شناسه خبر : 71644
سه شنبه 10 دي 1398 , 12:15
اشتراک گذاری در :
عکس روز

گفت‌وگو با جانباز ارتش، ستوان سوم، عزیزالله فقیهی(بخش نخست)

دوست داشتنی‌ترین قسمت عمر من!

برای اولین بار در اربعین سال ۱۳۹۶ میزبان ما بود. زمانی که سرطان و بیماری پوست شدت گرفته بود و ما را بر آن داشت برای پیگیری وضعیت وی به منزلش برویم.

فاش نیوز - پاییز سال 1396 بود که برای اولین بار با این جانباز شیمیایی غیور آشنا شدیم. حاج عزیزالله، نیروی ارتشی هوابرد شیراز که از ابتدای سال های جنگ تا به قول خودش حتی پس از اتمام جنگ به عشق وطن خدمت کرد و جنگید. جانباز 45% ارتش و 25% بنیاد شهید.

مردی مهربان، خانواده دوست، مسئولیت پذیر، میهن دوست که از جان و زندگی خود با تمام وجود مایه گذاشته و حتی تولد فرزندانش را ندید و حتی بارداری همسرش برای آخرین فرزند وی، با آخرین مجروحیت وی همراه شد!

حاج عزیزالله فقیهی، جانباز شیمیایی ارتش که اکنون سال هاست بازنشسته شده و با عوارض شدید شیمیایی و مجروحیت های دیگر دست و پنجه نرم می کند، برای اولین بار در اربعین سال 1396 میزبان ما بود. زمانی که سرطان و بیماری پوست شدت گرفته بود و ما را بر آن داشت برای پیگیری وضعیت وی به منزلش برویم.

بی ادعا و متواضع بود و دردمند. دغدغه فرزندانش را داشت و بیماری قلبی و تنفسی اذیتش می کرد. درخواست مجدد کمیسیون تعیین درصد داده بود.

اما این بار که مهمان خانه اش شدیم برای ثبت خاطرات جبهه و جنگ، حالش متفاوت بود! در طی این دو سال چندین بار برای بیماری قلبی بستری شده بود و مشکل تنفسی و سرطان پوست شدت یافته است. عملکرد ریه اش به 60% کاهش یافته و به خاطر مشکل تنفسی ناشی از آلودگی هوا، تقریبا" خانه نشین شده است. دلش تنگ است و از عدم پاسخگویی بنیاد گلایه دارد. هنوز هم بعد از اینهمه مدت بلاتکلیف است و با وجود تشدید عوارض مجروحیت و شیمیایی، نتیجه تعیین درصد مجددش را نداده اند و حتی تشخیص به افزایش 5% هم نرسیده است! از رفت و آمد و پیگیری با ریه ای نصفه و نیمه و تنفس سخت و قلبی بیمار اذیت شده! و انتظار دارد حداقل تکلیف کمیسیونی که رفته مشخص شود!

 در گفت و گوی بار اولمان با این غیورمرد ارتشی، شناخت کلی از این جانباز دلاور پیدا کردیم. اما این بار از وی خواستیم که بیشتر به خاطرات و حال و هوای ایام جنگ و جبهه بپردازد و از آنچه تجربه کرده است برایمان بگوید.

این جانباز دفاع مقدس، علیرغم سن بالا و مشکلات جسمی و دردمندی، خاطرات زندگی پربار و جبهه خود را و آنچنان که به خدمت عشق می ورزید، با زبانی بسیار شیرین به زیبایی و شیوایی طوری بیان می کند گویی هم اکنون در همان روزهاست!

 باهم پای صحبت های ستوان «عزیزاله فقیهی» می نشینیم.

فاش نیوز: در ملاقات قبلی خیلی به خاطرات جبهه و ایام جنگ نپرداختیم. این بار بعد از یک معرفی کلی به سراغ آن ایام برویم.
 

جانباز عزیزالله فقیهی – من عزیزالله فقیهی هستم. متولد شده در یک خانواده تقریبا" متعصب و متوسط هستم. دوره اول متوسطه را به پایان رساندم و با همان مدرک وارد ارتش شدم. متولد 23 بهمن 1325 هستم. بچه ها به من می گویند چون با روز 22 بهمن تقریبا" تولدم تقارن دارد، می گویند تو فرزند انقلابی. دوره اول متوسطه در نظام قدیم تا سیکل بود.

