27 مرداد 1398/ ۱۷ ذو الحجة ۱۴۴۰
شناسه خبر : 64205
1397,سه شنبه 21 اسفند13:45
اشتراک گذاری در:
عکس روز
گفت‌وگو با جانباز نخاعی «علی اکبر حاجی مزدارانی»(بخش ششم)

گفت ویلچری بشوی بهتر از این است که بمیری!


جانباز مزدارانی در این بخش به توصیف روزهای بعد از ازدواج خود پرداخته و از شرایط ویلچری شدن و بیماری هایش می گوید و از به دنیا آمدن فرزندان و ...

گفت ویلچری بشوی بهتر از این است که بمیری!

فاش نیوز- در دومین ملاقات حضوری مان با جانباز مزدارانی، آغاز صحبت ها و خاطره گویی شیرین و جزء به جزء وی به تعریف رشادت ها و رخدادهای عملیات ها و حال و هوای شهدا اختصاص یافت که در بخش سوم مصاحبه آمد.

در این بخش و در ادامه، کنجکاو بودیم که بدانیم این جانباز عاشق پیشه چگونه بر چرخ افتخار عشق نشسته است و او نیز به توصیف روزهای بعد از ازدواج خویش می پردازد. از شرایط ویلچری شدن و بیماری هایش می گوید و از به دنیا آمدن فرزندان و ...

بخش ششم گفت و گوی ما با جانباز مزدارانی به نظر مخاطبین می رسد:
 

فاش نیوز: در مورد اعزام بعدی خودتان به جبهه و مجروحیت خودتان برایمان بگویید.

- سال 1366 بعد از این که ازدواج کردم دوباره وارد جنگ شدم.

 

 فاش نیوز: درست بعد از ازدواج؟

- 3 ماه بعد. آن زمانی که ما مجرد بودیم، بچه هایی را که ازدواج می کردند و جبهه نمی آمدند را مسخره می کردیم. می گفتیم رفتید و اختیارتان دست خودتان نیست و از این حرف ها. بعد که خودمان متأهل شدیم تازه دیدیم که چه خبره! سخت هست ولی تا دیروز می گفتیم اینجوری و حالا باید ثابت کنیم.
خلاصه بحث اعزام پیش آمد، در یک مقطعی نیروی جبهه کم شده بود و حضرت امام فرمان دادند که امروز ایران کربلاست، حسینیان آماده باشید. با همین یک کلمه جبهه پر شد از نیرو یعنی منظور گوش به فرمان بودن و لبیک گفتن به فرمان حضرت امام بود. می خواهم این را بگویم که جوان های آن روز به محض این که احساس می کردند عمل می کردند، فرق نمی کرد که مجرد باشند یا متأهل باشند یا هر چیز دیگر. به هر حال رفقا آمدند و گفتند که می خواهیم برویم عملیات. یک عملیات بزرگی در پیش بود که باید انجام می شد به نام والفجر 10 ولی ما قبل از آن باید یک عملیات ایزایی انجام می دادیم که دشمن را گول بزنیم. بنابراین همه ی استعداد ایران آمد در آن منطقه دپو شد، ما شب عمل کردیم، بیت المقدس 3 در سال 1366 در ارتفاعات گوجا شیخ محمد شاخه شمیران بود فکر می کنم.

به هر حال ما آن طرف ارتفاعات گردرشت، در یک منطقه ای بودیم که کل نیروی ایران یک دفعه شبانه تخلیه می کند و به سمت مریوان می رود که والفجر 10 را شروع کند. عراق در آن عملیات دیوانه وار می زد یعنی جنگی و شیمیایی را مخلوط با هم می زد. از گردان ما دو تا گروهان باید عمل می کرد و یک گروهان باید پشتیبان می ماند. فرمانده گردان ما وقتی توجیه شدیم گفت: مثلاً گروهان شهید دیلمی می ماند البته آن موقع هنوز شهید نشده بود و همان جا شهید شد، اسماعیل نیک صفت معاون گردان و مزدارانی پیک گردان هم پیش این ها می مانند. ما برآشفته شدیم و گفتیم: ما آمدیم که برویم عملیات، اگر قرار بود این پشت بمانیم که اصلاً نمی آمدیم، ما صحبت کردیم و از این حرف ها. خلاصه گفتند: اگر آمدی آن بالا و چیزی شدی به پای خودت. من یک دفعه آن داستان قتیل الحمار یادم آمد و واقعاً به خودم لرزیدم. خیلی سخت بود ولی نشستیم گریه کردیم و گفتیم باشه چشم. اگر دستور فرمانده است ما نمی رویم.

