30 آبان 1397/ ۱۳ ربيع الأول ۱۴۴۰
شناسه خبر : 60846
1397,پنجشنبه 15 شهريور15:00
اشتراک گذاری در:
عکس روز

زندگی تماشایی یک فرزند شهید با پدرش!


ساده صحبت می کند و بی غل و غش! دلش تنگ است از داغ فراقی که دنیا با هجران پدر بر دلش گذاشته است! گفت و گویمان از شهادت پدر و به دنیا آمدنش آغاز شد اما در طول گفت و گو چنان خونگرم و دلنشین، بی آلایش، رسا، گویا و روان صحبت کرد که دلمان می خواست حرف هایش به پایان نرسد! چیزی برای خودش نمی خواهد و مدعی چیزی نیست، تنها طلبکاری اش از دنیا، پدر است و تنها خواسته اش از مردم و مسئولان، حفظ حرمت خون شهیدان و توجه به راه و مرام آنان است...

زندگی تماشایی یک فرزند شهید با پدرش!

شهید گمنام - گفت و گویمان با «حسن قمی»، فرزند شهید «حسن قمی» که هم نام پدر است و می خواهد که همراه و در مسیر او باشد، با روز تولدش آغاز شد.

ساده صحبت می کند و بی غل و غش! دلش تنگ است از داغ فراقی که دنیا با هجران پدر بر دلش گذاشته است! گفت و گویمان از شهادت پدر و به دنیا آمدنش آغاز شد اما در طول گفت و گو چنان خونگرم و دلنشین، بی آلایش، رسا، گویا و روان صحبت کرد که دلمان می خواست حرف هایش به پایان نرسد!

چیزی برای خودش نمی خواهد و مدعی چیزی نیست، تنها طلبکاری اش از دنیا، پدر است و تنها خواسته اش از مردم و مسئولان، حفظ حرمت خون شهیدان و توجه به راه و مرام آنان است.

فاش نیوز: برای شروع، از پدرتان بگویید.

- فرزند شهید حسن قمی: پدر من 19 سالش بود که ازدواج کرد. 6 - 7 ماه بعد حضرت امام فراخوان می دهند که نیاز به نیرو داریم. نزدیک 40 نفر از جوانان محله ما در همان روستا در قالب یک گردان می روند. پدر من در منطقه سردشت می افتد. نیروی زمینی هم بودند. 6 - 7 ماه خدمت می کند. یعنی هنوز وقت سربازی اش هم نبوده! چون برادر بزرگترش در خدمت سربازی بوده، هم متاهل بوده و هم نان آور والدینش بوده است. به او گفته بودند: صبر کن تا برادرت برگردد بعد شما برو.

محلی ها و در مسجد می گویند: او می آمده و می گفته که باید برود! چون یک تکلیف است. در هر حال یک طوری رضایت را جلب می کند و با این گردان راه می افتد و می رود.

فاش نیوز: نحوه شهادتشان چگونه بود؟

- درگیری مستقیم با کوموله ها بوده است. درگیری تن به تن با کردهای عراق. شب بوده و هم خدمتی هایش می گفتند: او جلو می رفته و بقیه پشت سرش. بعد از 3-4 ساعت مقاومت، به آنچه دوست داشت، رسید. پدرم می گفته: وقتی من حرکت کردم، شماها با فاصله 3 دقیقه با من حرکت کنید. آن شب واقعاً بسیار سخت بود. حرکت در نی‌زارها و چمن‌زارها؛ ولی ما وقتی پدر شما حرکت کرد، جاپای ایشان حرکت می کردیم و به نوعی مسیر را برایمان باز می کرد و پیشنهاد داده بود که اگر احتمال جایی را می دهید که مین داشته باشد، من حاضرم اول بروم که لشکر پشت سرم شکست نخورد

 

فاش نیوز: چه خاطره ای از او برای شما تعریف کرده اند؟

- در یادواره امسال، عموی من می گفت: جوان بودند و با هم از کنار باغ سیبی رد می شدند. جوان ها همه رفتند داخل باغ که چند سیب بکنند و بخورند. همه صدایش می کردند که «حسن! تو هم بیا دیگه! چرا نمیای؟ تا صاحب باغ نیست، بیا.» حسن گفت: «نه من میرم در خونه صاحبش. اگر رضایت داشت، یک سیب برمی دارم، وگرنه نمیخوام. شاید این سیبی که من الان بکنم، پس فردا روی بچه ام اثر بگذاره!»

همه می گفتند که لیاقت شهید شدن را داشت. از مردمداری، خونگرم بودنش، دستگیری از دیگران و ... یکی از سرداران در یادواره چند سال پیش به من گفت: «من وصیت نامه شهدا را زیاد دیده ام ولی پدر تو چیزی نوشته بود که خیلی خاص بود! اینکه "تنها آرزویی که دارم، اجابت دعای مردم در حق امام خمینی(ره) برای سلامتی اوست." می گفت: اکثر شهدا به پدر و مادر خود می نوشتند که گریه نکن؛ ولی حسن فقط همه حواسش به سلامتی و حفظ امام بوده تا این لشکر و راه به مقصد برسد!»

 مادر من باردار بود که پدرم جبهه بود. حتی چیزی در مورد ایشان نگفته بود! من 4- 5 ماه بعد از شهادت پدرم به دنیا آمدم. دوستانش می گویند: «به او وقتی خبر بارداری مادرم را دادند، گفت: من که نمی بینمش! ولی اسم من را روی او بگذارید. برای همین اسم من و پدرم هر دو «حسن» است.»

