02 مهر 1397/ ۱۴ محرم ۱۴۴۰
شناسه خبر : 60934
1397,یکشنبه 25 شهريور15:10
اشتراک گذاری در:
عکس روز
گفت و گو با جانباز دوپا قطع، «رسول بایرامی» (بخش پایانی)

دردها، دغدغه ها و فریادهای یک جانباز بی ریا!


در بخش نخست گفت و گو با جانباز بایرامی، به کودکی و نوجوانی و ایام جبهه و مجروحیتش پرداختیم. در بخش دوم، به ایام و شرایط سال های پس از مجروحیت و جانبازی او و بازگشت به زندگی عادی پس از آن، خاطرات مربوط به اقامت درمانی اش در آلمان و انتظاراتش از مسئولین و ... پرداخته است...

دردها، دغدغه ها و فریادهای یک جانباز بی ریا!

فاش نیوز: در  بخش نخست گفت و گو با جانباز بایرامی، به کودکی و نوجوانی و ایام جبهه و مجروحیتش پرداختیم. در بخش دوم، به ایام و شرایط سال های پس از مجروحیت و جانبازی او و بازگشت به زندگی عادی پس از آن، خاطرات مربوط به اقامت درمانی اش در آلمان و انتظاراتش از مسئولین و ... پرداخته است:

فاش نیوز: چه سالی از آلمان برگشتید؟

- سال 70 بود.

من در آلمان به فروشگاهی رفتم که چند نوع ادکلن و اسباب بازی داشت. با آن ها بازی می­ کردم، تشکر می­ کردند. در ادکلن را باز می­ کردم و استفاده می کردم. می­ گفتند: تشکر! شما تبلیغ ما را کردید. من برداشت خودم را می­ گویم، اما فرق جهان اول و جهان سوم در همین چیزهاست. شما این جا اگر در ادکلن را باز کنید، می گویند از آک درآوردید! پس من بوی آن را از کجا تشخیص دهم؟! مثلاً آن جا گدا نیست، افرادی کنار خیابان هستند، اما باید یا موزیک بزنند یا کاری را انجام دهند و برای کسی که تلاش نکند، اهمیتی قائل نیستند. من خودم وقتی با ویلچر رد می­ شدم، به من می­ گفتند: آفرین! دلسوزی نمی کردند. من وقتی در ایران رد می شوم، می­ گویند: نچ نچ! خدایا شکر! من می ­گویم: این چقدر بدبخت است که با دیدن من، خدا را شکر می کند. یکی به من گفت: مادرت بمیرد! گفتم: خودت بمیری! چرا مادرم بمیرد؟ مگر من نان و غذایم را از شما می ­گیرم؟

 از بیمارستان که مرخص شدم، دوباره با پاهای باندپیچی شده رفتم تا پای مصنوعی بگیرم. من تمرین می­ کردم که چگونه بدون عصا راه بروم؛ از شرکتی آمدند و گفتند: ما می­ خواهیم فیلم تبلیغاتی شما را بسازیم، به همین دلیل آن شرکت می­ خواست به من قطعه­ ای بدهد تا روی صندلی بنشینم و پایم را خم کنم اما چون آن موقع مبل نداشتیم، این قطعه را نگرفتم. برای کاری که انجام می ­دهی، پاداش به تو می ­دهند.

یک روز در "خانه ایران" بودم که سر و صدایی بلند شد. یک نفر ضد انقلاب که به زبان آلمانی صحبت می کرد، وارد خانه ایران شد. مسئول خانه ایران گفت: به او چیزی نگویید، او ضدانقلاب است، آمده تا پناهنده شود، هر چه شما به او چیزی بگویید، او راحت­ تر پناهنده می شود. او به امام توهین می کرد و ما چیزی نمی­ گفتیم تا این که پلیس آمد و او را برد. من نمی دانم او چه طور با هزینه بنیاد اعزام شده بود!

 بگذارید خاطره ای بگویم: افراد ضد انقلاب در آلمان به جانبازان حمله می­ کردند. دولت آلمان برای این که از مجروحین محافظت کند، ماشین­ های ونی را در اختیار ما گذاشته بود که اول پلاکش صفر بود و سیاسی بود. روزی یکی از بچه ها که موجی بود و یک پایش از زیر زانو قطع بود، ماشین ون را سوار شد و رفت و به جای پا، با عصا گاز می ­داد. دو تا ماشین پشت او حرکت کردند. ما یک شخص ایرانی در خانه ایران داشتیم که جزء خدمات آشپزخانه بود. شکم بزرگی داشت و جبهه هم نرفته بود. بعد از دو ساعت نیروهای مخصوص آلمان آمدند، گفتیم چه شده است؟ گفتند: این کمک آشپز چه آموزشی دیده است؟ گفتیم: هیچ! حتی منطقه هم نبوده است. گفتند: مگر می ­شود؟! سپس ادامه دادند: این فرد موجی مسیر را که می رفت، تمام چراغ ها سبز شده بود تا به کسی برخورد نکند و خیابان باز باشد. درِ عقب ون باز مانده بود، نیروهای مخصوص هر چه تلاش کردند، نتوانستند به داخل ون بپرند. این کمک آشپز که داخل آن یکی ون بود، اول داخل ون پرید؛ با آن آقا صحبت کرد و بعد از چند دقیقه ماشین ایستاد! نیروهای مخصوص می­ گفتند: این کجا آموزش دیده است؟! ما هر چه می­ گفتیم که او آموزش ندیده است، باورشان نمی ­شد. می­ گفتند: این که آموزش ندیده است این است، معلوم نیست آموزش دیده­ های شما چگونه اند!

 من به ایران آمدم چون مسیر طولانی بود، روی ویلچر نشستم اما دو پای مصنوعی خوب هم داشتم. سه تا ویلچری بودیم، چند تا بچه های سالم بودند که یا درمان­شان تمام شده بود یا در رفت و آمد بودند تا درمان­شان کامل شود. در فرودگاه مهرآباد سه نفر آمدند، هر کدام از ماها را بلند کردند و می گشتند، حتی زیر ویلچر را هم گشتند. من خیلی ناراحت شدم، گفتم: مسئولتان را صدا بزنید. گفت: چه کار داری؟ گفتم: شما که کارتان را انجام داده اید، حال او را صدا کنید تا بیاید. مسئول آمد. گفتم: چکار می­ کردید؟ گفت: بازرسی است دیگر. گفتم: این طوری؟! نمی­ توانستید ما را بلند کنید و بگذارید روی صندلی و بعد بازرسی کنید؟ ما از آلمان چه می­ خواستیم بیاوریم؟ مواد مخدر یا اسلحه؟ همه چیز که اینجا هست. آلمان به غیر از اسپری و ادکلن و لباس چیز دیگری ندارد. یک سال پیش که ما به آلمان رفتیم، می ­دانید با ما چطور برخورد کردند؟ حتی به ما دست هم نزدند. گفت: من معذرت می­ خواهم. گفتم: برای من فایده ای ندارد. به ما شکلات و شیرینی تعارف کرد. گفتم: من تا زمانی که زنده هستم، فراموش نخواهم کرد. تا الآن هم یادم هست. این همان آموزشی است که ما ندادیم. من به ایران برگشتم، درحالی که کاری هم نداشتم درس را ادامه دادم و دیپلم را گرفتم.

