27 آذر 1397/ ۱۰ ربيع الثاني ۱۴۴۰
شناسه خبر : 61203
1397,یکشنبه 25 شهريور15:00
اشتراک گذاری در:
عکس روز
به بهانه استقبال از ۱۳۵شهید گمنام تازه تفحص شده

شما پسر مرا ندیدید؟!


بی اختیار دستان مهربان و چروکیده اش را درمیان دستانم می گیرم و شاید از این رو که مادران فرشتگان بی پال و پری هستند که روی زمین زندگی می کنند، بطری آبی را که به همراه دارم تعارفش می کنم...

شما پسر مرا ندیدید؟!

فاش نیوز - خبر به سرعت درشهر می پیچد که بازهم گروهی از پرستوهای کوچیده سرزمینمان پس از سال ها غربت به میهن می آورند و دوباره فضای کوچه و شهرمان از عطر و بوی شهادت لبریز خواهدشد.

در اولین ساعات صبحِ سومین روز از ماه محرم، به سرعت شال و کلاه کردیم و به راه افتادیم.

خدای من! قیامتی برپا بود برای آمدن سروقامتان گمنام.

چه بسیار مادران که سال ها در فراق فرزند و انتظار خبری از او، پیر و ناتوان شده و چه پدران بسیاری که با این آرزو چهره درنقاب خاک کشیده اند.

 بوی خوش عود و اسپند آمیخته با اشک و آه و ناله خواهران و مادرانی که جوانشان را در بین این شهدا می جستند در فضا پیچیده بود.

خیابان منتهی به دانشگاه تهران مملو از جمعیتی بود که سال های نه چندان دور تعدادی از همین جوانانمان را با کاسه های آب و قرآن و دعا راهی جبهه  کرده و امروز پس از سال ها اینگونه به استقبالشان آمده بودند.

و به راستی که "شهدا امامزادگان عشق اند"و این را از موج جمعیت زنان و مردانی که تسبیح، چفیه، روسری و هرآنچه را که داشتند به تابوت شهدا متبرک می ساختند، به خوبی لمس می کردم.  هرچه کیف دستی ام را جستجو می کنم تا شیء ماندگاری را برای تبرک کردن بیابم بی فایده است، که ناگهان بدون آنکه تقاضا کنم، سربازی که با تشریفات خاصی بالای کامیونِ حامل شهیدان و در جوار تابوت شهدا ایستاده است، شاخه گُلِ گلایلی را که روی تابوت شهیدی آرمیده، به سویم پیش می آورد؛ حیرت زده و متعجب لحظاتی در لطفی که از جانب شهدا شاملم شده فرو می روم. یقینا شهدا از حال درون و متلاطمم باخبرند که اینگونه مرا مورد مهر خود قرار داده اند.

تابوت مسافران بهشت، همچون نگین انگشتری زیبا درمیان جمعیت می درخشد و زمانی که بر فراز سرمان قرار می گیرد خودمان را در  عرش می بینیم و دلمان هوایی می شود و بی قرار رفتن.

همه تلاشم را می کنم تا زیر تابوت یکی از شهدا را بگیرم. دستم که به تابوت می رسد قلبم به پرواز درمی آید. به خود که می آیم شوری اشک، لب های عطشناک و ترک خورده ام را خیس کرده.  غنیمت می دانم و گوشه چادرم را بازهم به نشانه تبرک روی تابوت ها می کشم!

صحنه های باشکوهی در این چند ساعت مشاهده می کنم و  کاغذ و قلمم را که با خود همراه می کنم، بانویی چادر به سرکشیده و ناله کنان می گوید «بنویس من و همسرم دو ماه بود نامزد بودیم که او رفت و دیگر نیامد» و در میان هق هق گریه هایش درمی یابم که پس از سال ها او هنوز سر پیمان خود وفادار مانده است.

 چشمم به مادری می افتد که به سختی روی پاهای خود ایستاده و تنها درسکوت، مات و مبهوت به تابوت ها می نگرد.

شاید او نیز  یکی از مادران "منتظر"باشد. از زیر چادرش قاب عکس نوجوانی بیرون زده، با چشمانی اشکبار هرازگاهی نگاهش می کند و دوباره آن را زیر چادرش مخفی می کند.

در یک لحظه نگاهمان به هم گره می خورد و لبخندی تلخ...!