یا می گویند یک گروهی می خواسته به مشهد برود. محل ما طوری است که وقتی می خواهی از محل خارج شوی، از مزار شهدا عبور می کنی. پدرم به دوستانش که مسافر مشهدند می گوید: «شما مزار شهدا را زیارت کرده اید و دارید به مشهد می روید؟!» آن موقع 2-3 تا شهید آورده بودند. این برای 19 سالگی پدرم و 2 هفته قبل از شهادتش بود. همسفران به او می گویند نه. ما بعد از برگشتن آنها را زیارت می کنیم. پدرم به آنها می گوید: اگر شما شهدا را زیارت کنید، انگار که زیارتتان تا مشهد رسیده است. که هم‌دوره ای هایش در مجلسِ شهادتش مدام همین را می گفتند که حالا باید بیاییم و تو را زیارت کنیم و بعد به مشهد برویم. این ها گفته های بزرگان محل و رفقایش است. این رسم قشنگ هنوز که هنوز است در ذهن و رفتار محلی های ما مانده!

فاش نیوز: مادرتان چه تعریفی می کند؟

- مادر که هر بار از او می پرسم، گریه می کند. می گوید: خدا یک چیزی به من  داد و خیلی زود پس گرفت. دوران زندگی مادر و پدرم کلاً 5سال و یک ماه بوده است. می گفت خیلی شوخ طبع بود. خواهر و برادرهای پدرم هم می گویند: هیچ کدام ما مثل حسن نبودیم! از صبوری و معرفتش می گویند و از گذشت و نادیده گرفتن هایش. خیلی اهل جمع نگه داشتن خانواده بود و همیشه آنها را جمع می کرد و می گفت: فقط همین جمع بودن می ماند. با اینکه فقط یک جوان 19 ساله بود و برادرهایش اختلاف سنی 10- 15 سال با او داشتند.

 

فاش نیوز: چقدر شهدا را باور دارید؟

- من قبلاً خودم می شنیدم که مثلاً می گفتند مادر شهید خوابش را دیده و او محل بدنش را نشان داده، خیلی باورم نمی شد؛ اما الان خودم به این یقین رسیده ام. یعنی پدرم مرا به این باور رسانده است. من زنده بودن شهدا را به عینه دیدم!

 

فاش نیوز: مادرتان بعد از پدرتان ازدواج کرد؟

- مادرم 14 سال مجرد ماند. من دیگر خودم به عنوان یک نوجوان می فهمیدم که مادرم یک زن جوان 18 ساله بوده و همسرش را از دست داده، تنهاست و به ازدواج نیاز دارد. خودم به او توصیه کردم. مادرم تنها شرطش موقع ازدواج این بود که بچه اش تا زمان ازدواج کنارش باشد. همین هم شد و من تا زمان ازدواجم، در کنار مادر و همسر مادرم زندگی کردم.

فاش نیوز: ارتباط همسر مادرتان با شما چطور بود؟

- ارتباط او از همان اول تاکنون با من خوب بود. با اینکه او همسر داشت و مادر من همسر دوم او شد، به او گفت: من فقط برای اینکه اسم شما روی من باشد و بتوانم فرزند شهید را بزرگ کنم، با شما ازدواج می کنم.

رابطه ما بسیار صمیمی است و من اصلاً فکر نمی کنم که او اسماً «ناپدری» من است! مادر من از ابتدا طوری برخورد کرده بود که کسی با من رفتاری غیر از خوبی نکند.

مادر من از همسرش دو پسر دارد و من به جرات می گویم که آن دو برادر من از مادرم، با من خوب هستند و از من بسیار حرف شنوی دارند. حتی شاید هم حرف مرا از پدرشان بیشتر قبول دارند. یعنی حس می کنم از پدر خودم هستند.

فاش نیوز: در بچگی چه عالمی با پدرتان داشتید؟

- تا 3- 4 سال عکسی که در یک اعلامیه از پدرم روی دیوار بود را فقط نگاه می کردم و منتظر برگشتنش بودم! وقتی هم پرسیدم که پدر همه آمده است، چرا پدر من نمی آید؟ جواب می دادند: مثلاً پدرت رفته فلان جا! یا مثلاً می گفتند: پدرت بالای آن کوه و نزدیک خداست. من می رفتم داد می زدم که بابا چرا نمی آیی؟! ما هم بچه بودیم و باور می کردیم.

بچگی های ما اگر یادتان باشد، پدرها شب عید حتی شده یک پیراهن به عنوان عیدی می خریدند. من 32 سال، هم از پیراهن شب عید محروم بودم و هم از محبت پدری! هر سال نزدیک یادواره که می شود، من حال و هوایم عوض می شود. ای کاش من هر چه داشتم می دادم و پدرم را یک دقیقه می دیدم.

این محبت پدری برای من حسرت است و گاهی وقتی با فرزندانم خیلی مهربان هستم، همسرم می گوید: شما با وجود نداشتن پدر، چطور آنقدر خوب محبت پدری را یاد گرفتی؟! من می گویم: آنقدر این محبت را نداشته ام، دارم سعی می کنم که آن محبت  نداشته را با محبت زیاد به آنها جبران کنم.

من که با پدرم سر مزارش صحبت می کنم، به او می گویم: «پدر! من که از تو و محبتت محروم شدم! از بوسیدنت، بغل کردنت و... ولی یک شب به خوابم بیا که چهره ات را ببینم.»

 

فاش نیوز: تا به حال پدرتان را در خواب ندیده اید؟

- خیلی کم دیدمش. وقتی هم بیدار می شدم، چیزی از چهره اش یادم نمی آمد. فقط یادم می ماند که شب خواب پدر را دیده ام، همین! فقط یادم هست یک بار او را واضح تر خواب دیدم. شب عروسی ام بود. آخرش عروسی من هم طبق وصیت بابا شد!

