28 مرداد 1398/ ۱۸ ذو الحجة ۱۴۴۰
شناسه خبر : 63789
1397,چهارشنبه 08 اسفند11:20
اشتراک گذاری در:
عکس روز
گفت و گو با جانباز نخاعی علی اکبر حاجی مزدارانی (بخش سوم)

تصویری از عشق ها و رشادت ها!


جانباز مزدارانی در بخش سوم گفت و گویش از خاطرات شهدا و سختی های روزهای جبهه و عشق ها و رشادت ها و شهادت ها بیشتر تعریف کرده است.

تصویری از عشق ها و رشادت ها!

فاش نیوز - از گفت و گوی اول تا گفت و گوی دوم با جانباز گرامی، «علی اکبر حاجی مزدارانی» کمی فاصله افتاد. در گفت و گوهای پیشین، جانباز مزدارانی از کودکی تا روزهای ابتدایی جبهه رفتنش گفت. از آنجایی که گفت و گو و نحوه تعریف کردن خاطرات جانباز مزدارانی با تمام وجود و از سر شوق برای بیان حق مطلب بود، دلمان می خواست که حتما تا انتهای صحبت های دلنشین او را ثبت و ضبط کنیم. بنابراین او را یک بار دیگر دعوت کردیم و این بار او از خاطرات شهدا و سختی های روزهای جبهه و عشق ها و رشادت ها و شهادت ها بیشتر تعریف کرد.
قسمت دوم گفت و گوی ما با جانباز مزدارانی با مجروحیت وی و انتقال به بیمارستان قم به پایان رسید. ادامه این گفت و گو به نظر مخاطبین می رسد:

 

فاش نیوز: وقتی به بیمارستان قم منتقل شدید، چه اتفاقی افتاد؟

- چند روزی در بیمارستان قم بستری بودم. آن زمان در قم یک و دو تا بیمارستان بیشتر وجود نداشت، حول و حوش عید بود یعنی ما عملیاتمان 18 اسفند بود و 7 الی 8 روز بعد از مجروحیت هم مرابه بیمارستان قم منتقل کردند و چون عید نوروز بود، می خواستم هر چه زودتر مرخص شوم. علی الخصوص که با اصرار هم مرا آورده بودند. بنابراین درخواست کردم دوره نقاهت را در منزل سپری کنم و در فکر این هم نبودیم که بیمارستان بمانیم و برای خود پرونده سازی کنیم تا در آینده، خدای نکرده استفاده کنیم.

خلاصه به هر بهانه ای بود از بیمارستان مرخص شدم. آن زمان به این شکل بود که در ایام عید از خانواده های معظم شهدا سرکشی و دیدار می کردند. پس تصمیم گرفتم قبل از اینکه به منزل خودمان بروم. اول با قطار از عمویم که در ورامین زندگی می کرد و پسرشان هم به شهادت رسیده بود دیداری کنم و با قطار بعدی راهی منزل شوم .

 امکانات ارتباطی مناسب هم مثل حالاوجود نداشت که خانواده ها بتوانند از حال همدیگر خبر دارشوند یک نامه که می نوشتی پست می کردی 20 روز طول می کشید تا به دست اهل منزل برسد و تا آنها می خواستند جواب نامه را بدهند حدود یک ماه و یک ماه ونیم نیز زمان می برد. خبر گرفتن خیلی سخت بود حتی آنهایی که تلفن داشتند برای تلفن باید مرخصی می گرفتند به شهر می آمدند و عموما" هم این کار را نمی کردند. به خاطر این سختی ومشکلات خانواده هم از من بی خبر بودند.

 من در جبهه مجروح و خیلی از رزمندگان هم شهید یا مجروح شده بودند. خبر رسیده بود که من شهید شدم. خلاصه مادرم یک دل سیر البته اولش گریه می کند و بعد متوجه می شوند مجروح شده ام. به هر حال از قطار پیاده شدم و به منزل عمویم که نزدیک ایستگاه راه آهن بود رسیدم که سیصد، چهارصد متر بیشتر با ایستگاه راه آهن فاصله نداشت. تا دست به زنگ در خانه گذاشتم تمام تن و بدنم لرزید. اعلامیه شهادت برادرم را روی دیوار دیدم .

