28 آذر 1397/ ۱۱ ربيع الثاني ۱۴۴۰
شناسه خبر : 62406
1397,پنجشنبه 15 آذر12:30
اشتراک گذاری در:
عکس روز

سنگ قبرم را هنوز دارم


خاطرات آزادگان از دوران اسارت مملو از احساس بیم و امید است. احساسی که هر لحظه در جریان اتفاقات اردوگاه ضعف و یا قوت می گرفت.

سنگ قبرم را هنوز دارم

سنگ قبرم را هنوز دارم

جمشید جلالیان آزاده جانبازی است که در عملیات رمضان به اسارت دشمن درآمد، اما همرزمانش به گمان اینکه به شهادت رسیده برای او سنگ قبری تهیه کردند، سنگی که امروز یادگاری دوران جبهه در خانه جلالیان است.

خاطرات آزادگان از دوران اسارت مملو از احساس بیم و امید است. احساسی که هر لحظه در جریان اتفاقات اردوگاه ضعف و یا قوت می گرفت. در کنار مشکلات و سختی های اسارت برخی از آزادگان در ابتدای اسارت و یا در طول آن دچار مجروحیت شدند که این موضوع باعث مشکلات بیشتری برای آنان می شد. «جمشید جلالیان» از رزمندگان دوران دفاع مقدس و از آزادگان سرافرازی است که در جبهه به 70 درصد جانبازی نائل شد و در عین حال به اسارت دشمن درآمد. او که متولد سال 1338 در کردکوی است در 18 سالگی به جبهه ها رفت. در ادامه خاطره مجروحیت و اسارت این جانباز و آزاده را می خوانیم.

اولین اعزام به جبهه، اولین اسارت، اولین مجروحیت

 

اوایل سال 61 همراه گردان فتح همدان به جبهه رفتم. محل آموزش ما در سرپل ذهاب در نزدیکی قصر شیرین بود. پس از آموزش مدتی در مناطق پدافندی بودیم و به همدان برگشتیم. یک هفته پس از آنکه به همدان برگشتیم، از ما دعوت کردند، در پادگان سپاه جمع شویم.

 

خیلی رک و صریح گفتند اعزامی در پیش روی است که احتمال برگشت از آن خیلی کم است! هر که می ترسد، مشکلی دارد یا آنکه به هر دلیل آماده ی شهادت نیست، برای اعزام ثبت نام نکند. من با خوشحالی برای اعزام اسم نوشتم. وقتی به منطقه رسیدیم، عملیات رمضان در جریان بود. از اهواز یک راست به منطقه ی عملیاتی اعزام شدیم. از کوشک رد شدیم و در پشت یک خاکریز سنگر گرفتیم. روبروی ما خاکریز دشمن بود. خیلی نگذشت دشمن به ما یورش آورد و ما هم مردانه مقاومت کردیم.

 

هیچ کس عقب گرد نکرد. چند ساعتی کشتیم و کشته دادیم. پنج خشابی که داشتم را خالی کردم تا جایی که دیگر با شنیدن صدای انفجار چیزی نفهمیدم. صیح حالت خاصی داشتم، حرفها را می شنیدم و متوجه اطرافم بودم اما نمی توانستم حرکت کنم. یکی به من گفت: «ما یازده نفریم که اسیر شدیم!».

 

ماشینی آمد و من را روی مرده های متعفن دشمن انداختند و تا خط دوم خودشان بردند. بقیه اسرا را هم به آنجا آوردند. کتک بود و بازجویی، ولی هیچکس پاسدار نبود. همه افرادی بودند که داوطلب به جبهه آمده بودند. مثلا چوپان و کارگر بودند. آنها هم کتک می زدند و به ما کذاب می گفتند. بعد از 2 روز به بیمارستانی در بصره منتقل شدم. ترکش سر و سینه ام را گرفته بود. استخوان پایم نیز شکسته بود. هر روز صبح من را به اتاق عمل می بردند و بدون بی حسی یا بیهوشی زخم ها را بخیه می کردند و بعد از ظهر آنها را می کشیدند.

 

پیرزن مهربان اردوگاه عراق

 

از درد نعره می زدم، کار دیگری از من برنمی آمد. وقتی می گفتیم آب، می گفتند دهانتان را باز کنید. آن وقت با پارچ، آب داغ در دهانمان می ریختند. فریادمان بلند می شد و می گفتیم: ای خدا! یا امام حسین! می گفتند امام حسین و خدا ماییم! از ما کمک بخواهید! همه ی آنها فرشته ی عذاب بودند بجز یک پیرزن که برای نظافت می آمد. زن مهربانی بود.

 

گاهی پنهان از چشم نگهبان های بعثی برایمان آب سرد می آورد. یک روز هم چهار شیشه ی شیر با شال به شکمش بست و برایمان آورد. 2 پسر این خانم در ایران اسیر بودند و می گفت که آنها نامه می دهند و می گویند: «ایرانی ها به آما خوب رسیدگی می کنند.»

 

کرم های پا!