فاش نیوز: یعنی چطور؟

- همزمان با مادر من، زن عموی من هم با اختلاف 6 ماه باردار بود. پدرم به عمویم می گوید: بچه ات دختر شد یا پسر، این دو با هم ازدواج کنند. عموی من الان پدرزن من است. تمام محل وقتی ما دختر و پسر شدیم، به یاد این حرف بودند!

بعدها هم که دخترعمویم را به من پیشنهاد دادند، به غیر از علاقه، انگیزه ام حرف پدرم هم بود. حس می کردم پدرم چیزی می داند که او را برای من درنظر گرفته است. الان به جرات می گویم که من خوشبخت ترینم و پدر شهید من درست انتخاب کرده بود!

خانمم هم چون این حرف عموی شهیدش بود، با یک انگیزه و عشق و علاقه دیگری تصمیم به ازدواج با من گرفت. من موقع ازدواج چیزی نداشتم. دیپلم هم نداشتم. کار هم نداشتم ولی چون چنین وصیتی شده بود، همه یقین داشتند که شهید وصیت بی معنا نمی کند! الان می فهمم که پدرم برایم چه کرد!

 

فاش نیوز: چقدر عملاً پدرتان را حس می کنید؟

- من همین الان بغض در گلو دارم اما خوشحالم که در صحبت با شما بغضم و دلم خالی شد. حرف هایی که 35 سال در سینه ام بود را گفتم. من شب عروسی ام خواب دیدم که پدرم وسط دو تا بچه هایم نشسته و می گوید: آینده این دو بچه هم مثل پسرم درخشان می شود. من دو دختر دارم که هر دو در فامیل زبانزدند. من فکر می کنم که پدرم تمام این مسیر را برای من طراحی کرده بود.

من حتی این صحبت ها را خیر و برکت شهدا می دانم. ببنید ما در روستایمان که یک روستای کویری است، 32 سال است یادواره می گیریم. جمعیت بیش از اندازه ای هر سال می آید و کمرنگ هم نمی شود. اینها به حرمت خون شهداست. یادواره امسال که بی نظیر بود.

فاش نیوز: شما از همان سال اول شهادت، یادواره گرفتید؟

- نه ما از 3 سال بعد از جنگ، شروع کردیم به یادواره گرفتن. دقیقاً 35 سال از شهادت پدرم می گذرد. ما اینجا 37 شهید دادیم.

 

فاش نیوز: زندگی شما به عنوان یک فرزند شهید چه فرقی با بقیه آدم ها داشته و دارد؟

- من حس می کنم پدر من بدون اینکه ظاهراً باشد، از قبل از شهادتش زندگی فرزندش را طراحی می کند! حتی ازدواج بچه اش را. و من شب عروسی ام دو تا بچه هایم را کنار پدرم دیدم!

فاش نیوز: از فرزندانتان کمی تعریف کنید.

- فرزند اول من با مشکل ریوی 7 ماهه به دنیا آمد. در بیمارستان قائم کرج به ما گفتند که او خوب نمی شود! گفتند که حالا فعلاً نگهش می داریم تا ببینیم چقدر می ماند! یادم هست تولد حضرت عباس(ع) بود. من از بیمارستان بعد از صحبت با دکتر بیرون آمدم و گفتم: «بابا! تو توی شب عروسیم اومدی و بچه‌ ام را به من تحویل دادی! تو هم مثل حضرت عباس(ع) دستت را دادی! بخواه این بچه برگرده!» باور می کنید که من بچه را آوردم بیمارستان کسرای تهران بستری کردم. بعد از 12 روز دکتر بچه را تحویل من داد و گفت: این بچه دیگر به خاطر ریه اش هرگز بیمارستان نخواهد آمد! این ها از کرامات شهداست.

 من دو سال پیش به یک مشکلی برخورد کردم. رفتم مشهد و بعد مستقیم آمدم سر مزار پدرم. گفتم: «بابا ببخشید که من اول نیومدم پیشت! شرایطش نبود!» به او گفتم: «مگه نمیگن شهدا معجزه میکنن! تو هم برای پسرت معجزه کن!» و او مشکل مرا حل کرد.

 

فاش نیوز: در حال حاضر چه فعالیتی دارید؟

- به لطف خدا و نگاه و کرامت پدرم، امروز یکی از  شرکت های بزرگ بازرگانی استان البرز را دارم. می خواهم بگویم: من بارها دیده ام معجزه شهدا را. من خواستم و گرفتم. باور داشته باشید. من عمویی داشتم که از دنیا رفته است. او همیشه به من می گفت: هر وقت مشکلی داری، برو از شهید بخواه! امکان ندارد دست رد به سینه ات بزنند! حتی من می گویم که یادواره خودشان را هم خودشان پشتیبانی می کنند و خودشان حامی برگزاری باشکوه آن هستند.

 

 

فاش نیوز: یعنی شما معتقدید که در برگزاری مراسم خودشان هم کمک می کنند؟

- بله. ببینید از تهران تا روستای ما 200 کیلومتر راه است. امسال در یادواره، از تهران و کرج 300 مهمان داشتیم. مسئولین هم بودند. دعوتنامه اش را خود شهدا می نویسند. با وجود ترافیک پنجشنبه، ولی همه آمدند و یک ساعت قبل از مراسم همه آن جا بودند. این از کرامت شهداست. شهدا یقیناً یک نوری را مشخص کردند که مرا راه می برد.

ما همیشه می گوییم: شرمنده شهدا هستیم. می توان شرمنده آنها نبود! می توان قدم هایی برداشت که آنها و مردم راضی باشند.

