شناسه خبر : 73848
سه شنبه 26 فروردين 1399 , 13:27
اشتراک گذاری در :
عکس روز

گفت و گو با جانباز ۷۰% "اکبر حسین زاده" (بخش سوم)

ماجرای نورافکن های شب عملیات!

عاشقانه های "حاج اکبر" با شهدا و رزمندگان گردان حمزه ناتمام است و او عملیات غرورآمیز و پر افتخار والفجر ۸ را با زیبایی هرچه تمام تر در این بخش برای ما توصیف می کند.

فاش نیوز - در بخش اول و بخش دوم گفت و گو از ابتدای زندگی جانباز قطع عضو 70درصد حاج " اکبر حسین زاده " تا رفتن به جبهه و پیش از عملیات والفجر 8 پیش رفتیم.

 عاشقانه های "حاج اکبر" با شهدا و رزمندگان گردان حمزه ناتمام است و او این عملیات غرورآمیز و پر افتخار را با زیبایی هرچه تمام تر در این بخش برای ما توصیف می کند. چگونگی پیشرفت مراحل عملیات، مقدمه چینی ها و آمادگی ها، ذکر نام شهدا و رزمندگان و منش و مسلک آنها در آن ایام، به همراه تلخی ها و شیرینی های رخ داده در این بخش مهمان نگاه و دل های مخاطبین است.


 

 مرام حاج اکبر امروز، هنوز هم مرام و معرفت اکبر نوجوان همان روزهاست که مردانه و دلیرانه در کنار دیگر همرزمان خود پای دفاع از وطن ایستاد و امروز هم  پای سختی جراحات جسم و جان مجروحان و جاماندگان از قافله شهدا می ایستد و با خون دل و کوششی وصف ناپذیر تلاش می کند تا راهیان کربلای آن روزها را امروز هم در سفر سخت و عاشقانه ای چون اربعین حسینی به همراه جانبازان رهسپار دیدار مولا کند.
 

همت بالای جانباز تخریبچی اکبر حسین زاده در مدیریت اعزام کاروان جانبازان نخاعی و هفتاد درصد به راهپیمایی اربعین حسینی


 شاید از ظاهر ساده و بی آلایشش نتوان خواند اما نبضش برای خدمت به رزمندگان دفاع مقدس و مردم می زند. او که سختی روزهای جنگ را چشیده و در کنار هم و برای هم جان باختن در سنگرها و خطوط عملیاتی را به زیبایی آموخته، شاید برایش هموار کردن چنین مسیری همچون اربعین هم درعین مشکلات و سختی هایش چندین دشوار نباشد... چون آموخته روزهای سخت نبرد است و شاگرد ایامی ست چون لحظات و دقایق مقدس عملیات والفجر 8 !

در بخش سوم گفت و گو با جانباز بسیجی حاج " اکبر حسین زاده " پابه پای او تا عملیات والفجر 8 می رویم.


فاش نیوز : دفعه قبل تا آنجایی گفتید که برای آمادگی بیشتر برایتان رزم های شبانه می گذاشتند. ادامه می دهید؟

- یک رزم شبانه ای گذاشتند برایمان که رفتیم. دو ساعت مانده بود به صبح که به گردان رسیدیم. جلوی حسینیه گردان ایستادیم. یک فرمانده گردان داشتیم بنام حاج محمود امینی و معاون گردان هم سید محمد مجتهدی. شروع کرد به صحبت کردن.

 فرمانده مان گفت بچه ها ما 3 ماه جنگ در پیش داریم. شب ها هم باید بجنگیم. هی توصیف کرد و از آماده شدن ها و کارهایی که باید انجام بدهیم گفت و گفت. دیگر یک ساعت به اذان صبح شد. گفت من نمی دانم چه می کنید اما بروید و از حضرت زهرا (س) بخواهید که این 3 ماه عملیات را بجنگیم و پیروز بشویم.

حاج محمود امینی

 

سید محمد مجتهدی

سید محمد مجتهدی و مهدی خراسانی در نخلستان های اروند


این را گفت و رفت. هر کس یک طرفی رفت! یکی رفت داخل شیار، یکی رفت داخل قبرها، یکی پشت حسینیه، یکی داخل حسینیه و ...! تا خود صبح صدای گریه و ضجه و ناله و توسل از حسینیه و محیط کرخه قطع نشد! یکی صدای مناجاتش با خدا می آمد و برخی هم نماز شب می خواندند و اشک می ریختند تا بتوانیم در این عملیات پیروز و موفق بشویم.