 قبلا هم گفته بودم که چه حالتی برایم پیش آمده بود. ناخود آگاه اشک از چشمانم سرازیر شد و گریه امان نداد. منتها نه با صدای بلند و همینطور که دستم روی زنگ بود و داشتم اشک می ریختم آنها در را باز کردند و دیدند که من با سرو صورت زخمی و باند پیچی شده هستم. آنها هم زدند زیر گریه و فقط سوال کردم برادرم کی شهید شده؟ گفتند سه و چهار روزه که دفن کرده ایم و من حتی در مراسم تشییع جنازه برادرم نبودم و همانطورکه فکر می کردم دیدار به روز قیامت افتاد. تا وارد منزل شدیم خانه عزاخانه شد.

 عمویم سریع با خانواده ام تماس گرفت تا آنها را از نگرانی درآورد. تلفنی خبر داد که علی پیش ماست و حالش هم خوب است. سپس بدون معطلی و سریع با اولین قطار منزل عمویم را ترک کردم و به گرمسار برگشتم. پدرم با همان لبخند همیشگی به استقبالم آمده بود اما تا وضعیت من را دید دیگر نتوانست خود را نگه دارد و بغضش ترکید. تا اون موقع هیچ وقت گریه های پدرم را ندیده بودم چون که ایشان دارای ایمان خیلی بالا و فردی مقاوم بود. اکثر فامیل ها هم به علت شهادت برادرم خانه ما بودند و جمعیت زیاد بود. از صحبت هایش متوجه شدم که یک مراسم ختم در گرمسار گرفتند و قرار است که روز بعد در روستای خودمان هم یک مراسم ختم دیگری بگیرند و برادرم را نیز در زرین دشت دفن کرده بودند.

 آن شب تعداد سی نفر مهمان داشتیم و صبح هم قرار بود زرین دشت برویم. حوالی ساعت" دوازده و نیم و یک صبح بود همه در خواب بودند جز مادرم که بچه شیر می داد. درهمین حین با صدای انفجار شدید و یا ابالفضل مادرم همه از خواب پریدند! تنها صدای برخورد قطار وشعله های آتش بود که شنیده و دیده می شد.

  شدت و صدای انفجارخیلی زیاد بود و دایی ام که فردی نظامی بود گفت : راه آهن را بمباران کردند. البته قبلا هم گفته بودند که راه آهن گرمسار به خاطر موقعیت استراتژیکی که داشت در خصوص تردد نظامیان و پشتیبانی و تدارکات جنگ و هم لشگر خراسان از این راه آهن تغذیه می شد، همیشه یکی از اهداف دشمن بود، پس فکر کردیم راه آهن را بمباران کردند.

 پدرم سریع بلند شد و فیوز برق را کشید. برق خانه قطع و تاریک شد ولیکن چون در منطقه راه آهن بودیم، برق های بیرون و راه آهن روشن بود. خانه در تاریکی محض نبود اما همه هول شده بودیم. مثلا عمویم اشتباهی شلوار برادرش را پوشیده بود و شلوار خودش را هم گم کرده بود. یکی دیگر از عموهایم هم که شلوار ایشان را اشتباهی پوشیده بوده متوجه می شود جیب هاش پر از پول است. عمویم 28 هزار تومان حقوق گرفته بود. سال 1364 که آن زمان مبلغ قابل توجهی بود تازه آن موقع متوجه می شود که لباس خودش نیست.

 بعدا که اوضاع آرام گرفت لباس هایشان را تحویل گرفتند. فقط دایی ام بود لباس هایش را کامل پیدا کرد. بقیه زنها هم یکی متکا بغل کرده بود و می دوید. یکی بی چادر و بی روسری بیرون آمده بود! به هر حال بیرون آتش می بارید. ناخودآگاه آدم به یاد آتش زدن خیمه های امام حسین (ع) می افتاد!

  همه سراسیمه با جیغ و داد بیرون آمده بودند و از هم علت را سوال می کردند، سیلی از آتش راه افتاده بود که همه خانه ها را داشت احاطه می کرد، بعد از پرس و جو فهمیدیم که انفجار حاصله از مازوت بوده است و داستان از این قرار بود که یک قطار باری به مقصد مازندران سوخت بارگیری می کند. در طول راه دیزل آن ساعت 12 شب خراب می شود و بایستی دیزل از واگن جدا می شد و یک دیزل دیگر از ایستگاه می آمد تا واگن ها را بکشد.

