02 مهر 1397/ ۱۴ محرم ۱۴۴۰
شناسه خبر : 60631
1397,دوشنبه 22 مرداد11:32
اشتراک گذاری در:
عکس روز

سنگر می ساختیم


افسانه قاضی زاده بانوی امدادگر دوران جنگ تحمیلی می گوید: ابتدای دوران دفاع مقدس، تنها 18 سال داشتم اما با کمک همراهان خود هزاران کار برای دفاع از کشور و نجات جان رزمندگان انجام می دادیم که نمونه آن ساختن سنگر، نگهداری از انبار مهمات و امدادرسانی به رزمندگان بود.

شهریور سال 1359 که جنگ تحمیلی عراق علیه ایران اسلامی آغاز شد، فقط مردان نبودند که راهی جبهه شدند بسیاری از بانوان، به عنوان بانوی مقاومت پای به پای مردان در مرز ایران و عراق به ویژه خرمشهر حضور یافتند؛ چه آنان که با دشمنان جنگیدند و چه آنان که پرستاری و امدادگری رزمندگان را به عهده داشتند.
بر اساس آمار تهیه شده از فهرست شهدای جنگ تحمیلی، زنان قهرمان ایران ۶ هزار و ۴۲۸ نفر شهیده در طول سال­ های دفاع مقدس تقدیم انقلاب کردند. همچنین تعداد کل جانبازان زن بیش از پنج هزار نفر هستند. از میان تعداد جانبازان شیمیایی با تعداد 69 هزار نفر، حدود هزار و 230 نفر از آنان زن هستند که برخی از آنها در شرایط شدید مشکلات اعصاب و روان بسر می برند.
در میان زنانی که در دوران جنگ تحمیلی به مرزهای کشور رفتند و حتی تعدادی از آنها شهید، جانباز یا آزاده شدند، بانوانی بودند که با وجود سن کم 16 تا 18 سال به مرز خرمشهر و عراق رفتند و جانانه از کشور دفاع کردند. افسانه قاضی زاده نمونه ای از این بانوان شجاع بود که پای صحبت های او نشستیم.

* امدادرسانی به رزمندگان را از چه سنی آغاز کردید؟
قاضی زاده: در روزهایی که جنگ در خرمشهر و شهرهای مرزی شروع شد، در مقاومت 45 روزه در خرمشهر در سال 1359 حضور داشتم، البته جنگ در روز 31 شهریور آغاز شد؛ چهارم آبان خرمشهر سقوط کرد و من چون جزو بسیج شهر بودم و تنها 18 سال داشتم و دانش آموز سال آخر دبیرستان و علاقمند به انقلاب و دستاوردهایش بودم، برخلاف میل خانواده در شهر ماندم و از شهر و کشورم دفاع کردم.
شهید جهان آرا آن زمان فرمانده ما بود و ما تحت فرمان وی در شهر یکسری کارهای امدادی و حتی نظامی را انجام می دادیم. کارهای متفاوتی داشتیم و در ابتدای جنگ، برنامه ریزی درستی نداشتیم اما چون من دوره های امداد و پرستاری را در دوران انقلاب طی کرده بودم و آموزش نظامی توسط سپاه به ما داده شده بود؛ کارهایی را به عهده گرفتم.

* کار اصلی شما در دوران جنگ چه بود؟
قاضی زاده: بیشتر کار رسیدگی به مجروحان را به عهده داشتیم ولی در کنار آن کارهای نظامی هم انجام می دادیم چون نیرو کم بود، نیروهای امدادی و مردمی هم که وارد شهر می شدند، شهر را خوب نمی شناختند و دختران دیگری نیز بودند که حتی سن آنها از 13 سال شروع می شد به همراه مادران این سرزمین در منطقه مانده بودند، در واقع ما راهنمای نیروهای جدیدی شدیم که وارد شهر می شدند.
آن زمان خرمشهر نقطه صفر مرزی بود از مرز شلمچه که وارد خرمشهر می شدیم تا عراق تنها 10 دقیقه راه بود. وقتی جنگ به شهر خرمشهر کشیده شد، عراقی ها وارد شهر شدند ما آنها را می دیدیم و دختران حتی درگیری های مسلحانه با عراقی داشتند.