 به دلیل عدم تامین مالی به دنبال کار رفتم. تا اینکه در سن 20 سالگی وارد ارتش شدم. ورود من به ارتش به خاطر تامین مالی نبود! به دلیل عشقی بود که به ارتش و به کارهای سخت و رزمی داشتم. رفتم و جذب واحد هوابرد شدم. تیپ 55 هوابرد شیراز، یگان چترباز بود که من عاشق آن بودم؛ هنوز هم هستم و دوستش دارم. چون 30 سال از بهترین روزها و خاطرات من مربوط به این تیپ است. 14 – 15 سال اول خدمتم قبل از انقلاب بود.
 

فاش نیوز: می شود چه سالی؟

-1 شهریور 45 که من وارد ارتش شدم تا 1 شهریور 1375. 15 سال اول قبل انقلاب که به روال عادی و ماموریت های درون مرزی و آماده سازی می گذراندیم.

فاش نیوز: شما چه مسئولیتی داشتید؟

- از بدو شروع به کارم، من رسته مخابرات را انتخاب کردم؛ تا پایان هم رسته ام همان بود. بعد هم چتربازی که رسته حرفه ای ما بود. از رئیس ارتباط مخابرات جلو آمدم تا اواخر که افسر مخابرات گردان بودم.

فاش نیوز: با پیروزی انقلاب به بعد برای شما یا محیط شما چه اتفاقی افتاد؟

- اولین اتفاقی که افتاد اعزام به منطقه کردستان بود. زمان سر بلند کردن جزب دموکرات کردستان بود که چون ارتش تقریبا آن موقع ها از هم پاشیده بود و یگان هایی که هنوز سر پا بوذند، تیپ هوابرد و لشکر 92 زرهی اهواز بود. سرپرستی یگان ما را برادر شهید آیت الله دستغیب که روحانی هم بود بر عهده گرفت و اوضاع آن را سر و سامان داد تا برای مقابله با ضدانقلاب آماده شود. خدا رحمتش کند؛ یک صبحی ما را جمع کردند و اطلاع رسانی کردند و گفتند که وضعیت کردستان اینطوری شده و باید برویم ماموریت. تیپ هم خودش را جمع و جور کرد و اولین گردان، گردان 126 بود که رفت؛ دومین گردان هم ما بودیم؛ گردان 101 هوابرد.

در فرودگاه سنندج تعدادی افراد مسلح جلوی گردان 126 را گرفته و اسیرشان کرده بودند و خلع سلاحشان کرده بودند. برای همین وقتی این خبر رسید، ما حرکت کردیم. این گردان را از دور و بر فرودگاه سنندج جمع و جور کردیم. از آنجا با هلی کوپتر هلیبرد شدیم به سردشت که ارتفاعات سردشت را آزاد کردیم. بین مرز ایران و عراق با حزب کوموله و حزب دموکرات که آنجا مستقر بودند، درگیری داشتیم. قبل از ما هم یک گردان از لشکر 21 حمزه آمده بودند که همان گارد جاویدان یا گارد شاهنشاهی سابق بود. در راه سنندج به سقز مورد شبیخون دموکرات ها و کوموله ها قرار گرفته بودند و همه را از لب تیغ گذرانده بودند و کسی از گردان نمانده بود!

به همین خاطر ما خودمان را به صورت هلیبرد رساندیم سردشت. از سردشت شروع کردیم به پاکسازی جاده سقز به سنندج. تا زمانی که ارتش عراق تجاوزش را شروع کند آنجا بودیم و آن منطقه در حفاظت ما بود. بعد مستقیما همین تیپ هوابرد از منطقه کردستان به مراغه آمدیم و بعد، از راه آهن خودمان را به اندیمشک رساندیم. از اندیمشک ستون ما عملیات خود را شروع کرد. اولین جایی که اردو زدیم، پشت پل کرخه دم انبار مهمات دوکوهه بود که از آنجا عملیات ها شروع شد.

