27 تير 1398/ ۱۶ ذو القعدة ۱۴۴۰
شناسه خبر : 67904
1398,دوشنبه 24 تير15:30
اشتراک گذاری در:
عکس روز
گفت و گو با یک رزمنده جانباز دفاع مقدس (بخش نخست)

من با تو به شعر ناب تبدیل شدم!


لیلی الان ۳۵ سال است که ظرف مرا هم شکسته! چون داخل سرم پر از ترکش است و شیمیایی هم هستم. این حال معنوی جبهه در مساجد و پادگان دوکوهه ساخته می شد...

من با تو به شعر ناب تبدیل شدم!

فاش نیوز - رزمنده جانباز، «رضا مرادی» با توصیف حالات شهدا آغاز کرد. لابلای حرف هایش به مقتضای حال شعر می خواند و با حال و هوایی شاعرانه و احساسی، تاریخ دفاع مقدس را مرور می کرد و خاطراتش را به زیبایی در قالب واژگان به تصویر می کشید. رزمنده ای است که گویی در نوجوانی جسم و جان خود را در کوره حوادث جنگ انداخته و حالا هم «حاصل عمرش به جز این حرف نیست/خام بدم پخته شدم شوختم». او در کوره جنگ و دفاع مقدس چنان آبدیده شده که سرریز مفاهیم عرفانی، در قالب اشعاری که به حافظه سپرده بیرون می ریزد و جا کلامش در دل و جان می نشیند.

و اینک بخش اول گفت و گو با این جانباز پر احساس:

فاش نیوز: خیلی ممنون که دعوت ما را پذیرفتید.

جانباز رضا مرادی: من بارها جاهای مختلف دعوت شدم. خیلی خاطرات اکشن را نمی گویم. من در جبهه اثرات معنوی را بیشتر می دیدم. باید دید شهیدانی چون شهید خرازی و شهید همت چطور به آن مقام رسیدند! منتها سیر تکاملی آنها مثل علامه طباطبایی یا علامه مجلسی یا عین القضات همدانی است! به خدا قسم شهدا سیر تکامل معنوی داشتند! عده ای تصور می کنند اینها از بیکاری رفتند جبهه! می خواستند از درس فرار کنند که رفتندو...

اول ای جان، دفع شر موش کن / وآنگهان در جمع گندم کوش کن

تا که موش دزد در انبان ماست / جمع انبان چهل ساله کجاست؟

شهدا اول دفع شر نفس کردند. اول پا روی نفسشان گذاشتند بعد پا روی مین گذاشتند. این کار آسانی نیست.

چه بسا بسیار کسانی که 40 سال عبادت کردند اما بی فایده شد عاقبتشان! چون به دنبال منیت و مهم شدن بودند؛ پز بدهند که من پسر فلانی ام! یا مثلا می خواهم این کاره بشوم و مشهور بشوم و ... اما شهدا اینطور فکر نمی کردند! گفتند خدایا! فقط برای رضای تو. این «برای رضای تو» که گفتند منشا این شد که جرات کنند به سوی شهادت بروند! چه بسا بسیاری از آقایان به منطقه (جبهه)آمدند، شب عملیات نیامدند. چون ترسیدند، چون به این مرتبه نرسیده بودند. تا پادگان دوکوهه آمدند اما شب عملیات سوار کامیون و اتوبوس شدند و یواشکی برگشتند! الان هم در جامعه هستند. اینها روح جبهه است نه فقط ظاهر خاطرات!

فاش نیوز: اگر مایلید ابتدا لطفاً خودتان را معرفی کنید و از خود و خانواده تان بگویید.

-  من رضا مرادی هستم. در 12 شهریور 46 در نازی آباد تهران متولد شدم. ما 7 تا خواهر و برادر هستیم. 3 خواهر و 4 برادر. من فرزند چهارم هستم و پسر ارشد. خیلی مسئولیت دارد؛ چون پدر من هم فوت کرده و باید جای پدر هم می بودم. محیط منطقه نازی آباد یک محیط سیاسی و مذهبی بوده و هست.

