22 فروردين 1399/ ۱۷ شعبان ۱۴۴۱
شناسه خبر : 72903
1398,شنبه 17 اسفند16:40
اشتراک گذاری در:
عکس روز
گفت و گو با جانباز نخاعی، "سید کاظم علوی"(بخش سوم)

از بیمارستان صحرایی تا اروپای غربی


فیزیوتراپی که می رفتم برخوردهای جالبی رخ می داد؛ آنجا صدا می کردند baby (بچه)، از بس که کم سن و سال بودم و صورتم نه هیچ مویی داشت و نه محاسنی من را بچه صدا می کردند. آنهایی که اصلاً بویی از اعتقادات ما و بچه بسیجی ها و رزمنده ها نبرده بودند ...

از بیمارستان صحرایی تا اروپای غربی

فاش نیوز – در بخش پیشین (دوم) از گفت و گو با جانباز نخاعی «سید کاظم علوی»، وی از ایام حضورش در جبهه و شهدا و نحوه مجروحیتش گفت و گفت، تا اینکه سخن گرم و دلنشینش رسید به زمانی که بیهوش به بیمارستان آراد تهران منتقل شد...

باهم پای ادامه صحبت های این جانباز دریادل در بخش سوم این گفت و گو نشینیم:

فاش نیوز: پیش از این، گفت و گویمان تا زمان مجروحیت و نخاعی شدنتان و این که آیا خودتان از شرایط جدیدتان خبر داشتید یا نه پیش رفت. لطفاً به ادامه ماجرا بپردازیم.

- بله؛ زمانی که مجروح شدم تقریباً در حالت بیهوشی به بیمارستان آراد منتقل شدم. در چند هفته ی اول مجروحیت، اول به  بیمارستان صحرایی، از آنجا به بیمارستان اهواز، از اهواز به معراج شهدای مهرآباد و از آنجا به صورت اتفاقی من را به بیمارستان خصوصی آراد بردند که تیم های خیلی قوی پزشکی داشت. در زمان جنگ بیمارستان های خصوصی سهمیه داشتند؛ یعنی به ازای هر 10 تخت، یک مجروح می پذیرفتند و شانس من این بود که آنجا بستری شدم و واقعاً هم خیلی رسیدگی می کردند. من 6 ماه  آنجا بودم؛ کلاً به صورت ویژه از من پذیرایی می کردند؛ به حدی که من بدم می آمد از بس که رژیم غذایی ویژه به من داده بودند. مثلاً مدام جوجه، ماهیچه، برگ و کباب و ساطوری می دادند. یک بنده خدایی بود که من به او می گفتم تو رژیم معمولی ات را بده به من بخورم، شما رژیم ویژه ی من را بخور.

 

فاش نیوز: این رژیم ویژه ای که به شما می دادند به این خاطر بود که شما سرباز جبهه بودید و ضعیف بودید؟

- بله. بیشتر به خاطر وضعیت جسمی من بود؛ چون شرایط جسمی من خیلی بد بود.

 

فاش نیوز: یعنی می خواستند آن ضعف را برطرف کنند؟

- بله؛ تا 4-5 روز اول هم، آرام آرام که به هوش می آمدم احساس تشنگی و گرسنگی می کردم و هر بار که می گفتم چرا به من چیزی نمی دهید، می گفتند: نمی توانی چیزی بخوری. چون چند جراحی داخلی شکم انجام داده بودند روی روده ها و بخش هایی از بدن و معمولاً در این مواقع دو هفته ای فقط سرم مصرف می کنند. یادم هست که بعداً پرستارها که برایم تعریف می کردند، مثل باران گریه می کردند.

 قضیه اش این بود که بدن من خیلی ورزیده بود و تازه از شکم به پایین کاملاً فلج شده بودم، روی تخت خوابیده بودم و دو طرفم دو راهرو بود؛ این طرفم یک تخت دیگر بود و طرف دیگرم هم یک یخچال بود. هر چقدر جان می کندم که بتوانم یک مقدار روی پهلو بخوابم که دستم به یخچال برسد، برای این که بتوانم دزدکی آبی بخورم و یا خوراکی بخورم که عطشم را رفع کنم نمی توانستم. واقعاً خیلی تشنه بودم و عطش داشتم برای یک چکه آب؛ اما حتی نمی توانستم یک ذره غلت بخورم؛ بس که هم هنوز عضلات پاهایم تحلیل نرفته بود و هم این که  از زیر سینه و شکم به پایین کاملاً بی حسی داشتم. تا این که یک فیلم قبلاً دیده بودم و آن شب این فیلم آمده بود در ذهن من؛ "سقّای تشنه لب"  یک جوان 13 ساله بود که هر کاری می کرد به جبهه برود او را نمی بردند. با التماس و اصرار زیاد می گفت: من بیایم جبهه فقط یک کلمن آب می گیرم دستم و به رزمنده ها آب می دهم. بعد طفلکی مجروح شد و او را آوردند بیمارستان خواباندند و حالتی شبیه به من داشت یعنی نباید آب می خورد؛ تا این که سر سرنگ سرم را از دستش درآورده بود و گذاشته بود در دهانش از بس که تشنه بود، به خاطر این که یک ذره از عطش اش از بین برود. این سرم را خورده بود و بنده ی خدا شهید شد. من هم این چکه های سرم را بالای سرم می دیدم که چک چک می کند و به همین فکر افتادم ولی خب من هوشیارتر بودم و عمیق تر فکر می کردم. سر سرم را درآوردم و دو سه چکه آب به دهانم رسید و دهانم که یک مقدار خیس شد، یک لحظه به ذهنم آمد که نکند این حالت برای من خودکشی باشد.