 

پس از یک ماه من را به اردوگاه موصل ۲ بردند. آنجا خبردار شدیم، پیرزن مهربان تصادف کرده و از دنیا رفته است. ما هم برایش مجلس ختم گرفتیم. روزها می گذشت و همچنان پایم گچ داشت و دستم بسته بود. بچه ها که به من نزدیک می شدند، از بوی بدم دنده عقب می گرفتند.

 

خودم متوجه بودم بوی تعفن لاشه و مردار می دهم. برادری که چیزی از پزشکی می دانست گفت باید این گچ را بشکنیم. به کمک سنگ و نبشی گچ را شکستند. چشمتان روز بد نبید، توده ای از کرم سفید در زخم پایم جا خوش کرده و درهم می لولیدند. حالم بد شد. فوری یکی از بچه ها زیر پوشش را بیرون آورد و پاره کرد تا پایم را پانسمان کنند. آنقدر تمیز کردند تا زخم خون آمد.

 

سه چهار ماه این برنامه اجرا می شد تا یواش یواش زخم خوب شد. زخم سرم هم چرک کرده بود، آنجا هم تا مدتی پانسمان شد تا التیام پیدا کرد. در طی این مدت توالت رفتن برایم شکنجه بود. برادران کمال رضیان و رضا شملی کمک می کردند.

 

دشداشه های پوست پیازی

 

در اسارت دشدشه هایی که به ما می دادند به علت رنگ سفیدشان به سرعت چرک مرد می شدند. چند نفر از بچه ها چند روزی پوست پیازهای قرمز را جمع کردند. یک شب تمام دشداشه ها را در دیک آشپزخانه با پوست پیاز جوشاندند. صبح که همه آنها را پوشیدند، بعثی ها از تعجب شاخ در آوردند. دیگر رنگ ها را تهیه و استفاده می کردیم. مثلا وقتی بوته های گوجه فرنگی دیگر گوجه نمی دادند، جوشانده می شدند تا از رنگ سبز آنها استفاده کنیم.

 

اعتصاب غذا و مرگ بر صدام

 

یک بار هم تصمیم گرفته شد اعتصاب غذا کنیم تا کمی به وضع بهداشت، غذا و دیگر مسائلمان توجه کنند. چند روز از اعتصاب ما گذشت و آنها توجه نکردند، حتی برای دستشویی رفتن در آسایشگاه را باز نکردند. سرانجام که وضع بحرانی شد ما شعار مرگ بر صدام سر دادیم. خیلی نگذشت صدای هروله شنیدیم. برخی گفتند مجاهدین عراقی برای کمک ما می آیند. بلا به دور، وقتی در اول، دوم و سوم اردوگاه را باز کردند، مأموران زیادی با چوب و چماق و هر چه که فکر کنید با سر و صدا وارد آسایشگاه شدند و همه را زیر ضربات چوب و چماق و مشت و لگد و ... گرفتند. صدای توسل به ائمه بلند شد. به هیچ کس رحم نمی کردند. تعدادی از بچه های ما که از نظر جسمی قوی تر بودند، خودشان را به قسمت جلو رسانده بودند تا افراد مریض و ضعیف کمتر مورد ضرب و شتم قرار گیرند. با قطعات بلوک، نبشی آهن، کابل برق و چوب به ما حمله کرده و ضربه می زدند. آن قدر زدند تا چند صد نفر را خونی و مالین کردند و دهها دست و پا را شکستند و خودشان خسته و عرق ریزان شدند.

 

حفظ 17 جز قران در اسارت

 

مدتی سید آزادگان آقای ابوترابی در آسایشگاه ما بود. من می دیدم هرروز قبل از آن که بر پا داده شود و در آسایشگاه بازگردد. سطلی که به عنوان توالت استفاده می شد و پر بود را بر می داشت و پشت در منتظر می ماند تا به محض باز شدن در آن را ببرد و خالی کرده و تمیز کند.

 

من هم از او یاد گرفتم و روزی سه نوبت در صبح و ظهر و شام در تمام دوران اسارت توالت ها را تمیز می کردم. 16 چشمه توالت به هزار و 500 نفر اختصاص داشت. با شش نفر بودیم که باید آنها را تمییز کرده و آفتابه ها را پر از آب می کردیم.

 

همین که صدای سوت پایان هواخوری بلند می شد، یک ربع وقت داشتیم تا با حلبی 17 کیلویی جای روغن نباتی از تانکر وسط حیاط اردوگاه آب آورده و توالت ها را بشوییم و شانزده آفتابه را پر از آب کنیم. همین که در آسایشگاه باز می شد و همه به طرف صف دستشویی می دویدند ما مرتبا آب آورده و آفتابه ها را پر از آب می کردیم. همه مشغول فعالیت، یاد دهی و آموزش، ورزش و دیگر امور بودند. تمام این فعالیت ها با برنامه ریزی هایی که شده بود، بایست پنهان از چشم بعثی ها انجام می شد. من خواندن قرآن را یاد گرفتم و حافظ هفده جزء شدم. فرانسه و انگلیسی را آنقدر آموختم که بتوانم کتاب و روزنامه بخوانم. فراگیری صرف و نحو عربی هم که عمومی شده بود.