فاش نیوز: مراسم خیلی با شکوهی بوده و کار ارزشمندی است که ترتیب دادید. همین که افراد و جوانان می آیند و تصاویر و کلیپ و سخنرانی راجع به شهدا می بینند و می شنوند، خیلی ارزش دارد. تاریخچه ای از این روستا و شهدایش بیان کنید.

- به گفته رفقای قدیمی تر، آن زمان، ما حدود 40 تا 50 خانوار جمعیت داشتیم که به کار کشاورزی و دامپروری مشغول بودند و الان هم به همین کار مشغول هستند و امرار معاش می کنند. زمان جنگ آن گونه که همرزمان این شهدا می گویند، در یک موردی که امام راحل فراخوان برای حضور در جبهه صادر کردند، آن زمان نه خبری از تلفن و نه برقی در این روستا بود و امکاناتی نبود. افرادی از این روستا گفتند که ما در فلان شهرستان شنیدیم که امام فرمودند: «برای جبهه نیرو نیاز داریم.» و با همین نقل قول، از همین روستا 40 نفر عازم جبهه می شوند. با اینکه مسئولین می گفتند: حالا از این روستا فعلاً اعزام نمی کنیم و از روستاهای دیگر این کار را انجام می دهیم ولی با زور و اصرار اعزام شدند. از آن کاروان 40 نفری، بعد از دو سال جنگ، 15 نفرشان به شهادت می رسیدند.

 

فاش نیوز: چرا اکثر اهالی این روستا فامیلی"قمی" دارند؟

- بله. زمان رضاشاه افرادی از قم را به این روستا تبعید کردند. الان در قم هم روستایی به نام اویل داریم و الان هم 90 درصد فامیلی های این روستا "قمی" می باشد. علاوه بر 27 شهیدی که این روستا دارد، 2 تا 3 نفر هم جانباز قطع نخاعی داریم که دو نفرشان به شهادت رسیده اند و از دنیا رفته اند. در حال حاضر هم چند جانباز و چند شهید مفقودالاثر داریم.

 

فاش نیوز: از روستایتان شهید مدافع حرم هم دارید؟

- از این روستا نداریم اما از منطقه کجور داشتیم که اولین روحانی به نام «محمدمهدی مالامیری» به عنوان مدافع حرم به شهادت رسیده اند. پدرزن بنده که عموی بنده هم هستند، تعریف می کند: آن زمان برادر بزرگتر اگر به جبهه می رفت، برادر کوچکتر را نمی بردند چون می گفتند: خرج پدر و مادر را می دهد. اما پدرم اعتقاد داشت اگر برادر بزرگترم احساس وظیفه کرده، من هم احساس تکلیف می کنم.

 از شهید 16 سال تا 60 ساله داریم. من به خاطر دارم  که می گفتند: آن زمان اگر صدای امام را در رادیو می شنیدند، مردم ببرون می آمدند و صلوات می فرستادند. یعنی اینقدر عقایدشان پاک بود. موقع صحبت های امام می گفتند که سکوت را رعایت کنید که امام دارند فتوا می دهند. همین روحیه الان هم در روستا برقرار است. الان اگر خدای ناکرده کسی هتک حرمتی انجام دهد، خود جوانان روستا اقدام می کنند. این روستا با این روحیه و مردم ولایی، شایسته این سطح از امکانات نیست و باید بهتر باشد. این حرف دل همه‌ی خانواده شهدای این روستاست.

 


فاش نیوز: از چه زمانی ساماندهی برای گلزار شهدا انجام شده است؟ انگار از اول برنامه ریزی کرده باشند تا شهدا در یک جا دفن شوند و گویی ساماندهی انجام گرفته باشد!

- از همان اول هم کل شهدا یک جا دفن شده بودند. بنده بعد از 5 سال پیگیری و دوندگی توانستم گلزار شهدا را به وضع فعلی درآورم. شاید 30 – 40 درصد هزینه را هم خودم شخصاً پرداخت کردم. الان هم یک سال و نیم است که به این صورت ساماندهی شده است.

 

فاش نیوز: آقای قمی! فرق یک بچه یتیم که پدرش معمولی فوت کرده یا پدر ندارد با شمای فرزند شهید چیست؟

- هرکسی پدرش برایش عزیز است و هر دوی اینها یعنی محرومیت از مهر پدری! این که یکی پدرش شهید شده فرقش این است که می گویند شهادت اتفاقی نیست! روزی برجسته ترین بنده های خدا روی زمین می شود. اتفاقاً من یک رفیق دارم که در دوسالگی پدرش را از دست داد اما می گوید: چقدر خوب است که مردم آنقدر به خاطر پدر شهیدت برای تو احترام قائلند. شهید برای مردم خیلی باارزش است. همه می دانند که من روزهای نزدیک یادواره، کلاً منقلبم و خیلی در حالت عادی نیستم!

 

فاش نیوز: از ارتباط قلبی با پدرتان بیشتر بگویید.

- من طوری مزار پدرم را می شویم که از من می پرسند: چرا اینقدر با دقت؟ می گویم: من آرزو داشتم که پدرم یک بار سرم را می شست! دیدید پسرها از استخر رفتن با پدرشان چه کیفی می کنند؟! من شستن را از مزار پدرم دریغ کنم؟ من الان از مزار پدرم انرژی می گیرم و با این مزار زندگی می کنم. هر هفته می روم با پدرم یک ساعتی درد دل می کنم. انگار جلویم نشسته است.

