23 آبان 1398/ ۱۷ ربيع الأول ۱۴۴۱
شناسه خبر : 69864
1398,دوشنبه 13 آبان10:00
اشتراک گذاری در:
عکس روز
گفت و گو با امیر سرتیپ جانباز، محمد ملایری(بخش پایانی)

دیده را فایده آن است که دلبر بیند!


یک مدت با عنوان نماینده‌ی دانشجویان پیرو خط امام در کنسولگری مونیخ بودم، یک مدت در سفارت بن بودم، مدت کوتاهی در سر کنسولگری هامبورگ بودم و فعالیت دانشجویان را پیگیری می کردم. از آنجا به خانه ی فرهنگ اتریش رفتم و بعد از آن به ژنو رفتم و مدتی در ژنو بودم. در ژنو هم برای من حکمی زدند که به نیویورک رفتم...

دیده را فایده آن است که دلبر بیند!

فاش نیوز - در بخش ابتدایی گفت و گو با جانباز امیر سرتیپ "محمد ملایری" با ماجرای ورود به ارتش، نحوه مجروحیت، کارها و اقدامات این جانباز فداکار و ... آشنا شدیم. در قسمت دوم و پایانی گفت و گو با این جانباز مخلص، توانمند و متوکل که آرامشی غریب بر سپهر وجودش حکمفرماست و چون اقیانوسی آرام و وسیع، چشم اندازی زیبا و دیدنی در منظر مخاطب جلوه گر می سازد، فعالیت هایش در ارتش، خاطرات دوران جانبازی و مواردی مربوط به ایثارگران ارتش پرداختیم مرور شده است.

 

فاش نیوز: گفتید که مأموریت ها و سفرهای زیادی به کشورهای خارجی عازم شده اید؛ به چه عنوان به این این سفرها را می رفتید؟

- یک مدت با عنوان نماینده‌ی دانشجویان پیرو خط امام در کنسولگری مونیخ بودم، یک مدت در سفارت بن بودم، مدت کوتاهی در سر کنسولگری هامبورگ بودم و فعالیت دانشجویان را پیگیری می کردم. از آنجا به خانه ی فرهنگ اتریش رفتم و بعد از آن به ژنو رفتم و مدتی در ژنو بودم. در ژنو هم برای من حکمی زدند که به نیویورک رفتم، مدتی در نیویورک بودم؛ آنجا در دفتر جذب متخصصین فعالیت می کردم و کارهای فرهنگی انجام می دادم و در نهایت به ایران برگشتم.

فاش نیوز: با وضعیتی که الآن دارید بعد از نابینایی کامل، توانستید با این وضعیت کنار بیایید و راحت باشید؟

- والله حقیقت امر این است که آدم به خودش که نمی تواند دروغ بگوید! پذیرفتن این وضعیت بسیار سخت است ولی بستگی به این دارد که تفکر چه باشد؟ اگر تفکر این باشد که اگر من دو چشمم را به خدا هدیه دادم؛ پس هیچ ناراحتی ندارم. اگر امثال ما رفتند و ما توفیق این را نداشتیم که مانند شهدا برویم و یک کبوتر پر و بال شکسته شدیم و از قافله ی شهدا جا ماندیم، حتماً خیریتی داشته است. من اینگونه خودم را تسکین می دهم. در فاجعه‌ی کربلا زمانی که خداوند صلاح دید که علی ابن الحسین بیمار باشد، چرا؟ برای این که بماند و واقعیت های کربلا را برای بعدی ها روایت کند. بعضی اوقات فکر می کنم شاید ما هم توفیق این را نداشتیم که برویم ولی خدا صلاح دانسته که بمانیم و حتماً رسالت دیگری بر دوش ماست.

