برنامه‌ای اجرا می‌کردند؛ شدیداً شکنجه می‌شدند.

 

* جراحی بدون بیهوشی

مجروحین توسط پزشکان خودمان مداوا می‌شدند، البته پزشکان برای بیرون آوردن تیر و ترکش از بدن رزمنده مجروح بدون بیهوشی اقدام می‌کردند و بچه‌ها با گذاشتن حوله در دهان مجروح و گرفتن دست و پای او، کمک می‌کردند تا پزشک کار خود را انجام دهد هر چند که رزمنده مجروح در اثر شدت درد، خود به خود بیهوش می‌شد.

دکتر هادی بیگدلی پزشکی بود که در این زمینه به رزمندگان مجروح در اسارت کمک می‌کرد.

گاهی اوقات مجروحان قطع نخاعی بد حال را به بیمارستان‌های بعثی‌ها می‌بردند به خاطر عدم رسیدگی همانجا شهید می‌شدند و بر نمی‌گشتند و اگر مجروحی دست و پایش در حال قطع شدن بود، بعثی‌ها بدون عمل جراحی آنرا کنده و پرت می‌کردند.

ما هم که با ضایعه قطع نخاع درگیر بودیم و امکان حرکت و رفتن به دستشویی را نداشتیم، روی همان تختی که تشک ابری روی آن قرار داشت، قضای حاجت می‌کردیم.

 

* چگونگی آزادی

صدام سالی دوبار، یکی در سالروز تولدش و یکی هم در سالروز تشکیل حزب بعث، تعدادی از اسرایی که شرایط سخت‌تری داشتند آزاد می‌کرد و من پس از 27ماه اسارت در لیست آزادشدگان قرار گرفتم. به این ترتیب ماه رمضان سال 64 من و 29 نفر دیگر از اسرا را از طریق صلیب سرخ به ترکیه و از آنجا به ایران فرستادند.

بچه‌ها که با شنیدن خبر آزادی ما خوشحال شده بودند بعضاً شماره تلفن و یا آدرس خانواده خود را دادند که ما پس از رسیدن به ایران خبری از آن‌ها به خانواده‌هایشان برسانیم.

 

* حمل مخفیانه آدرس و شماره تلفن

بعثی‌ها اجازه نمی‌دادند ما چیزی همراه خود برداریم لذا بچه‌ها آدرس و شماره تلفن‌ها را ریز روی کاغذ نوشته، کپسول آنتی بیوتیک را خالی کرده در آن قرار دادند و زیر زبان گذاشته و آوردیم.

یکی از بهترین خاطرات من در بدو ورود به ایران، دیدار با امام خمینی(ره) بود که پس از این دیدار، از اردوگاه اسرای عراقی در ایران هم بازدید کردم و دیدم که چگونه ما در نهایت ظلم وستم این دوران را سپری کردیم و اسرای عراقی چگونه در رفاه و آسایش زندگی می‌کنند.

و طی سال‌های اخیر دو بار هم با مقام معظم رهبری توفیق دیدار داشته‌ام.

 

* و امروز...

امروز پس از 31 سال جانبازی و قطع نخاع شدن؛ یک سال است که دچار زخم بستر شده‌ و طی این مدت 7-8 بار مورد عمل جراحی قرار گرفته‌ام ولی هنوز بهبودی کامل حاصل نشده است.

 

* در اوج امیدواری

برای ما جانبازان قطع نخاعی هر روز با درد و مشکل همراه است اما هیچگاه از درگاه خدا ناامید نمی‌شویم.

 

مطلب فوق مربوط به سایر رسانه ها می باشد و فاش نیوز صرفا آن را باز نشر کرده است.