یک مقدار که دهانم خیس شد از یک طرف به خاطر تشنگی و از طرف دیگر به خاطر این که دیر نشود، دوباره سرم را گذاشتم سرجایش. یک بنده خدای هیکلی داشتیم که مسئول غذا بود؛ فردای آن روز آمد و یک کاسه سوپ صاف شده گذاشت روی یخچال. گفتم خدا را شکر؛ مثل این که می خواهند آرام آرام  رژیم غذایی را  شروع کنند، رژیم غذایی صاف شده. گفتم: بده. گفت: نه؛ بگذار من اول سئوال کنم. رفت آن طرف تر در سالن، صدایش آمد که گفت: خانم فلانی تخت فلانی که مجروح جنگی است سوپ صاف شده بردم برایش، بدهم بخورد؟ گفت: نه نه... ندهید، الان نباید بخورد.

 

فاش نیوز: چقدر دلتان خواست!
- حسابی، ولی واقعاً سخت بود. فکر می کنم دو هفته ای کلاً وضعیت من همین بود. عکس های آن موقع هست که کسانی که آمدند ملاقات من و عکس گرفتند، واقعاً می توانم اینطور بگویم که شاید نصف شده بودم. مثلاً اگر آن زمان وزن معمول من تقریباً 78 کیلو بود، در این دو هفته شاید 40 کیلو نمی شدم. خلاصه از آنجا من را بردند اتاقی که تعداد بیشتری از مجروحین بودند و یواش یواش شروع کردند به غذا دادن و رژیم های معمول. همراهان مجروحین دیگری که آنجا بودند می گفتند شما کسی را ندارید، آشنایی، پدر و مادری؟ می گفتم: نمی دانم فعلاً گویا اطلاع ندارند. بعد که به هوش آمدم و یک مقدار سرحال شدم، کم کم یادم می آمد شماره تلفنی یا آدرسی؛ دادم به همراهان مجروحان هم اتاقی ام و بعد تماس گرفتند با خانواده ام. پدرم و مادرم با برادرهایم آمدند. من اینقدر لاغر شده بودم که وقتی مادرم آمد سمت تخت من و برگشت، من را نشناخت. رفت تخت های دیگر را بگردد. صدایش کردم گفتم مامان من اینجا هستم؛ منم کاظم.

 

فاش نیوز: چند روز بعد باخبر شدند؟

- تقریباً 2- 3 هفته ای شده بود.

 

فاش نیوز: پس بعد 2-3 هفته تازه شما یک مقدار هوشیار شدید و تلفن ها یادتان آمد و خبردار شدند؟

- بله؛ اینطور شد که آرام آرام پدرم و برادرهایم آمدند. خدا رحمت کند پدرم را، سیگاری بودند ولی نمی دانم چه اراده ای داشتند که خواسته بودند و نیت کرده بودند همان موقع که آمده بودند ملاقات من، برادرم می گوید که سیگار را گذاشتند زمین و دیگر نکشیدند. اول آمده بودند اراک به خاطر برادرم آقا رضا که از ناحیه دو دستش تیر خورده بود، مجروح شده بود و هر دو دستش را بسته بودند و کلاً پانسمان بود؛ و بعد به تهران آمده بودند برای ملاقات من و از همان زمان سیگار را ترک کردند تا زمانی که در سال 1380فوت کردند.

فاش نیوز: شاید نیت کرده بودند که اگر شما زنده باشید دیگر سیگار نکشند!

- پدر من خدا رحمتش کند خیلی آدم توداری بود. یعنی با این که اصلا" با جبهه رفتن من موافق نبود ولی هیچ وقت هیچ حرفی به من نمی زد یا اینکه بخواهد به طور خاصی از من احوال بپرسد که نشان دهد به فرض، حالم خوب است یا خیر؟ اصلاً. فقط به طور غیر مستقیم به مادرم می گفت: «اول به آقا کاظم برس از نظر غذا، ما مشکلی نداریم از لحاظ خوردن». اول غذای بهتر را به من می رساندند من بخورم بعد خودشان.

 

فاش نیوز: این اتفاق مربوط به چه زمانی است؟

- زمانی که من از بیمارستان مرخص شدم و به خانه رفتم.

 

فاش نیوز: شما 6 ماه در بیمارستان بودید؛ چرا اینقدر طول کشید؟ زخم بستر داشتید؟

- نه خدا را شکر زخم بستر نداشتم.