هرگز فراموش نمی کنم که من بچه بودم، شاید خیلی ها کمبود محبت پدری را در من حس می کردند! دلشکسته همیشه دلشکسته است! ما یک روحانی در محلمان داریم؛ شب عید که می شد، یک لباس یا شلوار برایم می آورد. یک بار به خاطر حال من گفت: این لباس را پدرت داده است. من آن را تا 5 سال استفاده نمی کردم! به مادرم می گفتم: پدر بیاید و خودش این لباس را تنم کند. آن لباس فرسوده شد و رفت و من نپوشیدمش! چون پدری نیامد! بعد که فهمیدم جریان چیست، گفتم: بابا من دنبال چی بودم!

 

فاش نیوز: شما که اینقدر حرف از دلشکستگی می زنید، چرا افسرده نشدید یا انگیزه زندگی را از دست ندادید؟!

- آنقدر شهید به ما عزت داده که ما حس بدی نداریم. غصه می خوریم از نبود پدر، اما نه این طور که انگیزه نداشته باشیم. از همان اول کسی که پدرش شهید بود، انقدر در محله نگاه مثبت به او بود که حرف هایی که بعضاً این روزها می شنویم را نشنود! الان کمی جامعه بد شده!

من چند روز قبل یک جا درمورد شهدای مدافع حرم بحثم شد و از حال رفتم! یکی گفت: اینها پول می گیرند و می روند! من گفتم: من به تو همه زندگی ام را می دهم، تو یک روز پدرت را بفرست برود! تازه الان که جنگ آنچنانی در سوریه نیست! مگر نمی گویید به خاطر پول؟! مگر نمی گویید همه چیز به خانواده شهدا دادند؟! شما 3 دقیقه حس کن به قیمت پول زیادی، پدرت مرده! گفتم: بی معرفت! من 35 سال است که پدر ندارم، از همه چیز محرومم! الان این حرف و حدیث ها اذیتم می کند!

 

فاش نیوز: اتفاقاً می خواستم سوال کنم که کسی به شما حرف منفی نزده!؟

- چرا می زنند! من که می خواهم قدمی بردارم، برخی می گویند که چون فرزند شهید است...! بعضاً به من می گویند: تو به هرجا رسیدی، از فرزند شهید بودنت هست که به تو امکانات می دهند! من می گویم: از صدقه سر شهید است اما از دعای او، نه از امکاناتی که به من داده باشند! همه چیز در این مملکت و سرپا ایستادنش با این همه جریان مثل برجام و مذاکره و ... از صدقه سر شهداست.

فاش نیوز: در مورد کارتان کمی صحبت می کنید؟

- آنهایی که به شرکت من که خرید و فروش خودرو است، آمده اند می دانند و گفته ام که من وقتی یک جانباز یا ایثارگری از در وارد می شود، قلباً برکت را تا یک ماه احساس می کنم. به کارکنانم هم می گویم که مثلاً وقتی یک جانباز آمده و ماشین تحویل گرفته، شما تا یک ماه بیمه اید. وقتی یک فرزند شهید یا جانباز از در می آید داخل، من می دانم او چه کشیده! «درد کشیده، طبیب است» می دانم چقدر حرف شنیده و بی محبتی دیده!

 

فاش نیوز: چه چیزی از دوران مدرسه تان یادتان می آید؟

- سراسر بغض است. همین الان هم یکسره دارم با بغض حرف می زنم. یادم نمی رود روز اول مدرسه که همه پدرشان می آوردشان ثبت نام کنند، من به مادرم می گفتم: بابا چرا اینقدر گرفتار است که برای ثبت نام من نمی آید؟! مادرم می گفت: پدرت کلاً برای خانواده اش از دنیا مرخصی گرفته!... من متوجه نمی شدم! واقعیتش هم پدرم از کارش مرخصی گرفت و رفت! برای همیشه!... حالِ من تا بفهمم اصل قضیه چیست، همین بود!

 

فاش نیوز: از کجا اصل ماجرا را فهمیدید؟

- هم کلاسی هایم به من گفتند! من تا کلاس اول منتظر پدرم بودم. ما خیلی متوجه نمی شدیم مثل بچه های الان. من متولد 62 هستم. بچگی های ما با بچه های الان فرق داشت. یکبار یکی از هم مدرسه ای هایم که الان از دنیا رفته، به من گفت که کلاس پنجم بوده. به من می گفتند: محمدعلی. به نام پدرم صدایم نمی کردند که من متوجه نشوم که اسمم در شناسنامه با پدرم یکی است. اسم مستعار روی من گذاشته بودند!

وسط بازی گفت: محمدعلی! تو پدرت رفته جنگیده و شهید شده است. مثل فلان شهید که مثلاً دیروز بدنش را آوردند. من پرسیدم: شهید یعنی چه؟ گفت: یعنی برنمی گردد! برو و منتظرش نباش. من آن شب به خانه برگشتم. آن موقع ها برق نبود! یک چراغ گردسوز داشتیم که رفتم آن را بغل گرفتم و ساعت ها روبه روی صورتم گرفتم و گریه کردم. مادرم آمد داخل اتاق و با تعجب پرسید: چیزی شده؟ دعوا کردی؟ صفر گرفتی؟ من گفتم: کاش همه‌ی زندگی ام را صفر گرفته بودم. بهتر از این بود که این همه سال منتظر پدرم باشم و به من نگویند که پدر نداری!

مادرم گفت:«کی گفته پدر تو مرده؟! پدر تو از همه پدرها زنده تره!» و راست می گفت! من می بینم آنهایی که شاید دارند زندگی می کنند، به اندازه پدر من به چشم نمی آیند!