من شش سالم بود که پدرم برای اولین بار مرا به هیئت برد. به خاطر علاقه به اهل بیت و ... عمو حسنی که در جبهه ها بود اهل محله ما بود. ما به او می گفتیم «بابا حسنی»! ایشان همسایه ما بود و در کربلای 5 شهید شد. یخ فروش بود. از 6 سالگی پدرم مرا برد هیئت ایشان. جو مذهبی هیئت واقعا روی من اثر گذاشت؛ آنچنان که زندگی ام تقریبا در همین مسیر اهل بیت طی شد. طوری که من موقع انقلاب که تقریبا 10- 11 سالم بود، یک نوجوان انقلابی بودم. حتی آنقدر در وجود من اثر گذاشته بود که مرید این راه شده بودم که با وجود کوچکی ام برای جابجایی اعلامیه کمک می کردم. من ارادت داشتم!

 اصلا عامل موفقیت انقلاب و نظام، سلسله مراتب اداری نبود! عشق و ارادت بین مردم و امام بود. امام نه پول داد به مردم، نه قدرت سیاسی داشت و نه ارتش! مردم روی احساس ارادت و مرید مرام امام بودن، از او اطاعت کردند که انقلاب پیروز شد. وقتی می گفتند فلان اعلامیه را فلان جا ببر بگذار، به عشق امام این کار را می کردیم. من در همین کارها از پلیس کتک هم خوردم. مثلا موقع دیوارنویسی و اینها از همان هیئت بود؛ از جمع خوب و جو خوب بچه های مذهبی که من شناخته بودم و دوست داشتم در مسیر آنها بروم و حرفشان را گوش بدهم. در زمان انقلاب پدرم و خودم در راهپیمایی ها شرکت می کردیم. در درگیری ها بودم، تا زمان جنگ شد.

 مثل خیلی ها چون سنمان کم بود، دست بردیم در شناسنامه و 46 را کردیم 44! با نوک سوزن دم 6 را تراشیدیم و تبدیلش کردیم به 4. البته من پیش از این بدون اعزام رسمی هم رفته بودم جبهه. بعد که این را تکلیف شرعی کردند، آمدیم و ... آن موقع که رفتم، فرمانده ها مانع شدند که ما برگشتیم تا به صورت رسمی برویم جبهه. گفتند اگر بخواهی رسمی بیایی، باید سنت کم باشد. اینها مال سال 63 است. باید طوری می رفتم شناسنامه را می دادم که طرف متوجه این دست بردن من نشود! محاسنی نداشتم. خودم را لابه لای صف گم کردم و صبر کردم تا شلوغ شود. یک رضایتنامه جعلی هم درست کرده بودم و خودم امضا کرده بودم. می دانستم که پدرم اساسا" مخالف این قضیه نیست. به پدرم هم وقت رفتن چیزی نگفته بودم. بعدا با نامه اطلاع دادم.

فاش نیوز: پس چون می دانستید پدرتان قلبا راضی است، رفتید؟

- بله. پدرم بسیار فرد مذهبی و خوبی بود. او کارمند موسسه استاندارد بود. اساسا" کارش فنی بود. استادکار لوله کشی و در و پنجره و ... بود. تا کلاس پنجم خوانده بود. مادرم هم خانه دار بود و بعدا" رفت نهضت سوادآموزی. چون پدرم مسجدی و هیئتی بود، می دانستم راضی است. امضایش را هم بلد بودم. امضا کردم و بردم. مسئولش هم در آن شلوغی زیاد متوجه نشد و به ما هم گیر نداد و پرونده ما را درست کرد و رفتیم. آقای حسینی نامی بود؛ دست تنها بود و شلوغ بود. فرم را داد ما پر کردیم و او هم متوجه نشد. خیلی از رزمنده ها آن موقع این کار را می کردند که به جبهه بروند.