فاش نیوز: این برای چه زمانی است؟

- برای اوایل جنگ بود که صدام خرمشهر را اشغال و آبادان را محاصره کرده بود؛ داشت به طرف شوش دانیال و اندیمشک و دزفول می آمد یعنی جاده ذزفول اندیمشک زیر آتش خمپاره های 60 عراق بود که خود ما وقتی در جاده اندیمشک زمین گیر شدیم، خمپاره های 60 دور و بر ماشین های ما می خورد. از همانجا ما شروع کردیم که اولین شهیدمان را همانجا دادیم. یکی از پرسنل تدارکاتچی پشتیبانی ما بود.


 

فاش نیوز: شما چون آموزش دیده بودید، دیگر نیاز به آموزشی و ... هم نداشتید. درست است؟

- بله ما آموزش دیده بودیم. ما حتی درخواست داده بودیم چون ما آموزش دیده ایم، ما را با چتر آنجا پیاده کنند، پشت دشمن. ولی موافقت نشد. که حتی ما وقتی از سمت دوکوهه به سمت کرخه و دشت عباس به ترتیب، عملیات به عملیات به جلو می رفتیم، تازه آنجا ما می دیدیم که صدام چطور در دشت تیرآهن های ایستاده و ماشین های سوخته و سرپا علم کرده از ترس اینکه مبادا چتربازهای ایران پیاده شوند. یعنی آنقدر اینها از هوابرد وحشت داشتند.

 

فاش نیوز: شما موقع عملیات ها که خیلی هلیبرد کردن در کار نبود، چه می کردید؟

- ما عملیات ضربتی خودمان را انجام می دادیم. چون تیپ هوابرد به فرمایش خود امام و فرمانده آن زمان تیپ، گفته بودند که هوابرد مشت آهنین ارتش است یعنی آنقدر روی ما حساب می کردند؛ چرا که ما دیگر امتحان خود را در کردستان پس داده بودیم. از اول انقلاب تا زمان جنگ، آن منطقه را هوابرد حفظ کرد.

آن موقع هنوز سپاه تشکیل نشده بود؛ فقط یک تعدادی داوطلب های مردمی و بسیج بودند که تحت نظر شهید چمران بودند. حتی پرسنل جنگ های نامنظم از پرسنل هوابرد و لشکر نوهد و سربازان ارتش بودند. چون شهید چمران خدا رحمتش کند، آمد در آن منطقه و نیروی داوطلب می گرفت و می گفت هر کس دوست دارد با من بیاید. خیلی از بچه ها رفتند و خود من یکی از کسانی بودم که دوست داشتم بروم. اما متاسفانه آن موقع فرمانده تیپ ما سرهنگ عبادت، نگذاشت. گفته بودند بمان. بحث تعریف از خود نباشد اما در مخابرات شاید در تمام پرسنل آن گردان حرف اول را می زدم. چه از نظر اطلاعات نظامی و اشراف و عشق به کار.

من زمانی که بنی صدر رئیس جمهور بود، 8 کیلومتر وسط بیابان پیاده می رفتم تا ارتباط یک یگان را برقرار کنم. یکهو دیدم در مسیر کنار جاده چند تا ماشین نگه داشتند. لباس نظامی هم تنم نبود! یک شلوار ارتشی بود. یک عرق گیر و یک چفیه. چون هوا خیلی گرم بود و آفتاب سوزان. یکی آمد جلو و گفت فقیهی! جناب سرهنگ عبادت کارت دارد. گفتم دارم سیم می کشم. می خواهم ارتباط برقرار کنم. گفت حالا بیا. گفتم بچه ها در خط ارتباطشان قطع است. یکدفعه دیدم خود سرهنگ عبادت آمد؛ دست داد و گفت فقیهی رئیس جمهور در ماشین است؛ یک لحظه بیا. برای اولین بار بنی صدر را آنجا دیدم. رفتم دیدم در یک لندکروز نشسته. آمده بود برود خط. در مسیرش بود. خط آنجا دست گردان 101 بود. ارتباط گردان شب قبلش قطع شده بود. با همان لپ های تو گود افتاده اش گفت: چکار می کنی؟ گفتم ملاحظه می فرمایید. گفت چی میخوای؟ گفتم هیچی نمی خواهیم. فقط سلاح و مهمات برسانید به ما. ما وظیفه مان هست و ارتشی هستیم. 10-15 سال خدمت کردیم و حقوق گرفتیم. وظیفه مان است که حالا که مملکتمان در خطر است، دینمان را ادا کنیم. فقط جواب ما را بدهید. دو بار گفت «باشه» و رفت.