من وقتی فکر می کنم که واژه ی سخت را چگونه به خودم بقبولانم، می گویم: خدا را شکر می کنم اگر سختی می کشم، امروز و با این مشکل نداشتن بینایی دست و پنجه نرم می کنم ولی وقتی جامعه را می بینم که آرامش دارد، جامعه را می بینم که امنیت خوبی در آن حاکم است، جامعه را می بینم که بچه های نسل دهه ی 70 که جنگ را ندیده اند اما اینگونه با افتخار به خود می بالند که در کشور ما کسانی بودند که دهه ی 60 حماسه آفریدند، به من آرامش می دهد و می گویم اگر بینایی چشم من برگردد، حاضر هستم باز هم بروم و چشم هایم را به خدا هدیه کنم؛ چون به من یک تسکینی می دهد وقتی می روم در جمعی و می بینم عاشقانه به آدم نگاه می کنند. درست است بینایی چشم سر را ندارم ولی با دل حس می کنم. این برای من خیلی مهم است که امروز جامعه ی ما یک جامعه ی ولایتمدار است. جامعه ای است که یادشان است بچه هایی را که 8 سال زحمت کشیدند، برای دفاع مقدس و حماسه های مختلفی را خلق کردند و می دانند که اگر امثال همین جانبازان و شهدا نبودند، امروز کشور ما چه بسا از افغانستان و عراق و خیلی کشورهای دیگر بدتر می شد و این به من آرامش می دهد و این سختی را و خیلی راحت پذیرفتم که من چشمی را هدیه دادم. من همیشه می گویم: من دو چشم را هدیه دادم اما خدا 160 میلیون چشم به من داده است. هر کجا می روم و طرف متوجه می شود که مشکل جانبازی چشم دارم، بلافاصله کمکم می کند. واقعاً چه کاری می توانی انجام دهی که این همه مرید پیدا کنی؟!

فاش نیوز: شما چند فرزند دارید؟

- من دو فرزند دارم، یک دختر و یک پسر که هر دو ازدواج کرده اند.

 

فاش نیوز: درک کردن احساس شما برای ما دشوار است. دوستان جانباز خیلی خاطرات جالبی از مسائلی که به خاطر وضعیت خاصشان برایشان پیش آمده تعریف می کنند که بعضا" خنده دار و گاهی هم ناراحت کننده است اما در کل، نشان از روح بزرگشان دارد. شما خاطره ای از این دست دارید که برای خوانندگان ما جالب باشد؟  

- بله. در شهرستان پاکدشت دوست من فرماندار شده بود. مسئول استان آمد آنجا، الان یادم نیست استاندار چه کسی بود؛ به اتفاق هیئتی همراهی اش می کردند. من نیرویی همراه خودم را نبرده بودم و تنها رفته بودم که برای افتتاح چندین پروژه سوار ماشین شدیم و به مراسم رفتیم. خیلی جالب بود، یک پل عابری در خیابان تهران – مشهد زده بودند که یکی از مواردی هم که قرار بود افتتاح شود، همین پل بود. این هیئت فرماندار و استاندار و شهردار و امام جمعه و ... همه با هم همراهی می کردیم؛ یک جایی قرار شد که اینها از روی پل به آن طرف خیابان بروند. همه ی آن آشناهایی که با من آنجا بودند، حالا بر حسب مشغله و مسئولیت های کاریشان رفتند و من را فراموش کردند!

من بغل این پل بودم و همه‌ی این آقایان رفتند. ماشین ها از این طرف جاده ی تهران – مشهد رفتند جلوی بریدگی و دور زدند و از همان طرف برگشتند و آقایان سوار شدند و رفتند. من کنار اتوبان تهران – مشهد زیر پل ایستادم و ماشین ها با سرعت می آیند و می روند؛ به قول یکی از دوستان، گوش ها را تیز کردم. (دوستی دارم که ایشان هم جانباز نابینا هستند و تعریف می کنند که وقتی می خواهم از خیابان رد شوم، گوش هایم را تیز می کنم و متوجه می شوم که ماشین چقدر به من نزدیک است.) من کنار اتوبان ایستاده بودم، شاید حدود یک ساعت و نیم تا دو ساعت طول کشید و من زیر پل چند قدم می رفتم جلو، چند قدم برمی گشتم عقب. هیچ وقت یادم نمی رود؛ دست بر قضا یک درویش مسلکی از کنار خیابان می آمد و می خواند. آمد جلوی من و همانطور که می خواند، شعرش را به خاطر ندارم ولی در باب علی (ع) بود، آمد جلو گفت: جوان تنها ایستادی؟ عاشقی؟!