 

فاش نیوز: فقط جراحی داشتید و تقویت بدن که یک مقدار بدنتان جان بگیرد؟

- بله؛ همان عمل های جراحی که در بیمارستان صحرایی روی شکم من انجام داده بودند، آنجا هم یک یا دو بار احتیاج به جراحی داشتم که انجام دادم. یک بار هم خدا به من رحم کرد و خدا خواست که متوجه شویم وگرنه شاید اصلا" نمی ماندم وقتی آن اتفاق افتاد. یا همان زمانی بود که دوستم همراهم بود و همیشه کنار دستم بیدار نشسته بود و از من مراقبت می کرد، یا قبل از این که ایشان بیایند. خدا رحمتشان کند؛ نصفه شب بیدار شدم دیدم زیر پایم خیس است، دیدم زیر پای من همه اش خون است و همه ی تشک من خیس از خون است. سریع بخش را صدا کردم و دیدند اینقدر اوضاع و احوال من بد است که من را نبردند اتاق عمل، سریع اکیپ جراحی به صورت اورژانسی آمدند بالای سرم. بخیه ها باز شده بودند و خونریزی شدید داشتم چون قسمت های بی حسی بدنم بیشترِ خون را کشیده بودند متوجه نشده بودم؛ به صورتی که همه ی تشک پر از خون شده بود.

 

فاش نیوز: یعنی درد نداشتید و فقط از خیسی خون متوجه شدید؟

- بله درد نداشتم. دستم خورده بود به آن قسمت پایین متوجه شدم که خیس و همه خون است. بزرگترین و مفیدترین عمل جراحی که روی من آنجا انجام داده بودند عمل های ستون فقرات بود. آنجایی که تیر خورده بود را باز کردند که ببینند ضایعه است یا نه که دیدند نه آنجا فقط عبور تیر است. بعد عکس رنگی گرفتند، عکس رنگی هم آن زمان خیلی دردناک بود؛ معمولاً یک مایعی را با آمپول در نخاع تزریق می کردند که واقعاً خیلی درد داشت. این کار را که انجام دادند فهمیده بودند تکه های ترکش گلوله آمده پشت ستون فقرات من و باعث ضایعه ی عصبی و نخاعی من شده است.

وقتی پایین را باز کرده و دیده بودند چیزی نیست، آمده بودند در کمرم و حدود 4-5 ستون را باز کرده بودند؛ چون می خواستند آن طرف ستون را باز کنند، مهره ها را باز کرده بودند و بعد بسته بودند. جراحم گفته بود تا جایی که توانستیم تکه های ترکش را جمع کردیم و درآوردیم، عصب هایی را هم که توانستیم پیوند دهیم تا جایی که توانستیم پیوند دادیم. بعد من سوال کردم که الان که پیوند انجام شده و من دارم بهتر می شوم پس چرا بهبودی من کامل نمی شود؟ گفتند: پیوند عصب به این شکل است، عصب مثل کِش است و وقتی قطع می شود هر دو سر عصب از هم دور می شوند. پیوند عصب به این معنا است که ما یک مجرایی قرار می دهیم بر دو سر عصبی که می شناسیم و برای همدیگر هستند، وقتی این ها رشد می کنند نهایتاً 65% یا نهایت تا 70% ممکن است به هم برسند و با هم ارتباط برقرار کنند تا مثل روز اول بشوند. من هم چون آنجا ماندگار شده بودم، جراحم بعد از جراحی مرتب می آمد و به من سرکشی می کرد، برای فیزیوتراپی یک دار بالای سر تخت من زده بودند که فیزیوتراپ می آمد آنجا و مرتب چند روز بعد از عمل با من فیزیوتراپی کار می کرد تا بتوانیم یک مقدار از آن لختی پایین تنه ی بدنم کاهش دهیم و توانمندش کنیم. دو آتل گچی هم برای من درست کرده بودند که چند روزی که بهبود پیدا کرده بودم از عمل، می گفتند اگر می تواند این دو آتل را ببندد و با واکر کمکش کنید تا راه برود. آن موقع می توانستم چند قدمی راه بروم ولی خیلی سخت بود برایم چون بدنم فوق العاده ضعیف شده بود و این گچ ها یک مقدار سنگین بود. آن زمان گچ ها مثل سیستم الان نبود که سبک باشد، با گچ درست می کردند و خیلی هم سنگین بود.

 اوایل، بعد از جراحی و پیوند عصب ها، بعضی عصب ها که تازه به هم رسیده بودند دردهای من شروع شده بود؛ به طوری که از شدت درد، ناخودآگاه از چشم های من اشک می آمد، پرستارها می آمدند می خندیدند و می گفتند تبریک می گوییم. برای آنها خوشایند بود این که بعد از عمل جراحی درد را حس می کردم. جالب اینجا بود که من هیچ وقت از درد ناله نکردم یا اشکی نریختم، اولین باری که روی تخت بیمارستان اشک از چشمانم آمد زمانی بود که مناظر و تصاویر رزمنده ها را می دیدم بعد از عملیات هایی که نشان می داد و این اشک من را درآورد چون من با توجه به وضعیت خودم می دانستم که دیگر نمی توانم آن طور خدمت کنم و آن طور بروم در میادین جنگ و جبهه و مثل قبل نمی توانم ادای دین و وظیفه کنم.