 قطار در شرایط خاص هر جا مشکلی پیش بیاید تا 20دقیقه هوا دارد و میتواند خودش را نگه دارد به شرطی که سریع ترمز دستی قطار را ببندند ولی رئیس قطار برای دیزل رفته بوده و مامور قطار باری هم که بایستی ترمزها را می بست، متواری و مفقود الاثر می شود و قطار باری که در سرازیری واقع شده بوده بعد از بیست دقیقه با 27 مخزن سوخت که هر کدام 58 هزار لیتر سوخت داشتند با طی مسافت 10 کیلومتر به سرسوزن ایستگاه گرمسار می رسد. 

 سر سوزن نقطه تقسیم بندی مسیر قطارها است، معمولا در حالت عادی سوزن را مستقیم می کنند که اگر اتفاقی افتاد، قطار بتواند مستقیم عبور کند اما آن روز سوزن درخط کور بوده یعنی باید قطار می پیچید و با سرعتی هم که قطار باری داشته یکی از واگن ها جدا می شود و بقیه 27 تا مخزن سوخت هم روی هم انباشته و آتش می گیرند.

سپس به علت جاری شدن سوخت در روی زمین آتش مانند سیل خانه ها را فرا گرفته بود. آن لحظه من یادم افتاد یک سری از عکس هایی که از رزمندگان در جبهه ها گرفته بودم درون صندوق منزل بود. یادم رفته بود بگویم قبل از اینکه ما را به عملیات ببرند چون پادگان ها را بمباران می کردند، روزها ما را می بردند بیرون از پادگان پخش می کردند. آنجا هم منطقه جنگی بود و آرپی جی هفت و گلوله و نارنجک تفنگی فراوان بود. حتی بعضی مناطق مین هم داشت ما خیلی با احتیاط در مناطق تردد می کردیم .

در یکی از روزها به رزمندگان زرد آلو داده بودند و سه تا از بچه های اراک که کمپوت را خورده بودند، یک نارنجک تفنگی را بر می دارند تا با سر این نارنجک تفنگی هسته های زردآلو را بشکنند. در حین این عمل نارنجک منفجر می شود و همه زخمی و مجروح می شوند. یکی شکمش باز شده بود، دیگری پایش یا دستش قطع شده بود، یکی هم صورتش داغون شده بود، توی همان حال با اجازه فرمانده گردان عکس هایی از آنان که در حال جان دادن بودند گرفته بودم. از آنجائی که جوان و کم تجربه بودم این عکس ها را به عقب فرستاده بودم و خانواه ها دیده بودند و از لحاظ روحی خیلی ضعیف شده بودند و من اصلا خبر نداشتم .

 همچنین غیر از این عکس ها من تعداد 90 عکس که از شهدای جنگ گرفته بودم درون صندوق منزل داشتم که برایم بسیار ارزشمند بود. چون خانه در آستانه آتش سوزی بود. بدین جهت از پدرم اجازه گرفتم تا وارد منزل شوم واسناد و مدارک خانه و پول و طلاهای مادرم همچنین عکس های گرفته شده خودم از شهدا و جبهه را که همگی درون صندوق بودند بیرون بیاورم که عمویم گفت: اصلا" چرا همه اثاثیه را بیرون نیاوریم ما که تعداد مان زیاد است .

پدرم رئیس پاسگاه بود و از لحاظ اقتصادی هم وضعیت مالی ما خوب بود و چندین فرش دستبافت لوله شده دست نخورده در منزل داشتیم. حاصل همه تلاش و فعالیت 27 ساله پدرم در آستانه سوختن بود. هنوز چند قدمی برنداشته بودیم که پدرم دست مرا گرفت و گفت اجازه نمی دهم بروید. در منزل 5 تا کپسول گاز داریم که اگر خدای نکرده یکی از آنها منفجر بشود و اتفاق شومی بیفتد نمی توانم جواب مردم را بدهم. می گویند یک پسرشان در راه اسلام شهید شد و پسر دیگرشان هم برای مال دنیا از دست رفت، ان شاا... ماشین آتش نشانی الان می رسند و نمی گذارند آتش به خانه سرایت کند.