 حاج محمود امینی انقدر شجاع بود که وقتی عملیات شروع شده بود در آن حجم زیاد آتش بدون ترس بین جاده راه می رفت و بچه ها را هدایت می کرد. بیسیمچی هایش از ترس هجمه خطرات، چون مجبور بودند دنبالش بروند، از ترس پشتش پنهان می شدند و او وقتی که با آنها کار داشت، یکدفعه می دید که پشت او پناه گرفته اند. ولی حاج محمود نه! او خم نمیشد تا دل بچه هایش نلرزد.

به او می گفتیم حاجی! پرا دولا نمی شوی و بین اینهمه تیر و ترکش راست راه می روی؟ می گفت اگر من دولا بشوم، شمای بسیجی سینه خیز هم دنبال من نمی آیید! من باید راست راه بروم تا شما دولا دنبال من بیایید!



فاش نیوز: چه زمانی رفتید؟

- یکی دو شب بعد قرار شد که جا کن بشویم و به کارون برویم. عملیات طوری بود که دشمن نباید می فهمید ما از کجا و به کجا می رویم. با کامیون جابجایمان می کردند و رویش هم چادری می کشیدند و می نوشتند اهدایی مردم که احیانا" متوجه جابجایی نیرو نشوند. یا در مورد مسیر اگر برای کارون باید می رفتیم اهواز و دارخوین و کارون، عوضش می رفتیم از شوشتر و ... که دشمن و یا ستون پنجم متوجه نشود که این لشگرکشی به کجاست!

 عملیات والفجر 8 در 6 ماه طراحی شد. قبل از عملیات 1000 تا ماشین از عقبه به سمت اروند رفت و آمد داشت. برای اینکه این عملیات موفق شود، باید حجم زیادی از لشگرها انجا می آمد و مستقر میشد، مهمات و توپخانه می آمد، آذوقه و نیرو می آمد و خط باید آماده میشد اما اجازه نداشت در یک روز بیشتر از 1000 تا ماشین تردد کند! ببینید چه نظم و برنامه ریزی ای می خواهد که این اتفاقات بیفتد.



 خاکی که می کندند برای سنگرها و یا آماده سازی عقبه، یک کناری می گذاشتند. سنگر را که می کندند، بعد رویش دوباره همان خاک را می گذاشتند که خاک تازه نباشد و دشمن نبیند! برای دیده بانی و شناسایی چند تا کانتینر را به هم جوش داده بودند و آن را تبدیل به شبه زیردریایی کرده بودند. زیردریایی نداشتیم که! کف اروند مهارش کرده بودند و بچه های اطلاعات عملیات می رفتند آنجا برای شناسایی. تاکتیک های خاص و نیروهای زبده و معنوی در این مسیر استفاده شد.

  یکی از بهترین زمان ها و نگین حلقه انگشتری جنگ، به نظر من والفجر 8 بود. اوایل جنگ که تازه انقلاب شده بود و از همه اقشار به جنگ می آمدند. حدفاصل وسط تا آخر جنگ همه ازنظر جنگی و معنوی هم زبده تر شده بودند. آنهایی که در گردان ما بودند و در والفجر 8، حداقل 8- 9 ماه در گردان بودند. بقیه 2- 3 سال در بدر و خیبر و ... همه باهم دوست و رفیق بودند و همه همدیگر را می شناختند. شما تصور کنید 700 نفر همدیگر را به اسم می شناسند! که می دانند هر کس در کدام دسته و گروهان و رسته است!

فاش نیوز: بعد از رفتن به کارون چه  کردید و چه شد؟

- در کارون مانورهای سختی برایمان گذاشتند. دور کارون یکسری روستا بود. دو سه تا عملیات در روز انجام دادیم. می زدیم به رودخانه و می رفتیم در روستا. انقدر اطلاعات عملیات سنگین بود که ما که خودمان در عملیات بودیم، نمی دانستیم باید کجا برویم! فقط می دانستیم باید عملیات آبی و خاکی بکنیم. کجا؟! معلوم نبود!