رفته بود خط. شاید اسمی به گوشتان خورده باشد. استوار رفیع غفاری که در اواخر جنگ دیگر استوار نبود، سرهنگ تمام بود. فرمانده قبضه موشک تاو گردان ما بود. از او هم در خط سئوال کرده بود که چه می خواهید. تکه کلامش این بود. استوار هم گفته بود فقط موشک بده. در ازای هر موشک یک تانک بهت می دهم! این آدم برای هر موشک خودش پشت آن می نشست، به راننده می گفت برو جلو. می رفت تا نزدیک ترین نقطه به تانک عراقی؛ تا آن تانک را منهدم نمی کرد، عقب برنمی گشت. برای او صدام جایزه گذاشته بود. او حدود 200-300 تا تانک عراقی زد. درجه پشت درجه هم تشویقی گرفت. استوار دویی که با هم در یک درجه بودیم، بعد از جنگ سرهنگ تمام شد. چند بار هم مجروح شد. یک تانک که می خورد، عراق سریع هواپیما می فرستاد بالا که او را پیدا کنند و بزنند؛ که هنوز هم هست. بچه تبریز است و بازنشسته شده و زندگی می کند. وضعیت خدمت ما در جبهه به این  صورت بود.

فاش نیوز: شما در چه عملیات هایی بودید؟

- کل آن تیپ هوابرد در عملیات ها بعد از تشکیل سپاه و اعزام یگان های سپاه که دیگر در سال های دوم و سوم جنگ تشکیل شده بودند، وظیفه اش فقط عملیات بود. طرح ریزی، حمله، گرفتن هدف و سپردن دست بچه های سپاه و بسیج و یگان های دیگر ارتشی که می آمدند. چون ما یک جا مستقر نمی شدیم.

ما بنا به درخواست شهید صیاد شیرازی عمل و فکر می کردیم. او راه می رفت و می گفت قرار نیست شما یک جا بمانید. شما مشت آهنین من و امامید. ما هر جا به شما نیاز داشته باشیم، باید حرکت کنید. فکر کنید یک ایل عشایری هستید که 10- 15 روز یکدفعه باید به یک منطقه دیگر کوچ کنید. از کرخه که راه افتادیم تا ارتفاعات الله اکبر رفتیم. در عملیات بازی دراز و الله اکبر و کرخه و ...اینها یگان هوابرد حضور داشت.


فاش نیوز: شما بودید یا با سپاه با هم بودید؟
 

- با هم بودیم ولی وظایفمان فرق داشت. ما می گرفتیم، نگه داشتنش با مثلا" لشکر 21 حمزه یا یگان هایی از سپاه که برای نگهداری خط می آمدند بود. البته خود سپاه هم عملیات های مجزایی می کردند.

 

فاش نیوز: اینکه یک عملیاتی را چه نیرویی انجام دهد، چطور مشخص می شد؟

 

- ببینید مثلا" منطقه ای دست ارتش بود. مثلا" از سوسنگرد تا چنانه. این تعیین ها دست اتاق جنگ یگان ها بود. یگان های تیپی و لشکری. تصمیم از بالا گرفته می شد و برای عملیاتی شدنش به یگان های در خط اعلام می شد. مثلا امروز صبح از اینجا حرکت می کنیم، بُنه حرکت کند. ما می فهمیدیم جابجایی داریم. کجایش را فقط خود فرمانده ها می دانستند. تا به مقصد می رسیدیم. مثلا نزدیکی های مقصد به ما می گفتند که مارد زمینگیر می شوید. مثلا حدی می زدیم که عملیات ما باید سمت آبادن و خرمشهر باشد. آنجا اتراق می کردیم. فرمانده گردان ها با فرمانده تیپ در اتاق فرمانده تیپ جمع می شدند. برنامه هایشان را می ریختند. وقتی فرمانده تیپ ها به یگان خودشان می آمدند و همه را جمع می کردند، سرپرست ها را جمع می کردند که ما عملیاتی داریم. مثلا هر کس کار خودش را آماده کند. فلانی به فکر تدارکاتش باشد، فلانی موشکش را آماده کند. یکی یکی دستورات اجرایی برای ماها صادر می شد.