 فاصله آتش نشانی هم 5 کیلومتر بود و تا خبر بدهند و ماشین ها بیایند زمانی طول کشید. تازه وقتی هم آمدند و شلنگ ها را برای خاموش کردن آتش بیرون کشیدند، متوجه شدند که هیچکدام از ماشین ها آب ندارند و بدین ترتیب تا صبح همگی نظاره گر سوختن خانه و کاشانه در آتش بودیم. بقیه مهمانها را هم به منزل خاله ام هدایت کردیم .

ساعت 10 صبح بود که من بعد از اینکه شراره های آتش فروکش کرد به سراغ صندوق مورد نظر رفتم. چون میدانستم طلا در آتش سوزی ذوب نمی شود و امیدوار بودم که عکس هایم نیز سالم باشند اما متوجه شدم قبل از من کسی وارد شده و فقط مقداری از طلا های مادرم که سالم مانده بود تحویل دادند.

 

فاش نیوز: چه خاطره تلخی بوده!

- یک خاطره خنده دار دیگری از شب حادثه بگویم؛  من از شب گذشته تا زمان خاموش شدن آتش چیزی نخورده بودم و خیلی گرسنه ام شده بود. یادم افتاد که پدرم چند گونی سیب زمینی خریده و در کنج حیاط گذشته بود. به مکان مورد نظر رفتم ودیدم اکثرسیب زمینی ها سوختند ولی بعضی ها خوب پخته و کبابی شده اند. چند تا در آوردم و روی دیوار منزل نشسته ومشغول خوردن بودم که عابری گفت اینها عجب آدم های بی خالی هستند! خانه و زندگیشان سوخته سیب زمینی تنوری می خورند .

پدرم جواب داد: بی خیال نیستیم اما کاری از دستمان برنمی آید. مال خدا بوده خودش داده بود خودش هم پس گرفت. به هرحال با همان وضعیتی که داشتیم مراسم ها را هم گرفتیم و به دلیل اینکه خانه و زندگی نداشتیم، بنیاد شهید در گرمسار به صورت موقت منزلی با یک سری امکانات ابتدایی مانند پتو سربازی و ظروف روحی و تشک ابری و ... جهت اسکان و گذران زندگی ما تدارک دید. ما هم که چاره دیگری نداشتیم به آن منزل نقل مکان کردیم

فاش نیوز: چقدر به وضعیت قطع نخاع شدنتان مانده است؟

- بعد از این حادثه یک بار دیگر هم مدتی در جبهه بودم و دوباره برگشتم اما در بار دوم که به جبهه اعزام شدم، به شدت مجروح شدم. چندین ترکش خوردم و در این حالت مدتی ویلچری بودم، سپس خوب شدم

.

فاش نیوز: یعنی نخاع شما آسیب دیده یا قطع شده؟

- من چندین بار مجروح شدم و در بیمارستان بستری بودم بعد از آن ازدواج کردم و دوباره شیمیایی و نابینا شدم که همه را تعریف خواهم کرد.

یک بار یادم است که امام جمعه گرمسار به منزل ما آمده بود تا پدرم را روحیه بدهد. خوب خانواده ما در شرایط سختی بودند. برادرم شهید شده بود. من مجروح بودم. خانه و زندگیمان در آتش سوخته بود و همه دارایی خود را از دست داده بودیم ولیکن روحیه پدرم همانطور که قبلا عرض کردم در مقابل این اتفاقات بسیار بالا و صبور بود .

به همین علت قبل از هر سخنی پدرم گفت: این اتفاقات از الطاف خفیه الهی است که می خواست ما را امتحان کند و درجه صبر ما را بسنجد. امام جمعه مات و مبهوت مانده بود و گفت ما آمده بودیم شما را روحیه بدهیم و از غم و مشکلتان بکاهیم ولی شما به ما روحیه می دهید. ایشان در نمازجمعه هم عین این ماجرا را تعریف کرده بود.