فاش نیوز: چقدر طول کشید تا دیپلم را گرفتید؟ پس حالتان خوب بود و با قضیه کنار آمده بودید!

- من نرفته، با این قضیه معلولیت کنار آمده بودم. من جبهه رفته بودم که برنگردم. در آن زمان که درس می خواندم، من پول نداشتم که ماشین بخرم. سر کوچه می ایستادم و ماشین می گرفتم. دو سال هم یک معلم در حقم ناحقی کرد و همان باعث شد تا من قید دانشگاه را بزنم. معلمی دروس راهنمایی را به من درس داد و بعد هم تا آخر نیامد و گفت: من بچه ام مریض است و این را امضا کنید یا نکنید به من حقوق می دهند؛ و همان باعث شد من خیلی ضعیف شوم و دیر دیپلم بگیرم.

 

فاش نیوز: چه سالی دیپلم گرفتید؟

- خیلی دیر، سال 82 بود.

 

فاش نیوز: یعنی شما که در سال 70 برگشتید، تا 82 داشتید دیپلم می گرفتید؟

- بله ضعیف شدم و دیپلم را بعدها گرفتم.

فاش نیوز: در طول این مدت چکار می کردید؟

- کار خاصی نداشتم، بیکار بودم. به شیرودی آمدم 2000 تا 2500 حقوقمان بود. وقتی به دست های پدرم نگاه می کردم، خجالت می کشیدم؛ با دست های پینه بسته به من پول می داد.

 

فاش نیوز: آن هم شمایی که تکاور و ورزشکار بودید!

- بله؛ سرمایه هم نداشتم.

 

فاش نیوز: به دنبال ورزش نرفتید؟

- جایی برای ورزش نبود. فقط ورزشگاه شهید شیرودی بود. یکی از دوستان برایم موتور سه چرخ درست کرد تا رفت و آمدم راحت تر شود ولی باز هم خیلی دیر به شیرودی می­ رسیدم و نمی توانستم به موقع برسم.

من به تیم ملی پرتاب دیسک دعوت شدم، با وجود آن که زیاد بلد نبودم. مربی­ داشتیم که به من می گفت: اگر یک سال با ما کار کنی، ما قهرمان می شویم. من نتوانستم، چون ضعیف شدم.

 سال 74 در داروخانه ای مشغول به کار شدم. بعداً گفتند: ازدواج کنید. چون من برای بنیاد شَر درست نمی ­کردم و اهل شیشه شکستن و داد و بیداد نبودم، بنیاد به من اهمیت نمی داد و امثال من عقب بودند.

 یک روز به من گفتند روز جانباز سکه می ­دهند، مراجعه کردم، گفتند: آقای بایرامی چرا دیر آمدید؟ گفتم: مگر مسابقه دومیدانی بوده که فقط به نفر اول تا سوم جایزه دهید؟! گفت: نه. گفتم: جانبازان در بنیاد پرونده دارند، اگر هم نیایند، شما باید سکه را برای آن ها کنار بگذارید. بعد کشوی میزش را باز کرد و گفت: یک سکه اینجا مانده است و بعد آن را به من داد!

 یک بار هم به بنیاد رفتم، گفتند: یک تن قند و شکر به جانبازان و خانواده های شهدا می­ دهند. گفتم: بقالی که نداریم! گفتند: دستور آمده است به خانواده ی جانبازان و شهدا بدهیم. گفتند: حالا که نمی ­گیری، چه چیزی را توضیح بدهیم. بعد یکی گفت: بیست تومان می­ دهم و امتیاز را به من بده. دوستان جانباز دادند، من هم دادم. تقریباً یک هفته بعد از این ماجرا در تلویزیون دیدم که شیشه­ های کارخانه قند را شکسته­ اند. وقتی تصمیم‌گیرنده درست عمل نکند، همین می­ شود. می­ خواهی کمک کنی، مبلغ را به حساب­ جانباز واریز کن. مشکلات بسیاری به وجود آمد؛ مدیر آن زمان، کار کارشناسی نکرده بود.

الآن هم همین مشکلات مدیریتی را داریم. مثلاً من از شما می ­پرسم منِ جانباز 70% اکنون که 50 سال دارم، قوی­ تر هستم یا آن زمان که 20 سال داشتم؟ پاسخ کاملاً واضح است، اما سیستم بنیاد طوری است که انگار ما الآن بهتر هستیم! دارو، امکانات و خیلی چیزهای دیگر را کم کرده ­اند. من قبلاً که بیمارستان می­ رفتم، زنگ می ­زدم آمبولانس بیاید. حالا می­ گویند: یک روز قبل باید خبر بدهید. می­ گویم: من امروز حالم بد شده است، چطور روز قبل خبر بدهم؟! با اورژانس 115 هم که  می ­روم، آن­ها من را به نزدیک ترین بیمارستان می ­برند. مقصر نیستند، قوانین کاری­شان همین است. حال، من التماس می­ کنم تا مرا به بیمارستان دیگری ببرند.

 مثلاً من امروز برای قطعه­ ی ویلچرم با ماشین خودم به پاسداران آمده­ ام، چرا باید امثال من از جاده ساوه بیایند؟ چرا باید با این وضعیت با ماشین شخصی بیایند؟ حال آن ویلچر را بگذارد تا آماده شود، قطعه که نیست، اگر باشد، باید صبر کنید تا درست شود و ویلچر بیاید.

فاش نیوز: شما در چه زمانی به بنیاد مراجعه کردید تا بنیاد پرونده تشکیل دهد و درصد بگیرید؟

- مجروح که شدم، به کمیسیون ارتش رفتم، بعد به کمیسیون بنیاد مراجعه کردم. من آن زمان ترکشی در مغزم داشتم که به آن­ ها نگفتم. تقریباً ده سال پیش سی‌تی‌اسکن شدم و گفتم: این مورد را هم در پرونده من درج کنید. گفتند: نمی­ شود، شما صورت سانحه جانبازی ندارید. گفتم: یک ساچمه در مغزم هست، من که جانباز 70% هستم، نمی ­خواهم که حقوق بیشتری بگیرم، فقط درج کنید. گفتند: نمی­ شود!

 

فاش نیوز: شما از اول به خاطر قطع عضو، 70 درصد را گرفتید؟

- بله؛ چون 45% بالای زانو، 35% زیر زانو و مجموع این 75% شد.  ترکش های بقیه بدنم، کمی شیمیایی و کمی هم اعصاب و روان و موج گرفتگی دارم، ولی این­ ها را نگفتم.

