شناسه خبر : 74394
یکشنبه 14 ارديبهشت 1399 , 17:15
اشتراک گذاری در :
عکس روز

گفت و گو با جانباز ۷۰% "اکبر حسین زاده" (بخش هشتم)

نفس های تنگ کانال!

خودت را در میان کانال می بینی و شاید گاهی هم دستی بلند می کنی که شاید....شاید بتوانی دستی برسانی... کاری بکنی!... برای فرزندان مظلوم و غریب وطنت!

فاش نیوز- در بخش پیشین نفس نفس زنان همراه با التهاب و خستگی رزمندگان کربلای 5 تا شنیدن دستور تعویض محور برای عقب نشینی رفتیم و شاید گوشه ای از حال سخت و منقلب جوانان دلیرمان را در تمام صحنه ها درک کردیم.

حاج " اکبر حسین زاده" طوری لحظات را به تصویر می کشد که خودت را در میان کانال می بینی و شاید گاهی هم دستی بلند می کنی که شاید....شاید بتوانی دستی برسانی... کاری بکنی!... برای فرزندان مظلوم و غریب وطنت!... اما دو صد حیف که این واقعیت های پر فراز و نشیبِ ترسیم شده در برابر دیدگانت، فقط خاطرات قلبی و عمیق یک رزمنده جامانده هستند که امروز با بیان شیوای او به تصویر در می آیند ... و تو را به یاد این می اندازند که چقدر به آنها مدیون هستی و چقدر در درک لحظات سنگین رزمشان، ناتوان!

از خودت و تمام کم توانی هایت، بی صبری هایت و بیتابی هایت در لحظات سخت شرم می کنی و از رزمندگان کربلای 5... رزمندگان گردان حمزه... درس مقاومت را در عمل می آموزی!... درس ایستادن را... پای باور... پای اعتقاد... پای وطن... پای عشق!

در این بخش در انتهای کربلای 5، از کانال ها و خاکریزها دوان دوان و با تنی مجروح به عقب می روی درحالیکه در تمام طول مسیر شقایق ها جلوی چشمانت پرپر می شوند و کبوترها زخمی... و تو مجبوری آرام اما با دلی منقلب، سنگ صبور این لحظات و نظاره گر این واقعیت ها باشی.

ماجرای انتهایی عملیات پرغرور کربلای 5 را با هم می خوانیم:




 

فاش نیوز- دفعه قبل گفتید که حاج محمود گفت باید محور را عوض کنید. شما چه کردید؟

- بله. رفتم پیش قاسم کارگر و گفتم: حاج محمود گفته بچه ها را ببرید ضلع سمت راست خاکریز دوجداره که می رود سر سه راهی شهادت، آنجا مستقر کنید و به آن طرف حواستان باشد و پدافند کنید که اتفاقی نیفتد!

  نگو همان کانال دوئیجی که بچه های 25 کربلا آنجا بودند، خطشان شکسته و عقب آمده بودند! دشمن هم تانک و نفربر و زرهی و نیرو را انداخته بودند توی همان کانال دژ. دژ که گفته بودم تا خاکریز دوجداره امتدادش به کانال دوئیجی می خورد، یک دشت 1 کیلومتری بود. داشتند از این دشت می آمدند و ما هم هیچی نمی دانستیم! خاکریز ارتفاعش 3 متر بود و تازه قرار بود ما نیروها را توی خاکریز بیاوریم!


 از گردان شهادت بیسیم زدند و پیامی دادند. قاسم کارگر گفت: اکبر! می روی و بچه های گردان شهادت را می آوری و پشت خاکریز مستقر می کنی. بعد از سه راهی شهادت یک خاکریز دیگر بود که معاون گردان ما آنجا مستقر بود. حاج علی ریاحی. از بچه های قدیمی جنگ بود. یک خاکریز عقب تر برای هدایت و پشتیبانی گردان هایی که وارد می شوند، بتوانند سر وقت و با امنیت وارد خط شوند.

