شناسه خبر : 73848
سه شنبه 26 فروردين 1399 , 13:27
اشتراک گذاری در :
عکس روز

گفت و گو با جانباز ۷۰% "اکبر حسین زاده" (بخش سوم)

ماجرای نورافکن های شب عملیات!

عاشقانه های "حاج اکبر" با شهدا و رزمندگان گردان حمزه ناتمام است و او عملیات غرورآمیز و پر افتخار والفجر ۸ را با زیبایی هرچه تمام تر در این بخش برای ما توصیف می کند.

فاش نیوز - در بخش اول و بخش دوم گفت و گو از ابتدای زندگی جانباز قطع عضو 70درصد حاج " اکبر حسین زاده " تا رفتن به جبهه و پیش از عملیات والفجر 8 پیش رفتیم.

 عاشقانه های "حاج اکبر" با شهدا و رزمندگان گردان حمزه ناتمام است و او این عملیات غرورآمیز و پر افتخار را با زیبایی هرچه تمام تر در این بخش برای ما توصیف می کند. چگونگی پیشرفت مراحل عملیات، مقدمه چینی ها و آمادگی ها، ذکر نام شهدا و رزمندگان و منش و مسلک آنها در آن ایام، به همراه تلخی ها و شیرینی های رخ داده در این بخش مهمان نگاه و دل های مخاطبین است.


 

 مرام حاج اکبر امروز، هنوز هم مرام و معرفت اکبر نوجوان همان روزهاست که مردانه و دلیرانه در کنار دیگر همرزمان خود پای دفاع از وطن ایستاد و امروز هم  پای سختی جراحات جسم و جان مجروحان و جاماندگان از قافله شهدا می ایستد و با خون دل و کوششی وصف ناپذیر تلاش می کند تا راهیان کربلای آن روزها را امروز هم در سفر سخت و عاشقانه ای چون اربعین حسینی به همراه جانبازان رهسپار دیدار مولا کند.
 

همت بالای جانباز تخریبچی اکبر حسین زاده در مدیریت اعزام کاروان جانبازان نخاعی و هفتاد درصد به راهپیمایی اربعین حسینی


 شاید از ظاهر ساده و بی آلایشش نتوان خواند اما نبضش برای خدمت به رزمندگان دفاع مقدس و مردم می زند. او که سختی روزهای جنگ را چشیده و در کنار هم و برای هم جان باختن در سنگرها و خطوط عملیاتی را به زیبایی آموخته، شاید برایش هموار کردن چنین مسیری همچون اربعین هم درعین مشکلات و سختی هایش چندین دشوار نباشد... چون آموخته روزهای سخت نبرد است و شاگرد ایامی ست چون لحظات و دقایق مقدس عملیات والفجر 8 !

در بخش سوم گفت و گو با جانباز بسیجی حاج " اکبر حسین زاده " پابه پای او تا عملیات والفجر 8 می رویم.


فاش نیوز : دفعه قبل تا آنجایی گفتید که برای آمادگی بیشتر برایتان رزم های شبانه می گذاشتند. ادامه می دهید؟

- یک رزم شبانه ای گذاشتند برایمان که رفتیم. دو ساعت مانده بود به صبح که به گردان رسیدیم. جلوی حسینیه گردان ایستادیم. یک فرمانده گردان داشتیم بنام حاج محمود امینی و معاون گردان هم سید محمد مجتهدی. شروع کرد به صحبت کردن.

 فرمانده مان گفت بچه ها ما 3 ماه جنگ در پیش داریم. شب ها هم باید بجنگیم. هی توصیف کرد و از آماده شدن ها و کارهایی که باید انجام بدهیم گفت و گفت. دیگر یک ساعت به اذان صبح شد. گفت من نمی دانم چه می کنید اما بروید و از حضرت زهرا (س) بخواهید که این 3 ماه عملیات را بجنگیم و پیروز بشویم.