 

فاش نیوز: سال 74 شما در داروخانه چه کاری انجام می­ دادید؟

- در داروخانه کمک می­ کردم و حقوق می­ گرفتم.

 

فاش نیوز: تا این که به شما گفتند زن بگیرید؟!

- مادرم گفت: ما جایی نداریم. من به بنیاد مراجعه کردم و گفتم: می­ خواهم متأهل شوم، خانه می­ خواهم. من چون اعتراض نمی کردم، آن طرف شهر، در امام زاده طاهر، که نزدیک قبرستان بود، به من خانه دادند. 25 جانباز بودیم، چند جانباز بصیر و تعدادی هم ویلچری، بعضی­ ها هم درصد پایین و سالم بودند. آن­جا دو کوچه بود، یک کوچه که امامزاده طاهر و قبرستان بود، کوچه دیگر خانه ما بود که به اتوبان مهرشهر کرج می­ خورد و پشت حیاط­ش هم به قطار تهران-تبریز می­ خورد؛ وقتی قطار رد می­ شد، خانه می­ لرزید. به بنیاد گفتم: این خانه مشکلات دارد. گفتند: حالا این به شما تعلق گرفته است. البته رایگان هم نبود و من اقساطی را به بنیاد می­ پرداخت می کردم.

فاش نیوز: متراژ خانه چقدر بود؟

- 120 متر بود. چند تا از این جانبازان، آشنا در بنیاد پیدا کردند و آن خانه ها را نگرفتند. من که آشنا نداشتم و به جایی هم وصل نبودم، خانه‌مان همان شد. من دوستی داشتم به نام "آقای عباسی" که یک طرف بدنش لمس بود. گفتم: ما که آن­جا نمی­ توانیم زندگی کنیم، شما آن جا بروید. ایشان برای من تعریف می­ کرد: «شب ها صدای اره درخت ها اذیت­شان می کند!» ظاهراً پشت خط راه آهن یک باغ خیلی بزرگ، مربوط به بنیاد مستضعفان وجود داشت. فکر می­ کنم "باغ شمس" (خواهر شاه) بوده است. ایشان می­ گفت: «شب­ ها درخت­ ها را اره می­ کنند و هر چه به آن ­ها می­ گوییم توجه نمی­ کنند تا این که یک شب برادر آقای عباسی چوب را بر می دارد و آن­ها پا به فرار می­ گذارند.»

از آن طرف، ما بحث خواستگاری را هم داشتیم. چندجا خواستگاری رفتیم که نشد. یک روز در خانه نشسته بودم، مادرم در حالی که گریه می ­کرد به خانه آمد! گفتم: چه شده است؟ گفت: هیچ. بعد فهمیدم همسایه­ مان توهینی کرده که خیلی دل مادرم را شکسته بود. به خانه همسایه رفتم و یقه‌ی شوهرش را گرفتم، گفتم: من مزاحمت شده ­ام؟ گفت: نه. گفتم: نان و آب از تو خواستم؟ گفت: نه. گفتم: پس چرا به مادرم توهین کرده­ اید؟ گفت: ببخشید. در صورتی که اگر شما به منطقه 17 بهاران بیایید، کوچه­ هایش آنقدر عکس شهید دارد که نمی­ توانید سرتان را بلند کنید! به او گفتم: اگر یکبار دیگر به خانواده شهدا هم توهین کنی، پدرت را در می ­آورم. گفتم: آهای زن! این­ ها را به تو می­ گویم. این ماجرا تمام شد.

 بعد خواستگاری رفتیم و یک خانواده خوب نصیبم شد.

 

فاش نیوز: راحت ازدواج کردید؟

- بله؛ خیلی راحت ازدواج کردم. بعدها فهمیدیم می­ توانستیم عقدنامه را به دفتر رهبری ببریم و آنها تقدیری کنند؛ چون اطلاع رسانی بنیاد خیلی کم بود، ما اصلاً متوجه نشدیم و فقط افرادی که به جایی وصل بودند، باخبر می ­شدند و مقام معظم رهبری تقدیری می­ کردند و بعد بنیاد کمک می­ کرد؛ اما هیچ کدام شامل حال­مان نمی­ شد.

فاش نیوز: خانم­تان وقتی با شما صحبت می ­کرد، چه چیزی می‌گفت؟

- به خانمم گفتم: من شاید یک روز روی ویلچر بنشینم. گفت: مگر عقل انسان در پایش است؟! برادر خانمم، دوستم بود. یکی دو ماه با او صحبت نکردم، از بس که خجالت می­ کشیدم. ما 6-7 سال در اتاق 9 متری زندگی می ­کردیم و بعد از 2 سال خدا به ما یک دختر داد.

 

فاش نیوز: خانه­‌تان چگونه بود؟

- یک خانه 90 متری بود. بالا دو اتاق داشت که آن طرفش یک اتاق 9 متری بود، پایین هم دستشویی بود. من برای دستشویی پای مصنوعی می­ پوشیدم و به زیرزمین می ­رفتم که 6 پله می­ خورد.

 

فاش نیوز: یعنی شما 6-7 سال گوشه‌ی خانه‌ی 90 متری زندگی می­ کردید؟ خانه 120 متری را چه کردید؟

- کرایه دادم تا با کرایه اش قسط بنیاد را بدهم.

 

فاش نیوز: عروسی گرفتید؟

- بله؛ عروسی گرفتیم. اصلاً ریا را دوست ندارم. آدم باید خودش باشد.

 اسم خانم من بهناز است، به او می ­گفتم: بهنازجان. خاله هایم می گفتند: خجالت نمی­ کشی زنت را اینگونه صدا می زنی؟ ناراحت می­ شدند!

بعد از مدتی پیکان گرفتم و شروع به مسافرکشی کردم. بعد از 2 سال دخترم به دنیا آمد و نامش را الناز گذاشتیم.

 

فاش نیوز: همین یک فرزند را دارید؟

- نه، یک پسر هم دارم که محمدرضا نام دارد.

 

فاش نیوز: محمدرضا چند ساله است؟

- متولد 76 است، 22 سال دارد و بی کار در خانه نشسته است.

 

فاش نیوز: دخترتان چند سال دارد؟

- 24 سالش است، متولد نیمه دوم سال 73 است.

فاش نیوز: چرا با این پاها مسافرکشی می­ کردید؟

- کاری نداشتم! به بنیاد مراجعه کردم کاری برایم نداشتند، جای دیگری هم به من کار ندادند. مدتی برای ورزش به ورزشگاه شهید شیرودی می ­رفتم اما به دلیل کار، با وجود علاقه بسیار، نمی ­توانستم به موقع برسم. یک مدت در شهرک شاهد بسکتبال بازی می­ کردم. مدتی با ویلچر خودم رفتم، آنجا به من ویلچر ندادند، من هم نرفتم. دوستم آقای «مهدی اسدزاده» خیلی تشویق کرد و من به قسمت وزنه برداری جانبازان آمدم. برای وزنه برداری یک طرف از طرف دیگر سبک ­تر است. من 2-3 بار وزنه زدم اما پیچ خوردم و کمرم آسیب دید و عمل کردم. شش سال ورزش را رها کردم تا این که دوباره با تشویق های آقای اسدزاده به وزنه برداری برگشتم.