اینها شب عمل کردند و رفتند جلو و کلاً یک شهید دادند. فردا شب فرمانده گردانمان یک مقدار مجروح می شود و به عقب می آید یعنی موج ایشان را گرفته بود. ما در آن منطقه چادر گردان و سنگر داشتیم. در چادر گردان ما به اصطلاح به جهت این که آن جا شیمیایی زیاد می زدند، می خواستیم سریع به بالای ارتفاعات برویم چون در سنگر آدم متوجه نمی شود و دیگر نمی توانستیم بیرون بیاییم. ساعت 12/5 -1 شب بود که دیدیم عراق دیوانه وار ما را به توپ و شیمیایی و جنگی بسته است. شیمیایی گاز اعصاب ظرف یک ربع تا بیست دقیقه می کشت، خون منعقد می شد و عضلات از کار می افتد و می افتادیم. ترکش هم که تکلیفش معلوم بود. یک عدد از اینها خورد کنار چادر ما و بیسیم چی گردانمان که از بچه های شاهرود بود مجروح شد. من و معاون گردان آمدیم بیرون، من یک چفیه عراقی داشتم، سریع خیسش کردم و گذاشتم روی صورتم. چون ماسک نمی شد بزنی و داد بکشی، به معاون گردانمان گفتم چه کار کنیم؟ گفت: داد بکش و بچه ها را ببر بالای ارتفاعات و خلاف جهت باد بروید چون وقتی باد می آید این گاز شیمیایی را باد به سمت دیگر می برد و باعث می شود که درست عمل کند.

یکی دوتا چشمه داشتیم که در شیار بود و از بچه های ما هر کس به آنجا رفت شهید شد. یعنی شیمیایی پایین می آید وقتی در شیار باشی. ما این کار را کردیم، من هنوز 100 متر نرفته بودم یعنی تازه اول ارتفاعات رسیده بودم که برم بالا، دیدم عضلاتم گرفت و افتادم به طوری که قدم از قدم نمی توانستم بردارم.
همیشه به خانمم می گویم که آن لحظه نمی دانم تو شیطان بودی یا چیز دیگر، آمدی به ذهن من، همان جا گفتم خدایا خانم من خیلی جوان است این یک بار را بی خیال ما شو. در همین افکار بودم و خودم را با آرنج در آن تیغ و سنگ ها می کشیدم که بروم بالا. دو نفر از دوستان ما که برادر هم بودند رسیدند، آقایان همتی و تشخیص دادند و دیدند که من هستم. سریع من را کشیدند و بردند بالای ارتفاع. من را می کشیدند چون من واقعاً نمی توانستم راه بروم، چشمانم هم نمی دید. بالای ارتفاع که رسیدیم تا می خواست واحد ش.م.ر بیاید، گفتند اورکت هایتان را درآورید و آتش بزنید تا این حالت شیمیایی از بین برود، منتهی جایی که ما آمده بودیم بالای ارتفاع جایی بود که عراق دید نداشت که بتواند ما را مجدد بزند. یک ساعتی زمان برد تا واحد ش.م.ر رسید، چراغ انداختند در چشم ما. من و فرمانده گردانمان وفرمانده دسته مان که الان از بچه های اطلاعات است، حالمان از همه بدتر بود. گفتند این سه نفر را تخلیه کنید عقب و بقیه مشکلی ندارند یعنی مشکلشان حاد نیست.