 

فاش نیوز: شما در چندسالگی قطع نخاع شده بودید؟

- در 16 سالگی. 1363/11/23. درست 1 روز بعداز 22 بهمن مجروح شدم.

 

فاش نیوز: بعد از اینکه از بیمارستان مرخص شدید چه اتفاقی افتاد؟ به خانه رفتید یا آسایشگاه؟

- چون آیت الله قاضی امام جمعه ی دزفول از فامیل پسرخاله ی مادرم بود، خدا رحمتشان کند نه فقط برای من  کلاً انسان پیگیر و دلسوزی بودند برای شهر وخیلی از مشکلات حاد منطقه و شهر را پیگیری می کردند. کمیسیون پزشکی برای من تقاضا داده بودند که بروم آنجا و گفته بودند عملی که برایش لازم بوده است را انجام داده اند و نیازی نیست به خارج اعزام شود. بنده ی خدا مرتب پیگیر می شد. آن زمان مقام معظم رهبری رئیس جمهور بودند، ایشان مستقیم با ریاست جمهوری تماس می گرفت و ایشان را سیدعلی خطاب می کرد چون خیلی مسن بودند و زیاد همدیگر را دیده بودند. می گفت: سیدعلی این بچه سید اگر همین الان اعزام نشود برای خارج از کشور و نبیند که بهترین کار برایش انجام می شده است یا احتمال دهد که آنجا کار بهتری بتوانند برایش انجام دهند و نرود، بعد حیف و دریغ هایش می ماند برای بقیه و یا شاید روحیه ی الان را نداشته باشد و بگوید اگر می رفتم آنجا شاید بهتر بود یا مثلاً اگر می رفتم الان بهتر بودم یا خوب می شدم و الان سرپا می شدم. بنده ی خدا پیگیری می کردند؛ وقتی من می آمدم در لابی بیمارستان، بیمارستان خیلی شلوغی هم بود می گفتند: یک مجروح جنگی داریم باید مرخص شود ولی اگر مرخص شود جا باز می شود. می دیدم که می گفتند اگر آن جانباز جنگی برود جا باز می شود. آنجا گفتم خب من با این وضعیتم که نمی توانم به خانه بروم چون به قول معروف امکانات نداریم، من وضع خانه مان هم طوری نیست که من بتوانم با این وضعیتم بروم. گفتند: می فرستیمت آسایشگاه. تازه بعضی از آسایشگاه های کوچک دایر شده بود مثل آسایشگاه ارتش که یک آسایشگاه جمع و جوری بود نسبت به آسایشگاهی که الان هستم و در میرداماد بود. گفتند: برو آنجا. از بیمارستان مرخص شدم و چندروزی به آنجا رفتم تا  این که  گفتند باید بروی دزفول حال و هوایی عوض کنی و چند وقت دیگر مثلاً الان بر فرض اگر امروز گفتند برو، گفتند احتمالاً هفته ی آینده باید اعزام شوی به آلمان. من تقریباً 10 روز یا دو سه هفته ای اگر اشتباه  نکنم آسایشگاه بودم، آنجا هم یک اتفاق خاصی که برای من افتاده بود این بود که سنگ مثانه ی زیادی برای من ایجاد شده بود و نمی دانستم چون دکتر به من گفته بود که جلوی شلنگ خروج ادرار را بگیر تا مثانه ات زیاد پر شود و عصب های مثانه را تحریک کند؛ این باعث شده بود که ته این رسوباتی که جانبازهایی همسان ما معمولاً داشتند دفع نشود و منجر به سنگ شده بود و من هم هیچ اطلاعی نداشتم.    

از بیمارستان که رفتم آسایشگاه گفتند دیگر نباید این وسایل را با خودت داشته باشی و باید وسایل راحت تری برای دفع ادراراستفاده کنی. گفتم: باشه، من از خدایم است. دیدم اصلاً نمی توانم ادرارم را تخلیه کنم و این باعث می شد مثانه ی من پرشود، با درد زیاد می رفتم اورژانس آنجا سونداژ می کردند و همراه با آن چند تکه سنگ هم می آمد که تخلیه شود.

فاش نیوز: برای همین خیلی سخت بوده است چون سنگ دفع می کردید!