فاش نیوز: نظر خود شما درباره این اتفاقات چه بود؟

- به هر حال در برهه های مختلف زندگی است که خدا انسان را در موقعیت های خاص قرار می دهد و بایستی انسان در مقابل حوادث ناگوار زندگی صبر پیشه کرده و به خداوند توکل نماید، همانطور که در دعاهایمان می گوییم: ربنا افرغ علینا صبرا. خدایا به ما صبر بده. صبر در تمامی مسایل که یک بخشی هم در مصیبت ها است و حتی در قرآن کریم هم به این مسئله اشاره دارد : ولنبلونکم بشیء من الخوف و الجوع و نقص من الاموال والانفس و الثمرات وبشر الصابرین. خداوند به انسان نعمت های زیادی می دهد ولیکن در جاهایی هم صبر انسان را به واسطه نعمت هایی که می دهد، امتحان می کند می خواهد ببیند صبر می کند یا کفران و سرکشی! الحق و الانصاف پدر من در مراحل سخت زندگی چه هنگام از دست دادن فرزند و چه هنگام از دست دادن اموال با صبرو طمانینه و ایمانی که داشت، هیچ گاه شکوه و شکایت یا گریه و ناله نکرد و در تمامی مراحل هر بار به گونه دیگری امتحان می شد و با سربلندی بیرون می آمد.

 

فاش نیوز: بعد از آن چه کردید؟

- مدتی سپری شد، دوباره بحث اعزام به جبهه پیش آمد و این بار من به گردان کربلای شاهرود رفتم و چون ما گرمسار بودیم، هر جا که نیرو کم می آورند ما یک گروهان می رفتیم مثلا یک جاهایی در گردان موسی بن الجعفر یا گردان کربلا با بچه های دامغان بودم، بعد ما را از لشگر17 علی ابن ابیطالب جدا کردند و جزء لشگر 21 اما رضا (ع) که آن زمان تیپ بود و سردار قالیباف فرماندهی آن را برعهده داشت رفتیم .

بعد از آقای قالیباف، سردار اسماعیل قانع فرمانده تیپ بودند که بعدا لشگر شدیم. در مکانی 5 طبقه از اهواز ما را جا دادند. بعد خطی تحویل دادند، به نام جاده خندق. از بقایای عملیات بدر بود ولیکن چون ایران می خواست حتما مسیری برای تصرف بصره داشته باشد، پافشاری می کرد که جا پاهای عملیات را حفظ کند که بلافاصله به جاده برسد و بصره و بغداد را بتواند تصرف کند .

ما چندین عملیات در بحث بصره داشتیم که در هیچ کدام موفق نبودیم. از عملیات رمضان که از ابتدایی ترین عملیات بود تا بدر و یکی و دو بار هم عملیات کربلای 5 و در هیچ یک توفیقی به دست نیامده بود و عراقی ها هم اهمیت این معبر را می فهمیدند و تمام همت خود را صرف حفظ آن مسیر کرده بوند. به هر حال ما رفتیم توی جاده خندق و به صورت  10 روز، 10 روز یعنی با گروهانی که بودیم یک گروهان عقب می ایستاد و یک گروهان جلو می رفت تو پاسگاه آبی شریف و صفین هم آنجا را پوشش می داد. گروهان می آمد توی خط جلو به اصطلاح پد 1و2 و3 و نهایتا یک جایی بود که به آن کاسه می گفتند. انتهای این کاسه جاده را ایران پهن کرده بود. یک چنین حالتی شده بود مثل این ماهی تابه های لبه دار که نوکش سنگر تانک بود که من اینجا مستقر بودم. فاصله با عراقی ها 100 الی 150 متر بیشتر نبود.