خاطره     نخاعی     رزمندگان     فاش نیوز                            
Reply
no
0
yes
0
1397/04/20 - 22:37
میدونی چیه رفیق ! این حرفا دیگه سی شاهی هم گوش شنوا نداره ...
این سایت فاش واسه خالی نبودن عریضه یه دوخطی هم سیاهه مینویسه ...
الانه اگه بگن فلان گنده لات تهرون تویه زندون ریق رحمتو با قمه یه ارازل دیگه سر کشید ...
ده هزار نفر سینه چاک داره ملتفتی که !!!
الانه اگه بگن فلان هنر پیشه کره خرش تو گاراژ محمود نفله عطسه کرد !!! پنجاه هزار تا لایک میخوره دادا ...
میدونی چرا ؟؟؟ چون به اسم من وتو دهن ملتو صاف کردن انداختن گردن ما ...
دادا چپاولی کردن که چنگیز شرمنده شون شده ... آتیلا خودشو تودریا غرق کرد ...
تیمور لنگ اون یکی پاشم لنگ کرد ... عمروعاص تو دروازه غار لنگ فروشی راه انداخت ..
حتی رقصیدن جمیله اینستا گرام رو هم انداختن گردن ما ...
همه عزت و شرف و غیرت پرچم ایران بسته به نام همین بچه های ایثارگر بود که اونم ماله کشیدن روش .... القصه دادا ! القصه ...
این زلیخا یوسف فروشه !!! این ویس رامین کشه !!! این لیلی دوس دختر دلاره ....
فرهادم از دست شیرین تو رباط کریم جاده ساوه پنجر گیری شبانه روزی راه انداخته بلکه عشق و عاشقی یادش بره ... آره دادا !!! این امامزاده ها کور میکنن و شفا میدن ...
مواظب خودت باش تا کورت نکردن ....

Reply
no
0
yes
0
مرتضی خاکپور
1397/04/21 - 12:24
...
شما که هی پول چاپ میکنین .
که هی مینالین نقدی زیاد شده .
هی حقوقای نجومی میگیرین .
۲ ملیون ماهیانه هم به ما بدین .
شما که هی زمینای اوقاف رو .
۱۰ هزار ۵ هزار متر به کارمنداتون میدن .
۱ هزار متر زمین هم به ما بدین .
تا این آقای مرفه دروغاش راست در بیان .
که میگه بچه های جبهه عزت مندانه زندگی می کنن ؟!
آخه رزمنده جانباز ۵% که ۳۰ ساله حقوقشو ندادن :
که نمیتونه مثل تو نجومی بگیر عزت مندانه باشه .
زندگیش فقیرانست ؟!
مظلومانست .
اشک آلودست .
غصه مندانست .
بفهم و گریه کن .
به افکارت .
که حقیرانست .
که چاپلونانست .
که خصمانست .
ای آقایی که آمریکا نمیزاره نفتت رو بفروشی .
آیا ظلم میکنه .
پس تو که ۳۰ ساله حقوق بچه های دفاع مقدس رو
ندادی .
آیا ظلم نمی کنی ؟!
این به اون بدر ؟!
تو که دردت نیست .
مائیم که نان نداریم .
تو که گرین کارتت جوره .
این سیر بی خبر از گرسنه .
تو بردی .
در این نبرد نابرابر .
چی با تحریم .
چی بی تحریم .
مائیم و فقر و فلاکت .
توئی و مال و دلارت .
خدایا .
بچه های جبهه و جنگ را صبر و طاقت .
مدیران را عقل و ندامت .
این هم عزت و شاُن ایثارگرانه .
پول و ثروت عزت تو .
فقر و غم هم عزت من ؟!
فرق است بین .
آسمان .
و دخمه ای تار .
ای بی درد .
...