- بله. می گفتند احتمالاً چند بار به همین شکل طول می کشد تا این سنگ ریزه ها بیرون بیایند. من هم چون یک مقدارفعالیت می کردم روی تخت، روی پاراور، با واکر و فیزیوتراپی کار می کردم این سنگ ها می شکست و سابش پیدا می کرد. می آمدم مایعات بخورم می دیدم نمی توانم دفع کنم و این باعث درد شدید می شد. آن آسایشگاه هم دستگاه ها و وسایل لازم برای تخلیه ی مثانه ی من را نداشتند و باید کلی درد می کشیدم تا می رفتم اورژانسِ نزدیکی، آنجا برایم تخلیه می کردند بعد می گفتند دوباره بیا و همین روال را انجام بده تا این راه بیفتد. یک شب که خوابیده بودم با خودم گفتم دیگر هرطور شده است باید این مثانه ی من راه بیفتد، به دوستم شهید علی محمد که پیش من بود گفتم برو علی. خودم دوتا دیازپام 10 گرفته بودم از یک نفر و به یکی دیگر از دوستانم هم گفته بودم توهم برو یکی دوتا دیگر برایم بگیر. گفتم امشب اینقدر می خورم تا این مثانه ام راه بیفتد، یک فلاکس پر هم چای خوردم، قرص ها را هم خورده بودم که درد نکشم و این مثانه بتواند راه بیفتد.

 

فاش نیوز: یعنی خودتان خورده بودید که بتوانید این درد را تحمل کنید و دیگر به دکتر نروید؟!

- بله. گفتم یک مقدار احتمال سنگریزه های دیگر هست، بیایند و تمام شود. فردا ظهر دیدم دارند با آمپول من را به هوش می آورند یعنی از شب قبل من هیچ چیزی نفهمیده بودم.

 

فاش نیوز: بیهوش شده بودید؟

- بله 4 عدد قرص دیازپامی که خورده بودم بیهوش شده بودم. رفیقم گفت: نصفه شب من را صدا کردی ولی من اصلاً هیچ خبردار نشدم.

 

فاش نیوز: فقط ایشان تعریف کردند. شما اصلاً این وقایع را نفهمیدید؟

- هیچ چیزی نفهمیدم. گفت: به من گفتی برو سِت استریل از پایین بیاور، ست های استریل ظرف هایی بودند که وسایل پنس و گاز استریل و بتادین و ... داخلش بود. گفت: گفتی برو اینها را بیاور می خواهم مثانه ام را تخلیه کنم. گفت آن را آوردم، یک سُند هم برایت آوردم و بدون این که خراب کاری کنی خودت استریل شده سُند را باز کردی، پک هم باز کردی و استفاده کردی، مثانه ات را تخلیه کردی. دو لیوان آب و چای هم خوردی و دوباره خوابیدی. فردا ساعت 12 ظهر دیدم دارند آمپول تقویتی به من می زنند که به هوش بیایم. گفتم: چی شده؟ گفت: از دیشب که این قرص ها را خوردی با خودت هم این کار را کردی که مثانه ات را تخلیه کردی و این داستان. خدارا شکر بعد از این قضیه مثانه ی من راه افتاد؛ ولی آن چندساعت که من بیهوش شده بودم در اثر مصرف آن قرص ها خدا خیلی به من رحم کرده بود که بلایی سر من نیامد. بعد از آن اتفاق دیگر مثانه ی من راه افتاد که یک داستان دارد و این که سنگ های اصلی را چطور درآوردیم. بعد از آن گفتند بیا برو دزفول، ایام دهه ی محرم بود. گفتند برو دسته جات را ببین که روحیه ات عوض شود. هیئت سنتی دزفول خیلی شلوغ است، آنجا واقعاً یک شهر خاص است برای ایام محرم، با ویلچر رفتم آنجا و دور و بر بچه های مسجد بودم.     

فاش نیوز: چقدر طول کشید اعزام شدید؟

- 4-5 روز بعد فکر می کنم شنبه ی بعد از تاسوعا و عاشورا بود که آیت الله قاضی از دفترشان زنگ زدند و گفتند: باید شنبه تهران باشی که قرار است اعزام شوی به آلمان. شهید علی محمد هم دوباره با من آمد تهران، گفتم: تو دیگر نیازی نیست بیایی!. آیت الله قاضی من را به دفتر خودش صدا کرد. آن زمان یک بسته ی 500 تومانی که 5000 تومان می شود به من داد و گفت: این را هم ببر برای هزینه ی سفرت و پول توجیبی ات، به دردت می خورد و لازمت می شود. از ایشان تشکر کردم و خداحافظی کردم و رفتم تهران، بنده خدا دوستم محمدعلی مثل باران گریه می کرد، 6 ماه آزگار من که بیمارستان و آسایشگاه بودم مدام نشسته بود جفت تخت من مگر این که شب تختی خالی شود که یک مقدار دراز بکشد وگرنه تمام ملزومات و نیازهای بهداشتی و خدماتی و مراقبتی را برای من انجام می داد.

 

فاش نیوز: شهید علی محمد؟

- شهید علی محمد خلوصی نژاد.