 وقتی جا کن می شدیم به جای دیگری، 180 درجه تفاوت داشت! فکر می کردیم داریم به غرب می رویم ولی مثلا ما را به جنوب می بردند که عملیات لو نرود!

ما یک حاج کیانی داشتیم که مسئول تدارکات دسته بود. همیشه برای مانور یا بعد از رزم شب که می رفتیم، یک چیزی حتی در حد یک لقمه نان و پنیر یا چای و خرما یا ... آماده می کرد که به بچه ها بدهد.

یک بار که رفته بودیم مانور، می گفت نشسته بودم توی چادر و خیلی ناراحت بودم. دلم تنگ بود و گریه ام گرفته بود که الان برمی گردید، چیزی ندارم که به شماها بدهم. در حال خودم بودم که یکدفعه دیدم یک جوانی آمد و یک بسته به من داد و گفت این لقمه های نان و پنیر را بده به بچه هایت. من همین طوری که در حال خودم بودم، تعجب کردم و تا آمدم به خودم بیایم نفهمیدم چه شد! تا سر برگرداندم، دیدم نیست! منقلب شدم

همان شب خوابیدم و خواب حضرت زهرا (س) را دیدم که به من گفت: شما در این عملیات خیلی شهید می دهید و بسیار سخت است اما پیروز می شوید.

شهید حاجی کیانی
 

خلاصه اینکه در کارون بودیم و هواپیماها می آمدند و بمباران می کردند. زاغه مهمات های لشگر را زدند. بعد قرار شد به بهمنشیر برویم. عملیات والفجر 8 در 19 بهمن 64 کلید خورد. دقیقا همان شب قرار شد برویم بهمنشیر و نمی دانستیم که امشب عملیات است! گردان های دیگر که خط شکن بودند، رفته بودند و مستقر شده بودند. ما هم از کارون راه افتادیم به سمت اروند، دارخوین و روی پل بهمنشیر پیاده مان کردند.

 آنجا یکسری روستا بود. باران شدید بود. خاک آنجا هم رُس هست. پاها در گل و شل گیر می کرد. بچه ها غر می زدند که چرا الان آوردنمان؟! نمی دانستیم چه خبر است! فقط باید جا کن می شدیم. نه مانوری و نه چیزی بود! مثلا لازم نبود که برای رفتن به بهمنشیر از دارخوین برویم. می آمدیم آبادان و بعد بهمنشیر! ولی راه را منحرف می کردند که مشخص نباشد و دشمن مسیر را نفهمد!

 آمدیم و به یک روستا رسیدیم. شب در همان خانه های گلی که بود خوابیدیم. صبح هم یک چیزی مثل شیرخشک و ... پیدا کردیم و یک چیزی خوردیم! نزدیک 10 صبح بود که فرمانده گروهان ما را جمع کرد. گفت از دیشب عملیات شده و بچه ها فاو را گرفته اند و صدای الله اکبر بلند شد. ما خوشحال شدیم که بچه ها خط را شکسته بودند.

ما قرار شد که شب چهارم عملیات به خط بزنیم. شب بیست و چهارم. ما را به اروند بردند و یک شب هم آنجا بودیم. معنویت بچه ها خیلی زیاد شده بود. صحنه های در آغوش کشیدن ها و بوسیدن ها و خداحافظی های بین رزمنده ها بسیار زیبا بود.

 یک نفر بود بنام محمد علیان نژاد. نوک زبانی حرف می زد. در آخرین شبی که کرخه بودیم و می خواستیم بیاییم مرا بغل کرد و گفت تو شهید می شوی و مرا شفاعت کن. من هم در عوالمی که او بود، نبودم! مال همان دسته علی اصغر ها بود. من هم خندیدم و گفتم نه! تو شهید می شوی.

دو نفر هم بودند که خیلی شر بودند. بنام کوه بُر و ابراهیمی. اینها انقدر شر بودند که موتور اطلاعات عملیات لشگر را دزدیده بودند و با آن به شهر رفته بودند. روی پیراهنشان نوشته بود برو به سلامت! رفته بودند از این آفتاب پرست های بزرگ گرفته بودند و قلاده انداخته بودند و شب جلوی چادرشان بسته بودند و می آمدند بچه ها را می ترساندند. برای خودشان لاتی بودند! می خواستند اخراجشان کنند.