 

ما هم کارهایمان را آماده می کردیم. بعد از شناسایی ها. تازه یگان های ما می رفتند برای گشت شناسایی. یگان گشتی رزمی داشتیم و گشتی شناسایی. گشت شناسایی فقط باید می رفت و حد و حدود خطوط و حضور دشمن را مشخص کند و به او نزدیک شود و اطلاعات جمع کند. سلاحشان چیست و ... گشتی رزمی پشت سر اینها می رفت که اگر اینها درگیر می شدند، گشتی رزمی وارد می شد. وقتی شناسایی ها کامل میشد، مثلا یکدفعه ساعت 3 نصفه شب بچه ها را بلند می کردند و می گفتند یاعلی مدد.

 

فاش نیوز: کمی از شهدا و خاطرات حرف بزنیم. شهید صیاد شیرازی را چقدر دیدید و چه می توانید در موردش بگویید؟

- من شناخت آنچنانی ای از شهید صیاد نداشتم ولی با بچه های هوانیروز اصفهان که صحبت می شد، ایشان زمان قبل از انقلاب افسر مرکز توپخانه اصفهان بود که بعد از انقلاب با توجه به کارها و شخصیتشان، توسط خود امام به درجه فرماندهی منصوب شد. بعد کم کم چند درجه گرفت. دو درجه تشویقی گرفت. سرهنگ دو شد. حقیقتا" کار می کرد و فعال بود و عملیات هایی که ایشان داخلش بود، متفاوت بود. عملیاتی که ایشان در آن بود، عملیات بدر بود. بدر عملیاتی بود که در آن تیپ هوابورد باید از سمت چنانه و شلمچه و ... هلیبورد می شدیم به آن طرف دجله و فرات در عراق.

چون تقریبا" العماره دست بچه های سپاه بود. بچه های سپاه هم جلو رفته بودند و خط ارتباطی العماره با بصره را بسته بودند. تیپ هوابرود باید حرکت می کرد و می رفت برای بصره که آنجا را اشغال کنیم. رادیو عراق هم دائم و هم در بیسیم هایشان از حضور ایرانی ها می گفتند. تا حدودی عملیات لو رفته بود. گردان ما در مسیر داشت می رفت به سمت بصره. فرمانده تیپ، فرمانده یگان هایمان که داشتیم می رفتیم و شهید صیاد شیرازی که فرمانده نیرو بود. من هم به عنوان سرپرست بیسم چی ها همراه فرمانده گردان و شهید صیاد بودم. یکهو دیدیدم دستور دادند بچه ها برگردند. گفتیم چرا؟ گفتند بگو برگردند به سمت العماره برویم. ما پشت بصره بودیم. فهمیدیم که نیروهای عراقی دور زده بودند و بچه ها را محاصره کرده بودند.

ما مجبور شدیم برگردیم اینها را نجات بدهیم. برگشتتن همانا و چیزی نمی دیدیم و فقط گلوله مستقیم توپ و تانک می دیدیم  که می آید. تانک هایی که ما آنجا دیددیم، همه تانک های عربستان صعودی بود که آن علامت دو نخل و شمشیر روی همه آنها بود.

من اینجا شهید صیاد را شناختم که حتی با آن وضعیت حاضر نبود برگردد. وقتی هم همه برگشتیم. رفتیم طرف جزیره مجنون، از روی پل متحرکی که زده بودند، بچه ها مثل برگ خزان از روی پل می ریختند توی آب! به خاطر گلوله هایی که از پشت می خوردند. دستور عقب نشینی داده بودند. من اینها را به چشم خودم دیدم.

من سرباز و بیسیم چی خودم را که با من می دوید، دیدم برای چند دقیقه سر نداشت و هنوز می دوید! بیسیم روی کولش، گوشی دستش، گلوله مستقیم تانک خورد به او و سرش به طرفی پرتاب شد. من این را در مجنون دیدم. وقتی رسیدیم اینور مجنون، بچه های سپاه کمین کرده بودند. به من گفتند برادر آن طرف چه خبر؟ تفنگی که دستم بود را پرت کردم و گفتم خبری نیست! و افتادم روی زمین! کم نیست! درسته من آن موقع 35-6 سالم بود ولی 6-7 کیلومتر دویده بودم! آن هم در وضعیتی که می توانند یک گلوله بزنند پس سرت! من از نفس و از پا افتاده بودم. رسیدم آنجا بعد دو شب بیخوابی، در مجنون خوابم برد.