گفتم: آره عاشقم. گفت: منم عاشقم. گفتم: تو عاشق کی هستی؟ گفت: من عاشق علی هستم.

گفتم: منم عاشق پسرش هستم. خلاصه همینطور یک مقدار گپ زدیم. حقیقت امر چیزی از خدا پنهان نیست چرا از بنده اش باشد؛ من گاه گداری سیگار می کشم، فندک هم نداشتم. من نمی دانستم که این بنده خدا درویش است یا گدا است. پرسیدم پدرجان ببخشید فندک یا کبریت داری؟ گفت: بله. فندک را آورد جلو اما خب من که نمی دیدم ولی احساس کردم با نگاهش به من می گوید: عجب بی ادبی! من فندک را آوردم جلو نمی گیرد. یک مکثی کرد و گفت: ببینم تو من را می بینی؟ بعد از یک مدتی که فندک را جلوی من نگه داشته بود، گفتم: حقیقت را بگویم یا چاخان بگویم؟ گفت: مگر چاخان هم بلدی بگویی؟ گفتم: نه! گفت: می دانستم؛ از چهره ات خواندم که تو چاخان نمی توانی بگویی. گفتم: حقیقت این است که من نمی توانم ببینم. گفت: عینکت را می زنی بالا من تو را ببینم؟ تو به این خوش تیپی و با این کت و شلواری که بر تن داری، مگر می شود که نبینی؟ یک لحظه عینکم را زدم بالا. گفت: چشم هایت چه شده؟ گفتم: در جنگ هدیه دادم به خدا. آمد جلو من را بغل کرد و روی من را بوسید و گریه کرد و متوجه شدم که ریش بلندی هم داشت.

بعد پرسیدم: شما کی هستی؟ گفت: من درویشم. سید محمود (فامیلش را یادم نیست)، بعد من را بغل کرد و گریه کرد و پرسید: چرا اینجا ایستادی؟ می خواهی خودکشی کنی؟ گفتم: نه بابا؛ اگر برایت تعریف کنم می خندی! من فکر شوم در سرم نیست. آمده بودم اینجا دو ساعت پیش با چند نفر از دوستانم؛ استاندار و فرماندار همه اینجا بودند. گفتم: این پل را می بینی این همه روبان و گل ریختند؟ گفت: تو نمی بینی؟ گفتم: نه. بعد گفت: اگر تو نمی بینی پس چگونه فهمیدی اینجا گل و روبان ریخته شده است؟ دوباره همینطور که من را بغل گرفته بود و گریه می کرد، عینک من را برداشت و نگاهی به چشم های من کرد. خم شد و پای من را بوسید و گفت: تو واقعاً چطور فهمیدی که اینجا گل و روبان ریخته شده؟ گفتم: من حدس زدم که چون اینجا افتتاحیه و مراسم بوده، شاید به این شکل باشد. سرتان را درد نیاورم، گفت: کجا می خواهی بروی؟ گفتم: ببخشید فقط برای من یک ماشین بگیرید، من خودم می روم. ماشین برای من گرفت و من سوار شدم ولی به من قسم داد که هر وقت کاری داشتی که سمت شاهرود بود، به هر کس بگویی "سید محمود" صاف می آیند پیش من.  

