21 آذر 1397/ ۰۴ ربيع الثاني ۱۴۴۰
شناسه خبر : 62043
1397,دوشنبه 21 آبان09:51
اشتراک گذاری در:
عکس روز

تهدید به ترور از سوی منافقین


سیدمهدی شریفی پور چوکامی، فرزند سیدعلی، در نخستین روز نوروز سال ۱۳۳۶ در روستای جیرسر از بخش چوکام رشت پا به دنیا گذاشت. از شش سالگی وارد مدرسه شد، دوران ابتدایی را در دبستان نبوت روستای چوکام از بخش خمام شهرستان رشت آغاز کرد. او به مدرسه و تحصیل بسیار علاقه مند بود و همیشه از شاگردان ممتاز مدرسه محسوب می شد، طوری که وقتی روزی در درسی نمره ۱۸ گرفت، با اعتراض شدید معلم خود مواجه شد. پس از اتمام سال چهارم دبستان، سال پنجم را در مدرسه سر بازار چوکام به تحصیل پرداخت.

در این دوران، خانواده اش به علت عدم درآمدکافی از کشاورزی دچار فقر مالی و تهیدستی شدید شد و بالاجبار به تهران مهاجرت کردند. اما سیدمهدی در همان روستا نزد عمویش که بسیار به او علاقه مند بود، ماند و پس از اتمام تحصیل در دروه راهنمایی عازم تهران شد.

تجربه زندگی سخت در دوره نوجوانی

درتهران نیز همچنان زندگی مشقت باری را تجربه می کند. به ناچار لباسهای مندرس و وصله دار می پوشید و به جای کفش، دمپایی کهنه متعلق به عمویش را می پوشید. مدتها به علت نداشتن لباس مناسب از خانه بیرون نمی آمد. حقوق کارگری پدر، کفاف تأمین هزینه های تحصیلی و لباس خانواده پر جمعیت آنها را نمی داد. مادر و خواهرش برای تأمین مخارج در یک مغازه گزسازی در نزدیکی منزلشان در میدان جلیلی، مشغول کار شدند. با این حال سیدمهدی در کلاسهای شبانه دبیرستان فاطمیه خیابان شوش ثبت نام کرد. روزها در یک کارگاه خراطی کار می کرد و شبها درس می خواند.

خوابی که سرانجام تعبیر شد/ تهدید از سوی منافقین به ترور

حضور فعال در وقایع قبل از انقلاب

با آغاز نهضت اسلامی، شریفی پور در تظاهرات خیابانی شرکت می کرد. او در واقعه ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ در میدان ژاله حضور داشت و وقتی به خانه برگشت آثار خون روی لباسهایش مشهود بود. خواهرانش را برای شرکت در راهپیماییها تشویق و ترغیب می کرد و آنها را به حجاب و نماز سفارش می نمود و توصیه می کرد که باید زینب وار عمل نمایند.

شریفی پور در توزیع و پخش اعلامیه ها به طور فعال شرکت داشت. اعلامیه ها را در خانه نگهداری و سپس توزیع می کرد. گاهی اوقات اعلامیه ها و عکس امام (ره) را به رشت و زادگاه خود می برد و در شهرهای استان گیلان توزیع می کرد.

به مطالعه کتابهای مذهبی علاقه فراوانی داشت. قبل از انقلاب کتابهای مذهبی را مطالعه می کرد که ظاهرأ ممنوعه بود. به همین خاطر آنها را در زیرزمین منزل پنهان می کرد. علاوه بر حضور مستمر در تظاهرات خیابانی، شب تا صبح در منزل "کوکتل مولوتف" می ساخت و برای مقابله با نیروهای حکومت نظامی به نیروهای انقلابی می رساند. در نتیجه این اقدامات به شدت تحت تعقیب مأموران حکومت نظامی قرار گرفت و محل سکونت وی در منزلی مستقل و جدا از خانواده تحت مراقبت مأموران قرار داشت.

با پیروزی انقلاب اسلامی، خانواده شریفی پور به روستای زادگاه خود بازگشتند و به کار کشاورزی مشغول شدند. اما سیدمهدی در تهران نزد دایی اش ماند و پس از اخذ دیپلم به زادگاه خود مراجعت کرد و در داروخانه ای در خمام مشغول کار شد. پس از مدتی دوباره به تهران برگشت و در داروخانه ای به کار پرداخت. در همین داروخانه بود که با خانمش آشنا شد و از خانواده خود خواست تا به خواستگاری او بروند. به این ترتیب در ۲۶ آبان ۱۳۵۸ طی یک مراسم بسیار ساده که فقط خانواده عروس و داماد حضور داشتند، ازدواج آنان سرگرفت.