 

فاش نیوز: شما چقدر سبک و نوع فکر و ارزش های فکری و ارتباطتان با پدر شهیدتان را به فرزندانتان منتقل کرده اید؟

- دختر کوچک من روزی یک بار عکس پدرم را برمی دارد، با او حرف می زند و او را باور دارد. مثلاً می پرسد: آقاجون شهید! (اینطور صدایش می کند.) کی برای من اسباب بازی می خری؟ او هم مثل کودکی من هنوز خیلی متوجه نیست! من در همین یادواره سعی کردم او را متوجه کنم و برایش توضیح دهم که بابا بزرگ برای چه رفت و چطور شد! خدا شاهد است بچه تا 3 نصفه شب نمی خوابید. هی بلند می شد و می گفت: باباجون! شهید یعنی چی؟ هی می پرسید دیگه آقاجون نمیاد؟! سردرگم بود! از بس که من به شکل زنده ای پدرم را برایش توصیف کردم. وقتی از یادواره داشتیم برمی گشتیم، یکدفعه دیدم بچه زد زیر گریه. فکر کردم خسته یا تشنه است. گفت: بریم سر مزار آقاجون شهید! اگه بریم سر قبرش، بیرون میاد و منو می بوسه! من تا به حال چنین جمله ای به او نگفتم! این بچه خودش پدرم را حس می کند! ولی چون همیشه در خانه حرف پدر شهیدم بوده، بچه متوجه می شود. مادرش می گوید از وقتی به او گفته ایم، هی دستمال می گیرد و قاب عکس پدر را تمیز می کند.

 

فاش نیوز: دختر اول شما چند ساله است؟

- سپیده کلاس هشتم است و 14 ساله. من دقیقاً 18 سالگی ازدواج کردم. مثل پدرم. سارینا دختر کوچکم است.

فاش نیوز: چه انتظاری از مسئولین دارید؟

- من نه برای خودم و نه برای خانواده ام چیزی نمی خواهم. فقط یک چیز می خواهم. آن هم یک موردی است که من هر سال در یادواره از آن خجالت می کشم. محله ما 27 شهید داده. ما در روز 27 دبه آب نداریم که مزار شهدایمان را بشوییم! من امسال تانکر آب کرایه کردم و گذاشتم سر مزار شهدا که مردم بیایند و مزار را بشویند! واقعاً مثل کربلاست!

من که شرمنده شهدا هستم. ولی مسئولین دستشان باز است. در یک روستای 110 خانواری، با 27 شهید با خانواده های مذهبی و ولایی، فکری برای آب این روستا بکنند. اصلاً اگر آب شرب هم ندهند، حداقل یک لوله کشی کنند که بتوان مزار شهدا را شست.

 

فاش نیوز: وضعیت آب روستا چطور است؟

- آب شرب هست ولی کم است. چند تا چشمه است که نیازمند پمپ و برق است. باید پمپاژ شود تا بیاید! مثلاً من امسال مجبور شدم از این همه مهمانانم، در دو تا دِه پایین تر پذیرایی کنم! خب یک محله با این همه شهید، نتوانی پذیرایی کنی! آدم شرمنده و خجالت زده مردم می شود! بالاخره اینجا وقتی برای یادواره می آیند، سر مزار شهدا می روند. ما اینجا 7 لیتر آب نداریم که مزار شهیدانمان را بشوییم! من می گویم که حق این شهدا بیش از اینهاست. ما باید التماس کنیم تا 2 تا دبه آب برای شستن مزار شهدا به ما بدهند!

  بزرگترین مشکلی که با آن درگیر هستیم، بحث طرح ملی آب رسانی آب شرب است که در زمان دکتر احمدی نژاد آغاز شد که از آن موقع تا به حال 5درصد هم پیشرفت نداشته است. من خودم شخصاً به آقای شهیدی نامه نوشتم و حتی حضوری به دفترشان مراجعه کردم و درخواست دیدار داشتم که گفتند مقدور نیست. چون ایشان معاون رییس جمهور و متولی خانواده شهدا و ایثارگران هستند، از ایشان ملتمسانه می خواهم نگاه ویژه ای به این روستا که زادگاه 27 شهید می باشد، داشته باشند.

یا مثلا" بحث بهداشت و درمان که امروز این‌همه جمعیت برای احترام به شهدا آمده بودند. یک خانه بهداشت تاسیس کرده بودند اما بعد از مدتی قفل کردند و رفتند. بحث دیگر همین جاده روستا است که با یک نیسان آسفالت می شود لکه گیری کرد!

 

فاش نیوز: شما به بنیاد مراجعه می کنید؟

- من نه. در یادواره امسال همه روسای بنیاد بودند. از تهران و نوشهر هم آمده بودند. ما با کارکنان بنیاد بزرگ شده ایم. آن ها مرا می شناسند. شورای ما نامه نگاری زیاد کرد. متاسفانه منطقه «کجور» خودش محروم است و روستای «اویل» هم یکی از محروم ترین روستاهای منطقه است. ما در این منطقه نداریم محله ای که با این وسعت، این تعداد شهید تقدیم نظام جمهوری اسلامی کرده باشد! بحث توقع داشتن نیست، چون شهدای ما همه هدف داشتند و رفتند. ولی می توان به حرمت شهدای این محله یک سری امکانات داد که شرمنده شهدا نباشیم. ببینید منطقه ما زیارتگاه شهداست. ما شرمنده زوار هستیم.
 

فاش نیوز: بچه های شما توقع دارند که به دلیل فرزند شهید بودن، شما امکانات خاصی بگیرید؟

- بچه های من به من هیچ نگفتند! اما هم محلی هایم به من می گویند شماها حرفتان برو دارد و شنیده می شود و ...! چطور برای بهبود شرایط محل اقدام نمی کنید؟! من اگر می گویم شرمنده ام، برای اینهاست.