آن طرف عراق هم همچنین حالتی داشت. این وسط هم آب را قطع کرده بودیم که نه ما می توانستیم تانک عبور بدهیم و نه عراقی ها. بعد با هم می جنگیدیم البته غواص های عراقی شب ها هم می آمدند و کارهایی می کردند. ما هم همینطور. خلاصه 10 روز اولیه را آمدیم در پاسگاه شریف وصفین بودیم با همان وضعیتی که گفتم. به اصطلاح در چادرهای خاصی مستقر بودیم

فاش نیوز: این موضوع در چه سالی بود؟

- تابستان سال 1364. هوا به شدت گرم و شرجی بود و ما در سنگر های 5 و شش نفره بودیم. یک جای کتابی بود بسیار محدود که اگر می خواستیم 6 نفرمان در سنگر دراز بکشیم جا نمی شد و بایستی یک نفر حتما بیرون باشد و همیشه هم یک نفر جهت پوشش بیرون می ایستاد. عموما" هم بچه ها شب ها آب می آوردند و گاهی هم روزها و تنها راه خنک شدن این بود که زیر پوش هایمان را می شستیم و خیس تنمان می کردیم تا کمی خودمان را خنک کنیم و موضوع آزار دهنده دیگر پشه ها بودند. پشه هایی که در حد لالیگا از روی لباس می زدند و اذیت می کردند! هوا بسیار گرم و فصل خرما پزون بود و حتی نفس کشیدن هم سخت بود.

 ما پاسگاه آبی را گذراندیم و مدتی هم پیش دوستان در منطقه ای که کاسه گفتم بودیم به اصطلاح زیر آتش مستقیم سپس جابجا شدیم و ما را منطقه جلو آوردند ، آنجا هم نسبتا از بعضی جهات خوب بود مثلا غذا ی یک هفته ای همیشه آنجا بود چون امکان قطع ارتباط وجود داشت و تن ماهی و کنسروهایی که می آوردند آنجا می گذاشتند و خط را هم پوشش می دادند اکثرا هم نصف شب ها نیروهایی که عقب بودند را می آورند سنگرها را رویشان خاک می ریختند که اگر عراقی ها متوجه می شدند آنجا را تاصبح می زدند صبح تا غروب هم آنقدر میزدند که همه خاک های ریخته شده روی سنگر ها تمام می شد و شب دوباره باید خاک می ریختیم این قدر که حجم آتش زیاد و ایثاربچه ها ستودنی بود.

چند نفر هم آنجا شهید و مجروح دادیم. 10 روز ما آنجا تمام شد و برای استراحت عقب آمدیم ولی شب ها باید دوباره برمی گشتیم و خاک ها را می ریختیم البته بچه ها آنجا بودند اما چون در طول شب بیدار بودند و در طول 24 ساعت اصلا توان این کار را نداشتند نیروهایی که می آمدند عقب کمک می کردند .

یک شب آمدیم بچه ها را کمک کنیم. من با 2 تا کمک ها آمدم به اضافه تیمی که همراه ما بود، رفقا گفتند کجا مستقر می شوی؟ گفتم من به سمت سنگر تانک میروم. سنگر تانگ یک حالتی داشت که جلو بود و می توانستی همه تحرکات دشمن را در نظر داشته باشی که یکدفعه باران خمپاره شروع شد.

به نظر در حین ترددی که ما داشتیم عراقی ها ما را دیده بودند و مدام به خمپاره 60 بستند. یکی از خمپاره ها کنار یکی از بچه اصابت کرد که فکش باز شد و زبونش از وسط بریده شد. وقتی بالای سرش رسیدم/ف آقای عجمی نامی اهل شاهرود بود بغلش کردم، ترکش های زیادی خورده بود ولی این فکش کاملا باز بود. در همان حالت یاحسین ویاعلی می گفت. من هم روحیه می دادم که چیزی نیست و آلان میریم عقب.

 