فاش نیوز: مثل اخراجی ها؟

- آقای ده نمکی از بچه های گردان ما بود. شاید اخراجی ها را از روی اینها ساخته باشد! لشگر گفته بود اخراج بشوند. بحث و صحبت که حالا که عملیات است فعلا چشم پوشی کنند و ... خلاصه ماندند!

 ما آمدیم اروند. حالا می خواهیم سوار قایق ها بشویم. اینها را هم نگه داشته اند! آن بچه های مومن با صفای معنوی ای که پیش تر گفته بودم، هم بودند، از این جنس افراد هم کمی بودند. شهید پاریاب می گفت به برخی باید بگویی به اندازه یک دست از جلو نظام یا حسین!، به برخی هم باید بگویی به اندازه یک قمه از جلو نظام! اینها از آن دسته بودند!

 می خواستیم سوار قایق ها بشویم. کوه بُر و ابراهیمی در گروهان 3 در دسته دیگری بودند. در شیارهای میان نیزارها منتظر نشسته بودیم که سوار قایق بشویم، یکدفعه دیدیم که کوه بُر بلند شد و فریاد زد که من شما را اذیت کردم بچه ها! مرا حلال کنید. ابراهیمی هم همین طور. انگار که این آدم ها 2000 درجه عوض شده باشند! با حس و حال خاص و تکان دهنده ای حرف می زدند.

 سوار قایق ها شدیم. وسط آب، قایق آقا مهدی که همیشه باهم بودیم، خاموش شد! وسط اروند، اروند خروشان! اروند با خودش می برد و شوخی ندارد! حالا همه در تلاطم افتادند و دعا و الله اکبر که بالاخره روشن شد و رفتیم آن طرف اروند. خط را شکسته بودند دیگر. ما شب دوم رسیدیم توی خط. رفتیم داخل فاو و داخل یکسری از خانه ها.

 اینجا دیگر اوج معنویت بچه ها بود که در گردان ما و همه گردان ها در والفجر 8 دیده میشد. قرار شد هر دسته ای در اتاق خودش دعای توسل بخواند. دسته علی اصغرها 14 نفر بودند که در شب عملیات هر 14 نفرشان شهید شدند. یعنی از کوچک ترین افرادی که آنجا بودند. در دسته ما هم خواندیم. آخر دعای توسل فرمانده دسته ما بلند شد و گفت: آنهایی که شهید می شوید، قول بدهید آنهایی که می مانند را شفاعت کنید و آنهایی که می مانید راه شهدا و امام را حفظ کنید و ادامه بدهید.

 شاید یک جورهایی تعهدهایی از ما گرفتند که دست و پای ما را بستند. الان اگر نخواهیم کاری کنیم هم نمی توانیم چون به چنین افرادی قول داده ایم. به افرادی که بهترینِ زمان خود بودند. بهترین دوستانی که با آنها زندگی کرده ای. کرخه برای من نقطه ای از بهشت بود، عملیات والفجر 8 هرجا پا می گذاشتیم به یقین از بابت معنویت و دوست داشتنی بودن بهشتی بود برای خودش و ساعات، ساعت های مقدسی بود. جایگاهش خاص بود. هنوز که هنوز است دلم می خواهد در همان زمان باشم.

 


 خلاصه اینکه قول گرفتند اگر اینجا هستید و ماندید، باید کاری کنید که آنچه اینجا اتفاق افتاد، حفظ شود. دعای توسل را خواندیم و گفتند باید یک خط جلوتر برویم. رفتیم جلوتر، رسیدیم به فروشگاه هایی که مال عراقی ها بود. آنجا کنار جاده بود. بچه ها چاله هایی به عنوان سنگر کنده بودند که وقت حملات هواپیماها جان پناه باشد و ما برای تامین جانی بچه ها مجبور بودیم در همان چاله ها بمانیم. برخی از فروشگاه ها می رفتند و نان می آوردند. برخی می گفتند غصبی ست و ... حاجی بخشی خدا رحمتش کند آمد و با بلندگویش داد زد: هر کی هر چی نیاز داشت برداره.