وقتی ما آمدیم در ماشین، من دیدم که هیچ جایی را نمی بینم و بینایی ام را از دست دادم. تا 24 ساعت هیچ چیزی نمی دیدم، ما را رساندند سقز و آن جا یک مداوای سرپایی مثل حالت اورژانسی و گفتند باید شما را ببرند باختران و ما را آوردند مرکز استان کرمانشاه به بیمارستان.

جالب بود این که وقتی در بیمارستان بودم، هواپیمایی آمد که آنجا را بمباران کند، گفتیم آنجا چیزی نشدیم حالا اینجا چیزی نشویم. وقتی که انفجار صورت گرفت، یعنی هواپیما آمد بمب را ریخت و ساختمان لرزش پیدا کرد، فرمانده گردانمان خیز برداشت. بعد ما گفتیم بابا بلند شو. این ساختمان بریزد تو بخوابی که بدتر می شود. اینجا دیگر جبهه نیست که فرمانده باشی. خلاصه از آنجا هم نجات پیدا کردیم و بعد از یک هفته ما را مرخص کردند. مداوا که انجام شد بهتر شدیم و گفتند می توانید به خانه هایتان بروید و ما گفتیم نه ما دوباره به جبهه برمی گردیم. برویم ببینیم آن بنده خداهایی که آنجا هستند، رفقای ما چه بر سرشان آمده است. من عمویم را هم با خودم برده بودم و نگران آنها هم بودم.

برگشتیم سقز، مقر تیپ و گفتیم برویم آمار شهدا را هم بگیریم. منتهی من چون با معاون تیپ یکی دوبار آمده بودیم عقب، قبلاً فرمانده گردانمان بود در سال های قبل و یک وقت هایی که به عقب می آمد من را هم با خودش می آورد که تنها نباشد، رفتیم و آمار شهدا را گرفتیم و دیدیم که بله همه شهید شدند.
شهید نیک صفت که معاون گردانمان بود، شهید دیلمی، شهید تفکری، شهید عباس عربی و یک حاج آقایی داشتیم به نام کنشلو که ایشان هم شهید شده بودند. خیلی از دوستانمان آقا رضا قندالی و دوستان دیگر که از بچه های گرمسار بودند و همه شهید شده بودند. ایستادیم تا همه آمدند و به اتفاق برگشتیم شهرستان که در تشییع جنازه شان هم باشیم.

 فاش نیوز: این داستان مربوط به سال 1367 است؟

- 26 اسفند 1366هست. من در سال 1364 در پی همان ترکشی که عرض کردم به دنبالچه ام خورده بود، یک ترکش هم تقریباً پشت به نخاعم خورده بود. یک دکتری در بیمارستان بقیة الله به من گفت که شما در دراز مدت ویلچری می شوید. اول من ترسیدم و رفتم نزد دکتر فیروزبخش و دوستانی که از خودمان دکتر بودند و گفتم همچین دکتری چنین چیزی می گفت. گفتند مدارکت را بردار بیار ما ببینیم، تو که داری راه می روی و مشکلی نداری. گفتم آره ولی خب این دکتر گفت در دراز مدت یعنی 20 سال دیگه تو ویلچری می شوی. چگونه تشخیص داد که من مثلاً 20 سال دیگر ویلچری می شوم. گفت نه برو ورزش کن و استخر برو، فیزیوتراپی کن هیچی نمی شود. من هم انجام می دادم به صورت متناوب. در یک مقطعی یک سری بگیر نگیر داشت برایم ولی یک مدت خوب می شدم و دوباره مشکل برایم پیش می آمد.

من شیمیایی هم که شده بودم، عضلاتم که گرفته بود و افتادم، اصلاً قادر به حرکت نبودم. گه گاهی چنین مسائلی برایم پیش می آمد. حالا نمی دانم این در ارتباط با مسائل اعصاب بود یا شیمیایی بود! موج انفجار هم دو سه باری من را گرفته بود و آن ترکش ها هم که به آن نواحی خورده بود. این ها بماند.

