شناسه خبر : 73736
شنبه 16 فروردين 1399 , 12:09
اشتراک گذاری در :
عکس روز

خاطراتی از دوران اسارت رزمندگان

قرنطینه با اعمال شاقه...!

شام که دیگر فقیرتر از آن دو وعده دیگر بود. آب بادمجان، آب پیاز، آب نخود، آب لوبیا و یا گوشت گاو وارداتی که احتمالا متعلق به جنگ جهانی دوم بود!

کرامت یزدانی (اشک) - اردوگاه رمادیه، چهار قاطع (بند) مجزا داشت و حدود ۲۰۰۰ اسیر ایرانی را در خود جای داده بود. شش سال قرنطینه!، از من که سیزده ساله بودم توی این قرنطینه بودیم تا پیرمرد ۷۰ ساله! هر قاطع، به صورت دو طبقه و هر طبقه‌ای چهار آسایشگاه ( بازداشتگاه) داشت. ۶۳ نفر در هر آسایشگاه بود که هر کدام دو کاشی و نصفی جا داشتیم.

دو پتو به هر نفر داده بودند که یکی را به صورت سه لا به عنوان زیرانداز و یکی هم به عنوان روانداز استفاده می شد. کف آساشگاه هم هیچ گونه موکت یا فرشی نداشت. همه وسایل ما در این شش سال، عبارتند بودند از: دو پتو، یک بالش، یک لیوان،یک بشقاب، یک قاشق و یک کیسه انفرادی. هرشش ماه یک دشداشه عربی راه‌راه ( که همه مثل گوره خر به نظر می‌رسیدیم)، و تقریبا هر یک سال هم یک جفت کفش کتونی و یک جفت دمپایی و یک دست لباس و یک پولیور نظامی. تا یکسال اول که نه کتابی داشتیم و نه دفتر و نه قلم! هر روز، ساعت هفت صبح آمار می گرفتند و باید به صورت پنج پنج می نشستیم و عراقی ها می‌آمدند و ما را می شمردند و می رفتند. تا چند ماه اول و اوقاتی که درگیری یا اعتصاب و یا موارد این چنینی بود آمار همراه با کتک بود.

گاهی باید دست به پشت کمر برده و سرمان را به صورت سجده روی زمین می‌گذاشتیم و با ضربه شلاق و چوبی که به کمر و سر و کله می‌خورد شمرده می شدیم.(شلاق‌ها: کابل‌های لخت شده برق و شیلنگ. چوب‌ها: دسته کلنگ و تخته‌های خاص). صبحانه می‌خوردیم (صبحانه: مقداری آب عدسی که روی هم رفته به ده قاشق نمی رسید. آب عدسی، چیزی شبیه شوربا که از عدس، خرده برنج و رب گوجه تشکیل می‌شد) تا ساعت حدود ۱۱ ظهر بیرون بودیم و ۵۰۰ نفر در یک محوطه تقریبا ده در شصت که پیرامون آن با سیم خاردار با پهنایی حدود شش متر پوشیده شده بود قدم می زدیم.

بیشتر وقتمان هم در دستشویی بود. چون کلا" چهار تا دستشویی برای ۵۰۰ نفر وجود داشت که اکثرا هم یکی یا دوتاش خراب بود. توی صف های دستشویی هم تبادل اطلاعات، گفتگو و آموزش وجود داشت. مثلا من در چند ماه اول توی صف دستشویی واژه و جملات زبان انگلیسی را از یکی از اسرایی که این زبان را بلد بود یاد می گرفتم و بعد روی خاک های محوطه تمرین می کردم! دوباره سر ساعت یازده با سوت نگهبان به آسایشگاه می رفتیم و بعد از خوردن ناهار!( ناهار هم دست‌کمی از صبحانه نداشت؛ فقط مخلفاتش فرق می‌کرد. بین هفت تا نه قاشق بیشتر سهمیه نداشتیم. معمولا خورش آب برنج‌ها! در هفته متنوع و کم هزینه بود. حداقل این خورش‌ها به روزمرگی‌مان تنوع می داد! چیزهای به ظاهر شبیه: کلم، بامیه، کرفس، بادمجان، شلغم نپخته، برگ چغندر، هویج، سیب‌زمینی آب‌پز و گوجه فرنگی‌هایی را در کل شش سال دیدیم که در مقداری آب غوطه‌ور بودند.(همه اینها به زور به نه قاشق می رسید!)