 

 اگر دلیلش را بررسی کنید، می بینید که خیلی از جوان های امروز هم اگر پایش بیفتد این کار را می کنند. این جعل سند برای دردسر درست کردن یا بردن منافعی نبود! بچه ها آن موقع در سند دست می بردند که بروند وسط میدان جنگ و جهاد که کشته شدن قابل پیشبینی ترین نتیجه اش بود! الان برخی دست به این کارها می زنند که به امتیازات زیاد و پول و ... دسترسی پیدا کنند. آن موقع آنقدر برای بچه ها مسلم شده بود که این رفتن قطع عضو دارد، کشته شدن دارد، اسارت دارد و سختی ها و مشقت دارد، لذا عالمانه این کار را می کردند. بنابراین الان که می گویند اینها کوچک و بچه و جاهل بودند، اصلا درست نیست! حق برای بچه ها مشخص و واضح شده بود. در بچه ها عشق والایی ایجاد شده بود که اثرش حرکت دادن آنها بود.

 

فاش نیوز: آیا دوست یا آشنایی هم داشتید که در انگیزه شما برای رفتن موثر باشد؟

-  بله. خیلی ها. قبل انقلاب در مسجد ما توسط فردی بنام »حاج مجید صباغ پور» جلسات قرآن برگزار می شد. من کلاس ایشان را می رفتم. هنوز انقلاب نشده بود و بگیر بگیر بود! یکبار حتی شهربانی حمله کرد به کلاس و مسجد برای دستگیر کردن! کتابخانه ای هم داشت آنجا. کتاب ماهی سیاه کوچولو را دادند به من که بخوانم. من که نمی دانستم چیست ولی می خواندم. نمی دانستم سیاسی است. آشنایی با این عزیزان باعث آشنایی با بزرگان دیگر شد. کم کم با بچه های بسیج و سپاه و منطقه. خیلی هایشان هم شهید شدند. این عشق ها و معنویت ها بود که روی ما اثر می گذاشت. نفس امام و عشقش ما را مطیع و مرید کرده بود. همه این حس را داشتند. امام حرف می زد، بچه ها گریه می کردند. روضه که نمی خواند! ولی حسی را ایجاد می کرد که ماها منقلب می شدیم. این عشق و انگیزه و حال مشترک، در همه ما یک وحدت دل هم ایجاد کرده بود. لذا پوشش یکی شده بود. خواب یکی، خوردن یکی. حرف زدن یکی، حرف نزدن هم یکی! بچه ها در صحبت مراقبت می کردند. کارهای عارفانه هم می کردند. برای اینکه گناه نکنند، من دیدم یا سنگ خرده یا دانه خرما گوشه دهانشان می گذاشتند که نتوانند سریع حرف بزنند و وادار به تاملشان بکند که نکند معصیت کنند با زبان. من خواستم امتحان کنم، دیدم چقدر سخت است! ولی درعین حال جلوگیری کننده است و آدم را وادار می کند کمی فکر کند و با تامل بیشتر، حرف بزند.
 

نگاه بچه های عاشق جبهه طور دیگری شده بود. «اگر با دیگرانش بود میلی/ چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟!» ... لیلی الان 35 سال است که ظرف مرا هم شکسته! چون داخل سرم پر از ترکش است و شیمیایی هم هستم. این حال معنوی جبهه در مساجد و پادگان دوکوهه ساخته می شد. شب عملیات ممکن بود سه شب باشد ولی از سه ماه قبل زمینه سازی می شد و در یک شب بروز می کرد. آنجایی که وقتی دشمن دوشکا را می گذاشت یا تیربار می کاشت، یا میدان مین بود، آنچنان ازخودگذشتگی داشتند که الهی رضا" به رضائک و تسلیما" لامرک. می دانستند باید به نقطه رهایی برسند. برایشان این قضیه تعریف شده بود و اگر نرود ممکن است عملیات شکست بخورد. دیگر «من» وجود نداشت! حقیقت "نحن اقرب من حبل الورید" را می فهمیدند!