یک وقت بیدار شدم، پرسیدم من چند وقت خوابیدم؟ گفتند از دیروز غروب تا الان. که دنبال اسلحه ام گشتم. اسلحه ام را دادند و رفتم سر جاده که مرا برسانند به بنه. رفتم آنجا؛ داغون شده بود. بچه های سپاه هم خیلی داغون شده بودند.

فاش نیوز : از رزمنده های هوابرد و شهدا چیزی به یاد دارید؟

- اگر بخواهم از کسی بگویم کسی بود بنام شهید جمشیدی. استوار دو بود. ستوان جاوید بود. سروان آزادی. استوار غلامرضا رنجبر که شهید شد که در جایی نزدیک ارتفاعات 60 که صدام مستقیم روی آن دید داشت؛ داشتیم می رفتیم و او تلگرافچی ما بود و ارتباط داشت و من هم مسئول کنترل ستون بودم. داشتیم می رفتیم که سرباز در انفجار نتوانست ماشین را کنترل کند، ماشین روی هوا بلند شد و یک طرفه افتاد روی زمین.

یکی از بچه ها با من بود، من یکدفعه داد زدم علی! غلامرضا! زدیم کنار. باور نمی کنید؛ ما دو نفری پیاده شدیم؛ نمی دانم با چه قدرتی این ماشین را برگرداندیم. قد غلامرض بلند بود، پرت نشده بود بیرون! کمانه ماشین فرو رفته بود در گیجگاهش! که من کلاهش را که درآوردم و سرش را روی زانویم گذاشتم، یکدفعه خون بیرون زد. دو نفس عمیق کشید و تمام کرد!

فاش نیوز: با شهید غلامرضا رنجبر ارتباط خاص داشتید؟

- سر یک سفره بودیم! در تمام عملیات ها و سنگرها با هم بودیم. اصلا" خانمش او را به دست من سپرده بود. جوان بود. 8- 10 سال از من کوچکتر بود. تازه آمده بود ارتش. ما با هم زندگی می کردیم.  خانه هم رفت و آمد داشتیم. البته کل پرسنل موقعی که می آمدیم مرخصی، به خانواده هم رسیدگی می کردیم. حتی یک جا که سر سفره بودیم، خانمش به من گفت: غلام همیشه از شما حرف می زند و می گوید می خواهد یک روزی ارشد شما بشود. می گفتم چرا؟ می گفت: چون ظرف ها را در سنگر می دهد من می شورم. من در سنگر به او می گفتم حالا فعلا برو ظرف ها را بشور. ان شاالله یه روزی تو ارشد من میشی، تو میگی من ظرف ها را می شورم.

فاش نیوز: به او علاقه داشتید؟

- خیلی زیاد. پسر خیلی خوبی بود. دوست داشت از دیگران سر باشد، بالاتر برود. شاید هم بلندپرواز بود. من حتی انتظار داشتم خودم شهید بشوم؛ ولی فکر نمی کردم او زودتر از من برود! چون من در عملیات های بیشتری می رفتم جلو. او تلگرافچی من بود. دائم در سنگر بود.

فاش نیوز : چه سالی شهید شد؟

- سال 63 بود. در عملیات مارد بودیم. آن موقع شهید شد. خانواده اش هم در شیراز هستند. هر کدام از بچه هایمان هم شهید می شدند، همسرانشان باردار بودند. خاطرتان باشد در گفت و گوی قبلی گفته بودم. اسم بچه هایشان را هم اکثرا" مهدی می گذاشتند. یعنی وقتی در سنگر می گفتیم فلانی بچه اش به دنیا آمد و اسمش را مهدی گذاشته، می گفتیم پس شهادتش نزدیک است! و شهید می شد.

برای من هم وقتی هنگامه به دنیا آمد، همکارم از پشت بیسیم به من خبر داد و گفت چهارمین فرزندت هم به دنیا آمد. مبارک است. همکار من زد تو سرم و گفت: تو شهید نمیشی!