ما نماینده ای داشتیم در خرمشهر، مرحوم جانباز سرافراز "علی اوسط قمی" که همه او را می شناسند. زمان آزادی خرمشهر تنها فرد از منطقه کجور در آنجا ایشان بود. او لبنان و غزه و سوریه هم رفته است. چند سال قبل به شهادت رسید. 7 نفر از روستای کوچک ما این طور مکان ها بودند. کلیپش هم هست که یکی از اینها به یک عراقی می گوید: «می دونید من از کجا اومدم؟! شما می خواید بیایید ایران ما رو بگیرید؟» ما چنین افرادی را در محل داشته ایم! که این طور جان دادند!

محله ما مذهبی است. همه به امام و رهبری ارادت دارند. ما هر چه داریم، از هدایت مدبرانه رهبری است که کشور را با این همه مشکلات حفظ کرده اما متاسفانه مسئولان ما را نادیده گرفته اند! ما تا به حال هیچ خواسته و مصاحبه ای هم با هیچ ارگانی نداشتیم!


فاش نیوز: اگر چیزی برای خانواده شهدا بخواهید، چه می گویید؟ یعنی مثلاً کمبودهایی که در فرزندان و همسران و والدین شهدا دیده اید.

- خانواده شهدا با وجود مشکلات مالی، توقع مالی آنچنانی ندارند! شما می دانید که در کشورهای دیگر به بازماندگان جنگشان رسیدگی بیشتری می کنند! حالا کشور ما با تحریم دست و پنجه نرم می کند، از نظر اقتصادی مشکل دارد. اینکه در شرایط حساسی دارد جلو می رود و البته خانواده شهدا پیشرو در این شرایط حساس هستند. اما توقعشان فقط این است که به فرهنگ شهادت بیشتر پرداخته و توجه شود!

اگر ما امروز بتواینم بفهمیم شهید یعنی چه و شهید برای چه رفته و چکار کرده و از شهادت آنها ما به چه رسیده ایم، قسمت کوچکی از دِینمان را به آن ها ادا کرده ایم. امام خامنه ای می فرمایند: زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست! اگر در جامعه امروز فرهنگ شهادت جاری بشود و عملاً جا بیفتد، خیلی از مشکلات امروز حل می شود.

 

فاش نیوز: فکر می کنید چگونه می توان این فرهنگ را منتقل کرد؟

- اولین کاری که می توان کرد، کار رسانه ای است. من از شما ممنونم که درد دل یک فرزند شهید را می شنوید. برای من کافی است! توقع من همین قدر است. اگر این فرهنگ را مسئولین در جامعه ترویج کرده بودند و جا انداخته بودند، حتی در مشکلات این روزهای کشور هم موثر بود و کمترش می کرد.

اگر جوانان ما امروزه بفهمند که آن روزها جوانان با چه مشکلاتی رفتند و شهید شدند، دیگر این طور فکر نمی کنند! ما عملاً با دست خالی با دنیا جنگیدیم. چطور آن موقع آنقدر توقع و انتظار و گلایه نبود!؟ ما شهیدی داریم در محل که برای باز کردن راه، خودش را روی مین انداخت. مگر کسی عزیزتر از جان هم دارد؟! خب چرا رفت؟


 

مشکلات زیاد است. اقتصادی، تحریم ها، تبلیغات و هجمه منفی سازی و سیاه نمایی غربی ها در کشور! اگر جوانان امروز بدانند که شهدا چرا رفتند تا ما امروز به این امنیت رسیدیم، بیشتر قدر این امنیت را می دانند تا اینکه خودشان هم بخواهند شلوغ کنند! کاش به سبک زندگی شهدا نگاهی کنند. من به یقین می گویم که اگر ما سبک زندگی شهدا را داشتیم، در کشور هیچ مشکلی نداشتیم!

اگر مسئولین ما سبک زندگی شهدا را در برنامه ریزی ها، امضاها، صورت‌جلساتشان، بخشنامه هایشان و ... قرار داده بوند، امروز این وضع نبود! بیشتر روی حرفم با مسئولین است. آن موقع جنگ بود، الان هم جنگ است و البته حساس تر. آن موقع جوانان با خون و جانشان همه چیز را حفظ کردند و البته دشمنان کمی عقبمان انداختند اما نتوانستند ما را بنشانند! این درخت ریشه دار خوب آبیاری شده، باید قدرش را دانست و نگهش داشت. می توان کارهای فرهنگی بیشتری کرد. فقط باید فهمید مسیر شهدا چه بود و می خواستند به چه برسند!


فاش نیوز: صحبتی با جوانان دارید؟

- من می توانم به عنوان برادر کوچکتر یک راهنمایی به جوان ها بکنم. وصیت نامه یک شهید را بخوانند و چند لحظه روی آن فکر کنند. به خدا طرز فکرها خیلی عوض می شود. ببینند که شهدا در وصیت نامه‌شان چیز شخصی ای می خواستند؟ دغدغه‌شان فقط کشور و ناموس و وطن بود. ما هم می توانیم این طور فکر کنیم و راه آن ها را ادامه دهیم.

 

فاش نیوز: نظرتان در مورد مدافعان حرم چیست؟

- مدافعان حرم کاری را که 30 سال پیش شهدای ما کردند را انجام می دهند. من به عنوان یک فرزند شهید جنگ تحمیلی، دست و پای والدین شهدای مدافع حرم را می بوسم.