 حدوداً سال83-84 بود که مشکلی برایم پیش آمد و به دکتر رفتم. گفتند بستری شود که ببینیم مشکل چه هست. من بستری شدم و بعد از یک مدت دیدم که گفتند باید یک سری آزمایشات بگیریم. ما انجام دادیم. من به جهت ترکشی که در بدنم دارم، ام آر آی قوی نمی توانستم انجام دهم. آن زمان با آن دستگاه ها یک ام آر آی 5 % و ضعیف می توانستم انجام دهم، امروز که دستگاه ها خیلی قوی شدند و ما اصلاً نمی توانیم کنار آنها حتی بایستیم.

آزمایشات را انجام دادند و من متوجه شدم که دکتر می خواهد یک حرفی بزند ولی انگار رویش نمی شود. شب که در بیمارستان خوابیده بودم به انترنش گفتم ببین به من بگو که تا فردا صبح می میری، من تا فردا صبحم را برنامه ریزی می کنم و فردا صبح هم خیلی خوشگل می میرم. اصلاً نگران هیچ چیزی نیستم چون من تکلیفم معلوم هست و چندین بار باید می مردم اما نمردم و همین مقدارش را هم قاچاقی زنده ام. اصلاً از مرگ نمی ترسم ولی هر چه که هست به من بگویید، من کمک می کنم، روحیه ام هم خوب هست.

گفت واقعاً نمی ترسی؟ گفتم نه. گفت دکتر مشکوک هست به یک مریضی به اسم ام اس. من تا آن زمان اسمش را هم نشنیده بودم و نمی دانستم که این مریضی چی هست. گفتم مریضی بدی که نیست؟ گفت بد یعنی چی؟ گفتم مثل ایدز که نیست. چون من سرنگ خیلی استفاده کردم بعد از این که از جبهه آمدم، ترکش های زیادی عمل کردم، چندین بار بیمارستان بستری شدم. پاهایم، دستانم و پشتم که ترکش های این ها را همه را درآوردند که بعدها دچار مشکل نشوم. این ها را هیچ کدامشان را پرونده سازی هم نکردم.

گفت نه این یک مریضی هست که مثل سیم برق می ماند که غلافش از دست رفته باشد و به هرجا بگیرد اتصالی می کند و از این حرف ها. شما باید یک سری آمپول هایی را بزنید به نام آوونکس تا خوب شوید. البته خوب که نمی شود ولی خب این  نوعی پیشگیری و درمان است. من رفتم نزد دکتر غفارپور و داستان را برای ایشان تعریف کردم، ایشان فرمودند که نیازی نیست آمپول بزنید و این موضوع اصلاً در ارتباط با تو نیست. گفتم دکتر تشخیص داده، من از خودم که حرف نمی زنم. در مورد بیمه خب آمپول ها خیلی گران می شد، هر 4 عدد آمپول 1 میلیون تومان بود. من مشکل بیمه که نداشتم و بانک بودم و پولم را می دادند. گفتم مشکل پرداخت ندارم، اگر صلاح می بینید من می زنم ولی اگر نیاز نیست که هیچ. دکتر گفتند از نظر من نیازی نیست ولی اگر خودت می خواهی بزنی این آمپول ها برای جلوگیری از پیشرفت بیماری است.