حدود یک سال بعد در دی ماه ۱۳۵۹ برای پاسداری از انقلاب اسلامی درخواست عضویت رسمی در سپاه پاسداران را تسلیم کرد. از بیستم دی ماه همان سال به عضویت رسمی واحد ‌بهداری ستاد مرکزی سپاه پاسداران در ‌تهران در ‌آمد و از آن زمان تا ۳۰ بهمن ۱۳۶۰ در بیمارستان ولیعصر در قسمت پرسنلی بهداری مشغول به کار شد.

چنان به کار خود علاقه داشت که از صبح تا دیروقت کار می کرد و خستگی نمی شناخت. هر زمان که به زادگاه خود می رفت به بچه های انجمن اسلامی برای پیشبرد کارها راهنمایی و کمک می کرد. او در احداث پایگاه بسیج زادگاهش نقش فعال داشت.

از دشمنان انقلاب اسلامی به خصوص منافقین تنفر بسیار داشت و در درگیری با آنها حضور داشت. به همین خاطر مورد کینه منافقین بود و او را تهدید به ترور کرده بودند. در پی افزایش این تهدیدها چندین بار مجبور شد منزل خود را تغییر دهد.

مهربان و دلسوز و حلال مشکلات بود

در مقابل، نسبت به مردم و خویشاوندان بسیار دلسوز و مهربان بود و با وجود داشتن مشکلات شخصی، بیشتر می کوشید مشکلات مردم را مرتفع نماید. به عنوان مثال روزی به خانه خواهرش در رشت رفته بود که می بیند او با سه بچه مستأجر است. بسیار ناراحت شد و با فراهم آوردن مقداری پول و گرفتن وام قرض الحسنه به آنها کمک کرد تا خانه ای خریدند. همچنین برای پیرزنی که در روستای زادگاهش زندگی می کرد و خانه نداشت از تهران پول تهیه کرد و خانه ای برای او ساخته شد. علاوه بر این، برنجی را که پدرش هر سال در پایان برداشت محصول کشاورزی در اختیار او قرار میداد، مصرف نمی کرد و به مردم نیازمند میداد.

می گویند روزی در بیمارستان نجمیه مشغول به کار بود که پیرمردی را مشاهده کرد که بسیار ناراحت است. علت ناراحتی او را جویا شد. پیرمرد می گوید: «در دنیا فقط یک دختر دارم که به سختی مریض است و برای معالجه او را به این بیمارستان آورده ام اما می گویند تخت خالی برای بستری کردن ندارند.» شریفی پور به پیرمرد کمک کرد تا دختر او بستری شد و پس از مداوا، هزینه بیمارستان را پرداخت کرد. سپس پیرمرد را به همراه دخترش برای بازگشت به شمال با تاکسی تلفنی به ترمینال فرستاد.

او اگر چه در تهران زندگی می کرد اما به محل تولد خود علاقه بسیاری داشت و از هیچ تلاشی در جهت بهبود وضعیت آن دریغ نمی کرد. از جمله ضمن کمک به راه اندازی و افتتاح نهضت سواد آموزی با تلاش پیگیر، یک کامیون پر از میز و صندلی برای تشکیل کلاسها و تعداد زیادی کتب مذهبی به آنجا برد.

پزشکیار در جبهه ها

سیدمهدی در ۹ اسفند ۱۳۶۰ عازم جبهه جنگ تحمیلی شد و تا ۵ خرداد ۱۳۶۱ در جبهه خرمشهر به عنوان پزشکیار انجام وظیفه کرد. پس از بازگشت به تهران در تاریخ ۳ مرداد به مسئولیت درمانگاه خاتم الانبیا منصوب شد. با وجود علاقه شدید به همسرش می گفت: «شما برایم خیلی عزیز هستید، ولی جبهه رفتن واجب تر است.» اول مهر ۱۳۶۱ بار دیگر به مدت بیست و سه روز عازم جبهه شد و در تیپ محمد رسول الله (ص) مشغول شد. به دنبال آن به علت حسن انجام وظیفه در تاریخ ۲۸ دی ۱۳۶۱ به مسئولیت معاونت اداری و مالی بهداری منطقه ده سپاه منصوب شد. پس از مدتی از تاریخ ۲۳ اسفند همان سال به مدت سه ماه مأموریت یافت تا از کلیه واحدها، پایگاهها، مقرها و پادگانهای منطقه بازدید و مسائل و مشکلات بهداری آنها را برای پیگیری گزارش نماید. پس از تمام مأموریت در خرداد ۱۳۶۲ برای زیارت به سوریه رفت. از ۲۶ دی ۱۳۶۳ به مسئولیت امور مالی واحد بهداری منطقه مرکزی سپاه پاسداران منصوب گردید.