 

فاش نیوز: بعداً شهید شدند؟

- بعداً شهید شد. در مصاحبه ی قبلی عرض کردم می خواست به عملیاتی که من بودم بیاید که من گفتم چون به خاطر من داری می آیی نمی خواهد بیایی. بعد رفت حوزه طلبه شد و بعد از کلی مراحل طلبگی رفت و شهید شد. این بنده خدا مثل باران گریه می کرد و می گفت: من باید بیایم آنجا کمکت کنم. گفتم: نگران نباش کسی هست. آنجا خارج از ایران است و نمی شود همراه ببریم. خلاصه با گریه و زاری راضی اش کردم و بنده ی خدا برگشت. من هم رفتم آلمان، فیزیوتراپی که می رفتیم اول پیش پروفسور سمیعی رفتیم که در شهر هانوول بودند، ما در شهر کلن بودیم. آنجا که رفتیم گفتند: بستری شوید ما هم بررسی کنیم ببینیم چه کاری می توانیم برای شما انجام دهیم. دوباره همان عکس رنگی و خیلی دردناک را از من گرفتند و گفتند: عصب های خیلی خوبی داری که احتمالاً می توانند فعال شوند ولی مهره هایت کج جوش خورده اند، قوز دار به سمت داخل جوش خورده بودند. چون من خیلی درد داشتم و طوری می خوابیدم که این مهره ها به این شکل جوش خورده بودند. الان هم گاهی اوقات که درد دارم سرم را روی زانو می گذارم و می خوابم. می گفت: در اثر همین است که این مهره ها خم شدند بعد از جراحی که در ایران داشتی و این خم شدگی احتمال دارد نخاعت را تحت فشار بگذارد و روند بهبودیت را یک مقدار کند کرده باشد؛ ولی ریسکش خیلی بالاست که ما بخواهیم دوباره این را بشکنیم و آن عصب هایت را بررسی کنیم و ببینیم چقدر می توانیم این ها را آزاد کنیم و دوباره پیچ و مهره کنیم، این خطر خیلی بالایی برایت دارد و شاید عصب های حساسی در همین شکست و بند دوباره آسیب ببیند. کما این که اینطور بود؛ جانبازی بود که اهل شوشتر بود و بنده خدا خیلی درد می کشید. زمان جنگ اسیر شده بود، در همان اولین اعزامی ها سری اول مجروحین را برده بودند آلمان، هم به عنوان تبلیغات عرصه ای و هم به عنوان این که این بنده خداها را که  بعد از اسارت با این وضعیت آورده بودند گفته بودند ببریم شاید بتوانیم کار بهتری برایشان انجام دهیم. آورده بودند آنجا، یک پروفسورآلمانی شکسته بند برایش انجام داده بود، مهره هایش را شکافته بود که این ضایعه ی نخاعی اش را درمان کند، متاسفانه زده بود همه ی آن حرکات مختصر قبلی اش را هم از دست داده بود. می گفت: من می توانستم زیر بغلم را که می گرفتند یک مقدار راه بروم. دردش هم فوق العاده شدیدتر شده بود. من گاهی اوقات شوخی می کردم، بنده ی خدا درد می کشید بعد یه دفعه داد می زد فلان فلان شده... فلانی.... بین 12000 پرسنل آن شرکت تو تنها مسلمانی که  رفتی جبهه!. طفلک از شدت درد به خودش بد و بیراه می گفت.

آنها هم جا به من گفتند: انشالله می توانی بهتر از این باشی، در آلمان برایم 3 ماه فیزیوتراپی نوشتند. فیزیوتراپی خیلی خوبی برای من انجام دادند، بِرِیس های آهنی سبکی برای من درست کردند که از زیر پنجه ی پایم می آمد تا قوزک پایم، یک مفصل داشت روی زانوی پایم، یک مفصل داشت که تا ران من می آمد. آنها را می بستم و با پارارِیل یک مقدار با تمریناتی که در خوابگاه کلن بودیم به من داده بودند و روی تخت انجام می دادم و چندجلسه بعد می رفتم خدارا شکر با بریس روی پاراریل می توانستم راه بروم. به مادرم هم قول داده بودم که من بروم آلمان با عصا برمی گردم و ویلچر را کنار می گذارم. 5-6 ماهی آنجا بودم و الحمدالله فیزوتراپی هم انجام شو و این بریس ها را هم گرفتیم. بعد از 2-3 ماه رفتم پیش دکتر پروفسور سمیعی، به دوستم گفتم: با کمک عصا دستم را بگیر بگذار با بریس هایم بیایم یعنی روند پیشرفت را پروفسور از من ببیند. همینطور هم شد؛ وقتی به آنجا رفتم، بریس هایم را پوشیده بودم، دستم در دست یکی از دوستان بود و با یک عصا آرام آرام چند قدم برداشتم تا نزدیک دکتر؛ خیلی خوشش آمد و گفت: خدا را شکر خیلی خوب شدی، بهتر از آن چیزی که  فکر می کردم شدی. درست است با دو بریس و کمکی راه می روی ولی بهتر از این هم می شوی.