 

فاش نیوز: در مورد بچه هایتان بگویید، چه طور آن­ها را بزرگ کرده­ اید؟ آیا آنها مثل خودتان فکر می­ کنند؟

- نه. دخترم زمانی که در مقطع ابتدایی بود، با سوالاتش مرا بمباران می ­کرد. مدرسه اش در شهرک راه آهن بود، به مدرسه­ اش رفتم و با مدیرش دعوا کردم. گفتم: خانم محترم، مگر در کشور شما جنگ نبوده است؟ چرا معلم شما این موضوع را به بچه ها توضیح نمی ­دهد؟ من گاهی پای مصنوعی نمی ­پوشیدم و روی ویلچر می­ نشستم، دوستان دخترم می­ دیدند و می ­گفتند: پدرت چرا این طوری است؟ به مدیر گفتم: بچه ابتدایی که این ­ها را نمی ­داند، این معلم است که می­ تواند توضیح دهد؛ چرا این کار را نمی کند؟ من کمی دعوا کردم و آمدم.

 

فاش نیوز: خودتان به او توضیح می­ دادید؟

- توضیح می­ دادم ولی درک نمی ­کرد. ذهن بچه کلاس اولی مانند نوار خالی می­ ماند که هر چه را در آن ثبت کنید، محفوظ می­ ماند. من پسرم معلم خوبی داشت.

 ما که به فروشگاه می­ رفتیم، بچه­ ها برخورد مردم و مسئولین را می­ دیدند و در ذهن­شان حک می ­شد. ما دردهای خیلی زیادی داریم که شب ­ها مشخص می ­شود. یکی دو شب هم نیست، این دردها اعصاب خانواده و بچه­ ها را بهم می­ ریزد.

 

فاش نیوز: گفتید بچه های­تان به دلیل غریبی جانبازان در جامعه و عدم رسیدگی­ ها دوست ندارند بگویند فرزند جانباز هستند؟!

- بله؛ اصلاً افتخار نمی­ کنند، می­ گویند: برای چه رفتی؟ غیر از محدودیت برای شما چیزی داشته است؟

 

فاش نیوز: شما به آنها توضیح نمی­ دهید که اگر من نمی­ رفتم و می­ گفتم دیگران بروند، شاید آنها هم همین فکر را می­ کردند؛ آن وقت این مملکت را چه کسانی نگه می­ داشتند؟

- می­ گویند کسان دیگری می­ رفتند، آنهایی که الآن کیف می­ کنند، می­ رفتند. مثلاً آنهایی که پسرشان می­ گوید: ما ژن برتریم، ما فلانیم، آن موقع کجا بودند؟

بله؛ اصلاً به من افتخار نمی کنند ولی من پشیمان نیستم.

 

فاش نیوز: احساس می­ کنید ضرر کرده ­اید؟

- نه؛ پشیمان نیستم. الآن هم اگر دو نفر با هم دعوا کنند، من جلو می ­روم. من مریض این کارها هستم، خصلتم همین هست.

فاش نیوز: وجدانتان بیدار است و دل تنگی­تان از این است که چرا درست قدردانی نشده است.

- بله؛ همین طور است. بگذارید خاطره ­ای بگویم. «یک روز در آریاشهر، جایی ایستاده بودم تا دایی­ ام را به چشم پزشکی ببرم. دو تا پای مصنوعی­ ام را هم پوشیده بودم و با عصا راه می ­رفتم. فکر می­ کنم سال 72 بود. یک کاسبی آن­جا بود، گفت: چرا عصا داری؟ گفتم: من جانباز هستم. مجدداً نزدیک میلاد امام حسن مجتبی(علیه السلام) در ماه رمضان از آن منطقه رد شدم(فلکه دوم صادقیه) دیدم، دختر خانمی که کلاسوری زیر بغل داشت و ظاهراً دانشجو بود را دو پسر به سمت ماشینی هدایت می­ کنند. دختر هر چه داد و فریاد می­ کشید، هیچ فایده ­ای نداشت. این دو، همراه دختر از بغل من رد شدند، یک مشت به صورت پسر زدم، آن یکی را هم به ماشین کوبیدم، آن دختر فرار کرد و 10-15 نفر روی من ریختند. آن کاسب گفت: جانباز است و ترسیدند، خیابان بسته شد و رئیس­شان به اسم مجید آمد و گفت: حیف که جانبازی وگرنه پدرت را در می ­آوردم. در آنجا کسی کمکم نکرد ولی خوشحال بودم که آن دختر توانست فرار کند. من دو روز بعد به باشگاه دخانیات آمدم و رفقایم را جمع کردم، آقای جعفری و فکر می­ کنم آقای بختیاری، معاون دیوان عدالت اداری هم همراه ما آمد. همه بچه­ های رزمی کار را جمع کردم و هر چه خلافکار در آن منطقه بود را یک کتک مفصل زدیم. آن روز که آن دختر را می­ بردند، یک مغازه ­ای بود که می­ خواستم به کمیته زنگ بزنم و نگذاشت. گفتم: چرا؟ گفت این­ ها ماه به ماه از ما پول می­ گیرند و شما از کجا آمده اید؟ یعنی ما آن محل را پاکسازی کردیم. من خصلتم این است و با این مسائل کنار نمی­ آیم.

 

فاش نیوز: روحیه تان روحیه حق طلبانه است.

- ولی الان دارم خرد می­ شوم. پسرم به من می­ گوید: بابا شما جانباز این مملکت هستی، من نباید بروم جایی کار کنم؟ شما که سرمایه نداری تا من کاسبی کنم.

 

فاش نیوز: در قراردادهای استخدامی، معمولاً سهمیه­ ای برای فرزندان جانبازان بالای 70% در نظر می­ گیرند.

- در حرف هست اما در عمل اتفاق نمی ­افتد. مانند خدمت رسانی ایثارگران که تصویب هم شده اما عمل نمی­ شود.

 

فاش نیوز: این مسئله قانون است.

- ولی قانون اجرا نمی ­شود.

فاش نیوز: تقریباً 2 ماه پیش، 9 وزارتخانه استخدام داشتند و فرزندان ایثارگر و شهدا در اولویت این استخدام قرار داشتند و فرزند شما اگر شرکت کند، می ­تواند در صورت پذیرفته نشدن، شکایت قانونی کند و آنها مجبورند رزومه ­ها را بیرون بکشند و پاسخ دهند.

- ببینید، حرف زدن قشنگ است. من رفتم کردستان از آنجا به آلمان رفتم، در صحبت این­گونه است. اگر بفهمند فرزند جانباز است، بیرونش می­ کنند. چرا من که جانباز هستم نتوانستم جایی استخدام شوم.