خداوند در سوره بقره فرموده است که «نفخت من روحی». من از روح خودم در انسان می دمم. بچه ها هم مصداق رسیدن به روح وجودی خودشان بودند. چون فهمیده بودند جسم فانی است، روحشان را ارتقاء می دادند. آیه «انا لله و انا الیه راجعون» را درک می کردند. ما همه ذراتی از خداوندیم و اگر عمل کنیم و بشناسیم روح خداوند بودن را، اشرف مخلوقات می شویم. وگرنه ما هم ابلیس می شویم!

این آموزه های دینی در جبهه بچه ها را به جایی می رساند که جان دادن و کشته شدن «اهلا من العسل» می شد و ترس نداشتند. آنها که ترس داشتند، به این مرحله نرسیده بودند! تعلقات نمی گذاشت! زن، بچه ، جسم، والدین، پول!... شهدا را یک شب در سنگر کنار ما خواباندند. جایی نبود! نگاهشان می کردم که با چه شهامتی شهید شده اند! شهید «حسن وظیفه دان» جوان شلوغ و شری بود! روحش با سیدالشهدا محشور شود! ولی آخری ها که فرمانده گروهان شده بود، گردان عمار لشکر 27 ، سالک عارفی شده بود. سبزه، آرام و متین! فرمانده گروهان! می خواست که دستور بدهد، دستور اقتداری نمی داد! دستور عاشقانه می داد. می گفت مثلا میشه این کار را بکنی؟! من می گفتم حسن! چرا اینطور میگی؟ فرمانده نمی گوید می شود یا نه؟! می گوید برو! اینجا هم رابطه مراد و مریدی بود. حسن مراد بود و همه مرید. حاکم به قلب ها بود. همه به خاطر محبتش می گفت بمیر، می مردند! و این مقام، ریاضت می خواست.

بچه ها اول تزکیه می کردند بعد تعلیم می دیدند. دست از گناه می شستند. چشم ها را می بستند. دست ها را مراقب بودند. توبه ها می کردند. بودند کسانی که سنشان بالا بود و گذشته های بدی داشتند و از کارهایشان توبه می کردند! بعضا خالکوبی داشتند و ما داخل حمام به چشممان می آمد! و می دیدیم که چه ضجه هایی می کردند و شب ها تنهایی در دل شب توبه می کردند! بود یک نفر که یک بار در دل شب دیدم نشسته لب حوض و دارد گریه می کند و بلند ناله می زند و از خالکوبی هایش جلوی خدا اظهار خجالت می کند! و به خدا می گوید خدایا! اینها جوان واقعی هستند. ما جوانیمان را تلف و هدر کردیم!

بگذارید برای شما یک خاطره جالب بگویم. جوانی با ما به جبهه آمد که بچه محل بود. او بسیار زیبا و جذاب بود. شلوار لی و پیراهن می پوشید. دمپایی لاانگشتی، که راه می رفت تق تق صدا می کرد. خودش هم خیاط بود. همه متوجه شده بودند که او با دخترها در دبیرستان های محل مراوده دارد و نامه بینشان رد و بدل می شود. بسیجی بود اما به خاطر این کارها بسیج هم منزوی اش کرد و طردش کرده بودند! بعدا فهمیدیدم مسائل برعکس است و دخترها عاشق اویند و هی نامه می فرستند نه او! بنده خدا آمده بود برود جبهه، چون بچه ها زیرآبش را زده بودند، اعزامش نکردند!

