شناسه خبر : 73922
جمعه 22 فروردين 1399 , 09:02
اشتراک گذاری در :
عکس روز

حرف های یک شهید کر و لال!

یاد شهدای کربلای ۸

 عبدالمطلب کر و لال مادر زاد بود. اما از عملیات رمضان وارد جنگ شد, صفای عجیبی داشت...

شهید نظام دانشور می گفت: اگر خدا بخواهد به خودش بنازه, همین یک نفر آدم بس است, اگه بخواد به دسته ما لطفی کند بخاطر همین یه نفره چون با تمام وجود بنده خداست نه اهل غیبت نه اهل دروغ و نه هزار گناه که توسط همین زبان وگوش می شه!
 زمانی که نوبت خادمالحسینی اش باشه تمام چادر رو زیر ورو می کنه و تمام وسایل و پتو رو خانه تکانی می کنه سفر ه منظم و رسیدگی به بچه ها, مثل یه مادر انجام میده وقتی نوبت عبدالمطلب باشه همه لذت میبرن خدا حقشو گردن ما حلال کنه!

 شهید زیبایی نژاد بارها به من می گفت که من به عبدالمطلب حسادت می کنم!
 با خنده به او می گفتم عبدالمطلب چه چیزی داره که نسبت به او حسادت می کنی؟
 گفت او همه چیز داره همین قدر کافی که نمی تواند بدی ها را بگوید وبشنود!

عملیات کربلای 4 یکی ازدوستاش به نام یوسفی که هم محلی هم بودند از ناحیه شکم مجروح شده بود وموقع عقب نشینی بود. رودهاش بیرون بود, اونها رو جمع کردم تو شکمش. گفتم دستت رو بگذار روش محکم بگیر برو عقب. به عبدالمطلب هم گفتم  مواظبش باش و ماموری اینو ببری عقب!
اشاره کرد تا تو نیایی نمی رم!
گفتم من حالا باید باشم اینو ببر و گرنه شهید میشه!
 بعد از کلی بوس و سفارش که مواظب خودم باشم چفیفه خودش رو باز کرد, شکم یوسفی رو بست و  نشست و گفت بیا کولم!
گفتم: نمیشه خودش راه یباد بهتره!
اشاره کرد سپردی بمن دیگه با من اون رو کول کرد تا عقب.

بعد از مجروحیت در کربلای ۵، عبدالمطلب را ندیدم. شب عملیات کربلای ۸ بود. پشت خاکریزی که قراربود گردان عملیات رو شروع کنه ایستاده بودیم. بچه ها پشت خاکریز به ستون نشست و منتظر دستور. با حاج منوچهر رد میشدیم, یک مرتبه یه منور عراقی بالا سرمون زد. عبدالمطلب توی ستون من رو دید, با سرعت خودش رو رساند. بالا و پایین می پرید و من را می می بوسید. حاج منوچهر هی میگفت ساکت. هیس!
 اونم کار خودش رو می کرد تا که سلمان(شهید بذرافشان) فرمانده گروهانش اومد گرفتش.

 شب کربلای ۸ بود. با اینکه سابقه عملیات داشتم ولی آتش به این سنگینی ندیده بودم به خوبی گرمای تیرهایی که از جلوی صورتم رد می شد حس می کردم. با حاج محسن شجاعی خودمان را به بالای خاکریز و درون کانال میثم جا دادیم. درگیری شدیدی بین بچه ها و عراقی ها بالا گرفته بود در این حالت بودم که چشمم افتاد به عبدالمطلب. در حال شلیک کردن آر پی جی بود. خیلی برایم عجیب بود خستگی برایش مفهومی نداشت و بدون هیچ واهمه ای در حال نبرد بود. یادم به عملیات کربلای5 افتاد که تانک عراقی در حال سوختن بود و فریاد بچه ها بلند  بود, عبدالمطلب تانک رو زد و من بین نخلستان او را در حال شلیک می دیدم!
 
 به تازگی عبدالمطلب صاحب فرذند دختری شده بود و قبل از عملیات در مقر نوید پدر شدنش را به بچه ها می داد. در آن عملیات چند پاتک شدید از طرف عراقی ها برای باز پس گرفتن منطقه انجام شد که در هر پاتک عبدالمطلب مردانه با رشادت تمام جلوی پاتک عراقی ها مقاومت می کرد. در پاتک سوم که نزدیکی های عصر بود عراقی ها با نفرات بیشتری برای باز پس گرفتن منطقه آمدند خاکریز کوچکی در مسیر آنها بود عبدالمطلب با چند گلوله آر پی جی به پشت آن خاکریز رفته بود و آماده نبرد بود و این اخرین باری بود که او را دیدم و در همان درگیری به شهادت رسید!

سر قبر پسرعموی شهیدش نشسته بود. با زبون کر و لالی خودش با ما حرف می‌زد، محلش نذاشتیم!
وقتی دید ما نمی‌فهمیم، بغل دست قبر این شهید با انگشتش یه دونه چارچوب قبر کشید و رویش نوشت: شهید عبدالمطلب اکبری. بعد به ما نگاه کرد و گفت: ‌نگاه کنید! خندید، ما هم خندیدیم.
دید همه ما داریم می‌خندیم، طفلک هیچی نگفت؛ یه نگاهی به سنگ قبر کرد و با دست، نوشته‌اش را پاک کرد. سرش را پائین انداخت و آروم رفت...
فردایش هم رفت جبهه. 10 روز بعد جنازه‌ عبدالمطلب رو آوردند و دقیقاً توی همین جایی که با انگشت کشیده بود خاکش کردند.»
نوشته بود:

" بسم الله الرحمن الرحیم "
یک عمر هرچی گفتم به من می‌خندیدند، یک عمر هرچی می‌خواستم به مردم محبت کنم فکر کردند من آدم نیستم و مسخره‌ام کردند، یک عمر هرچی جدی گفتم شوخی گرفتند، یک عمر کسی رو نداشتم باهاش حرف بزنم ، خیلی تنها بودم.
اما مردم! حالا که ما رفتیم بدونید، هر روز با آقام حرف می‌زدم و آقا بهم گفت: "تو شهید می‌شی. جای قبرم رو هم بهم نشون داد. این را هم گفتم اما باور نکردید! "

هدیه به شهید عبدالمطلب اکبری باصری صلوات,, شهدای فارس

تولد:۱۳۴۳/۳/۳-شیراز
شهادت:۱۳۶۶/۱/۱۹-شلمچه, عملیات کربلای۸

تلگرام
اینستاگرام
توییتر
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
بدون ویرایش از شما
آخرین اخبار
فاش نیوز آگهی می پذیردصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمطب تغذیه و رژیم درمانیانتشارات حدیث قلمبنر بیمه دیسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیمتن نهایی مرامنامه و اسانامه جبهه جانبازاناساسنامه انجمن جانبازان نخاعیاسامی راه اندازان جمعیت جانبازانپرسش و پاسخ حقوقی ایثارگرانفرم فراخوان پیوستن به جمعیت جانبازانکارگاه مبنا تقدیم می کند: بالابر کمک حرکتی logo-samandehi