 

فاش نیوز: در عمل اتفاق نمی ­افتد، این­ ها ادعاست و من از اوضاع بی اطلاع نیستم.

- ما نظارت نداریم. قانون می ­آید، اما اجرا نمی ­شود. وقتی که من در بالادست قرار دارم و مشکل داشته باشم، زیر دستم هم مشکل دارد. من چیزی خدمت­تان بگویم:

من آلمان که بودم، پیشنهادی دادم و گفتم: برای بچه­ هایی که متاهل هستند، هنگام بازگشت به ایران، برای­شان هدیه­ ای را در نظر بگیرید. مسئول خانه ایران، فکر می­ کنم "آقای جزایری" بودند، گفتند: نمی­ شود. گفتم: مثلاً من باید 10 روز در بیمارستان بستری باشم، حال اگر 6 روز بستری باشم(آن­جا شبی 450 مارک پول یک تخت بود) می­ توان این پول­ ها را جمع کرد. دانشجویان پیرو خط امام گفتند: عجب پیشنهاد خوبی دادی. بعد تحقیقات به عمل آمد که آن­جا بیمارستان زیاد و مریض کم هست. هر بیمار بیش­تر از 6 روز نیاز به بستری ندارد، در 4 روز باقی مانده 350 مارک را بیمارستان برمی­ داشته و 100 مارک را هم خود آقای جزایری بر­می ­داشت. بعدها فهیمیدیم آن­جا دوتا خانه خریده است. آیا نباید کسی را که به سِمَتی گماشته­ اید، نظارت کنید؟ چرا منِ جانباز که می­ گویم این قسمت ویلچرم خراب شده است، می­ گویند: چهار سال است که استفاده می­ کنید، هنوز پنج سال نشده است. اگر قرار است سختی بکشیم، مسئولین هم باید سختی بکشند. چرا ما در عملیات­ ها پیروز می­ شدیم؟ چون فرمانده های ما جلو بودند و به ما نمی­ گفتند: برو جلو! الان فقط این­ها که ژن برتر هستند، فکر خوبی دارند!

 

فاش نیوز: بچه­ ها دانشگاه درس خوانده ­اند؟

- پسرم دیپلم گرفته است. دخترم امسال لیسانس مدیریت بازرگانی می­ گیرد و متأهل است. 4 سال نامزدی دخترم طول کشید و من برای جهیزیه­ اش فقط توانستم دو تا وام 5 میلیونی با سود 4 درصد بگیرم. خدا می­ داند به صد نفر التماس کردم. من واقعاً شرمنده اش شدم. من که نمی­ خواستم پول را به من ببخشند، دنبال وام بودم، آن هم نشد.

حتی اگر لوازم را رایگان می ­دادند، قبول می ­کردم اما وجود نداشت. من این همه صحبت کردم، لفظ "خدا شاهد" را به کار نبردم اما من آدمی را می­ شناسم که در بمباران جانباز شده است، ماهی یک بار به او سر می­ زنند. بعد از 22 سال از دفتر مقام معظم رهبری به ملاقاتم آمدند. گفتم: من که در تهران هستم، بعد از 22 سال به من سر زدید؛ آن جانبازی که خارج از تهران است، صد سال دیگر قرار است به او سر بزنید. گفت: چه می­ خواهید؟ گفتم: چرا فکر کردی من چیزی می­ خواهم؟ اگر هم چیزی نیاز داشته باشم، شما می­ بینید. این جلسه فیلمبرداری شد. من با مقام معظم رهبری در پادگان امام علی دو بار دیدار داشتم. ناگهان در جلسه، فیلمبردار آن روز من را دید، بغلم کرد و گفت: تو تنها جانبازی بودی که اینگونه حرف زدی.

 من تکواندو کار بودم و در همه مراسم های مربوط به تکواندو دعوت می ­شدم. من پارسال خدمت آقای فولادگر، رئیس فدراسیون تکواندو عرض کردم شما که رده های مختلف تکواندو را دارید، چند بار خانواده شهدا و جانبازان را دعوت کرده اید تا با تکواندوکاران ارتباط برقرار کنند و بدانند یک زمان بچه هایی بوده­ اند که رفتند تا برای این مملکت خدمت کنند و این خاک را حفظ کردند تا شما راحت زندگی کنید. گفت: عجب پیشنهاد خوبی دادی. الان دو سال است که هیچ خبری نشده، چون نمی­ خواهند.

جوان های ما تشنه ارتباط با ایثارگران هستند. من رفته بودم طرح ترافیک بگیرم. یک جوان ژولیده گفت: جانبازی؟ گفتم بله. گفت: می­ خواهم درباره جنگ سوال کنم. یک ربع با هم صحبت کردیم، آخرش بغلم کرد، گریه کرد، بوسم کرد و گفت: من جنگ را مسخره می ­دانستم، اصلاً برای کشورم جنگ را افتخار نمی­ دانستم اما الان افتخار می­ کنم. فقط 15 دقیقه با هم بودیم. ما کدام جانباز را به مدرسه فرستاده ایم تا با نسل جوان ارتباط برقرار کنند؟ فقط جانباز را برای تقدیر می­ فرستیم. بگذارید با نسل جوان ارتباط برقرار کنیم. من را هر کجا که دعوت می ­کنند، همان یک بار است؛ زیرا مسئول مربوطه دوست ندارد من حرف بزنم، دوست دارد من ریا کنم.

من با پسرم اصلاً ارتباط ندارم. او می ­گوید: اگر من را واقعاً دوست داری، کاری بکن من خارج بروم، نه من تو را ببینم، نه تو من را ببینی. دخترم می­ گوید: شما مایه افتخار چه چیزی هستی؟! من در دانشگاه نمی­ توانم بگویم فرزند جانباز هستم! ما با واقعیت هایی روبرو هستیم که اصلاً روی آنها کار نکرده ­ایم.

 

فاش نیوز: شما بین صحبت هایتان اشاره کردید که چرا راهی برای ارتباط ایثارگران با جوانان ایجاد نشده است؛ این مسئله در راستای فرهنگ سازی است. دیگر چه کاری می ­توانستید بکنید که انجام ندادید؟

- ما دانشگاه­ ها را داریم، ما مدارس را داریم. من دوست ندارم فقط  از من قدردانی شود. به طور مثال، من به دانشگاه مدیریت که دو شهید گمنام آنجا بود، دعوت شدم. 30 نفر از ایثارگران آمده بودند و خاطرات گذشته را برای هم تعریف می­ کردند. من به رئیس دانشگاه گفتم: شما می­ توانستید پلاکاردی را از یک هفته قبل بزنید تا دانشجویان در این مسجد جمع شوند و ما با آن­ ها ارتباط بگیریم. رئیس دانشگاه گفت: قصد ما تجدید خاطره بوده است. من به او گفتم: شما ریاکاری می­ کنید، فیلم گرفتی، عکس گرفتی و جایزه هم دادی. شما برای خودتان سود کردید اما ما را از جوانان دور کردید.