یک بار هم شهرری نمی دانم چه مراسمی بود که رفته بودم، ساعت حدود 11 شب بود، یک گوشه ی حیاط نشسته بودم و در حال خودم بودم. حال کرده بودم و گریه هایم را هم کرده بودم و یک گوشه ای نشسته بودم. دو خانم از کنار من عبور کردند؛ یکی از آنها به دیگری گفت: فکر کنم نابینا باشد؛ کمکش کنیم. آن یکی خانم هم گفت: بگذار یک مقدار دیگر بگذرد ببینیم واقعاً نابیناست یا به دروغ عینک زده این موقع شب. بعد از چند دقیقه ای که گذشت، آمد جلو و گفت: آقا بفرمایید. من فکر کردم بسته ی نقلی چیزی است که آورده اند؛ چون مناسبت شادی بود. گفتم: دست شما درد نکند و گرفتم. دیدم پول به من داده است. گفتم: بگیرید من پول نمی خواهم. گفت: مگر شما گدا نیستی؟ گفتم: نه!

 

فاش نیوز: شما بعد از مجروحیت به ادامه تحصیلات هم پرداخته اید؟

- یک لیسانس نظامی دارم، یک لیسانس از دانشگاه آزاد گرفتم. اگر خاطرتان باشد قبلاً مدرک ارتش بیرون کارایی نداشت و فقط در خود ارتش ارزش داشت. بعد با تفاهمنامه ای که بین ستاد کل نیروهای مسلح و وزارت علوم در رابطه با دانشکده افسری تنظیم شد، لیسانس هایی که دانشکده ی افسری به نیروهایش می دهد، معتبر است و قابلیت ادامه ی تحصیل دارد و در هر سازمان و نهادی ارزش تحصیلی خودش را دارد. من یک لیسانس در رشته ی مدیریت بازگانی از دانشگاه آزاد گرفتم، فوق لیسانسم مدیریت بازرگانی، گرایش بازاریابی است و دکترای مدیریت دولتی، گرایش منابع انسانی را دارم.

فاش نیوز: شما به هر حال در ارتش زحمت زیاد کشیده اید و الان درجه ی نظامی که دارید حق شماست.

- نه خواهش می کنم اینطور نگویید، من خجالت می کشم. این ها همه ظاهری است؛ مهم این است که ما بتوانیم باطنمان را آذین بندی کنیم. غذای روح با غذای جسم فرق دارد.

                  

فاش نیوز: شما از رسیدگی های ارتش در این شرایطی که دارید راضی هستید و همچنان در ارتش فعال هستید؟

- من تا حدود دو ماه پیش جاهای مختلفی فعالیت می کردم. در حال حاضر فقط در گروه راهبردی هستم. یعنی در زمان فرمانده ی محترم نیروی زمینی ارتش با ایشان همکاری داشتم و بعد از رفتن ایشان امیر سرتیپ کیومرث حیدری، یکی از فرماندهان ولایتمدار و دلسوز که یک طرح 30 جزئی "لبیک یا خامنه ای" را آماده کردند برای تمام معاونت ها، معاونت اطلاعات عملیات، معاونت حفاظت اطلاعات، معاونت بازرسی، معاونت های آموزش، معاونت های اصل مهمات و تمام معاونت هایی که زیر مجموعه ی نیروی زمینی است، این 30 گرایش را دادند که عملیاتی شود و من افتخار می کنم که شاید بعد از دو ماه که ایشان منصوب شدند به عنوان فرمانده ی نیروی زمینی قهرمان، یک تعداد مشاور گرفتند و افتخار این را داشتم که از من دعوت کردند برای مشاوره ی علمی در وزارت علوم و دانشگاه ها، در خدمت ایشان بودم و هستم.

در زمانی که به عنوان استاد راهنما در دانشگاه فارابی بودم، دکتر امیر سرتیپ "پوردستان" عزیز که ایشان هم یکی از فرماندهان دلسوز و ولایتمدار هستند و الان با حکم فرمانده ی کل قوا بعد از ستاد ارتش، مسئولیت علوم راهبردی ستاد ارتش را بر عهده گرفتند. استراتژی های مهم و راهبردی را برای شورای عالی امنیت ملی در کمیته های مختلف برنامه ریزی می کنند و خروجی های کار را به اطلاع فرمانده ی ستاد ارتش می رسانند و به شورای امنیت ملی می برند. ایشان هم بسیار مرد بزرگی است از لحاظ فنون نظامی، از لحاظ معنویت و از لحاظ انسانیت؛ و به قول معروف چیزهایی که همه  تک تک دارند، امیر پوردستان همه را خدا یکجا به ایشان داده است و من افتخار می کنم که به عنوان مشاور ایشان در علوم راهبردی هستم و با ایشان در ستاد ارتش همکاری دارم.