 من رفتم توی خاکریز حاج علی ریاحی و دیدم هیچ کس نیست! برگشتم و گفتم قاسم! اینها نیستند! گفت برو پیداشان بکن! باید دیگر رسیده باشند، همین جاها هستند. من دوباره رفتم. نگو در همین رفت و آمدهای نیم ساعت- 45 دقیقه ای من، انقدر حجم آتش زیاد بود، هی دشمن دارد می زند و از ارتفاع خاکریز دارد کم می شود. بالاخره پیکشان آمد.


  فهمیدیم که یک خاکریز قبل از خاکریز حاجی ریاحی پیچیده اند. رفتیم دیدیم که آنجا خمپاره خورده، و همه لت و پار شده اند! در اصل گردان شهادت همانجا خرج شده بود! حالا فکر کنید قرار است با نقشه ای عقب برویم، دشمن دارد جلو می آید، اینها قرار بود به عنوان نیروی کمکی بیایند و کمک کنند محور پدافند را عوض کنیم و دشمن را عقب بزنیم اما دیگر این قابلیت نبود! باید می توانستیم خط را نگه داریم که نیروها و تمام گردان ها از آنجا بروند عقب وگرنه دور می خوردیم و باید کاری می کردیم که اگر عقب نشینی ای هم می شود، با کمترین تلفات بشود!

مهدی خراسانی معاون گروهان و حسین گلستانی فرمانده دسته یک کربلای ۵

 

خلاصه اینکه دیدیم از گردان شهادت یکی با دست قطع و یکی با پای قطع افتاده! و همه شهید شده بودند و نیرو، از دست رفته بود! برگشتم بروم که دیدم تانک و نفربر است که دارد می آید! چون خاکریز کوتاه شده بود، آن طرف معلوم شده بود و من می دیدم آن طرف چه خبر است!

داد زدم: قاسم! قاسم! عراقی ها!

 قاسم آشفته شد و شروع کرد به سامان دادن بچه ها که بدوید و ...! خلاصه نیروها را جابجا کردیم و مستقر کردیم و شروع کردیم جنگیدن!... من نمی توانم محاسبه کنم چقدر آر پی جی زدم! دیگر انقدر خاکریز کوتاه شده بود که من دراز کشیده می زدم!



 یکدفعه دیدیم که یک ماشین از تعاون لشگر آمدند که مجروحین و شهدا را عقب ببرند. وقتی رسیدند درست به تقاطع دوجداره و آن دژی که دشمن درحال آمدن در آن بود، بهشان گفتیم یا بروید توی دوجداره که بچه ها دارند مهمات آماده می کنند و آرپی جی می بندند، بروید بیاورید به ما بدهید که مهمات کم نیاوریم! یا اینکه همانجا شما بروید و آماده کنید و ببندید تا بچه ها برای ما بیاورند.

 قبول نکردند و گفتند ما تعاون هستیم و آمده ایم پیکرهای مجروحین و شهدا را ببریم. در حین این صحبت ها بودیم که یکدفعه صدایی آمد و خمپاره ای رفت توی کاپوت ماشین! 10- 15 نفری که آنجا بودند همه لت و پار شدند! حتی صحنه ای رقت انگیز به چشمم آمد که انگار چون ظهر بود و ناهار خورده بودند، بعد از انفجار و پاشیده شدن بدن ها و پاره شدن شکم های بچه های مظلوم و غریب آنجا، محتویات شکم ها به این طرف و آن طرف پاشیده شد! و حتی تصور این صحنه ها دلخراش است!

 درگیری خیلی سخت شده بود. حاج محمود هم نیروها را طوری سازماندهی کرد که از پشت انداخته بود و رفته بود پشت خاکریز حاجی ریاحی، از آنجا کل گردان و گردان سلمان و ... همه را تخلیه کرده بود. فقط ما مانده بودیم. بچه ها می گفتند خود حاج محمود که دیگر همه را تخلیه کرده بود و دیگر باید خودش برمی گشت، زخمی و چهار دست و پا خودش را کشانده بود و برگشته بود!