یکی از بچه ­ها گفت: بایرامی نگو. گفتم: بگذار بگویم تا دفعه بعد مرا دعوت نکنند. گفتم: چطور از جوان اروپایی که درباره جنگ جهانی دوم سئوال می کنند مانند بلبل جواب می­ دهد، این کجا کار شده است؟ این در آموزش و پرورش کار شده است، کسی که تخصص ندارد، نباید سمت مدیریتی بگیرد.

 

فاش نیوز: در مورد قوانین ایثارگران نظرتان چیست؟

- خیلی چیزها تصویب شده است، اما فقط تصویب شده است!

فاش نیوز: مشکل از کجاست که اجرا نمی شود؟

- مشکل از مسئولین است. من کسی را می­ شناسم که هر چند وقت یکبار به آلمان می ­رود و پای مصنوعی می­ گذارد، چطور من و امثال من نمی توانیم برویم؟!

 

فاش نیوز: یعنی می­ گویید بعضی با رابطه کار می ­کنند؟

- بله؛ وصل هستند.

بحث جانباز نیست، بحث بالادستی است. هر چه به جانباز بدهند، حقش است، باید بهترین ماشین را سوار شود، بهترین پروتز را استفاده کند. الآن به یک جانباز حق پرستاری می­ دهند؛ اگر شما از بیرون پرستار بگیرید، چقدر باید به او بدهید؟ کسی از 4 میلیون کم­تر که نمی­ آید؛ باید به او غذا هم بدهی. من هر جا می­ روم، می ­گویند همراهت کو. الآن اکثر همسران جانبازان 70% ویلچری، دیسک کمر و گردن دارند و خودشان مشکل دار شده اند. چه کسی می­ خواهد به این ها رسیدگی کند؟ چند سال باید خانم ­ها این جانبازان را جا به جا کنند؟ مگر این خانم­ ها که حق پرستاری می­ گیرند، بازنشستگی دارند؟ این­ ها می­ گویند: طبق قانون، نمی­ توانیم به جانباز دو تا حقوق دهیم. یک حقوق را به جانباز می­ دهند، حقوق دیگر را به اسم حق پرستاری به همسرش می­ دهند. اگر همسر جانباز پرستار است، چرا پس از سی سال بازنشسته­ اش نمی­ کنید؟

 

فاش نیوز: در مورد دارو و درمان چه مشکلاتی وجود دارد؟

- داروها و حق بیمارستانی، نسبت به قبل کم شده است. من دیروز به داروخانه رفتم. مسئول آن­جا گفت: به ما پول نداده­ اند، نمی­ توانیم به شما دارو بدهیم. مسئولین ما می ­توانستند از تجربیات کشورهای اروپایی استفاده کنند. کسی که خوابیده است را می ­توانی بیدار کنی اما کسی که خودش را به خواب زده است را نمی ­توانی بیدار کنی. خیلی از مسئولین ما خودشان را به خواب زده ­اند. آقای جزایری که در آلمان دو تا خانه گرفته بود، مدتی از سِمت خود برکنار شد و دوباره همان سمت را گرفت.

 

فاش نیوز: الآن هم آقای جزایری هستند؟

- نمی دانم؛ نه فکر نکنم. سیستم تغییر کرده­ است.

 جانباز فقط یک ایستگاه تبلیغاتی است که فقط عکس بگیرند. برایشان خدمات مهم نیست. مثلاً ما قبلاً 40 جانباز بودیم که به باشگاه می ­رفتیم. باشگاه را بستند و گفتند: می­ خواهیم تغییراتی بدهیم و آن را به بخش خصوصی منتقل کنیم. این باشگاه در منطقه پنج است. متأسفانه اکنون فقط 4 نفر به باشگاه می­ آیند و بقیه خانه نشین شدند و افسردگی گرفته اند. بنیاد برای ورزش جانبازان یک گرمکن نمی ­دهد اما برای بستری شدن جانباز 30-40 میلیون هزینه می­ کند و هیچ مشکلی وجود ندارد. چرا؟! چون از 30-40 میلیون می­ تواند پورسانت بگیرد، از گرمکن 100 هزار تومانی نمی ­تواند بگیرد. من خودم وقتی در بیمارستان ساسان بستری بودم، جانباز شیمیایی نیاز به اسپری داشت، از طبقه پایین داروخانه تا بالا آمد، اسپری آلمانی تبدیل به اسپری هندی شد.

 

فاش نیوز: یعنی برنامه ریزی و پیشگیری لازم را نداشتند.

- نه دارند و نه می­ خواهند داشته باشند. بنیاد دوست دارد جانبازش بیمارستان بستری شود! چرا؟ چون از آن 30-40 میلیون می ­تواند 3-4 میلیون بردارد اما نمی­ تواند از گرمکن جانباز ورزشکار بردارد.

 

فاش نیوز: در بحث درمان چون بودجه می­ گیرند، می ­توانند مقداری را هم بردارند. شما این را می­ گویید؟

- بله؛ همین که شما می ­فرمایید.

فاش نیوز: پیشنهادی دارید که جانبازان و خانواده هایشان روحیه­ شان بهتر شود؟

- هر وقت منِ جانباز زیر خاک رفتم، خانواده ­ام روحیه­ اش بهتر می ­شود.

 

فاش نیوز: مسئولین چه کاری می­ توانند انجام دهند؟

- من پیشنهادی ندارم چون هیچ کاری نمی­ کنند. می ­توانند برای خود بهترین زندگی را درست کنند اما درک ندارند که این جانبازی که روی ویلچر نشسته است هم خانواده دارد. من چه پیشنهادی به این­ ها بدهم؟!

 

فاش نیوز: شما در برنامه هایی که "باشگاه جانبازان شهید" برای جانبازان نخاعی برگزار می ­کند، خانواده­ تان را می ­آورید؟

- خانواده ­ام هیچ جا با من نمی­ آیند و دوست ندارند.

 

فاش نیوز: خانم یا بچه ها؟

- نه خانم و نه بچه ­ها. اصلاً هیچ کدام دوست ندارند. جانبازهایی را می­ شناسم که همین سیستم را دارند. شما اگر به "باشگاه جانبازان شهید" بیایید، می بینید که سالن مناسب ویلچر نیست! مدیریت آن­جا لطف کرده و باشگاه را در اختیار بچه ­ها قرار داده است اما دستشویی و حمامش مناسب نیست. در صورتی که خدمات­ رسانی به ایثارگران چندین سال است که به تصویب رسیده اما اجرا نمی­ شود. سن ایثارگران بالا رفته و مشکلات خاصی پیدا کرده ­اند. مسئولین می­ گویند که فلان کار را انجام می­ دهیم اما کاری نمی­ کنند. این ایثارگران اگر تا چند سال دیگر زنده ماندند و این­ ها را به جرم دفاع از مملکت نگیرند، باید خوشحال هم باشیم! شوخی نمی­ کنم حالا شما ببینید.