حدود ساعت دو عصر بیرون می‌آمدیم و تا ساعت حدود چهار و نیم قدم می زدیم. دستشویی می رفتیم. و هنوز هوا روشن بود که سوت آمار را می زدند و به داخل آساشگاه می رفتیم تا فردا صبح. داخل آسایشگاه هم هیچ گونه دستشویی و روشویی وجود نداشت البته چهار سال آخر، با گونی در گوشه آسایشگاه جایی را درست کرده و یک سطل در آنجا گذاشته بودیم و فقط حق داشتیم در آن ادرار کنیم!

صبح ها هم به صورت نوبتی دونفر مسئول بردن سطل و تخلیه آن بودند که به آنها خلبان می گفتند! اوایل اسارت که بچه ها مشکل گوارشی داشتند توی قوطی های خالی شیرخشک و کیسه پلاستیک، هر دو نوع تخلیه! انجام می شد (هم شفاهی و هم کتبی!).

شام که دیگر فقیرتر از آن دو وعده دیگر بود. آب بادمجان، آب پیاز، آب نخود، آب لوبیا و یا گوشت گاو وارداتی که احتمالا متعلق به جنگ جهانی دوم بود! معمولاً آب گوشت 80 درصد آب و 20 درصد گوشت ( حدودا هجده گرم برای هر نفر) است. شام هم به هفت قاشق غذاخوری نمی رسید...!

در این شش سال هیچ ستاره‌ای را در شب ندیدیم و فقط از پنجره بخشی از آسمان را می دیدیم که از بس شبها نورافکن و چراغ بود که ستاره ها دیده نمی شدند. زندگی بسیار تکراری و کشنده بود. شکنجه ها و کتک ها و تفتیش ها و بگیر و ببندها برایمان تنوع داشت. اواخر اسارت چون تقریبا شکنجه و کتک و این طور چیزها کمتر از اوایل اسارات بود حوصله مان سر می رفت. بچه ها به شوخی می گفتند: «پاشید یه درگیری چیزی درست کنیم بیان کتک بزنن تا تنوعی باشه برامون»!

در اوایل اسارت، چون هیچ امکاناتی نبود ابتکار و خلاقیت ها به کار افتاد و همگی خود را سرگرم می کردیم. مثل بازی یک قل دو قل، دوز بازی، تراشیدن سنگ و به شکل های مختلف در آوردن آنها، تسبیح درست‌کردن با سیم های برقی که از عراقی ها کش می‌ رفتیم و یا از دیوار های اردوگاه می کندیم! درست کردن تسبیح با هسته خرما و...!

گاهی نمک‌ها را می‌کوبیدیم و روی عکس های رادیولوژی که از درمانگاه (مستشفی) عراقی ها پاتک می زدیم، می ریختیم و با چوبی یا ته مسواک رو آن می نوشتیم.

روغن های ته ظرف ها را جمع می کردیم و با پودر صابون یزدی! قاطی می کردیم و روی پارچه ای که بر روی تکه‌ای مقوا دوخته بودیم( با سیم خاردار سوزن درسته کرده بودیم و نخش هم از نخ جوراب بود) و روی یک طرف آن پلاستیکی که از گوشت‌های یخ زده از سطل های آشغال کش می رفتیم! می دوختیم و در نتیجه روی پلاستیک با انگشت می نوشتیم و اینجوری تمرین ریاضی، خط، زبان و....انجام می شد.( چیزی شبیه تخته وایت‌بردهای مغناطیسی که برای بچه ها امروزه در بازار موجود است).

در اوایل اسارت چون لوازم بهداشتی و درمانی نبود شپش از سر و کول اسرا بالا می رفت. شب ها کارمان شده بود شپش کشتن. بیماری هایی چون اسهال خونی، گال (جَرَب)، امراض پوستی، معده درد و دردهای مفصلی توان اسرا را بریده بود. حالا شکنجه های جسمی و روحی هم به این موارد اضاف کنید تا بتوانید اندکی از این قرنطینه را تصور کنید! قرنطینه با اعمال شاقه ...!

کرامت یزدانی (اشک) هشتم فروردین ۹۹

کد خبرنگار: 23
تلگرام
اینستاگرام
توییتر
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
بدون ویرایش از شما
آخرین اخبار
فاش نیوز آگهی می پذیردصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمطب تغذیه و رژیم درمانیانتشارات حدیث قلمبنر بیمه دیسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیمتن نهایی مرامنامه و اسانامه جبهه جانبازاناساسنامه انجمن جانبازان نخاعیاسامی راه اندازان جمعیت جانبازانپرسش و پاسخ حقوقی ایثارگرانفرم فراخوان پیوستن به جمعیت جانبازانکارگاه مبنا تقدیم می کند: بالابر کمک حرکتی logo-samandehi