خلاصه من این آمپول را شروع کردم به زدن و نمی دانم اطلاعاتی در مورد این آمپول دارید یا نه. وقتی می زنید آدم یک تبی می کند که فرد را می اندازد به حدی که از جات نمی توانی تکان بخوری، بدتر از آن شیمیایی که من شدم. من روز اول که این آمپول را زدم هیچ دارویی نخوردم، گفتم ببینم آخرش چه می شود و چقدر فشار می آورد. تا نیمه شب دوام آوردم، دیدم که دیگر نمی توانم از جایم تکان بخورم، تقریباً سرم داشت می ترکید. چاره اش این بود که قبل از زدن آمپول دوتا استامینوفن می خوردم و بعدش ادامه می دادم و یک سری قرص های دیگری بود که دکتر داده بود و خلاصه ما شروع کردیم این آمپول را زدن و بعد از یک مدت دیدم هیچ اثری و هیچ خبری نیست.
من تقریباً چند سال این آمپول را زدم. بعد رفتم ام آر آی و دیدم که هیچ اتفاق خاصی نیفتاده است. رفتم یک دکتر دیگری و ایشان گفتند نزن این آمپول ها را و قطعش کن. من قطعش کردم چون واقعاً اذیتم می کرد، هم عوارض داشت و هم این که هر هفته باید سوراخ سوراخ می شدی. من خودم اینقدر آمپول خورده بودم که دیگر ظرفیت این همه آمپول زدن دوباره را نداشتم. ترسی نبود، از آمپول که نمی ترسیدم  ولی خب هر روز باید این آمپول را می زدم ضمن این که ترکش هایی که در لگن داشتم  و در ریه داشتم گاهاً اذیتم می کرد و بگیر و نگیر داشت چون آن زمان فعالیت بیشتر بود.

  

فاش نیوز: تا چه سالی این آمپول ها را زدید؟ 

- تقریباً تا  3-4 سال بعد. تا سال 1387- 1388.

 

فاش نیوز: در این مابین باز هم از آن بگیر و نگیرها داشتید؟

- گاهاً منتهی چون من با عصا راه می رفتم در این مقطع و مسجدی که می رفتم پله داشت، شرایطم سخت شده بود. هر چه به دنبال آن دکتری که به من گفت تو در دراز مدت ویلچری می شوی، گشتم نتوانستم پیدایش کنم و من دیدم این اتفاق افتاد. رفتم نزد دکتر فیروزبخش و گفتم آقای دکتر این اتفاق افتاد و چیزی که قبلاً به من گفته بودند شد. ولی باز کسی حرف واضحی به من نمی زد.

خلاصه مدتی با ویلچر بودم، یکی از بستگانمان یک خانم دکتری بودند و متخصص مغز و اعصاب بودند، ضمن این که من نزد خیلی از دکترها رفتم، دکتر طباطبایی، پسرعموی دکتر طباطبایی و دکترهای دیگر. یکی می گفت مشکلات ناشی از جنگ است و هر کدام حرفی می زدند یعنی حرفها همه  ضد و نقیض بود و هر کدام تشخیصی می دادند و خلاصه هیچ جواب منطقی که این مشکل من حل شود را ندادند.

فاش نیوز: شما فرمودید در یک مقطعی با عصا راه می رفتید. یعنی طوری شده بود که پاهایتان بی حسی داشت؟

- بله. من الان حسم 50 – 50 است.

 

فاش نیوز: یعنی 50 % حس را دارید؟

- بله. 50 % شاید کمتر، منتهی حسم به این شکل است که در قسمت کمر و پایین تنه مشکل دارم و از این قسمت به بالا حسم بیشتر می شود.البته گاهی بگیر نگیر داشت، ولی زمانی که ویلچری شدم، دلیلش این بود که راه  رفتنم به مشکل خورده بود. من با دوچرخه  زیاد کار می کردم و با پاهایم وزنه می زدم. همان موقع هم که با عصا می رفتم از این کارها زیاد انجام می دادم و این ترکش های داخل قفل لگنم حرکت کرد و آمد سر آن جایی که باز و بسته می شد. من 4-5 تا  ترکش ریز در لگنم دارم، یک ترکش هم در ریه ام هست. دکتر آمد گفت: تو چه کارکردی که بعد از سال 65 این ترکش ها را از جای خودشان تکان دادی؟ گفتم: داستان به این شکل است و من این کارها را کردم. گفت: این ها تعطیلن. گفتم: ویلچری می شوم؟ گفت: چاره ای نیست. گفتم خب ترکش ها را دربیاورید. گفت: مگر می شود ما همه جای تو را بشکافیم برای چندتا ترکش کوچولو و برسیم به قفل پایت. از بین می روی! به همین صراحت به من گفت. گفت مثل گوشت گوسفند دیدی چگونه شکاف می دهند تا برسند به استخوان، تو می دانی کجای استخوانت هست این ترکش ها؟ بین این دو قفل هست، این استخوان و آن استخوان، تا به آن جا برسی مشکل دار می شوی و هیچ کس هم نمی تواند این عمل را انجام دهد؛ تو هم حرف هیچ کس را گوش نکن و ولش کن؛ اصلاً نمی خواهد ورزش کنی. فوق فوقش ویلچری می شوی، بهتر از مردن هست. من هم دستانم رفت بالا و تسلیم شدم و به این شکل شد که ویلچری شدم. یک مدتی استخر و فیزیوتراپی را ادامه دادم و باز هم آن چه که  می خواستم نشد.