یک بار داشتیم در مسجد نماز ظهر می خواندیم، ایشان آمد. من هنوز می خواستم با او در ارتباط باشم؛ چون عشق به جبهه را در او می دیدم. من بودم و شهید حسین یدایی و یک نفر دیگر. او آمد و سلام و علیک کرد. همه او که می آمد، می رفتند! ما نرفتیم. گفت من رفتم اعزام بشوم، قبول نکردند! فلانی! چه کار کنم؟ من گفتم تو اذیت نمی شوی بروی جبهه؟ گفت من می خواهم از این دنیا خلاص بشوم! می خواست از این دنیا بکند! اتفاقا" فهمیدیم یکی از دخترها پیغام فرستاده که او اگر با کس دیگری ازدواج کند،خودکشی می کند! آن داستان طوطی و هندوستان و قفس را یادتان هست؟ اینکه به آن طوطی گفتند خودت را به مردن بزن! تا تو را بیرون بیندازند و بعد آزاد می شوی؛ داستان همین جوان بود. فهمیده بود که باید بکند و برود تا به رهایی واقعی برسد!

خلاصه من راه رفتن را به او یاد دادم. گفتم فلان روز اعزام است. قطار شلوغ است. از پنجره برو داخل قطار. با برگه اعزام که نمی توانی! راه فرار را به او یاد دادم. گفت در دوکوهه چطور؟ گفتم آنجا شلوغ می شود. می توانی بپری پشت کامیون ها و پشت تویوتا ها. گفتم برو قاطی گردان ها بشو. گفت اینطوری به من اسلحه نمی دهند! چون باید پلاک و کارت جنگی صادر می شد. گفتم عیب ندارد. موقع عملیات فقط قاطی آنها باشی کافی است. می توانی اسلحه هم بگیری.



اصلاً هر کس وارد گردان ها می شد، تاثیرپذیری شروع می شد. وقتی کمیل می خواندند، دنیایی بود! چون فقط لقلقه زبان نبود! وقتی می گفت «ولایمکن الفرار من حکومتک»، آتش می گرفت! یا وقتی زیارت عاشورا می خواندند!

 خلاصه او رفت. من نمی دانستم. یکبار که رفتم، دوستانم گفتند: می دانی فلانی آمده اینجا؟ من گفتم: نه نمی دانستم! گفتند: بابا او آدم خرابی است، مثل میوه گندیده می ماند. همه را خراب می کند! رفته قلاویزان، یعنی پیشانی جنگی! گفتند فرمانده اش غلام رزاقی است. مگر دوست تو نیست؟! برو به او بگو این را دک کند که برود عقب! این مشکل می سازد آنجا!
من ساده لوح آن موقع همه حقایق را نمی دانستم. ما خیلی چیزها را بعدا فهمیدیم! قبول کردم و با ماشین غذای آنها رفتم. ناهارشان را دادیم. تا برسم عصر شد. پیاده رفتم تا سنگر اینها. یک سنگر اجتماعی داشتند. سنگرهای کمین جلو بود. به فاصله 50 متر. صدای عراقی ها را می شنیدیم.  من رفتم داخل سنگر. سنگر دو برابر یک اتاق 12 متری. کف پتو. تاریک. سقف کوتاه. یک فانوس کم نور آنجا روشن بود. پرسیدم داخل است؟ گفتند بله ولی چند نفر بودند. در تاریکی نمی دیدم! دیدم یک نفر از این جارو دستی ها کف سنگر می کشد و ذکر می گوید و حواسش به من نیست! انگار یکی زبان مرا گرفت! نشستم. نتوانستم چیزی بگویم. شهید غلام رزاقی را هم دیدم ولی نگفتم! نشستم تا شد نماز مغرب و عشا و زیارت عاشورا. دیدم این جوان شده محبوب القلوب همه! چنان می خواند و ضجه می زد که همه به عشق حال و صدای او گریه می کردند! دنیا را رسما" بوسیده و کنار گذاشته بود! با آن صورت زیبا به پهنای صورتش اشک می ریخت! 3 روز ماندم آنجا که بگویم یا نگویم! ولی نتوانستم! و او بالاخره ماند و همانجا شهید شد و چه شهادتی که همه به او غبطه می خوردند. ولی «فضیل بن عیاض» شد و شهید شد.