* آیا به عنوان یک دختر جوان نمی ترسیدید؟
قاضی زاده: چون 18 سال سن کمی بود، می ترسیدیم ولی هرچه بیشتر در منطقه می ماندیم جسارت ما بیشتر و با ترس مقابله می کردیم و حاضر به ترک شهر نبودیم زیرا می دانستیم که خیلی از کارها را بانوان می توانند انجام دهند؛ سنگرسازی از وظایف ما بود و 23 هزار امدادگر زن در مناطق جنگی بودند.
هیچ آماری از اینکه چند زن رزمنده در جبهه بود، وجود ندارد و باید پرسید که چرا از بانوانی که سنگرسازی می کردند، از انبار مهمات حفاظت می کردند و در روزهایی که درگیری خیلی شدید بود و همه مردان به نقاط حساس شهر که بعثی ها وارد آن شده بودند، رفتند، جبهه را حمایت می کردند، آماری دقیق وجود ندارد.
شهید جهان آرا به ما دستور داد که از انبار مهمات مراقبت کنیم و اسلحه را به رزمندگان و فقط به نیروهای رسمی سپاه در قبال گرفتن شناسنامه بدهیم که این افراد به نقطه صفر مرزی بروند. ما سنگرسازی می کردیم، آذوقه درست کردن برای همه رزمندگان در منطقه، حمل مجروحان به عهده ما دختران بود که تعداد از ما دختران مجروح یا اسیر شدند.
من بچه خرمشهرم و پدر و مادرم اصرار داشتند که از شهر بیرون برویم حالا من با اصرار فراوان والدینم را راضی کرده بودم که در شهر بمانم چون واقعا می دیدم کارهای امدادی می توانستم انجام دهم و می دانستیم که اگر خرمشهر سقوط کند، بعد هم آبادان، اهواز و دیگر شهرهای خوزستان سقوط می کند. صدام نقشه کشیده بود که خرمشهر را یک روزه و خوزستان را سه روزه می گیرد و آنها ا فتح می کند و یک هفته ای به تهران می رسد، این چیزها را می دانستیم و دلمان تاب تاب می کرد که بمانیم و از کشور دفاع کنیم تا کار به آنجا نکشد. اگر مقاومت و دفاع 45 روزه در خرمشهر نبود، مطمئنا خوزستان سقوط کرده بود.

* چند سال در منطقه بودید؟
قاضی زاده: من از زمانی که جنگ شروع شد تا سال 1361 که خرمشهر آزاد شد حدود 2 سال در منطقه بودم که خاطرات بسیار تلخ و شیرینی را برایم به دنبال داشت؛ خاطرات تلخ بسیار زیادی از آن دوران دارم. شهادت دوستان به ویژه صمیمی ترین دوستم شهناز محمدی، اینکه جلوی چشمانم شهید شد، خیلی برایم دردناک بود و هنوز هم هر وقت یادم می آید، گریه می کنم. البته بهترین خاطرات هم مربوط به همان سال ها بود مثلا اینکه بیمارستان طالقانی آبادان راکه مخروبه شده بود، تجهیز کردیم.
ما دختران 16 و 17 ساله بیمارستان را مجهز کردیم و بعد از آن توانستیم به رزمندگان خدمات درمانی و امدادی ارائه دهیم.
افسانه قاضی زاده از سال 13۷۵ از خرمشهر به کرج مهاجرت کرده است اما هر ساله در قالب اردوهای راهیان نور به عنوان راوی به مناطق جنوب به ویژه خرمشهر سفر می کند تا خاطرات روزهای خون و گلوله را بازگو کند. وی سال 13۸۲ با همکاری انتشارات سوره مهر، کتاب «خانه ام همین جاست» را منتشر کرد.
گزارش از: مهناز بیرانوند




رزمندگان     جنگ تحمیلی     دفاع مقدس                                




نظری بگذارید
chapta

بدون ویرایش از شما
بیشتر...
آخرین اخبار
بیشتر...
معرفی کتاب

نقل مطالب سایت، فقط با ذکر منبع بلامانع است.

@ 2014 تمام حقوق مادی و معنوی برای پایگاه خبری تحلیلی فرهنگ ایثار و شهادت(فاش نیوز)،محفوظ می باشد.