 

فاش نیوز: دور از جان! مگر خانم­تان از اول با شما هم نظر نبودند؟

- هم نظر از این جهت که من از وطنم دفاع کردم. نمی ­گویم من را دوست ندارد، خیلی هم دوست دارد ولی این چیزها را که می­ بیند، می ­گوید: ناراحت می ­شوم، طرف ریا می­ کند.

من یکبار با مسئولی کار داشتم. خودِ مسئول گفت: وقت ندارم. اما منشی ­اش می­ گفت: کسی داخل نیست. همان روز به مراسمی دعوت بودم که آقای خیابانی، گزارشگر فوتبال، مجری آن بود. همان مسئول بی­ شخصیت جلوی مردم پای جانباز را بوسید. مسئولین حتی گاهی شماره هم می ­دهند اما در عمل جواب نمی­ دهند.

 ما نباید مشکل داشته باشیم. همه این بچه­ ها در بنیاد پرونده دارند، چرا باید ایثارگران به بنیاد بیایند و بگویند که چنین مشکلی داریم؟ مگر درصدهایی که وجود دارد، برحسب مشکلات ایثارگران نیست؟ این نیاز سالانه جانبازان است، باید یک بخش پشتیبانی وجود داشته باشد. مانند زمان جنگ یک جانباز هم نیاز به پشتیبانی دارد؛ اگر بخواهد سینما یا پارک برود، کجا باید پارک کند؟ مناسب سازی نشده است، فقط حرف است. ما در خیابان با مردم درگیر می­ شویم، نمی­ خواهند رسیدگی کنند. در بعضی کشورها بروید، می ­بینید می­ خواهند برای یکبار همه چیز را درست کنند. مردم که مرا می­ بینند، می ­گویند: خوب وام می­ گیرید! دردها و مشکلات ما را نمی ­بینند. روی جنبه ­های دیگر جانبازی تبلیغ شده است اما با درد و مشکلات ما آشنا نیستند. اصلاً بیایند به مردم بگویند: ما اینقدر به جانبازان حقوق می­ دهیم. شما اگر ساعت دو نیمه شب به بیمارستان ساسان بروید، می­ ببینید چند نفر قطع نخاعی به آن­جا مراجعه کرده ­اند. اکثر دردهای قطع عضوی نیمه شب شروع می­ شود. من درک این را ندارم که درد قطع نخاع را بفهمم، چون قطع نخاع نیستم و نمی ­دانم چقدر مشکلات دارند و چقدر قرص می­ خورند. من در رامسر با یک قطع نخاعی هم اتاق بودم و کمی متوجه مشکلاتش شدم.

یک نفر فیلمی ساخته که دقایق زیادی فقط صفحه سفید را نشان می­ دهد. بعد از دو دقیقه فیلم تمام می­ شود و در پایان یک جانباز قطع نخاعی از گردن می ­گوید: من سی سال است که این سقف را نگاه می­ کنم اما شما 10 دقیقه هم نمی ­توانید تحمل کنید!

اکثر مسئولین ما دو تابعیتی هستند، بچه های­شان خارج از کشور هستند، چه طوری می­ توانند این­گونه رفتار کنند. گذشته از جانبازی، من یک شهروند هستم و حقوقی دارم. من با یکی از دوستانم آقای ملاحسینی که قطع نخاعی است، برای مسابقات به کیش رفتیم. هواپیما بسیار تمیز بود. از خدمه خواستم تا کمک کنند که ایشان را روی چرخ کوچکی بگذاریم و بعد ایشان را بیرون ببریم. به آن­ها گفتم: مواظب باشید پایش گیر نکند، می­ شکند. خدمه گفت: چرا حرف خنده ­دار می­ زنی؟ یعنی چه که می­ شکند؟ گفتم: ایشان قطع نخاعی هستند و شرایط­شان فرق می­ کند. آن­ها به حرف من توجهی نکردند و پایش را کشیدند، پای ملاحسینی پیچید اما خودش متوجه نشد. گفتم: ملاحسینی پایت شکست! گفت: رسول راست می ­گویی؟! گفتم: نگاه کن پایت برگشته است. بعد عکس گرفته بود و پایش شکسته بود. چند ماه طول کشید تا خوب شد. در خارج از ایران آموزش می­ بینند که اگر در هواپیما چنین فردی سوار شد، شما وظیفه­ تان است او را به این صورت جا به جا کنید.

 

فاش نیوز: بیش­ترین کمبود را در آموزش می دانید؟

- بله؛ من چندین بار به مسئولین گفتم: جانباز زمانی که مریض می­ شود، هزینه­ هایش بالا می ­رود، در صورتی که می­ شود هزینه­ های درمانی را با ورزش کاهش داد. بنیاد باید طرح­ های تشویقی بگذارد. مثلاً در سیدخندان، سالن ورزشی ارتش قرار دارد و به صورت سالانه جانبازان را دعوت می­ کنند و جانبازان در مسابقات ویلچررانی و دارت و وزنه برداری و... شرکت می­ کنند. سال اول 200 نفر جانباز شرکت کردند. هر سال تعدادشان کم شد تا این­که امسال فقط 30 نفر آمدند. جایزه­ ی نفر اول 100 هزار تومان، نفر دوم80 هزارتومان و نفر سوم 50هزار تومان است. قبلاً رشته­ های زیادی وجود داشت اما به دلیل استقبال کم جانبازان، رشته ­ها هم کم شده ­اند؛ مثلاً من قبلاً در رشته­ ی وزنه برداری شرکت می­ کردم اما اکنون به من می ­گویند: دارت پرت کن. در این جلسه مسئول ورزشی نیروی زمینی ارتش انتقاد کرد و گفت: جانبازان تنبل شده ­اند و استقبال نمی­ کنند. گفتم: جانباز تنبل نشده ­است، شما تنبل هستید. من با این وضعیت، می­ خواهم مسابقه بدهم اما هیچ امکاناتی وجود ندارد؛ این مبلغ، پول بنزین جانباز هم نمی­ شود. غذا هم غذای پادگان است. وقتی که از مسابقه برمی ­گردم، خانواده می­ گویند: جایزه چه گرفتی؟ می ­گویم: هیچ! شما چه انگیزه ای برای جانبازان درست کرده ­اید تا در مسابقات شرکت کنند؟ شما انگیزه را ایجاد کنید، من 200 نفر را سال بعد برای مسابقات می ­آورم. جانباز همین که با این وضعیت، در مسابقات شرکت می ­کند، نشان­ دهنده ی همت والایش است.