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

آدم آورد در این دیر خراب آبادم

سایه طوبی و دلجویی حور و لب حوض

به هوای سر کوی تو برفت از یادم!

این حرف شهدا بود! نعمت های بهشتی وعده قرآن است دیگر. ولی شهدا گفتند همه اینها به عشق تو از یادمان رفت و فقط دیدار تو برای تو اصل است.

فاش نیوز: چقدر ماشالله شعر بلدید!

- تازه حضور ذهن ندارم! من آیات و اشعار زیادی از بر بودم. الان فراموش کرده ام!

زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست

تا در میانه خواسته کردگار چیست!

بیایید ببینید خدا چه می خواهد! مثل شهدا. شهدا می رفتند پی خواست خدا. منیت دیگر در کار نبود. چون فهمیدند جسم چقدر فانی ست. پیامبران که بلندترین عمرها را داشتند، از بین رفتند!

 

فاش نیوز: پس شما سال 63 اولین بار رفتید جبهه؛ اولین بار کجا رفتید؟

- بله رسمی. قبلا هم که رفته بودم. اول رفتیم غرب، بعد گفتند جنوب خیلی نیاز است، رفتیم جنوب. جنوب قلب جنگ بود. عراق تک و پاتک و ... را می زد. و سرنوشت جنگ بیشتر در جنوب تعیین می شد چون اگر عراق اهواز را می گرفت، خوزستان را از دست می دادیم و اگر بصره را می گرفتیم، ما عراق را گرفته بودیم.
 

سال 64 شد و ما مهران بودیم. من مهران را خیلی دوست داشتم. چون مهران نزدیک ترین محل به کربلا بود! همه بچه ها مهران را دوست داشتند. مرتبه و مسیر مهران. در سنگرهای مهران می رفتیم رو به کربلا می نشستیم و زیارت عاشورا می خواندیم. ما فکر نمی کردیم مسیر کربلا باز شود! فکر می کردیم جنگ حالا حالاها ادامه دارد.
 

بچه ها اینطور کربلایی بودند. وقتی شهید صفرخانی، شهید یزدی، شهید اصفهانی که فرمانده بودند دستور می دادند، ما به پای دل می رفتیم دنبال حرفشان؛ چون با محبت نه با تحکم و ریاستی می خواستند.

فاش نیوز: توانستید درس بخوانید؟ چقدر درس خوانده اید؟ چون عرفانی شاعرانه صحبت می کنید.

- الان لیسانس حقوق دارم. ادبیات هم نخوانده ام! به ادبیات و شعر و فلسفه علاقمندم و کمی هم اشراف دارم. من یک دوبیتی در عملیات گفتم. سال 67 در بحبوبه یک عملیات سنگین! گفتم:

«عجب عشق و عجب شور و صفاییست!
عجب جانبازی پر ماجراییست!
بسیجی ماجراساز و دلیر است
بسیجی مرد گمنام زمین است!»

دیدم چند جا نصب کرده بودند. یک بار این دو بیت را خواندم، یکی بود بنام گودرزی. سواد ادبیاتی و خط خوشی داشت. گفت چی گفتی؟ چی گفتی؟ من هم خواندم و او با ماژیک نوشت و زد به دیوار. حس این شعر سلحشوری است. چون جنگ، جنگ سلحشورانه بود. حس حماسی بود. جنگ در دمای بالای 50 درجه. بمب خردل، اعصاب، خون بود که می زدند! هوایی و زمینی توپخانه ها بمباران می کردند. نیروهایمان تحلیل رفته بودندند و ما ضعیف شده بودیم! امکانات توپخانه ندارشتیم! عراق داشت می آمد اهواز را بگیرد و تانک ها می آمدند از روی بدن های بچه ها له می کردند و رد می شدند. عامل خون می زدند، بچه ها همانجا کبود و شهید می شدند. عامل اعصاب می زدند، گردن یا دست و پاهایشان کج می شد و قلب می ایستاد! یا با گاز خردل خفه می شدند! و ... آنقدر جبهه به هم ریخته بود که کسی نبود به داد اینها برسد! هر کس می افتاد، افتاده بود. یکی از علت هایی که ما خیلی مفقود در این دهه داریم، همین است. سال 67 در چنین روزهایی شهدای مفقود ما خیلی زیاد شدند. دقیقا تیر و مرداد 67 بود که من آنجا بودم.
 