Reply
no
0
yes
0
ع ق
1397/04/21 - 16:56
باسال خدمت دوست عزیزم جناب محمدی ازاستان کرمان دوست عزیزخاطراتی ازاسارت واردوگاه عنبرثبت کردی که جاداردیادی هم ازدکترمجیدگل وقماشچی وپرنس وبشیرودیگردوستان که واقعابدون هیچ چشمداشتی کارهای شخصی ماراانجام میدادنندجالب بودکه ازطرف دشمن هم بایدتوهین وکتک راتحمل میکردنندبخاطرانجام کارهای ماازقبیل بردن حمام ودستشوئی وغیره هیچوقت فراموش نمی شودبنده بعدازبیمارستان العماره والرشیددربغدادوتموزمراحدود2ماه گذشته بودکه آوردن اردوگاه عنبرقاطع یک بخش بیمارستان آسایشگاهسمت دکترمجیدکه شماهاهم درآخرآسایشگاه بعدی روی تخت افتاده بودیدواقعاکاردکترهای ایرانی خصوصادکترمجیدمعجزه بودبدون هیچ داروئی بهوشی وامکانات اولیه ترکش ازسروبدن بچه هاتخلیه میکردکه بنده خودم یکی ازهمین بچه هابودم یادم هست آفتابه آب رادادبدست قماشچی وگفت بصورت قطره قطره درست وسط سرمن بریزدکه کاملاحواس من راکم پرت میکرددرهمین هنگام دکترباتیغ جراحی که خودم ازبیمارستان الرشیدبفکرودست امیدصالحی روحش شادداخل گچ پایم جاسازی شده بودآوردم بیمارستان عنبردکترشروع کردبه تخلیه دوتاترکش وبخه کردن زخمهای بدنم که هنوزبعداز2ماه فقط توسط عراقی ها پانسمان شده بودواقعایادش بخیر چه دورانی بودمحمدی یادت هست کناریک گلدان عکس چهارنفرمیگرفتیم من بامهدی بیگدلی بچه زنگ آبادکرمان وحسین قائمی ودکترمجیدوعلی احمدی ازبوشهرخدابه تمام عزیزانی که دراسارت زحمات ماراکشیدنندازجمله دکترمجیدجلالونددکتربیگدلی دکتربختیاری وخالقیوپاک نژادوودستاران این عزیزان قماشچی حسین وبشیروفتع الله ودکترناصرعراقی وتمام دوستان آزاده اردوگاه عنبرودیگراردوگاه های عراق

Reply
no
0
yes
0
1397/04/22 - 22:12
سلام ، بسیار از مدیریت محترم فاش نیوز تشکر میکنیم که زنده نگهداشتن خاطرات سخت و دشوار در اسارت بعثیون باعث روحیه و امیدواری نسل جوان است تا بدانند رزمندگان با چه سختی و مرارتی انقلاب و دین و میهم را از تجاوزگران خونخوار و وحشی تر از داعش حفظ کردند.
ثبت خاطرات و ذکر مشکلات ایثارگران جنبه های مثبت بسیاری دارد از جمله اینکه مردم میهن اسلامی بدانند برخی مسئولان بجای ایجاد تسهیلات برای نجات دهندگان دین و میهن متاسفانه کارشکنی و ضدیت میکنند که اینگونه اعمال از بد ذاتی و انحرافات عقلی است که فرقی با شکنجه گران بعثی و داعشی ندارد اما هیچگونه حمایتی از ایثارگران محترم در مقابل هجمه های ناجوانمردانه وجود ندارد.
هر موقع ایثارگری درد دلهایش را از طریق سایت فاش نیوز منعکس میکند در نظر ما که همدرد هستیم احساسی خوشایند است تا بغض ها و گره های مانده در گلو باز شوند.
خلاصه ایثارگران بشدت از وضعیت عده ای از مسئولان غرب زده نگران هستیم زیرا میدانیم عده ای با تحریک اعتقادات شیعی و حسینی مردم به مقصود شوم میرسند لذا وای بحاشان که کم کم سایر مردم نیز از این ترفند ناجوانمردانه آگاه شوند و بدانند شهادت و ضرب و شتم عزاداران حسینی و آتش زدن قرآن و مسجد لولایی هرگز فراموش نخواهند شد و مردم هیچوقت حاضر به آشتی با سیاست بازان و فتنه گران نخواهند شد.





نظری بگذارید
chapta

بدون ویرایش از شما
بیشتر...
آخرین اخبار
بیشتر...
معرفی کتاب

نقل مطالب سایت، فقط با ذکر منبع بلامانع است.

@ 2014 تمام حقوق مادی و معنوی برای پایگاه خبری تحلیلی فرهنگ ایثار و شهادت(فاش نیوز)،محفوظ می باشد.