 

فاش نیوز: شما با امور ایثارگران ارتش هم ارتباط دارید؟

- من در زمانی که امیر سرتیپ داوری که الان به اصطلاح کارهای فرمانده ی ارتش را انجام می دهد و قبل از آن در امور ایثارگران بود، ارتباط نزدیکی داشتم و فعالیت زیادی داشتیم. بعد از آن با آقای "جعفری" که هم از خانواده ی شهداست و هم از خانواده جانباز، هم خودش جانباز است و هم آزاده است، با ایشان هم ارتباط نزدیکی دارم. بعد از ایشان هم با آقای سرهنگ "پاشاپور" ارتباط داشتم و الان شخصی که تازه آمده و متأسفانه اسمش را به خاطر ندارم، هنوز ندیدمشان و ارتباطی با ایشان نداشته ام.

فاش نیوز: به نظر شما امور ایثارگران به جانبازان خوب رسیدگی می کنند یا خود شما با توجه به ارتباطی که دارید، راضی هستید؟ من دیدم که دو سرباز در کنار شما هستند و شما را کمک و همراهی می کنند. آیا برای بقیه هم به همین صورت است؟

- بله برای دیگران هم اگر کاری داشته باشند و درخواست کنند، این شرایط در حد توان هست. الحمدلله با تدبیری که فرمانده ی محترم نیروی زمینی ارتش سرتیپ "حیدری" دستور دادند که کارها و نیاز خانواده ی شهداء، جانبازان و ایثارگران را در رأس امور قرار بدهند؛ خدا را شکر در برنامه این هست که در هر کاری که بتوانند کمک کنند. تا جایی که در توانشان بوده، و وظیفه ی قانونیشان بوده، انجام داده اند.

 

فاش نیوز: یعنی تسهیلاتی که برای شما قائل می شوند، به نسبت درجه تعریف شده است؟

- بله. جایگاه مهم است؛ به عنوان مثال می گویم، کسی که سرباز ارتش بوده و حالا جانباز شده است، این یک تعریف دارد. یکی درجه دار بوده، یکی افسر بوده و اینها هر کدام تعاریف و جایگاه خاص خودش را دارد ولی وظیفه ی اصلی بر دوش بنیاد شهید است. چرا؟ چون قانون مصوب کرده است یک نهادی به نام بنیاد شهید و امور ایثارگران تأسیس شود و رسیدگی به جانبازان، آزاده ها و خانواده ی شهداء را از همه لحاظ به عهده بگیرد. حالا در کنار آن مثلاً اگر شما از ژاندارمری باشید(نیروی انتظامی فعلی) خب ایثارگران ناجا هم یک سری کارهای در حد توانشان انجام می دهند ولی چهارچوب اصلی در بنیاد شهید است.

فاش نیوز: بعضی از دوستان ما از سربازان زمان دفاع مقدس هستند که الان جانباز نخاعی 70 درصد هستند. طبق قانون جامع خدمات رسانی به ایثارگران که ماده ی 38 آن تأکید دارد برای سربازان و بسیجیان، سپاه و ارتش حتماً باید حکم صادر کنند تا ماده ی 38 اعمال شود و حقوقشان یک مقدار افزایش پیدا کند؛ این در ارتش اعمال نمی شود و خیلی گله مند و ناراحت هستند که ارتش ما را به امان خدا رها کرده است و ما را حمایت نمی کند و یا حکم صادر نمی کند.