 

فاش نیوز: پس ام اس نبود؟

- نه دکتر به من گفت آسیب هایی که شما خوردید از ناحیه ی دنبالچه و جایی که نخاع تشکیل می شود، از کمر به پایین تو را مشکل دار کرده است. من نزد خانم دکتر ابوالفضل پور که رفتم، ایشان یک بررسی اجمالی کردند و یک سری آزمایشات انجام دادیم. گفت من نظرم در مورد ام اس منفی است. گفتم خانم دکتر این دکترهایی که این تشخیص را دادند همه افراد با سابقه بودند، همه متخصص مغز و اعصاب بودند؛ گفت آقای مزدارانی می دانید من چند بیمار ام اسی دارم؟ می خواهی یک روز همین جا همه را به خط کنم تا همه را ببینی؟ ایشان گفتند تو چرا کمر به بالا مشکل نداری؟ تو اگر ام اس داشته باشی باید دستت هم مشکل داشته باشد، صورتت هم باید مسئله دار باشد. با توجه به پرونده ات که این همه ترکش داری و شیمیایی که شدی و کوفت و زهرماری که نصیبت شده و زمین هایی که خوردی و موج انفجاری که گرفتی، مربوط به 30 سال پیش است. 

فاش نیوز: در آخر به شما چه گفتند؟

- ایشان به من گفتند من قویاً ام اس را رد می کنم و هرکجا هم بخواهی می آیم و این را ثابت می کنم که ام اس نیست. شما یک بار بیا انجمن ام اس و ام اسی ها را ببین، خودت تشخیص می دهی. ام اس به این شکل نیست که فقط یک قسمت را بگیرد و از کار بیندازد و شما را ویلچری کند.

حالا ما بین خوف و رجاء ماندیم، اخیراً کمیسیونی که رفته بودم گفتم به هر حال من سه بار مجروح شدم. این بیماری ها را هم از خانه ی پدرم نیاوردم، شما دکتر هستید. من هم که هستم، بروید ثابت کنید که من این مشکلات را دارم یا ندارم. من الان ویلچری هستم و 55 % هم جانبازی دارم، من 70 % نیستم، منتهی در بحث عدالت و ناعدالتی که صحبت می شود من خیلی مصداق ها را دارم که نصف من هم ترکش نخوردند و 70 % جانبازی دارند. مدیر کل بنیادمان که از این جا رفت 70 % بود، خیلی سرحال و مرتب بود. از این مسائل زیاد هست مثلاً طرف اصلاً در جنگ نبوده است و رفته درصد گرفته است. آن زمان که ما رفتیم جنگ اصلاً دربند این بحث ها نبودیم، من را هم به زور به کمیسیون پزشکی می بردند. اولین باری که ما را بردند من خداییش راضی نبودم حالا گفتند باید بیایید و این حرف ها ما هم گفتیم چشم. در عین حال می خواهم بگویم که در چنین شرایطی ما گیر کردیم و من شرایطم به این شکل است، همینی که هستم منتهی خودم هستم دیگر، هر دکتری که می تواند با توجه به شرایطی که من دارم بیاید و این را ثابت کند.