بی اختیار دستان مهربان و چروکیده اش را درمیان دستانم می گیرم و شاید از این رو که مادران فرشتگان بی پال و پری هستند که روی زمین زندگی می کنند، بطری آبی را که به همراه دارم تعارفش  می کنم. خنکی آب که سیرابش می کند با دستان مهربانش به شهدا اشاره می کند و با بغض نفس گیری نجوا می کند: خوش به سعادتشان.
 کسی چه می داند، شاید هم جمله "ای کاش از فرزند من هم خبری باشد" را تنها  در گوشه دل خود تکرار می کند.
عمیق که به چشمانش نگاه می کنم غمی به وسعت چهل سال انتظار در نگاهش می بینم و به خاطر این صبوری او بر چادرش بوسه می زنم. دستش را به آرامی می گیرم و با قدم های کوتاه و آهسته او را به کانتینر حامل شهدا می رسانم و آنجاست که دیگر گریه امانش نمی دهد و با صدای بلند خطاب به شهدای گمنام می گوید: «شما پسر مرا ندیدید!» و ناله های او درمیان هق هق جمعیت گم می شود و  زمان زیادی نمی گذرد که چادرش از اشک هایم نمناک می شود و تنها "التماس دعا"یی است که از حنجره ی بغض آلودم جاری می شود.

https://fararu.com/files/fa/news/1397/6/22/425707_602.jpg

 

کانتینر حامل شهدای گمنام که حرکت می کند جمعیت نیز به دنبالشان سرازیر می شوند. لحظات تلخ وداع، لحظات سختی است که با اشک و آه و ناله جمعیت و با نوای مداحی که ندای "یاحسین" سر می دهد به احترام شهدا چند خیابان را طی می کنیم.

زمان بازگشت به دخترجوانی که حجاب مناسبی هم ندارد و در یکی از غرفه های مترو مشغول فروشندگی است برخورد می کنم. از ظاهرم می فهمد که برای استقبال از شهدا رفته بودم، برای همین کنایه آمیز می گوید: چرا هر زمان که  جامعه دچار آشوب می شود تعدادی شهید را می آورند تا جو را آرام کنند؟ ناگهان به یاد مادران پیر و عکس به دستی که درمیان انبوه جمعیت استقبال کننده، حیران و سرگشته بودند می افتم و می گویم: اشتباه نکن عزیزم! گرانی و وضعیت جامعه هیچ ارتباطی با تشییع شهدا و استقبال مردم از آنان ندارد. 99درصد از افرادی هم که به استقبال از شهدا رفته اند ازعملکرد اقتصادی دولت راضی نیستند اما این مسایل هیچکدام باعث نمی شود که مردم از آرمان های خود بازگردند. شهدا همیشه و هر زمان در قلب و جان مردم زنده هستند و حسابشان با همه فرق می کند. شهدا  بدون هیچ چشمداشت مادی  و برای حفظ آب و خاک کشورمان جانشان را فدا کرده اند. پس امروز وظیفه همگان است که برای استقبالشان سنگ تمام بگذارند. این را که می گویم لحن طلبکارانه اش کمی آرامتر می شود و می گوید: من هم شهدا را دوست دارم، درضمن دایی من هم جانباز است اما این نابسامانی ها آزارم می دهد.

گزارش از صنوبر محمدی


کد خبرنگار : 17


تفحص شهدا     دفاع مقدس     تشییع شهدا                                
Reply
no
0
yes
8
جانبازنخاعی 70%
1397/06/25 - 12:25

بسیار عالی بود. دلنوشته ای که اشک ار دیدگان کم سویم حاری ساخت و بااینکه توفیق حضور نداشتم، خود را در مراسم تشییع شهدا احساس کردم.
ممنونیم از فاش نیوز و گزارشگر خوب و پرتلاشش خانم صنوبر

no
17
yes
6
همسر یک جانباز
1397/06/26 - 10:47
آفرین به این خبرنگار موفق. بسیار لذت بردیم از زیبایی متن و محتوای معنوی آن.
واقعا باید به روان پاک همه شهیدان مخصوصا شهدای گمنام درود فرستاد.
امیدوارم بازهم از این متون زیبا در سایتتان بهره ببریم.
از بانوی بزرگوارم سرکارخانم محمدی تقدیر باید بشود. فاش نیوز هم انصافا به تعهد و رسالتش بخوبی می پردازد. خداوند ازشما قبول کند






نظری بگذارید
chapta

بدون ویرایش از شما
بیشتر...
آخرین اخبار
بیشتر...
معرفی کتاب

نقل مطالب سایت، فقط با ذکر منبع بلامانع است.

@ 2014 تمام حقوق مادی و معنوی برای پایگاه خبری تحلیلی فرهنگ ایثار و شهادت(فاش نیوز)،محفوظ می باشد.