شناسه خبر : 68940
شنبه 26 مرداد 1398 , 09:21
اشتراک گذاری در :
عکس روز

«لیلاهای سرزمین من»

مادر، شال عربی اش را از سر باز کرد و زیر آب گرفت و خیس کرد و دوباره به سر گذاشت. این، اوج دردش را نشان می داد.

فاش نیوز - کتاب "لیلاهای سرزمین من" روایتی ست از خاطرات شیرزنان خوزستان و ایام جنگ که به زیبایی اتفاقات آن زمانه را نقل می کند. این کتاب گردآوری بتول دوس علی وند و انتخاب و تنظیم آن با مهرنوش گرجی ست. ناشر این کتاب سرزمین نور بوده و اولین چاپ آن برای سال 1389 است. موضوع کتاب جنگ ایران و عراق و خاطرات زنان خوزستان از سال 1367-1359 می باشد.

بخشی از یکی از خاطرات را باهم می خوانیم:

 

"عشق رباب"

20 ماه پس از اشغال خرمشهر وقتی روزها و ساعت های ما به سختی می گذشت من و بقیه دخترها در بیمارستان طالقانی مشغول امداد رسانی به مجروحان جنگی بودیم. غم دوری از شهرمان سخت ما را دل تنگ کرده بود. در اتاق بالای بیمارستان مکانی را برای خلوت های خودمان درست کرده بودیم. گاه و بیگاه به آنجا می رفتیم و با یاد شهدای شهرمان اشک می ریختیم.
 


 

اردیبهشت سال 1361 احساس کردم اتفاقی در راه است. همسر رباب، برای دیدنش آمده بود اما این دفعه انگار با دفعات گذشته فرق می کرد. نگاهش جور دیگر بود و چشمانش برق خاصی از شادی داشت. بعد از پرس و جو فهمیدیم عملیاتی در راه است. عملیاتی برای آزاد سازی خرمشهر ...
 


 

رباب، با آنکه باردار بود اما در بیمارستان کنار بقیه امدادگران تا جایی که در توان داشت کمک می کرد. چیز زیادی به زایمانش نمانده بود. همسرش اسماعیل برای خداحافظی آمده بود. او رفت. ولی رفتنش غمی در نگاه رباب باقی گذاشت.

عملیات شروع شده بود. صدای انفجارها بیشتر از هر روز به گوش می رسید. مجروحین عملیات را به بیمارستان می آوردند... بعضی از آنها بعد از مداوای سطحی منتقل می شدند به استان های دیگر...
 


 

19 اردیبهشت شهدای زیادی را آورده بودند. به طرف سردخانه رفتیم. ناگهان بین پیکرها شهیدی که در پتو پیچیده بودند و فقط جوراب هایش را می دیدم توجهم را جلب کرد. نزدیکتر شدم. اشتباه نمی کردم. او "اسماعیل خسروی" همسر رباب بود. روزی که برای خداحافظی آمده بود خودم جوراب هایش را شسته بودم. حالا چطور باید به رباب می گفتیم که همسرش شهید شده؟

تصمیم گرفتیم به مادر رباب بگوییم ... به سمت مادرش رفتیم و حال و احوالی پرسیدیم اما چهره هر کدام ما حکایت از خبری درد آور داشت. پرسید: چیزی شده؟

-نه.

-خبری از اسماعیل آمده؟

بی اختیار با شنیدن نام شهید، اشک از چشمانمان سرازیر شد. مادر، شال عربی اش را از سر باز کرد و زیر آب گرفت و خیس کرد و دوباره به سر گذاشت. این، اوج دردش را نشان می داد. مادر به سمت دخترش رفت که خبر را به او بگوید اما تا آمد حرفی بزند دختر با نگاه به چهره مادرش گفت: اسماعیل شهید شده؟
 


 

همه مات و مبهوت مانده بودیم. انگار رباب همه چیز را از اول می دانست. وضو گرفت و به خلوتگاه رفت. بعد از چند ساعت به طرف سردخانه رفت  گلاب تهیه کرد و چهره همسرش را با گلاب شست و برای همیشه با او خداحافظی کرد.

"شهید اسماعیل خسروی" را در گلزار شهدای آبادان دفن کردند. بعد از چند روز دخترش "ودیعه" به دنیا آمد.

راوی : کبری عارف زاده

 

مطلب از جعفری

کد خبرنگار: 17
تلگرام
اینستاگرام
توییتر
اینه ؟




قربون رقص قلم خودت گلم (@-@)
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
بدون ویرایش از شما
آخرین اخبار
فاش نیوز آگهی می پذیردصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمطب تغذیه و رژیم درمانیانتشارات حدیث قلمبنر بیمه دیسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیمتن نهایی مرامنامه و اسانامه جبهه جانبازاناساسنامه انجمن جانبازان نخاعیاسامی راه اندازان جمعیت جانبازانپرسش و پاسخ حقوقی ایثارگرانفرم فراخوان پیوستن به جمعیت جانبازانکارگاه مبنا تقدیم می کند: بالابر کمک حرکتی logo-samandehi