جبهه به من نیاز دارد

حضور در جبهه برای او اولویت داشت. مواقعی که در تهران بود شبهای جمعه برای زیارت قبور شهدا و دوستانی که شهید شده بودند، به بهشت زهرا می رفت. چون تک فرزندذکور خانواده بود هر بار که می خواست به جبهه برود، اصرار داشت که رضایت مادرش را جلب نماید. با وجود مجروحیت و شکستگی پا وقتی از او خواستند برای بهبودی در تهران بماند، گفت: «من باید به جبهه بروم، آنجا به من احتیاج دارند.» سیدمهدی برای اینکه از جبهه دور نباشد و در ضمن در کنار همسرش باشد در مقطعی، همسرش را به اندیمشک برد و مدتی در خانه های سازمانی شهید کلانتری ساکن بودند. آنها با خانواده فرهاد آسمانی (که بعدها به شهادت رسید) با هم زندگی می کردند. در این زمان در پادگان دوکوهه به فعالیت شبانه روزی مشغول بود.

شریفی پور در اثر ابتلا به بیماری داخلی، در ۲۶ مرداد ۱۳۶۳ در بیمارستان نجمیه تهران تحت عمل قرار گرفت. پس ازبهبودی، بار دیگر عازم جبهه های جنگ تحمیلی شد و در عملیات فتح خرمشهر، والفجر مقدماتی، بدر و فاو شرکت داشت. در عملیات فاو مجروح شیمیایی شد و پسر عمویش نیز بر اثر جراحات سلاح های شیمیایی بستری گردید. 

خوابی که سرانجام تعبیر شد

سیدمهدی پس از عملیات فاو به مسئولیت بهداری لشکر سیدالشهدا منصوب شد. در تاریخ ۲۴ اردیبهشت ۱۳۶۵ در سمت مسئول بهداری لشکر سیدالشهدا به منظور بررسی وضعیت امور دارویی سپاه ۱۱ قدر، عازم جبهه شد. قبل از عزیمت، به هنگام خداحافظی به خواهرش گفت: «این دفعه باید آمادگی اش را داشته باشی» قبل از آخرین اعزام، دوستانش را به رسیدگی به وضع چند خانواده مستمند سفارش کرده، از آنان خواسته بود که مواظب امور درمانی آنها باشند. با آغاز مقدمات عملیات کربلای ۱ در منطقه مهران فرماندهی یکی از گردانهای لشکر ۱۰ سیدالشهدا را بر عهده گرفت. قبل ازآغاز عملیات، به شناسایی منطقه عملیاتی در خط مقدم جبهه رفت. در این زمان حال و هوای خاصی داشت. شبی قبل از عملیات به اتفاق آقای شفیعی یکی از همرزمان، برای عملیات شناسایی رفتند. به هنگام برگشت به وی گفت:خواب دیده ام در این عملیات شهید خواهم شد. جنازه مرا به روستای جیرسر چوکام ببرید.» سرانجام، سیدمهدی شریفی پور در تاریخ ۱۴ تیر ۱۳۶۵ در عملیات «کربلای یک» در منطقه عملیاتی مهران بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شهادت رسید. بنا به وصیت، پیکر او را در گلزار شهدای روستای جیرسر چوکام به خاک سپردند.

 


منبع : دفاع پرس






نظری بگذارید
chapta

بدون ویرایش از شما
بیشتر...
آخرین اخبار
بیشتر...
معرفی کتاب

نقل مطالب سایت، فقط با ذکر منبع بلامانع است.

@ 2014 تمام حقوق مادی و معنوی برای پایگاه خبری تحلیلی فرهنگ ایثار و شهادت(فاش نیوز)،محفوظ می باشد.