 فردا ظهرش دیگر داشتیم آماده می شدیم که به خط بزنیم. نماز ظهر را خواندیم. همان محمد علیان نژاد که گفتم مرا بغل کرد، خیلی زیبا شده بود! خیلی! یک چفیه سفید انداخته بود دور گردنش، یک لباس مرتب و تمیز! اصلا معلوم بود پریدنی ست. من آن موقع این را نمی دانستم. الان می فهمم چه می دیدم و چه می گذشت. شهید شدنی بود. رفتنی شده بود. زیبا! حالش و صورتش نشان می داد که انگار دیگر اینجایی نبود!

 یک نفر بود بنام عابدینی که بچه ورامین بود و بسیار ساده. نشسته بود توی سنگر. شب عملیات بود و هر کس صحبتی می کرد. یک مسلمی هم داشتیم که شمالی بود. من به بچه ها گفتم بچه ها! اگر مسلمی امشب شهید شود، چقدر بامزه می شود و می خندیدیم. هر دوی آنها هم آن شب شهید شدند. دیگر غروب شد و گفتند کم کم آماده بشوید می خواهیم بزنیم به خط.



فاش نیوز: شب بیست و چهارم است. شب به خط زدن شما. درست است؟

- بله. آماده شدیم. از پیش به همه گفته بودند که کچل کنید. همه کچل کرده بودند توی کرخه، گروهان 3، گروهان قاسم گودرزی اینها که گفتم یک پایش قطع بود، از همه زودتر تقریبا" 10- 20 رو قبل عملیات کچل کرده بودند. یک تعدادی مانده بودند. گروهان دو هم دیرتر کچل کردند و فرمانده ای داشتند بنام هادی قیومی.

شهید هادی قیومی

 

آنها که کچل شده بودند، راه افتاده بودند توی کرخه و می خواندند:

 کچل ها جمع شوید تا که رویم پیش خدا/ یا به ما زلف دهد یا که زند گردن ما !

 یعنی چرا ما مو نداریم؟ خلاصه ما هم کچل کردیم و همه کچل کردند. چون قرار بود ماسک بزنیم به خاطر شیمیایی، نباید مو می داشتیم!

 دیگر رفتیم پشت خط. یک خاکریز جلوتر خط بود و ساعت 9 شب بود. دوباره محمد را دیدیم و خداحافظی کردیم و آمدیم پشت خط.

 اینکه گفتم دسته علی اصغرها خیلی تلاش می کردند که زبده شوند و مشتاق شهادت بودند، اولین دسته ای که قرار شد به خط بزند، دسته علی اصغرها بود. فرمانده گردان گفته بود اینها بروند و خط شکن اینها باشند. همه را توجیه کردند. گفتند 9 تا تانک است. دسته یک گروهان یک، دسته علی اصغرها می زنند، دسته دو برای پشتیبانی می رود، دسته سه برای پاکسازی می رود، بقیه گردان می آیند. یک پلی بود بنام فاو- ام القصر. بچه های گردان همه می روند آن طرف پل، بچه های تخریب می آیند موادگذاری می کنند و پل را می زنند تا بین فاو و ام القصر جاده تدارکاتی قطع شود و دیگر عراق نتواند بیاید حمله کند و فاو را بگیرد.

این اطلاعات را 9 صبح داده بودند که قرار است این کارها انجام شود. حالا 9 شب است و ما قرار است به خط بزنیم. ما پشت خاکریز ماندیم و بچه ها خوابشان برد. منتظر بودیم تا بالاخره بسم الله کار گفته شود. شاید تا حدود ساعت های 11. سرد هم بود و خوابمان برد. از اروند، خلیج فارس، خورعبدالله نسیم می وزید. اول که کلی پیاده روی کرده بودیم و گرممان شده بود. بچه ها در مسیر بادگیرها را درآورده بودند. بعد که ثابت پشت خط ماندیم در باد، سردمان شد.

بهمان گفتند بلند شوید برویم طرف خط. همین که بلند شدیم، یک بادگیری افتاده بود روی زمین. شبیه اسلحه شده بود. محمود استادنظری یکدفعه گفت: چرا ترسیدین؟ اسلحه ها را زمین انداختید؟ من گفتم نه بابا! این بادگیر است، اسلحه نیست!

 خلاصه رفتیم پشت خط خاکریز اول، ما در شانه جاده خوابیدیم. گروهان یک پشت خاکریز بود که دسته به دسته به خط بزنیم. گفتند دسته یک گروهان یک یعنی علی اصغرها به خط بزنند. اولین شهیدی که رفت و الله اکبر گفت، همان محمد علیان نژاد بود که نوک زبانی حرف میزد! تیر خورده بود به دهانش و اولین شهید گردان او بود.