- بسیجی که زیر مجموعه ی سپاه قرار می گیرد. سربازهای سپاه هم زیر مجموعه ی سپاه هستند. سربازهای ارتش هم زیر مجموعه ی ارتش هستند. حالا یک سرباز ارتش به هر دلیلی جانباز 70درصد شده است، الان یک ردیف حقوقی را قانون مکلف کرده و بنیاد شهید را برای کمک گذاشته است؛ در کنار بنیاد شهید، ارتش هم یک چیزی را کمک می کند. می ریزد به حساب بنیاد شهید و بنیاد شهید پرداخت می کند. بعد از 30 سال سنواتی از طرف بنیاد شهید به او پرداخت می شود که کل آن مبلغ برای بنیاد شهید نیست، مبلغی مربوط به ارتش است که داده تا همسان سازی شکل بگیرد و ارتش فعالیت خود را انجام داده است.

فاش نیوز: ولی این در بنیاد شهید اجرا نمی شود. در قبال سربازان ارتش این مسئولیت اجرا نمی شود و حقوقشان ظاهرا" با بسیجی ها تفاوت دارد!

- شما باید بخواهید و یک روز یک خبرنگار بفرستید، اگر لازم شد من خودم هم می آیم تا یک نشست داشته باشیم که آیین نامه ی مجلس؛ یک زمان بخشنامه است یک موقع نه مصوب است. یک موقع لایحه رفته مصوب شده و یک موقع بخشنامه رفته مصوب شده است. اینها با هم فرق دارد و مجلس فنون خاصی دارد. ما باید ببینیم این چیست؟ توضیح بدهند اگر این گونه باشد، من هماهنگ می کنم با امیر سرتیپ گلفان که به اصطلاح ایثارگران ارتش بود و الان به ستاد کل رفته است و به جای ایشان امیر "فولادی" آمده اند؛ از طریق ایشان پیگیر می شویم که ببینیم داستان چیست.

فاش نیوز: در خاتمه اگر صحبتی یا خاطره ای دارید، بفرمایید.

- من فقط در یک کلمه می گویم که خدا را شکر می کنم که در کشور عزیزم ایران هستم و افتخار این را داشتم به عنوان جانباز 8 سال دفاع مقدس سهمی داشته باشم و هر دو چشمم را هدیه کرده ام به خدا و این آرامشی را که خداوند امروز به جامعه ی ما داده است، درسی بوده است از دانشگاهی که امام حسین(ع) در کربلا تأسیس کرد و من شاگرد یکی از استادهای بزرگ آن دانشگاه، استاد عشق و وفا، استاد ادب، حضرت ابوالفضل العباس(ع) هستم. من افتخار این را دارم که به عنوان شاگرد و سربازان استاد، درسی را فراگرفتم و سعی کردم بر مبنای آن چهارچوب عمل کنم. افتخارم این است که دو چشمم را مانند استادم هدیه دادم به خدا. ان‌شاءالله که زیرسایه ی آقا امیرالمؤمنین پایدار باشید.  

این ایام را به شما دلاورمردان سنگر رسانه تبریک می گویم. ان‌شاءالله 31 شهریور روزهای قشنگی را در آینده برایمان به ارمغان بیاورد.

فاش نیوز: خیلی لطف کردید، باعث افتخار بود که اینجا و در این روز عزیز، در خدمت شما بودیم.


کد خبرنگار : 23


ارتش     جانباز     محمد ملایری     فاش نیوز                            
Reply
no
0
yes
0
بی کله
1398/08/05 - 23:55
با سلام بالاخره وضع سربازان ننه مرده و درجه داران بی دست پا و افسران جز در این مصاحبه روشن شد .خدا رو شکر که وضع بسیجیان بی کله و بی عقل روشن شده





نظری بگذارید
chapta

بدون ویرایش از شما
بیشتر...
آخرین اخبار
بیشتر...
معرفی کتاب

نقل مطالب سایت، فقط با ذکر منبع بلامانع است.

@ 2014 تمام حقوق مادی و معنوی برای پایگاه خبری تحلیلی فرهنگ ایثار و شهادت(فاش نیوز)،محفوظ می باشد.