02 شهريور 1398/ ۲۳ ذو الحجة ۱۴۴۰
شناسه خبر : 66402
1398,شنبه 04 خرداد15:10
اشتراک گذاری در:
عکس روز
از عاشورای ۴۱ تا اربعین ۶۲ برای مهدی چه اتفاقاتی رقم خورد؟

چند روزی پا به پای شیر کوهستان!


عاشورای سال ۴۱ بود که درد بر مادر مستولی شد و پس از ساعتی صدای گریه نوزادی در فضای خانه سرسبز و دل انگیزی در روستای «ناران» لواسان کوچک پیچید و پدر خوشحال و سپاسگزار که فرزندش سالم به دنیا آمده است.

چند روزی پا به پای شیر کوهستان!

فاش نیوز - عاشورای سال 41 بود که درد بر مادر مستولی شد و پس از ساعتی صدای گریه نوزادی در فضای خانه سرسبز و دل انگیزی در روستای «ناران» لواسان کوچک پیچید و پدر خوشحال و سپاسگزار که فرزندش سالم به دنیا آمده است.

کمی که مادر حالش جا آمد، صحبت ها بر سر این بود که نام نوزادشان را چه بگذارند و تصمیمشان بر نام مهدی(1) استوار شد.
مهدی در دامان پدر و مادری زحمتکش و مومن رشد کرد تا به ایام دبستان رسید و آن مقطع را در همان روستای خودشان گذراند. ده ساله بود که برای کمک به کارهای کشاورزی پدر راهی زمین و مزرعه پدری می شد.

از عاشورای 41 تا اربعین 62 برای مهدی چه اتفاقاتی رقم خورد؟/شیر کوهستان لقب چه کسی بود؟

او با همه کم سن و سالی اش مانند همه کودکان این سرزمین با پدر راهی مجلس امام حسین(ع) می شد و همین عاملی شد برای علاقه اش به مداحی و به عنوان مداح اهل بیت(ع) در عزاداری های محرم برای بچه های روستا شروع به نوحه سرایی می کرد.

روزگار بر مهدی و خانواده اش می گذشت و او روز به روز بزرگ و بزرگتر می شد تا اینکه با پایان دوره راهنمایی در سال 1353 برای رفتن به هنرستان راهی تهران شد و سال 57 بود که با زحمت زیاد و با نمره های خوب توانست مدرک دیپلم رشته مکانیک را از هنرستان «دکتر احمد ناصری» بگیرد و چون از دوران نوجوانی مشغول به کار بود و برای گذران تحصیلش باید کنار درس و مدرسه کار را نیز تجربه می کرد حالا دیگر برای خودش مردی تمام عیار شده بود که سختی های زندگی او را آبدیده کرده بود.

جنگ که شروع شد مانند دیگر جوان های شهر داوطلبانه راهی جبهه ها شد و شش ماهی را در سرپل ذهاب به نبرد پرداخت و بعد از آن بود که وارد سپاه شد و برای چهارماه به عنوان محافظ بیت امام خمینی(س) به جماران رفت.

این ایام که به پایان رسید، خود را به جبهه رساند اما هر بار که به مرخصی می آمد، مشتاقانه کوچه های جماران را بالا می رفت و با دیدن امام، جانی دوباره می گرفت و از آن پس راهی جبهه می شد.

آنقدر مهدی از خود لیاقت به خرج داد که از یک بسیجی عادی به فرماندهی گردان و سپس به جانشینی تیپ رسید و رشادت هایش در جبهه های غرب باعث شد که به او لقب «شیر کوهستان» بدهند و کموله ها برای سرش جایزه بگذارند. 

خرداد سال 61 بود که به همراه حاج احمد متوسلیان راهی لبنان شد و چهارماهی را در آنجا به فعالیت های ضد صهیونیستی پرداخت.

بارها تیرها و ترکش ها مهمان بدن مهدی شدند اما نتوانستند او را از پای در بیاورند تا اینکه یک بار دیگر خانواده از بهبودی مهدی قطع امید کردند اما خدا خواست که مهدی بماند و با بقایای زخم هایش برای آنکه روحیه بچه هایش را بالا ببرد راهی جبهه شد. 

اربعین سال 62 مصادف شده بود با بیست و هشتمین روز از آذر و مرحله سوم عملیات والفجر 4 بود و ارتفاعات کانیمانگا که مهدی وقتی میدان مین را پشت سر می گذاشت هدف گلوله های تیربار دشمن قرار گرفت و به شهادت رسید. 