حاج محمود امینی

 

سید محمد مجتهدی

سید محمد مجتهدی و مهدی خراسانی در نخلستان های اروند


این را گفت و رفت. هر کس یک طرفی رفت! یکی رفت داخل شیار، یکی رفت داخل قبرها، یکی پشت حسینیه، یکی داخل حسینیه و ...! تا خود صبح صدای گریه و ضجه و ناله و توسل از حسینیه و محیط کرخه قطع نشد! یکی صدای مناجاتش با خدا می آمد و برخی هم نماز شب می خواندند و اشک می ریختند تا بتوانیم در این عملیات پیروز و موفق بشویم.

 حاج محمود امینی انقدر شجاع بود که وقتی عملیات شروع شده بود در آن حجم زیاد آتش بدون ترس بین جاده راه می رفت و بچه ها را هدایت می کرد. بیسیمچی هایش از ترس هجمه خطرات، چون مجبور بودند دنبالش بروند، از ترس پشتش پنهان می شدند و او وقتی که با آنها کار داشت، یکدفعه می دید که پشت او پناه گرفته اند. ولی حاج محمود نه! او خم نمیشد تا دل بچه هایش نلرزد.

به او می گفتیم حاجی! پرا دولا نمی شوی و بین اینهمه تیر و ترکش راست راه می روی؟ می گفت اگر من دولا بشوم، شمای بسیجی سینه خیز هم دنبال من نمی آیید! من باید راست راه بروم تا شما دولا دنبال من بیایید!



فاش نیوز: چه زمانی رفتید؟

- یکی دو شب بعد قرار شد که جا کن بشویم و به کارون برویم. عملیات طوری بود که دشمن نباید می فهمید ما از کجا و به کجا می رویم. با کامیون جابجایمان می کردند و رویش هم چادری می کشیدند و می نوشتند اهدایی مردم که احیانا" متوجه جابجایی نیرو نشوند. یا در مورد مسیر اگر برای کارون باید می رفتیم اهواز و دارخوین و کارون، عوضش می رفتیم از شوشتر و ... که دشمن و یا ستون پنجم متوجه نشود که این لشگرکشی به کجاست!

 عملیات والفجر 8 در 6 ماه طراحی شد. قبل از عملیات 1000 تا ماشین از عقبه به سمت اروند رفت و آمد داشت. برای اینکه این عملیات موفق شود، باید حجم زیادی از لشگرها انجا می آمد و مستقر میشد، مهمات و توپخانه می آمد، آذوقه و نیرو می آمد و خط باید آماده میشد اما اجازه نداشت در یک روز بیشتر از 1000 تا ماشین تردد کند! ببینید چه نظم و برنامه ریزی ای می خواهد که این اتفاقات بیفتد.



 خاکی که می کندند برای سنگرها و یا آماده سازی عقبه، یک کناری می گذاشتند. سنگر را که می کندند، بعد رویش دوباره همان خاک را می گذاشتند که خاک تازه نباشد و دشمن نبیند! برای دیده بانی و شناسایی چند تا کانتینر را به هم جوش داده بودند و آن را تبدیل به شبه زیردریایی کرده بودند. زیردریایی نداشتیم که! کف اروند مهارش کرده بودند و بچه های اطلاعات عملیات می رفتند آنجا برای شناسایی. تاکتیک های خاص و نیروهای زبده و معنوی در این مسیر استفاده شد.

  یکی از بهترین زمان ها و نگین حلقه انگشتری جنگ، به نظر من والفجر 8 بود. اوایل جنگ که تازه انقلاب شده بود و از همه اقشار به جنگ می آمدند. حدفاصل وسط تا آخر جنگ همه ازنظر جنگی و معنوی هم زبده تر شده بودند. آنهایی که در گردان ما بودند و در والفجر 8، حداقل 8- 9 ماه در گردان بودند. بقیه 2- 3 سال در بدر و خیبر و ... همه باهم دوست و رفیق بودند و همه همدیگر را می شناختند. شما تصور کنید 700 نفر همدیگر را به اسم می شناسند! که می دانند هر کس در کدام دسته و گروهان و رسته است!

فاش نیوز: بعد از رفتن به کارون چه  کردید و چه شد؟

- در کارون مانورهای سختی برایمان گذاشتند. دور کارون یکسری روستا بود. دو سه تا عملیات در روز انجام دادیم. می زدیم به رودخانه و می رفتیم در روستا. انقدر اطلاعات عملیات سنگین بود که ما که خودمان در عملیات بودیم، نمی دانستیم باید کجا برویم! فقط می دانستیم باید عملیات آبی و خاکی بکنیم. کجا؟! معلوم نبود!