من هم یکی دوماهی آنجا همین کارها را انجام دادم، فیزیوتراپی که می رفتم برخوردهای جالبی رخ می داد؛ آنجا صدا می کردند baby (بچه)، از بس که کم سن و سال بودم و صورتم نه هیچ مویی داشت و نه محاسنی من را بچه صدا می کردند. آنهایی که اصلاً بویی از اعتقادات ما و بچه بسیجی ها و رزمنده ها نبرده بودند می گفتند: شما که اینقدر بچه ای چگونه رفتید جبهه؟ برای چه رفتید به جنگ؟. ما دانشجویانی داشتیم که می آمدند کمک؛ هم ما را این طرف و آن طرف می بردند و هم مترجم ما بودند برای فیزیوتراپی، دکتر یا بیرون می رفتیم برای خرید و جایی برای تفریح، رفت و آمد ما با آنها بود. یا بیمارستان که بودیم هفته ای دو سه روز یک وعده غذای ایرانی برای ما می آوردند چون غذای آنجا را معمولاً نمی شود خورد، اصلاً نمی دانیم چیست! من به مترجم گفتم: به این ها بگو وقتی که آنجا یک برادرم را شهید کردند و داشتند می آمدند که خانه و زندگی ما را به اسارت بگیرند و به قول معروف شهر و دیارمان را به غارت ببرند، من چطور می توانستم بمانم و به جبهه نروم هرچند که سنم هم کم باشد. به همین خاطر و با همین اراده و شجاعت بود که رفتیم، اگر غیر از آن بود که بله جنگ خشن است و بد است و واقعاً ترسناک است؛ اگر بخواهیم از زوایای دیگر آن را بررسی  کنیم. خلاصه آنجا هم 6ماه طول کشیده بود و دلم خیلی برای خانواده تنگ شده بود با این که معمولاً هر دو سه شب یک بار آنها آخر شب به من زنگ می زدند، من را حدود ساعت 5/6 صبح بیدار می کردند و می گفتند بلندشو از ایران تماس داری و می رفتم صحبت می کردم. 18 مهر 1364 رفتم تا 1 فروردین 1365 تقریباً 5 ماه و 17-18 روز می شود.

 

 فاش نیوز: از مهر 1364 تا فروردین 1365 در آلمان بودید؟

- بله.

 

فاش نیوز: قبل از این که از آلمان برگردید، آنجا در جامعه برخوردها چگونه بود؟ آنجا را چطور دیدید؟ یا این که نه زیاد تفاوتی نداشت؟

- از شانس ما وقتی که ما به آنجا رفتیم خیلی برف بود، واقعاً مناظر بسیار زیبایی بود ولی ما زیاد در سطح جامعه به خاطر سرمای زیاد تردد نداشتیم. مواقعی که هوا آفتابی بود و یا قبل از این که یخبندان شود یک بار رفتیم یکی از پارک ها و باغ وحش های شهر کلن که خیلی هم قشنگ بود. برخورد های مردم خیلی عادی بود یعنی یک وضعیت خاصی نبود که بخواهیم بگوییم برخورد خاصی داشتند.

 

فاش نیوز: کسی با شما برخورد بدی نکرد؟

- خیر، آنجا برخورد بدی نداشتند ولی از لحاظ رسیدگی به معلولین بر اساس قوانینی که برای مجروحین جنگ جهانی دوم گذاشته بودند می گفتند که خیلی می رسند هم به مجروحین و هم به جانبازان و بیشتر از جانبازان و معلولین امتیاز بیشتری را به همراهان می دادند و می گفتند بلیت معلول نیم بها است و همراهش رایگان است. می گفتند این همراهی که به این مجروح یا جانباز کمک می کند خیلی باید بیشتر تجلیل شود تا کسی که مجروح است و این هم به این دلیل بود که مردم را بیشتر تشویق کنند به رسیدگی به جانبازان و معلولینشان. من آنجا یک برخورد بدی از یکی از همراهان خودم داشتم، خیلی کم پیش می آمد ولی شانس من گیر من افتاده بود. من که خرید می رفتم او می گفت: از فاشیست ها دزدی کردن ایرادی ندارد. گفتم: مرتیکه دزدی دزدی است چه از فاشیست باشد چه از کافه باشد. یک بار که رفتیم در یک فروشگاهی برای خرید، من یک ماشین حساب برای یکی از برادرهایم گرفتم پولش را هم به بنده خدا فروشنده دادیم و گذاشت در نایلون؛ آمدیم این طرف که از بین قفسه ها برویم بیرون، این همراه من یکی دیگر برداشت و گذاشت در نایلون من. گفتم نه درست نیست، گفت تو کاری نداشته باش و نایلون را گرفت در دست خودش. من همان موقع یک گوشه از جلد ماشین حساب خودم را پاره کردم که بدانم این مال من است و حلال من است. گفتم بابا زشت است گیر می افتی. گفت نه تو کاری نداشته  باش. خلاصه رفتیم و من گفتم: این چه کاری، چه رفتار بدی بود؟ این چه کار حرامی بود؟ چه فرقی می کند، در دین اسلام حلال و حرام مشخص است! همیشه همین است و هیچ فرقی نمی کند چه در کشور خودمان باشیم چه جایی دیگر. خلاصه آمدیم ایران، خب از چندوقت قبل ما با هم بودیم و آمدم ایران و دیدم این جا یک شخص خاصی است یعنی در حفاظت اینجا یک مسئولیتی دارد.