حاج محمود امینی فرمانده گردان حمزه و فرمانده محور کربلای
5


اوضاع خط خیلی خراب شده بود و ما هی می زدیم که بچه ها یواش یواش بروند. یکسری از بچه ها توی پست امداد مانده بودند و کاریشان نمی توانستیم بکنیم. ماشینی هم که آمده بود بدن ها را ببرد، منفجر شد! و عملا" هیچ نیرویی نبود!

شهید بهزاد اصغری با لباس سبز فرمانده گروهان ۳ و فرمانده مخابرات که داخل پی ام پی به شهادت رسید

 
من خیلی آر پی جی زدم، از کنار آن پی ام پی که گفته بودم بچه ها درونش شهید شدند و سوخته بود می زدم که به عنوان سنگر عمل کند و بتوانم آر پی جی بزنم. یک دوستی داشتیم که امدادگر بود و بهش می گفتیم دکتر بنام امیر مسعود یزدان شریف. یک امدادگر دیگر هم بود، سید مسعود حسینی که هر دو شهید شدند. یک حاج آقای روحانی ای هم بود که امدادگر بود.

 

امدادگر شهید امیر مسعود یزدان شریف
 

یک نکته را بگویم. شما وقتی از جایی آرپی جی می زنید، دشمن محل شلیک کردن شما را شناسایی می کند و شما را یا با تک تیرانداز یا توپ می زند! برای همین باید جایتان را عوض کنید. ولی ما انقدر درگیر بودیم که من 40 – 50 تا آرپی جی را از همانجا زدم.

خاکریز داشت هی می آمد پایین! یکدفعه یک توپ مستقیم یا آرپی جی 11 بود، زد بغل این پی ام پی که من پشتش بودم و من مجروح شدم. ترکش به پایم خورد و افتادم.


فاش نیوز: این اولین مجروحیت شماست؟

- بله این اولین مجروحیت من است. کبد و کلیه ام هم ترکش خورد و پاهایم هم ترکش خورد. دکتر شریف شهید شده بود، سید مسعود حسینی بود که خدا رحمتش کند و آقای دکتر مانده بودند که من را بستند. سر سه راهی شهادت یک آمبولانس آمده بود و خاکریز هم به شکلی درآمده بود که شما اگر سینه خیز هم می رفتید، تیر می خوردید! 3 متر ارتفاع ساعت 7 صبح و الان که هنوز اذان ظهر نشده بود و ساعت 11 صبح بود، هیچی از ارتفاع خاکریز نمانده بود. ببینید حجم آتش دشمن چقدر بود!

 من دیدم که اگر سینه خیز هم بروم، به آمبولانس نمی رسم! در هرحال تیر یا ترکش می خورم. ولی اگر بدوم، شانس این را دارم که تیر و ترکش نخورم و به آمبولانس می رسم. دستم، پاهایم، صورت و گردنم، یک ترکش های ریزی خورده بود، طوری نبود که نتوانم بدوم. شروع کردم به دویدن و بچه هایی که در اطراف من سینه خیز می رفتند، یا حسین و یا مهدی! می گفتند و تیر می خوردند. گاهی بچه های جبهه می گویند که برای درک اتفاقات توی جبهه، باید باشی تا ببینی و درک کنی.

 


 کار بالا گرفته و شیرازه کار از دست ما رفته بود! و عملا" عقب نشینی شروع شده بود چون نیروها که رفته بودند، ما هم باید با بچه ها می رفتیم. مثلا" آن آقا مهدی حد 25 کربلا می گفت که وقتی عقب رفتیم، بچه های اطلاعات عملیات با موتور آمده بودند، مهدی موتور او را گرفته بود و به قرارگاه رفته بود پیش حاج محمد کوثری برای دعوا! که چرا نیرو نفرستادید؟ ما نمی دانستیم چه اتفاقی افتاده و دیگر نیرویی نیست و عقب نشینی شده! آنها در قرارگاه می دانستند که دیگر نیرویی نیست! و خط شکسته بود و عملا" نیرو هم می آمد، فایده ای نداشت! آنها هم برای حفظ نیروها برای بعد، مجبور بودند که نیرو نفرستند.