ما از ده متری مسئولین­مان نمی ­توانیم رد شویم. گفتار مسئولین با عمل­شان متفاوت است. زمانی که در آلمان بودم، مسئولین خارجی را بهتر می توانستم ببینم. من رئیس بیمارستان را به راحتی می­ دیدم. پرستار گریه می ­کرد و می­ گفت: تو را به خدا اگر از من انتقادی داری، به رئیس بیمارستان چیزی نگو! حال، ما که در ایران بستری می­ شویم، به ما توهین می ­کنند. من در بیمارستان ساسان بستری بودم، ویلچرم با من فاصله داشت. می خواستم دستشویی بروم، زنگ زدم نیامدند، داد زدم نیامدند، آخر کنترل تلویزیون را به طرف سالن پرت کردم! دو نفر آمدند و گفتند: آقای بایرامی چه شده است؟ گفتم: برایم 10 تا کنترل تلویزیون بیاورید! من زنگ زدم، داد زدم، نیامدید. چرا این اتفاق می­ افتد؟ چون می­ داند مدیرش با او کاری ندارد و توبیخش نمی ­کند. چطور پرستار خارجی گریه می­ کند تا به مدیرش نگویم، چون از مدیرش می­ ترسد.

ما که زنده هستیم، ما را زنده حساب نمی­ کنند، وای به حال خانواده­ هایمان!

 

فاش نیوز: هنوز خانم شما خانه­ دار هستند؟

- بله

فاش نیوز: محل زندگی­تان کجاست؟

- من منطقه 22، در دهکده المپیک زندگی می­ کنم.

چند سال پیش یکی از بچه­ ها که یک پایش قطع بود، رفته بود ایران خودرو استخدام شود. تعریف می­ کرد که همه فرم ها را پر کردم، از من پرسیدند که پایت چه شده است؟ گفتم: جانبازم. ناگهان مسئول رنگش پرید و به من گفت: با شما تماس می­ گیریم. بعد از چند روز برای پیگیری مراجعه کردم و دیدم مسئول عوض شده است. گفتم: من فرم پر کرده ­ام. مسئول جدید پرسید، پایت چه شده است؟ گفتم: معلوم است دیگر، تصادف کرده ­ام! گفت: ایرادی ندارد، فردا روز، فلان قسمت مشغول می­ شوی! چه کسی این را به وجود آورده است؟ این را مسئولین به وجود آورده­ اند.

حال من بیایم پیشنهاد بدهم، آن پیشنهاد مگر عملی می ­شود؟ پس بیهوده سر خود را به درد نمی ­آورم.

 

فاش نیوز: اگر نکته ای به نظرتان می ­ر­سد، بفرمایید. آخر مصاحبه ­ها معمولاً دلتنگی و کم­ کاری مسئولین است.

بله؛ زیاد صحبت کردم.

من با چند جوان صحبت کردم، این جوان­ ها متحول شدند و ذهنشان پاک شد. چطور می­ شود مسئولین ما اینقدر بی­ تفاوتند!

 

فاش نیوز: چون آنها درگیر دنیا هستند اما جوان ذهنش خالص است.

- بله.

 

فاش نیوز: بسیار نکته جالبی گفتید که راه ارتباطی ما با نسل جوان را گرفته اند و نمی­ گذارند با هم ارتباط داشته باشیم.

- واقعاً همین است.

 

فاش نیوز: وقتی که ارتباط برقرار نشود، این فرهنگ هم منتقل نمی­ شود.

- فرهنگ که منتقل نمی ­شود هیچ، می­ گویند این­ها خوردند و بردند! من می­ روم نانوایی نان بگیرم، از داخل ماشین می ­گویم: نفر آخر کیست؟ می گویند: فلانی. بعد که نوبتم می­ رسد، یکی می­ گوید: خوب شد جانباز شدی، صف نانوایی هم نمی­ ایستی! من می­ گویم: دو ساعت در صف هستم! نمی ­توانم در صف بایستم، داخل ماشین منتظر هستم. متأسفانه این­گونه ذهنیت­ ها در مورد ما وجود دارد.

 

فاش نیوز: این­ ها کم لطفی است که شما نباید به دل بگیرید. خسته‌تان کردیم.


کد خبرنگار : 23


جانباز     رسول بایرامی     فاش نیوز                                
Reply
no
3
yes
1
1397/06/21 - 05:11
این عزیز هرچی میگه واقعیته محضه ...
در آلمان بعداز بهتر شدن دست وپام وبعد چند روزی ممارست تونستم
با عصا راه برم . عابران پیاده تویه خیابوناش به احترام من کنار میرفتن
وبه نشونه سلام دست تکون میدادن .
خوب ما رو اونجا به کله سیاه بهتر میشناسن .
یه روز به پسرم گفتم بابا بیا بریم بیرون غذا بخوریم .
رفتیم به رستوران متوسط ... جلوی در یه دربون بود اومد جلو ماشین به المانی سلام
کرد و گفت اینجا وایسین ماشینو براتون پارک کنم تا همراهیتون کنم .
پارک کرد بدو بدو خودشو رسوند . بعد اجازه خواست تا کمکم کنه منم گفتم ... دانگه . ممنون .
تا داخل رستوران شدیم دونفر سریع رفتن یه میزو برام مناسب سازی کردن وبا احترام منو راهنمایی کردن پشت میز بعد صاحب رستوران اومد گفت باعث افتخار ماست که شما عزیزان
تشریف آوردین به اینجا ...گفتم ما ایرانی هستیم .
گفت دیگه صد البته بهتر که یکی از مجروهان جنگ عراق ما رو مفتخر کرده .
چند نفری ام که داخل رستوران مشغول غذا خوردن بودن برای من دست زدن که یعنی باعث افتخاره ماست .
آخرشم زمینو به آسمون دوختیم پول نگرفتن که نگرفتن .
منم گفتم اینکارو میکنن دیگه اینجا نیایم که گفت نه برای ما خیلی مهمه
که یک ایرانی زخمی رستوران مارو برای صرف انتخاب کرده حتما از اخلاق ما راضی بودند
که اینجا رو بشما معرفی کردن .
حالا بیا تهرون چلو الاغی ممد کوبیده !!!
دا .. دا... اینجوری میخوای بیای جانداریم عصا و پا مصنوعیت مزاحمه ..
غدارو نخورده از اون دور داد میزنه چهل وهف تومن آماده کن تا جلوی دخلو نگیری ...
برمیگردی سوار ماشین شی میبینی ...

Reply
no
5
yes
1
1397/06/22 - 05:02
خب به این نتیجه رسیدم که فاش نیوز در راستای رسالت سانسوریسم محض
دفع مخاطب میکنه .
البته که این ابتلا از شکایت اون قاضی شهرکردی به بعد شروع شد .
القصه سیاست دافعه شما باعث شد منم برای همیشه از شما خداحافظی کنم .
منتظر ریزش بیشتر مخاطب خودتون باشید .





نظری بگذارید
chapta

بدون ویرایش از شما
بیشتر...
آخرین اخبار
بیشتر...
معرفی کتاب

نقل مطالب سایت، فقط با ذکر منبع بلامانع است.

@ 2014 تمام حقوق مادی و معنوی برای پایگاه خبری تحلیلی فرهنگ ایثار و شهادت(فاش نیوز)،محفوظ می باشد.