آتش بسیار شدیدی شروع شد. نگو در این فاصله ای که اطلاعات عملیات آمده و برگشته، چطوری شده بود که اطلاعاتی از 9 صبح تا 9 شب گرفته نشده، یک تیپ زرهی شاید بگویم 40 – 50 تا تانک، یک تیپ مکانیزه شامل 30- 40 تا PMP و نفربر و ...، یک تیپ نیروی پیاده، یعنی 3 تا تیپ عراقی در قبال یک گردان 700 نفره آنجا در یک جاده به فاصله یک کیلومتری مستقر شده اند و هیچ کس هم نمی دانست.

خلاصه گفتند دسته یک رفت؛ بعد دسته دو، دسته سه و ... آتش بسیار سنگین! تصور کنید در شعاع 500 متری تا یک کیلومتری آتشی مهیب منطقه را روشن کرده بود! ما زدیم به این تانک ها و حالا در برابر ما هر تانکی 40 تا گلوله دارد، چند هزار تا گلوله دوشکا، نفرببر، آرپیجی و ...

دسته های قبلی ای که رفتند قرار بود ما برویم. چون ما دسته یک گروهان دو بودیم بعد آن محمود استادنظری اینها بودند. آنها سید بودند. در دسته شان 8- 10 تا سید بودند. یکهو آتش سبک تر شد. گفتند دسته بچه سیدها بیایند. آنها رفتند. ما گفتیم خدایا! چرا ما نمی رویم؟! بعد گفتند دسته یک گروهان دو هم بیایند.

از خاکریز که رفتم آن طرف، دیدم یا حسین! عجب آتش وحشتناکی! جهنم مسلم! گلوله می آید، تیر می رفت، دوشکا می آمد، آرپیجی می زدند و ... یک نفر بنام جنیدی مسئول دسته یکی از دسته ها بود، دیدم یا حسین و یا زهرا می گوید و در عرض چند ثانیه 5- 6 تا تیر یک جا خورد! گفتند هر کس شلیک کند، ستون پنجم دشمن است! کسی حق ندارد شلیک کند!



فاش نیوز: چقدر حجم آتش سنگین بوده!

- بله. حالا یک چیز بامزه ای بگویم؟ آن وسط بین افرادی جنگ تن به تن شده بود! یک نفری داشتیم بنام رحمانی که قد بلندی داشت! یکی دیگر بود بنام روغن گرا با قدی کوتاه که یک عراقی افتاده بود روی او و او را با مشت و لگد می زد. رحمانی آمد دید دارد او را می زند، یک نارنجک برداشته بود، از بالای سرش می زد توی سر آن عراقی و می گفت، بی شرف! روغن گرای ما را می زنی؟!

شهید رحمانی

 

خلاصه آن شب 3 تا تیپ در برابر یک گردان! بچه های ما قتل عام شدند! از این 700 نفر یک اتوبوس هم برنگشت! یا شهید شدند و یا مجروح شدند!


فاش نیوز : آن دو تا نیروی شر و شیطون چه شدند؟

 - در این گیر و دار حجم وحشتناک آتش، که هیچ کس بلند نمیشد آر پی جی بزند، کوه بُر و ابراهیمی که گفته بودم، ایستاده بودند در پیشانی خط و آر پی جی می زدند! هر دو هم آن شب شهید شدند. دسته علی اصغرها عین 14 نفری که دعای توسل خواندند، شهید شدند بعلاوه دو سه تا پیرمردی که داشتند. از دسته ما هم 10 نفر برنگشت!

 عراق رفته بود برای صبح آماده شود. به ما هم گفتند بروید عقب چون اگر صبح میشد، هیچ کس زنده نمی ماند! گاهی انقدر آن حجم آتش را که تصور می کنم، خودم فکر می کنم واقعا" ما بودیم در آن حجم آتش که آدمیزادی که با زدن یک ترقه می پرد! چطور آنجا آن کارها را کردیم!

 شاید حتی برخی باور نکنند و فکر کنند اینها افسانه پردازی ست! ولی واقعیت است. مثلا من خودم صحنه ای را دیدم، در فاصله حدودا" 50 متری یک تانک منفجر شد، کلاهکش بلند شد و آمد روی تعدادی از بچه ها! بچه ها آن زیر مدفون شدند! ولی من چیزیم نشد! فقط داغ شدم و انگار داشت بدنم آتش می گرفت!