 

 فاش نیوز: الان این مشکل را در آخرین درخواست کمیسیون خودتان در مورد این که شما را به عنوان یک جانباز 70 % بشناسند دارید؟

- سال قبل رفتم، منتهی آن ها فقط یک مقدار حق پرستاری من را افزایش دادند. من تا آن زمان حدود 600-700 تومان می گرفتم، حالا یک مقدار وام هم گرفته بودم و الان یک مقدار این را اضافه کردند. مشکل این بود که می گفتند اگر شما 70 % شوید بعد باید امتیازات 70 % را به شما بدهیم و دولت ناتوان است و این حرف ها. یک بنده خدایی در بنیاد بود، گفت بیخود زور نزن اگر کسی را داری باید پارتی بازی کنی. گفتم من طلبکار نیستم و برای این حرف ها هم نرفتم جنگ ولی خب این حرف را در بنیاد یک نفر زد.

 

فاش نیوز: خوب لطفا ادامه بدهید.

- دومین باری که من مجروح شده بودم اصلاً پرونده ی من در قم نبود، یعنی دنبال این پرونده ام هم که رفتم نبود. یک روز گفتم بروم شهید بقایی اهواز، چون یک بار آنجا پرونده داشتم. ببینم آنجا چیزی هست یا نه! ولی با خودم گفتم خب ما را که از آنجا آوردند بعد فرستادند قم. چون عملیات بود و آن زمان هم ما اصلاً به فکر این چیزها نبودیم. من بعد از آن داستان ها بالای 10 عمل جراحی کردم و هیچ کدام را پرونده سازی نکردم که بخواهم بروم در کمیسیون و سند سازی کنم. نکردم الان هم نگران نیستم، هیچ طلبکار هم از کسی نیستم. خدا اگر قبول کند همین برایم بس است. به هر حال ما هم الان جزو ویلچری ها شدیم در بین جانبازان. 

 

فاش نیوز: یعنی تقریباً از چه زمانی؟

- الان تقریباً 10 سال است که من ویلچری شدم.

فاش نیوز: در آسایشگاه ها هم رفت و آمد دارید؟

- نه. ما که خانه داشتیم. سر چهارراه سیدالشهداء هستیم. نبش مظفری یک ساختمان بلندی هست که ما آن جا هستیم. خانمم گاهی اوقات حرف هایی می زند، من می گویم ببین یک عده هستند که هنوز مستأجرند، ناشکری نکن. الان خیلی ها هستند که بچه هایشان بزرگ شدند و هنوز مستأجرند.

 

 فاش نیوز: بچه هایتان به کیش خودتان هستند؟ یعنی ارزش های شما را قبول دارند؟

- نه زیاد، بد هم نیستند. 50-50. شاید 100 % نه.

 

فاش نیوز: شما نتوانستید منتقل کنید یا مشکلات دور و بر و جامعه هست که نشد؟

- همه دست به دست هم دادند.

 

فاش نیوز: بعضی اوقات پدر و مادرها می گویند که ما اینگونه فکر می کردیم، یعنی خودشان را از نسل بچه ها جدا می دانند.

- نه، من آنچه را که وظیفه ام بود را سعی کردم انجام دهم منتهی بعضی از مسائل را نمی شود تحمیل کرد. دخترم خوب است نه این که بد باشد، چادرش را سر می کند، نمازش را می خواند ولی ممکن است به من بگوید بابا این چیزی که شما فکر می کنید اینجوری نیست. به هر حال در جامعه هستند. مثلاً می گوید ما چکار کردیم که نمی توانیم وام بگیریم ولی بچه های دیگر می گیرند. یا به من می گوید شما حقتان است اما نمی روید بگیرید ولی طرف اصلاً حقش نبوده و رفته گرفته است. حالا هر چه من بخواهم این موضوع را برایش جا بیندازم یه مقدار سخت است. من به دخترم همیشه می گویم من آن چه را که وظیفه دارم به شما می گویم، "وَ لَا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ اُخْرَی" فردا هیچ کس بار دیگری را بر دوش نمی کشد.