 وقتی جا کن می شدیم به جای دیگری، 180 درجه تفاوت داشت! فکر می کردیم داریم به غرب می رویم ولی مثلا ما را به جنوب می بردند که عملیات لو نرود!

ما یک حاج کیانی داشتیم که مسئول تدارکات دسته بود. همیشه برای مانور یا بعد از رزم شب که می رفتیم، یک چیزی حتی در حد یک لقمه نان و پنیر یا چای و خرما یا ... آماده می کرد که به بچه ها بدهد.

یک بار که رفته بودیم مانور، می گفت نشسته بودم توی چادر و خیلی ناراحت بودم. دلم تنگ بود و گریه ام گرفته بود که الان برمی گردید، چیزی ندارم که به شماها بدهم. در حال خودم بودم که یکدفعه دیدم یک جوانی آمد و یک بسته به من داد و گفت این لقمه های نان و پنیر را بده به بچه هایت. من همین طوری که در حال خودم بودم، تعجب کردم و تا آمدم به خودم بیایم نفهمیدم چه شد! تا سر برگرداندم، دیدم نیست! منقلب شدم

همان شب خوابیدم و خواب حضرت زهرا (س) را دیدم که به من گفت: شما در این عملیات خیلی شهید می دهید و بسیار سخت است اما پیروز می شوید.

شهید حاجی کیانی
 

خلاصه اینکه در کارون بودیم و هواپیماها می آمدند و بمباران می کردند. زاغه مهمات های لشگر را زدند. بعد قرار شد به بهمنشیر برویم. عملیات والفجر 8 در 19 بهمن 64 کلید خورد. دقیقا همان شب قرار شد برویم بهمنشیر و نمی دانستیم که امشب عملیات است! گردان های دیگر که خط شکن بودند، رفته بودند و مستقر شده بودند. ما هم از کارون راه افتادیم به سمت اروند، دارخوین و روی پل بهمنشیر پیاده مان کردند.

 آنجا یکسری روستا بود. باران شدید بود. خاک آنجا هم رُس هست. پاها در گل و شل گیر می کرد. بچه ها غر می زدند که چرا الان آوردنمان؟! نمی دانستیم چه خبر است! فقط باید جا کن می شدیم. نه مانوری و نه چیزی بود! مثلا لازم نبود که برای رفتن به بهمنشیر از دارخوین برویم. می آمدیم آبادان و بعد بهمنشیر! ولی راه را منحرف می کردند که مشخص نباشد و دشمن مسیر را نفهمد!

 آمدیم و به یک روستا رسیدیم. شب در همان خانه های گلی که بود خوابیدیم. صبح هم یک چیزی مثل شیرخشک و ... پیدا کردیم و یک چیزی خوردیم! نزدیک 10 صبح بود که فرمانده گروهان ما را جمع کرد. گفت از دیشب عملیات شده و بچه ها فاو را گرفته اند و صدای الله اکبر بلند شد. ما خوشحال شدیم که بچه ها خط را شکسته بودند.

ما قرار شد که شب چهارم عملیات به خط بزنیم. شب بیست و چهارم. ما را به اروند بردند و یک شب هم آنجا بودیم. معنویت بچه ها خیلی زیاد شده بود. صحنه های در آغوش کشیدن ها و بوسیدن ها و خداحافظی های بین رزمنده ها بسیار زیبا بود.

 یک نفر بود بنام محمد علیان نژاد. نوک زبانی حرف می زد. در آخرین شبی که کرخه بودیم و می خواستیم بیاییم مرا بغل کرد و گفت تو شهید می شوی و مرا شفاعت کن. من هم در عوالمی که او بود، نبودم! مال همان دسته علی اصغر ها بود. من هم خندیدم و گفتم نه! تو شهید می شوی.