فاش نیوز: شما اگر مشغله های بچه ها و زندگیتان را نداشتید، حاضر بودید برای دفاع بروید؟

- به فکرم رسیده بود و نیت کرده بودم اما اطرافیان خیلی مرا منع کردند! ولی بی اغراق می گویم که اگر حججی ها نمی رفتند، امروز تهران ما سوریه بود. کار کار بزرگی است. صحبت کردن در موردش راحت نیست. ایشان نگذاشتند آن حرامی ها و بی دین ها وارد کشور شوند. امروز مدافعان حرم، شرایط خیلی سخت تر از جنگ تحمیلی را در یک کشور غریب تحمل می کنند. ما زندگی در یک شهرستان غریب را نمی توانیم 2 روز تحمل کنیم. جنگ در یک کشور بیگانه، نه زندگی! آن هم به دور از زن و بچه و تمام تعلقات! برخی در مورد سوریه رفتن چیزهایی می گویند. ببینید الان که مدافعان رفتند، کشور چگونه است؟ اگر نمی رفتند چه می شد؟! ما مدیون شهدای مدافع حرم هستیم که کارشان بزرگ تر از شهدای جنگ تحملیلی هم هست!

 من از مسئولین درخواست می کنم که به خانواده های ایشان رسیدگی کنند که مشخصاً دچار مشکلات اقتصادی هستند. نگاه ویژه تری داشته باشند. ما فرزندان شهدا که مدام طعنه می شنویم! حداقل رسیدگی شود. مسیر همه شهدا یکی بوده است. شهدا که جان دادند، چرا مسئولین قدردان نباشند؟! من حال فرزندان شهید مدافع حرم را می فهمم. من وقتی می بینم یک فرزند شهید مدافع حرم روی مزار پدر می خوابد که محبت پدری را حس کند، تمام بدنم می لرزد! چون با 35 سال سن، حس آن کودک 3 ساله را می فهمم.

 

فاش نیوز: نظرتان در مورد معادلات و مذاکرات و شرایط سیاسی فعلی کشور چیست؟ و اگر بخواهید جمله ای به عنوان یک فرزند شهید به مسئولین بگویید چه می گویید؟

- من کوچک تر از آن هستم که بخواهم حرفی بزنم ولی اگر مسیری که آقا، امام خامنه ای مشخص کرده و توصیه کرده را عمل می کردیم، این اتفاقات نمی افتاد! رفتیم برجام را امضا کردیم، سنگ روی یخ شدیم! تحریم که از قبل هم بود. اگر گوش می کردیم، شاید این طور نمی شد! امتیاز دادیم و امتیاز خاصی نگرفتیم! کاش آن امضاها را نمی زدیم! اگر گوش کرده بودیم، خیلی از این جنگ های اقتصادی و روانی اتفاق نمی افتاد! این طوری نبود که هجمه را 100 برابر کردند! که دوباره ما را تحت فشار قرار بدهند که باز پای میز مذاکره بنشینیم و بعد از 6 ماه سنگ روی یخ بشویم!

آمریکا کم به ما ضربه نزده! او نه تنها با ما دشمن است، بلکه از دشمنان ما هم حمایت کرده. آمریکا روی خودش را به ما نشان داده! چطور نبینیم؟! ما با اتکا به خداوند و جوان ها و عقاید ارزشی ایثار و شهادت، اگر به توصیه ها عمل می کردیم، امروز به این چالش نمی افتادیم!

آقا همین چند وقت پیش گفتند که من به اروپا و روسیه هم اعتماد ندارم! شک نکنید 6 ماه بعد همین اتفاقات می افتد! پیام و کلام آخر را رهبری گفتند و مسیر را معلوم کردند. چرا امتحان می کنیم؟! من اگر به این توصیه ها عمل کنم، می توانم در حل مشکلات کشورم سهم کوچکی داشته باشم. تقاضای من از مسئولین همین است واقعاً، فقط پیروی کردن از حرف رهبری.


فاش نیوز: کلام آخر؟

- فقط تکرار نکنیم که شرمنده شهداییم. عملاً کاری کنیم. من از همه شما تشکر می کنم که به حرف این فرزند شهید گوش دادید.


کد خبرنگار : 20


فرزند شهید     مسئولین     روستا اویل     فاش نیوز     شهید حسن قمی                        
Reply
no
0
yes
0
1397/06/11 - 06:40
جناب ساقی روزی روزگاری ، خواه یا ناخواه به این سخن خواهیم رسید .

در آخر ما حرف‌های دشمنانمان را فراموش خواهیم کرد ،
اما سکوتِ دوستانمان را هرگز

لوترکینگ



Reply
no
0
yes
0
سعید
1397/06/12 - 11:46
حکایت خاطرات ودرد دل ها و حتی گلایه های این فرزند شاهد بزرگوار بسیار جالب و تاثیر گذار بود امیدوارم مسئولین و دست اندرکاران به اندازه این فرزند شهید هم خود را نسبت به جامعه و کشور مسئول بداند.

Reply
no
0
yes
0
جانباز نخاعی
1397/06/14 - 16:08
چقدر خوب این فرزند شهید عزیز تونسته به بیان احساسات دوران کودکیش بپردازه و کلا" حرف دلشو خوب میزنه راحت و بی قلمبه سلمبه گویی
خدا مارو شرمنده شهدا و خانواده شون نکنه





نظری بگذارید
chapta

بدون ویرایش از شما
بیشتر...
آخرین اخبار
بیشتر...
معرفی کتاب

نقل مطالب سایت، فقط با ذکر منبع بلامانع است.

@ 2014 تمام حقوق مادی و معنوی برای پایگاه خبری تحلیلی فرهنگ ایثار و شهادت(فاش نیوز)،محفوظ می باشد.