فاش نیوز: به نظر من هیچ کدام از این اتفاقات بی حکمت نیست. حتما" این به دنیا آمدن ها و شهادت پدرها و شهادت شهید رنجبر هم بی حکمت نبوده.

- خدا از دل همه آگاه است. قابل بیان نیست. جو آن زمان، سنگرها، محیط و دوستان حال و هوای خاصی داشت. از یک طرف آرزو داشتیم شهید وطن باشیم، از طرفی  دغدغه و نگرانی بچه ها را داشتیم که اگر ما شهید بشویم، بچه های ما چه به سرشان می آید! در یک حالت یک بام و دو هوا بودیم. البته من علیرغم عشقم به بچه هایم، دغدغه شهادت برایم بیشتر و دوست داشتنی تر بود؛ چرا که وصال خداست؛ فرق می کند. علاقه به شهادت، نشانه عدم علاقه یا تعلق به فرزندان نبوده و نیست! ناشی از حس و عشقی بالاتر است!

فاش نیوز: مسلما" تمام شهدا به فرزندانشان علاقه داشتند. فقط به هنگام شهادت خانواده خود را با توکل، به خدا می سپردند.

- بله. کاملا درست است. آخرین باری که من فرزندانم را به خدا سپردم، سالی بود که در نفت شهر منافقین حمله کرده بودند؛ در بمباران هوایی عراق، من 7 جای بدنم از پشت ترکش خورد. رفتیم پناه بگیریم، من شیرجه رفتم زیر یک صخره، خیلی از بچه های دیگر هم پشت من آمدند و شیرجه رفتند روی من! صخره هم ریزش کرده بود. پل بغل آن صخره هم در اثر موج انفجار خراب شده بود و تراورس و خاک و ... ریخته بود.

من آخرین نفر آن زیر بودم و همه اینها ریخته بودند روی من. یکدفعه صدای بمباران قطع شد. من دیدم صدای مردم به گوش می رسد. یک تکان جزئی به خودم دادم، یک راهی برای دیدن باز کردم. 8 نفر روی من بودند. قاسم نیا، اسماعیلی، آشپزمان و ... بعد از شهادت شهید رنجبر، یک بیسیم چی دیگر داشتم بنام طیوری. وقتی به پایگاه حمله کرده بودند، فرار کرده بود. من به بچه ها گفته بودم ماسک ها را آماده کنید. می خواهند شیمیایی بزنند. آماده دستور باشید. عراق اسیر می خواست. ما هم فقط در فکر این بودیم که اسیر نشویم که این رفته بود.

من یکدفعه طیوری را دیدم. بعد همان زیر دیدم دارد از کلاه خودم خون می چکد. نمی توانستم هم برگردم یا کاری بکنم. پیش خودم  فکر کردم که مغز من متلاشی شده. نگو  خون بچه هایی ست که روی من بودند و شهید شده بودند. خون تازه آنها بود که زیر تراورس ها شهید شده بودند. من آنجا کلا" بچه هایم را به خدا سپردم. فکر کردم من دارم می میرم. انالله و انا الیه راجعون خواندم. اشهد گفتم. گفتم بچه ها خدا به فریادتان برسد! از ته دل، دلم سوخت. الان خودم می گویم دلم آتش می گیرد. سرم را پایین انداختم.

 بعد چند ثانیه دیدم نه. قدرت فکر دارم. بعد با خودم گفتم این خون ها مال چیست؟ شروع کردم دستم را به زمین فشار دادم و تقلا کردن که همان روزنه باز شد و بیسیم چی ام را دیدم. چون از دست عراقی ها فرار کرده بودیم و آمده بودیم زیر بنه خودی، زیر جهاد خراسان تجمع کرده بودیم که بمباران شد. یکدفعه دیدم طیوری ایستاده و نگاهم می کند. گفتم: طیوری! طیوری! یک نگاهی کرد و گفت: جان! گفتم بیا مرا دربیاور! با بهت زدگی گفت: قاسم نیا آنجا شهید شده! گفتم خب باشه بیا مرا دربیاور. گفت اسماعیلی هم افتاده روی تو! شوکه شده بود. گفتم خیلی خوب. بیا مرا دربیاور. گفت باشه؛ ولی یکدفعه به طرف شیب رودخانه دوید و رفت. من هم عصبانی آن زیر گفتم مگر گیرت نیاورم! حالش خوب نبود. شوکه شده بود. زده بود به رودخانه. بعدها به من گفت حالش خوب نبوده.