حالا برگردیم عقب؛ شهید حمید کرمانشاهی، عارف زاهد؛ تازه به جبهه آمده بود. آشنایی جنگ من بیش از او بود. ما خط رفته بودیم، نقشه خوانی بلد بودیم، توجیه نقشه و ... منتها او یک چیزی داشت که ما نداشتیم! اخلاص بالا! ایمان بالا! می خواستند فرمانده دسته انتخاب کنند. همه گفتند حمید کرمانشاهی بشود! عده ای گفتند او چینش نیرو و کار نظامی بلد نیست! " آن کس است اهل بشارت که اشارت داند"؛ آنها که اهل اشارت بودند می دانستند چه کسی را بگویند! چون می خواست سر دسته بشود! برخی هستند بحث تخصص و تقوا را می گویند. ما اینجا گیر می کنیم که کدام برای یک مسئول، مهم تر است!
 

آنجا هم تقوا غالب شد و حمید فرمانده شد. روحش فرمانده شد نه جسمش! بنابراین با توجه به تعهد و اخلاصش همه امور را مدیریت می کرد؛ فقط اگر بلد نبود، همین که به ما می گفت، آن که متخصصش بود، خودبخود می دوید و کار او را انجام می داد! حمید به خاطر عظمت روحش ما را به دنبال خود می برد و اگر جایی هم نمی دانست، ما گوش به فرمانش بودیم که انجام بدهیم. امام هم همینطور بود. او خواسته و اصل و کلیات آنچه درست بود و می خواست را می گفت. آنها که تخصصش را داشتند، خودشان خودبخود می فهمیدند چه کار کنند و می رفتند آن امر را انجام می دادند. امام اینطوری مملکت را اداره می کرد. همه بعد انقلاب رفته بودند. فرماندار و استاندار هم نداشتیم. تعدادی نشستند قوانین را نوشتند. تعدادی انتصاب ها را انجام دادند. مهم این بود که می دانستند باید چه مسیری را بروند و چگونه بروند. او گفت و شهید بهشتی و حضرت آقا در آن زمان همه گوش به فرمان فهمیدند امام چه می خواهد.

حمید هم به دلیل غلبه روحش بر دیگران، شد فرمانده 30 نفر. می گفت من خدمتگزار شما هستم. پوتین ها را واکس می زد. ظرف 30 نفر را شب یواشکی تنها می برد و می شست. جوراب ها را می شست! البته او در اصل داشت قلبش را می شست! چون من تنبلی ام اجازه نمی داد و یکی دیگر غرورش! حمید هیچ کدام از این موانع را نداشت. دست آخر هم در والفجر 8 در فاو شهید شد. او هم با خواهش و تمنا امرش را می گفت. یک جوان 24- 25 ساله محجوب. نه غیبت می کرد نه بیهوده می خندید نه بیهوده حرف می زد. ما بی رویه حرف می زنیم! حرف زدن قاعده دارد که او رعایت می کرد. برای همین کلماتش گوهر بود!

فاش نیوز: اینکه امام جنگ را نعمت می دانستند، همین است که چنین انسان هایی را ساخت!