دو نفر هم بودند که خیلی شر بودند. بنام کوه بُر و ابراهیمی. اینها انقدر شر بودند که موتور اطلاعات عملیات لشگر را دزدیده بودند و با آن به شهر رفته بودند. روی پیراهنشان نوشته بود برو به سلامت! رفته بودند از این آفتاب پرست های بزرگ گرفته بودند و قلاده انداخته بودند و شب جلوی چادرشان بسته بودند و می آمدند بچه ها را می ترساندند. برای خودشان لاتی بودند! می خواستند اخراجشان کنند.

فاش نیوز: مثل اخراجی ها؟

- آقای ده نمکی از بچه های گردان ما بود. شاید اخراجی ها را از روی اینها ساخته باشد! لشگر گفته بود اخراج بشوند. بحث و صحبت که حالا که عملیات است فعلا چشم پوشی کنند و ... خلاصه ماندند!

 ما آمدیم اروند. حالا می خواهیم سوار قایق ها بشویم. اینها را هم نگه داشته اند! آن بچه های مومن با صفای معنوی ای که پیش تر گفته بودم، هم بودند، از این جنس افراد هم کمی بودند. شهید پاریاب می گفت به برخی باید بگویی به اندازه یک دست از جلو نظام یا حسین!، به برخی هم باید بگویی به اندازه یک قمه از جلو نظام! اینها از آن دسته بودند!

 می خواستیم سوار قایق ها بشویم. کوه بُر و ابراهیمی در گروهان 3 در دسته دیگری بودند. در شیارهای میان نیزارها منتظر نشسته بودیم که سوار قایق بشویم، یکدفعه دیدیم که کوه بُر بلند شد و فریاد زد که من شما را اذیت کردم بچه ها! مرا حلال کنید. ابراهیمی هم همین طور. انگار که این آدم ها 2000 درجه عوض شده باشند! با حس و حال خاص و تکان دهنده ای حرف می زدند.

 سوار قایق ها شدیم. وسط آب، قایق آقا مهدی که همیشه باهم بودیم، خاموش شد! وسط اروند، اروند خروشان! اروند با خودش می برد و شوخی ندارد! حالا همه در تلاطم افتادند و دعا و الله اکبر که بالاخره روشن شد و رفتیم آن طرف اروند. خط را شکسته بودند دیگر. ما شب دوم رسیدیم توی خط. رفتیم داخل فاو و داخل یکسری از خانه ها.

 اینجا دیگر اوج معنویت بچه ها بود که در گردان ما و همه گردان ها در والفجر 8 دیده میشد. قرار شد هر دسته ای در اتاق خودش دعای توسل بخواند. دسته علی اصغرها 14 نفر بودند که در شب عملیات هر 14 نفرشان شهید شدند. یعنی از کوچک ترین افرادی که آنجا بودند. در دسته ما هم خواندیم. آخر دعای توسل فرمانده دسته ما بلند شد و گفت: آنهایی که شهید می شوید، قول بدهید آنهایی که می مانند را شفاعت کنید و آنهایی که می مانید راه شهدا و امام را حفظ کنید و ادامه بدهید.

 شاید یک جورهایی تعهدهایی از ما گرفتند که دست و پای ما را بستند. الان اگر نخواهیم کاری کنیم هم نمی توانیم چون به چنین افرادی قول داده ایم. به افرادی که بهترینِ زمان خود بودند. بهترین دوستانی که با آنها زندگی کرده ای. کرخه برای من نقطه ای از بهشت بود، عملیات والفجر 8 هرجا پا می گذاشتیم به یقین از بابت معنویت و دوست داشتنی بودن بهشتی بود برای خودش و ساعات، ساعت های مقدسی بود. جایگاهش خاص بود. هنوز که هنوز است دلم می خواهد در همان زمان باشم.

 


 خلاصه اینکه قول گرفتند اگر اینجا هستید و ماندید، باید کاری کنید که آنچه اینجا اتفاق افتاد، حفظ شود. دعای توسل را خواندیم و گفتند باید یک خط جلوتر برویم. رفتیم جلوتر، رسیدیم به فروشگاه هایی که مال عراقی ها بود. آنجا کنار جاده بود. بچه ها چاله هایی به عنوان سنگر کنده بودند که وقت حملات هواپیماها جان پناه باشد و ما برای تامین جانی بچه ها مجبور بودیم در