 

سنگ قبرم، یادگاری از دوران اسارت

ابتدای اسارت در بیمارستان بودم، توسط صلیب سرخ ثبت نام نشده بودم. همرزمانم در جبهه که دیده بودند من بیهوش و زخمی کنار خاکریز افتاده ام، به گمان اینکه شهید شده ام اعلام شهادت کردند و برایم سنگ قبر در گلزار شهدا گذاشته بودند. وقتی پس از یک سال نامه ام به دست خانواده ام رسید، سنگ قبر را برداشتند. آن سنگ هنوز در خانه ی ما باقی مانده است. جالب است آن یکسال هرگز قصه ی شهادت من را مادرم باور نکرده بود و هر شب جمعه که سر قبرم می رفته می خندید و می گفت: «جمشید من زنده است!


منبع : بلاغ


اسارت     آزاده     جمشید جلالیان     فاش نیوز                            
Reply
no
0
yes
1
معلم جانباز
1397/09/16 - 01:52
درود خدا بر ازادگان سرفراز ايران اسلامي اري برادر اين قصه بر قصه خيلي از عزيزان ما بود در شهرما كوجه ها وخيابانها بنام شهداي بود كه وقتي برگشتند خودشان ديدند مزار خود را هم زيارت بعضي ها امدند اما همسرانشان بعد سالها به گمان اينكه همسرشان شهيد شده ازدواج مجدد كردند وبجه دار شده بودند دوستي كه مفقود وصليب سرخ اماري از او نداشت وقتي برگشت با ازدواج همسرش با برادرش مواحهه شد خدا شاهد هنوز هم كه هست مشكل اعصاب وروان از اين بابت دارد هرچند اين بزرگوار بعدا كنار امد ازدواج كرد والان جند فرزند دارد اما هضم اين مصاىب واقعا سخت است وقابل تقدير
اما مسىولين محترم براي اين عزيزان چه كردند صرفا حقوقي ويا استخدامي ميتواند ان دردها را التيام ببخشد
ايا اين عزيزان ازاده جانباز كه بعدها استخدام واكنون بازنشسته ومريض هزاران گرفتاري دارند سزاوار بود بيمه تكميلي يشان حذف شود وحواله به ادارات كردد
به نظر حقير اين سخنان وخاطرات جانبازان ازادگان كه در قالب كتاب بعضا جمع اوريشده به عنوان واحدهاي ضمن خدمت اجباري براي همه مسىولين جنگ واسارت نديده بگذارند نمايندگان بخوانند استانداران جوان وهمه وهمه حتي در دانشگاه اراىه شود تا در تصميمات اثرگذار شود وبدانند جنگ واسارت با خانواده ها بدران ومادران وهمسران فرزندان چكار كرده اگر دولت مبلغي را براييمه ميدهد شايد كمترين كاري هست كه انجام ميدهد
نوبختها وكارشناسان برنامه بودجه وجداني برخورد كنند حتي اگر كسري بودجه هست در جاي به غير از ايثارگران جبران كنند
نوبخت ومعاونينش اگر يك روز در اسارت بودند راگر يكي از اقوامش همچنين داستاني داشت شايد هيچ وقت كوتاهي به اين فاحشي نميكرد حيف كه كساني سكاندار شده اند كه يا فراموش كردند ويا ديواري كوتا تر از ما ها نديدند
جالب است صدا وسيما هم كوتاهي خودش را دارد چه اشكالي دارد هر هفته چند برنامه داشته باشند وازادگان وجانبازان حضور يابند واين خاطرات خود را مصور كنند همه مردم ما كتاب خوان نيستند حتي مسىولين به علت مشغله كاري
هم خاطرات حفظ ميشود وهم جمع اوري چرا كه اين خاطرات هويت جوانان وزندگي دهه ها اسارت جانبازي ويلچر تخت خواب زخم بستر ووووووو
اميدواريم اين فرهنگ شهادت واين رسم مردانگي وشجاعت جوانان ايران زمين به عنوان تاريخ جنگ براي ايندگان بماند ونوه ها ما ايرانيان بخوانند ودرس بگيرند
هرروز يكي دونفر از اين گهرهاي ناياب وطن سر بر خاك مينهند وخاطرات اغلب انها بگور ميرود تا فرصت هست دلسوزان ايران زمين بفكر جمع اوري باشند يا حق

Reply
no
0
yes
1
قنبر مبارز
1397/09/17 - 11:20
اونجا که گفتی توالت رفتن برام عذابی بود . منم الان در دست اینا که اسیرم و از درد دارم می میرم می فهمم یعنی چی عذاب دستشویی رفتن ...
دستشویی که برای یه جسم دردمند مناسب سازی نشده ...
من هر بار می رم دستشویی با اشک و ناله می گم شهدا ببینید چه بر سرم آوردند ...





نظری بگذارید
chapta

بدون ویرایش از شما
بیشتر...
آخرین اخبار
بیشتر...
معرفی کتاب

نقل مطالب سایت، فقط با ذکر منبع بلامانع است.

@ 2014 تمام حقوق مادی و معنوی برای پایگاه خبری تحلیلی فرهنگ ایثار و شهادت(فاش نیوز)،محفوظ می باشد.