 چند سرباز بعدا مرا دیدند و بیرون آوردند؛ با چند مجروح دیگر نزدیک پل 7 دهنه انداختند داخل ماشین و بعد آوردند طرف اسلام آباد. تا آنجا من به هوش بودم. سرباز پرسید جناب سروان! کجا بروم؟ گفتم برو توی بیمارستان اسلام آباد. بچه ها حالشان خوب نیست. در بیمارستان بسته بود. یکدفعه یک خانمی آمد کنارم. گفت کجا میری، اینجا دست منافقینه؟! به سرباز گفتم برگرد و برو کرمانشاه؛ فقط اسیر نشویم.

فاش نیوز: برای چه اسیر می خواستند؟

 

- برای مبادله. ما 70-80 هزار اسیر داشتیم؛ آنها کم داشتند. می خواستند اسرایشان را بگیرند. حتی زخمی هم بود برمی داشتند و می بردند که حتی شده جنازه تحویل بدهند.

من دیگر در کرمانشاه از حال رفتم. اسمم را نگفته از هوش رفتم. سرهنگی بود که همه چیزم را گرفت و بیهوش شدم. بیدار که شدم دیدم در یک سالنم و از سرما یخ کردم. جنازه های فراوان هم بودند. فهمیدم در معراج شهدا هستم. ترسیدم. از هواپیما که پیاده ام کرده بودند، فکر کرده بودند که من هم شهیدم.

آمدم بلند شوم دیدم نمی توانم. بعد ساعت 8 صبح بود که در باز شد. چند نفر آمدند برای شناسایی جنازه ها. من دست تکان دادم و مرا دیدند. گفتند تو اینجا چکار می کنی؟ گفتم مال هوانیروزم. مرا اعزام کردند بیمارستان امام حسین. از این طرف سربازها می روند سراغ خانواده من و می گویند فقیهی را دیدیم که شهید شد.

حالا تعدادی از سربازها داشتند می رفتند شیراز، طرف زرند. چون تیپ به هم خورده بود. پسرعمه من آنجا موزاییک سازی داشت. پیاده می شوند که نان بگیرند. پسرعمه من اینها را می نشاند که نان یا چیزی بدهد و پرس و جویی هم بکند؛ می گوید چه خبر؟ برایش تعریف می کنند که مال هوابورد شیراز هستند و برخی شهید شده اند و اسم مرا هم می برند. این بنده خدا ناراحت می شود و می گوید رفیقم است. او هم می رود به داماد ما خبر می دهد که عزیز شهید شده است. شوهر خواهر من هم خواهرم را می آورد تهران؛تا اینکه من خبر دادم تهرانم. شیراز هم برایم حجله گذاشته بودند. حالا ای کاش شهید می شدیم!
 

فاش نیوز: شما شهید زنده هستید و روزانه باتوجه به دردها و رنج ها و بیماری هایتان شهید می شوید.
 

ادامه دارد...

گفت و گو و عکس از شهید گمنام

عکس های قدیمی مربوط به ایام خدمت جانباز می باشد.

کد خبرنگار: 20
تلگرام
اینستاگرام
توییتر
ان شاالله زنده باشی جانباز سرافراز آقای فقیهی ...
فاش عزیز این تغییر روال که از جانبازان درصد پایین هم مصاحبه میگیری رو هم به فال نیک میگیرم و تشکر میکنم .
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
بدون ویرایش از شما
آخرین اخبار
فاش نیوز آگهی می پذیردصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمطب تغذیه و رژیم درمانیانتشارات حدیث قلمبنر بیمه دیسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیمتن نهایی مرامنامه و اسانامه جبهه جانبازاناساسنامه انجمن جانبازان نخاعیاسامی راه اندازان جمعیت جانبازانپرسش و پاسخ حقوقی ایثارگرانفرم فراخوان پیوستن به جمعیت جانبازانکارگاه مبنا تقدیم می کند: بالابر کمک حرکتی logo-samandehi