مهدی روز عاشورا به خانواده بخشیده و سال ها بعد این امانت در اربعین سیدالشهدا(س) از خانواده باز پس گرفته شد.

 

چرا مهدی دلش نمی خواست لباس فرم سپاه را در شهر بپوشد؟

- بعد از پایان دوره آموزشی و تحویل لباس فرم سپاه راهی خانه شد. همه از خوشحالی مهدی خوشحال بودند و به او اصرار می کردند تا لباسش را بپوشد که آنها ببینند. با اینکه دلش نمی خواست این کار را بکند اما در برابر اصرار خانواده کوتاه آمد و بالاخره لباسش را پوشید اما پیش از آن، انگار که انقلابی درونش باشد به شدت گریه کرد و از مادر خواست تا برایش دعا کند که لیاقت پوشیدن این لباس را پیدا کند. 

مادر که بی تابی مهدی را دید برایش دعا کرد و او هم تسلیم شد و لباسش را پوشید تا همگی ببینند. مهدی از نگاه هایی که به سمتش روانه شده بود خجالت می کشید، خواهر مدام قربان صدقه اش می رفت و می گفت چقدر بهت می آید مانند ماه شب چهارده شده ای. او دیگر طاقت ماندن در میان خانواده را نداشت رفت و چند دقیقه بعد در حالی که لباس را خیلی منظم تا کرده بود آورد و در گنجه لباس ها گذاشت و هر چه خواهر اصرار کرد که یک بار دیگر برای دلخوشی اش آن را به تن کند قبول نکرد که نکرد و گفت: آبجی جان پشت این لباس کلی حکمت خوابیده؛ در زمان جنگ یک سپاهی زمانی حق استفاده از این لباسی را که مزین به آیه قران شده است دارد که در جبهه جنگ حضور داشته باشد و همین هم شد و هیچ کدام از دوستان و آشنایانش ندیدند که مهدی لباس فرم سبزرنگ سپاه را در پشت جبهه به تن کند. او معتقد بود که این لباس، لباس رزم حضرت علی اکبر(س) است و باید تنها به هنگام رزم از آن استفاده کرد.(2)

هدف مهدی از ارسال کتاب های مذهبی به امریکا چه بود؟

- علاقه عجیبی به خواندن و مطالعه کتاب داشت به ویژه کتاب های مذهبی و در میان مذهبی ها هم بیشتر کتاب های شهید مطهری نظرش را جلب می کرد بخصوص از بعد از شهادت ایشان که امام گفت من تمام آثار او را تایید می کنم.

خواندن قران از برنامه هایی بود که در کارهای روزانه مهدی(1) گنجانده شده بود. یک روز مادر از بیرون وارد خانه شد. مهدی را دید که مشغول نوشتن نامه و سپس بسته بندی کردن چندین کتاب در یک کارتن کوچک است. پرسید چه می کنی و پاسخ شنید که برای دختر عمه که در امریکا زندگی می کند قران و مفاتیح و چند کتاب مذهبی دیگر گرفته ام و می خواهم به اداره پست رفته آنها را برایش بفرستم.

مهدی از این کار خود احساس رضایت می کرد و به مادر می گفت: اگر وجود چنین کتاب هایی در امریکا گسترش پیدا کند برای انقلاب و اسلام خیلی مفید است و استدلالش هم این بود که اسلام دین فطرت و منطق است؛ دینی که خدا در کتابش به قلم سوگند یاد کرده، و مردم امریکا هم مانند دیگر کشورها بر اساس فطرت الهی آفریده شده اند و خیلی راحت می توان با کتاب هایی که در راستای مکتب اسلام نوشته شده است آنها را با اهداف انقلاب اسلامی آشنا کرد. (3)

****

1. شهید مهدی خندان، فرمانده تیپ عمار لشکر 27 حضرت رسول(ص).

2. برگرفته از خاطره خواهر شهید در سایت نوید شاهد.

3. برگرفته از خاطره مادر شهید در سایت نوید شاهد


منبع : جماران






نظری بگذارید
chapta

بدون ویرایش از شما
بیشتر...
آخرین اخبار
بیشتر...
معرفی کتاب

نقل مطالب سایت، فقط با ذکر منبع بلامانع است.

@ 2014 تمام حقوق مادی و معنوی برای پایگاه خبری تحلیلی فرهنگ ایثار و شهادت(فاش نیوز)،محفوظ می باشد.