من خودم را با پیامبر مقایسه نمی کنم ولی از پیامبران هم داشتیم که هم بچه ها و هم همسرانشان متفاوت بودند. خداوند در قرآن مصداق می آورد. مثلاً زن بد؛ همسر لوط، همسر نوح و پسر نوح را مثال می زند در سوره ی تحریم و از زنان خوب همسر فرعون آسیه را مثال می زند. همسر مریم هم که به عنوان یکی از بهترین زنان عالم هستند. ما در این جامعه زندگی می کنیم، من هم حاضر نیستم به خاطر دنیای بچه ها آخرت خودم را تباه کنم. حالا این نظریه یا درست است یا اشتباه باز به خودم برمی گردد و من برداشت های خودم را دارم. من می توانستم، مسئولیت هایی داشتم و دست و بالم هم باز بوده است در رابطه با این موضوع که می توانستم جیب مبارکم را پر کنم اما نکردم و پشیمان هم نیستم ولی وقتی آن طرف قضیه را می بینیم؛ می گویند پیش نماز اگر فلان شود پس نماز فلان شود، می بینیم خیلی از پیش نمازهای ما راه را به سمت دیگری نشان دادند، یا راه را اشتباه رفتند و یا مسائلی از این دست. این شبهه ایجاد کرده است که بچه های ما را با تردید مواجه کرده است.

 ان شالله خدا عاقبت ما را ختم به خیر کند و ما هم در آن دنیا شرمنده نباشیم، آنچه را که وظیفه مان بوده به اصطلاح بتوانیم منعکس کنیم. البته در مسائل خانه 50 % مرد است و 50 % زن. یک نفر نیست، هیچ وقت هم نمی خواهم تقصیر را از گردن خودم بردارم خدای ناکرده و بگذارم بر دوش همسرم. ولی خب بچه ها هم سن و سال های خودشان را نگاه می کنند در فامیل می بینند و مقایسه می کنند، ممکن هست بعضی جاها حرفی برای گفتن داشته باشند ولی هیچ وقت جلوی ما نایستادند که بخواهند بگویند چنین و چنان. ولی 100 % آنچه که می خواهی نیست که مثلاً بگویی می آیند نماز اول وقت یا جماعت می خوانند.

فاش نیوز: چند فرزند دارید؟

- یک دختر و پسر بزرگ دارم. در سال 1383 هم خداوند یک ته تغاری به ما داد، یک پسر به اسم امیرعباس.

 

فاش نیوز: الان در حال حاضر بچه ها چه کار می کنند؟

- دخترم معماری خواند و الان هم معلم است. هفته ی پیش هم برای فوق لیسانسش دفاع کرد.

 

فاش نیوز: پسرتان چطور؟

- پسرم سر کار می رود. فوق دیپلمش را گرفته است ولی یک مقدار در درس خواندن کاهل است. دانشجو است اما یک مقدار سخت درس می خواند. الان هم عقد کرده است و هنوز ازدواج نکرده است.

 

فاش نیوز: پسر دیگرتان چطور؟

- امیر عباس در پایه ی هشتم درس می خواند.

 

ادامه دارد....

 

گفت و گو از شهید گمنام


کد خبرنگار : 20


جانباز     ویلچر     علی اکبر مزدارانی     فاش نیوز                            
Reply
no
2
yes
2
رزمنده بسیجی
1397/12/12 - 13:38
زنده باشی برادرهمرزم وهمدردم خدابه شما وفاش نیوزیها عافیت وعاقبت بخیری عطا بفرماید/امین





نظری بگذارید
chapta

بدون ویرایش از شما
بیشتر...
آخرین اخبار
بیشتر...
معرفی کتاب

نقل مطالب سایت، فقط با ذکر منبع بلامانع است.

@ 2014 تمام حقوق مادی و معنوی برای پایگاه خبری تحلیلی فرهنگ ایثار و شهادت(فاش نیوز)،محفوظ می باشد.