 عملیات تمام شد و گردان مالک آمدند و مجروحین و ابدان شهدا را بردند عقب و دیگر آنجا شد خط و فکر کنم گردان انصار هم خط را گرفت که نگه دارد. آن شب دیگر نشد جلوتر برویم و خط آنجا شد. خط را بستند و خاکریز را زدند. پل فاو – ام القصر را گرفتیم. ما آمدیم عقب. بعدش دوباره سازماندهی کردند، دو سه تا گردان باهم قاطی شدند و دوباره
به خط زدند.


فاش نیوز: خیلی از شما سپاسگزارم. چیزی از والفجر 8 باقی و جا نمانده ؟

-  چرا. با همه تفاسیر که قرار شد رزمندگان در 6 ماه جابجا بشوند و بیایند و عملیات بشود با مشکلات و مسائل خاص خودش، زمانی که غواصان زدند به آب، یکهو تمام پرژکتورهای سمت آب روشن شد! دیگر همه دل توی دلشان نبود که چی شده و قرار است برای این بچه های غواص چه اتفاقی بیفتد! و آیا عملیات لو رفته یا نه! به هرحال هر لشگری یک گردان غواص داشت. 3-4 هزار تا غواص! همه زده بودند به آب و گفتیم دیگر الان است که همه قتل عام شوند! بعد از مدتی هم پرژکتورها خاموش شد.

 پرژکتورها که خاموش شد، گفتند ادامه عملیات را بدهیم. بچه ها زدند به آب و به ساحل رسیدند با تمام مشکلات رد شدن از اروند که غیرقابل توصیف است، رفتند و فرمانده محور آنجا را اسیر کردند. از او می پرسند که قضیه روشن شدن یکباره نورافکن چه بود؟

او گفت که چیز خاصی نبود! چند وقت پیش صدام آمد و از خط ما بازدید کرد، اینجا چون تاریک بود، دستور داد اینجا نورافکن بگذارند که مواقع نیاز روشن شود. ما داشتیم امتحان می کردیم امشب که این نورافکن ها درست است یا نه! چون قرار است که صدام می خواهد بیاید بازدید، باید امتحانش می کردیم.

 حالا بچه های ما دل توی دلشان نبود. اتاق جنگ و همه لشگرها و یکسری که در آب هستند، یکسری توی قایق ها منتظر که خط بشکند، توپخانه، پشتیبانی همه منتظر و ... حالا این قضیه پرژکتورها و نورها می توانست همه معادلات را به هم بزند ولی الحمدلله حل شد و اینطور والفجر 8 گذشت.

 
فاش نیوز: سپاسگزارم از شما


ادامه دارد...


 

گفت و گو از شهید گمنام

عکس از مهرنوش یاسری

سمت چپ شهید قاسم گودرزی وسمت راست شهید نورالله پازوکی کرخه قبل از عملیات

 

آموزش آبی خاکی  سد دز دزفول  عموحسن امینی فر با ژاکت تیره، فرمانده گروهان۱ گردان حمزه

 

رزمنده جانباز فرخی فرمانده گروهان ۳ جانبازی که عصا به دست دارد

 

نفرراول ازچپ به راست رزمنده جانباز فرخی فرمانده گروهان۳ و نفردوم ازچپ به راست شهید عمو حسن امینی فر فرمانده گرهان۱

 

شهید حاج کیانی در حال حنا زدن و شهید قاسم یاراحمد با بادگیر تیره رنگ

کد خبرنگار: 20
تلگرام
اینستاگرام
توییتر
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
بدون ویرایش از شما
آخرین اخبار
فاش نیوز آگهی می پذیردصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمطب تغذیه و رژیم درمانیانتشارات حدیث قلمبنر بیمه دیسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیمتن نهایی مرامنامه و اسانامه جبهه جانبازاناساسنامه انجمن جانبازان نخاعیاسامی راه اندازان جمعیت جانبازانپرسش و پاسخ حقوقی ایثارگرانفرم فراخوان پیوستن به جمعیت جانبازانکارگاه مبنا تقدیم می کند: بالابر کمک حرکتی logo-samandehi