- بله. جنگ ذاتش زشت و قبیح است. امام همین گوهر سازی ها و انسان سازی ها را می گفت. از شهیدی برای شما بگویم. «عیسی کره ای». مغز بود در درس. تک پسر. نیروی اطلاعات عملیات. با آقای سعید قاسمی اینها بود. وقتی من فهمیدم اطلاعات عملیات است، فهمیدم آدم باهوش و با جسارتی باید باشد. چون نیاز به کار کردن با محاسبات هست. ریاضیات و هندسه ات باید خوب باشد. چون خودم هم بعدا وارد همین واحد شدم فهمیدم. محاسبه طول و عرض جغرافیایی، مسافت و ... آن موقع که ماشین حساب در جبهه نبود! همه چیز ذهنی بود. شهید که شد من پدرش را دیدم. می خواهم بگویم اصل جنگ خوب نیست، کمرش شکسته بود. ضجه هایی می زد که نگو! عیسی! عیسی! عیسی! می کرد. چون کمال ادب بود این پسر! پدر، عاشق پسر بود. این پسر، شیرین بود برای آن پدر. یک روز به من گفت. شاید 60 ساله هم نبود. بسیار زود پیر شد. با خودش راه می رفت و در خیابان نجوا می کرد. این چهره واقعی جنگ است!

امام سیرت جنگ را می گفت. صورتش که این بی پسر شدن ها و بی پدر شدن ها بود! ولی عشق الهی در جنگ ما این رنج ها را آسان کرده بود.

 

فاش نیوز: جنگ بچه های آن زمان را زودتر بالغ و بزرگ کرد.

- من رمزش را به شما می گویم. اگر الان هم مردم اجرا کنند، همان نتیجه ها را می گیرند و کشور گلستان می شود. اطاعت! سّر جنگ در این بود که همه مطیع بودند. اگر الان اطاعت از ولی فقیه و مقام معظم رهبری باشد، خیلی چیزها درست می شود. «اطیعوا الله و اطیعو الرسول و اولی الامر منکم». منتها این منم منم ها نمی گذارد که اطاعت پذیر باشیم! اگر بود، ما اینهمه عوارض نداشتیم. از رانت و فساد و نارضایتی مردم و ...! مردم با نظام و اسلام که مشکلی ندارند، مشکلشان با بی عدالتی و سوء استفاده هاست.

اسلام به ذات خود ندارد عیبی

هر عیب که هست از مسلمانی ماست!

 

 

ادامه دارد...

گفت و گو از شهید گمنام

عکس از روح الله اسدی


کد خبرنگار : 20


جانباز     رضا مرادی     خاطرات     فاش نیوز                            
Reply
no
1
yes
0
1398/04/14 - 15:24
پای سگ بوسید مجنون خلق گفتندش چه بود؟
گفت این سگ گاه گاهی کوی لیلی رفته بود

شور مجنونی نمیرد تا که لیلی زنده است
ورنه این بیت زبر را عاقلی کی میسرود؟

شهر نازش لیلی ار دروازه بر ما بست٬ بست
میکشم ناز سگی کو کوی لیلی رفته بود

بر سگان کوی خود گه تکه نانی میدهد
از جوانی بر سگان حسرت کشیدن مانده بود

کاسب بازار تو گشتن نه کار هر کسیست
جان دهی هجران خری از این و از آن گو چه سود؟

استخوانی سگ گرفت از لیلی و خورد و نهاد
بر دهان بگرفت مجنون و غزلها زان سرود

بهتر از هر سگ ز کویت پاسبانی میکنم
باید از هر آفتی این باغ زیبا را زدود...

Reply
no
0
yes
0
1398/04/21 - 00:50
گفتگو از شهید گمنام!!!؟؟؟





نظری بگذارید
chapta

بدون ویرایش از شما
بیشتر...
آخرین اخبار
بیشتر...
معرفی کتاب

نقل مطالب سایت، فقط با ذکر منبع بلامانع است.

@ 2014 تمام حقوق مادی و معنوی برای پایگاه خبری تحلیلی فرهنگ ایثار و شهادت(فاش نیوز)،محفوظ می باشد.