فاش نیوز: همین آقا؟

- بله. هر سری با یک ماشین ضد گلوله می آمد و می گفت: برویم بگردیم. می گفتم: برای چه برویم. یک سری هم رفتیم ولی گاهی اوقات هم می آمد می گفت: برویم، من می گفتم: نه با ماشین عادی برویم یا مثلاً با موتور برویم نمی خواهد با ماشین خاصی برویم. یک روز آمد گفت: اگر اجازه بدی من پرونده ی تو را از دزفول به تهران بیاورم، اینجا برایت مغازه می گیرم، خانه  می گیرم؛ گفتم نه من دوست ندارم. بعد از مدتی که دیدم کلاً ایدئولوژیش به این شکل است و با این که جای مقدسی کار می کند اما افکارش یک مقدار مخدوش و آلوده است آرام آرام با ایشان کات کردم، وقتی رفتم دزفول مرتب با من تماس می گرفت، آرام آرام  با ایشان سرد رفتار کردم تا این که رابطه مان قطع شد. ولی روزی که می خواستم به ایران بیایم یک ویلچر خیلی خوب داشتم که آنجا آلمان به من داده بودند، دو عصا هم برای فیزیوتراپی ام گرفته بودم. به دانشجویی که من را رساند به فرودگاه گفتم: من دیگر ویلچر را نمی خواهم بگذار برای بچه ها و هر کسی که احتیاج دارد. من سعی می کنم یواش یواش با بریس هایم اگر شده قدم به قدم ولی راه  بروم. همین شد که از فرودگاه فرانکفورت که از بزرگترین فرودگاه های بین المللی نسبتاً خیلی بزرگ است، شده بود چندسانت چندسانت راه می رفتم. الان که فکرش را می کنم می بینم چقدر جرأت به خرج دادم آنجا اینقدر که سنگ ها و سرامیک هایش لیز بود و من تازه کار ولی خدا را شکر با عصا به ایران آمدم.

 

فاش نیوز: به قولی که به مادرتان دادید عمل کردید!

- بله،همان شد که تا سال ها در دزفول و در خانه هم دوچرخه ثابت انجام می دادم و هم فیزیوتراپی هایی که آنجا داده بودند اینجا در خانه انجام می دادم و با این بریس ها و دو عصا یواش یواش راه می رفتم تا این که اکثر اوقات شبها دیروقت می افتادم در خیابان اصلی دزفول، دیروقت ساعت 12-5/12 شب می رفتم که خلوت باشد و کسی نگوید بیا سوارت کنم و فکر کنند من بدون وسیله راه می روم. می رفتم که هم جای امنی باشد راه می روم و هم این که بتوانم مسافت زیادی را بروم و بیایم. زیاد می رفتم و می آمدم تا این که توانستم تقریباً بیشتر رفت و آمدهایم را با عصا انجام دهم و فقط در خانه به خاطر مسایل کاری مثلاً کاری را می خواستم انجام دهم، دست و صورتی می خواستم بشویم یا سرویس بروم از ویلچر استفاده می کردم. تا این که سالهای سال دوبار پایم شکست بعد از افتادن، یک بار در ورزش و یک بار از روی ویلچر؛ دو پلاتین الان در پای من است که یکی اش در بالای رانم است و این شدیداً محدود کرده است حرکات پایم را و جابجایی پایم را، بافت پاهایم را سنگین کرده است به طوری که راه رفتنم را خیلی سنگین کرده است مثلاً در حد یک مقدار سرپا ایستادن.

 

فاش نیوز: یعنی الان هم می توانید بایستید؟

- بله الان هم می توانم بایستم ولی با دو عصا و در حد خیلی کم. چون معمولاً افتادنم خیلی بد است، غیر از این که دوبار پلاتین گذاشتند دوبار هم ساق های پایین پایم آسیب دیده است یعنی افتادم روی پاهای خودم و زیرم ماندند و پیچ خوردند، نازک نی پای چپم هم دوبار در اثر راه رفتن و افتادن شکستند.

 

فاش نیوز: برای همین زیاد خطر نمی کنید!

- بله. مثلاً از آسانسور تا درب ماشین شاید دو متر باشد، من می گویم بگذار با عصا بروم که دیگر نخواهم ویلچر را جابجا نکنم ولی خانمم می گوید نه بگذار من ویلچر می آورم و کمکت می کنم؛ این بنده خدا هم  اذیت نشود.

 

فاش نیوز: که احتمال افتادن و شکستن نباشد!

- بله.

 

ادامه دارد ...

گفت و گو از شهید گمنام


کد خبرنگار : 20


سید کاظم علوی     آلمان     قطع نخاع     فاش نیوز                            




نظری بگذارید
chapta

بدون ویرایش از شما
آخرین اخبار
بیشتر...
معرفی کتاب

نقل مطالب سایت، فقط با ذکر منبع بلامانع است.

@ 2014 تمام حقوق مادی و معنوی برای پایگاه خبری تحلیلی فرهنگ ایثار و شهادت(فاش نیوز)،محفوظ می باشد.