فاش نیوز: از شهادت دیگر دوستانتان بگویید

- در همین زمان یکی از بچه ها به من خبرداد حمید ناظری شهید شده و کمک دیگرم علی زلالی مجروح شده. این رزمنده را به دیگری بسپار و بیاکه به کمکت احتیاج داریم. مجروح را به عزیز دیگری سپردم و بدون معطلی به سراغ هم رزم های دیگرم رفتم. یک اوضاعی بود، علی ترکش خورده و بیهوش و خونی افتاده بود. چفیه ام را درآوردم و سریع پایش را که خونریزی داشت، بستم و به صورتش می زدم تا به هوش باشد. علی بعد مدتی چشمایش را باز کرد و گفت: پایم را نمیتوانم تکان بدهم. سمت دیگری را که نگاه کردم دیدم کمک دیگرم به فیض شهادت نائل شده. مدام هم باران خمپاره می بارید. ماشین ابتدای کاسه ای که گفتم آمد و ما اینها را جمع و جور کردیم و زخمی ها را داخل ماشین آوردیم. من نشستم وسط و رزمنده ای که فکش باز شده بود و داشت شهید می شد یک سمت من بود و سمت دیگر هم رزمنده کمکم بود که پایش مجروح بود. عقب ماشین تویوتا چند نفر مجروح دیگر را هم برداشتیم و راه افتادیم. درطول مسیر به چاله و گودال های جاده می افتادیم و مجروحین هم از شدت درد یا حسین می گفتند یا ناله می کردند. به هر صورتی بود به مرکزی که مجروحین را می بردند، زخمی ها را منتقل کردیم که یک اورژانس سرپایی بود. البته جز علی زلالی مابقی همه شهید شده بودند. خیلی حالمان گرفته شد و گریه کردیم. خاطرات خوبی با آنها داشتیم.

در ضمن ما دوتا آخوند تو گردان داشتیم که همیشه با بچه ها بودند آلان هم هستند. بنام دایی رضا و دایی غلام که شما از هر رزمنده های شاهرودی بپرسید آنها را می شناسند. خلاصه آنها آمدند و کمی با ما صحبت کردند و روحیه دادند و آن شب را صبح کردیم. تازه حالمان خوب شده بود که دوباره خبر شهادت چند تن از دوستمانمان به نام های پرویز قدیری و خیرالدین و موسوی را دادند، دوباره با حال گرفته و ناراحت رفتیم آنها را بیاوریم. دیدیم ازبس خاکریز را به خمپاره بسته بودند خاک های سنگر تمام شده و از لای تراورس یک خمپاره داخل کانال سنگر آمده بود وهمه رزمندگان را که 6 نفر داخل سنگر بودند، همه را مجروح کرده بود. تعداد ترکش ها به قدری زیاد بود که سوراخ سوراخ شده بودند. آنها را درآوردیم و برگشتیم و آن روز برای ما یک روز مصیبت بار دیگری بو.د همه گردان با روضه اهل بیت گریه کردند و اشک ریختند .

هر چند این مقطع سخت و جانکاه بود اما گذشت. تا اینکه آن خط را تحویل دادیم و آمدیم برای تشییع جنازه دوست هایمان و این روحانی، دایی غلام یک شعر گفته بود. البته دوتا شعر گفته بود آنجا که یکی در خصوص گذشت و ایثارگری بود که بسیجی را به زبال حالش سروده بود :

می گفت آن بسیجی، شور و حماسه داریم / خوش خاطراتی ای دل ما از پد 3 داریم

بس رازها به دل ها از شریف و صفین / اسرار عاشقانه از کنج کاسه داریم

کاسه اشاره به همان مکانی دارد که گفتم.

بعد شهریور شد. دوباره گفته بود :

شهریوری برادر میدان ژاله دیدیم / شهریوری دوباره پرپر 2 لاله دیدم ( رجایی و باهنر )

شهریور کنونی با جمعی از عزیزان / صدق و صفای یاران را در پیاله دیدم ( منظور همان کاسه )

بله اینها همه اتفاقاتی است که هر روز برای خودش خاطراتی بود که بعد من توی همین کاسه سخت مجروح می شوم.


ادامه دارد...

 

گفت و گو از شهید گمنام


کد خبرنگار : 23


علی اکبر حاجی مزدارانی     جانباز 70%     زندگی     فاش نیوز                            
Reply
no
0
yes
0
راننده نیسان آبی
1397/11/29 - 19:01
جناب ساقی سلام .
قطاری بسوی خدا حرکت کرد،
همه مردم سوار شدند ،
قطار به بهشت که رسید ، مردم پیاده شدند ، غافل از اینکه مقصد خدا بود ...





نظری بگذارید
chapta

بدون ویرایش از شما
بیشتر...
آخرین اخبار
بیشتر...
معرفی کتاب

نقل مطالب سایت، فقط با ذکر منبع بلامانع است.

@ 2014 تمام حقوق مادی و معنوی برای پایگاه خبری تحلیلی فرهنگ ایثار و شهادت(فاش نیوز)،محفوظ می باشد.