 خلاصه من که به آمبولانس رسیدم، دیدم یک پیرمرد 60- 70 ساله آرام راننده است! حالا ما هول و ولا داشتیم، دو سه تا از بچه ها را هم انداخته بودم توی آمبولانس و خودم هم نشسته بودم، هی به او می گفتیم: حاج آقا! برو. دشمن هم وحشتناک می زد، خمپاره، توپ، آر پی جی و ...! دشمن داشت با همه قوا می زد. او با خیال راحت از دنده یک می رفت دو و از دو به سه. ما هی داد می زدیم: حاج آقا! برو. او می گفت اگر خدا نخواهد، هیچی نمی شود!



فاش نیوز: دیگر عقب نشینی مشخص شده بود. درست است؟

- به هرحال ما که عقب می رفتیم، کاملا" عقب رفتن ما برای دشمن مشخص بود و آنها اتفاقا" با تمام نیرو می آمدند. به این می گویند آتش تهیه! دشمن قبل از پاتک کردن، یک آتش سنگین می ریزد در حد باورنکردنی! که هر چقدر می تواند از شما تلفات بگیرد! و در اصل ما نتوانیم با تفنگ با آنها تقابل کنیم که توان رزم را پایین بیاورند و با یک حمله آفندی، بتوانند خط را تصرف کنند. وقتی از کانال دوئیجی خط شکست وعملا" تمام لشگر و گردان ها دور خوردند!

 خلاصه ما توی آمبولانس بودیم و دل توی دلمان نبود! ده روز بود که در خط بودیم و رفقایمان همه شهید شده بودند! هم خودمان به هم ریخته بودیم و هم شرایط! من همان جا چند تا ترکش ریز توی ماشین خوردم! به پُست امداد رسیدیم. من مجروح شدم و زودتر از بقیه بچه ها عقب رفتم اما انگار بعد از رفتن من، عراقی ها با هلی کوپتر آمده بودند بالای سر بچه ها، قاسم کارگر هم انگار می خواست آر پی جی بزند، یک کالیبر هلی کوپتر هم به دست قاسم می خورد.

 من را به بیمارستان بردند و من نمی دانستم که قاسم کارگر را بعدا" میاورند. من عین آدم آهنی ها شده بودم. ما لباس که می پوشیدیم، گِت می کردیم. یعنی وقتی شلوار و پوتین را می پوشیدیم، کش می انداختیم و اصطلاحا" می گفتیم که گِت شده. یک دیسیپلین نظامی ست. من شلوارم تا گِت، پاره شده بود. همه جاهای پایم را هم باند بسته بودند. مثل آدم آهنی ها. با این وضع داشتم در محوطه پست امداد راه می رفتم که ماشین بیاید و ما را به عقب ببرند.

یکباره دیدم که قاسم روی تخت افتاده. صدایم کرد: اکبر! اکبر! رفتم پیش او. هر چه لوازم نظامی خودش بود از کالک و نقشه عملیات و قطب نما و ... به من داد. چون فرمانده گروهان بود و من هم پیکش بودم، او فکر می کرد من سرپا هستم، همه را به من داد. مرا به بیمارستان رازی اهواز بردند و اتاق عمل! شما تصور کنید من بچه بودم و ترکش هم خورده بودم و درد هم داشتم. توی اتاق عمل تا دکتر آمد، در آن عوالم خودم گفتم: آقای دکتر! حالا که داری عمل می کنی، آپاندیس مرا هم دربیاور! دکتر زیرخنده زد و گفت: چه می گویی پسر؟! گفتم خوب شما که دارید عمل می کنید، این را هم دربیاورید که من بعدا" درد نکشم.


فاش نیوز: در عالم بچگی فکر می کردید که از فرصت استفاده کنید؟

- تقریبا". می خواستم دیگر درد آپاندیس نگیرم. مرا عمل کردند و به بخش آوردند. در میان بیهوشی و هشیاری بودم و حس می کردم که شهید شده ام. این در ذهنم بود. چشمانم تار بود و همه جا را سفید می دیدم، نگو دکترها و پرستارها همه با لباس سفیدند و پرژکتورها و لامپ ها هم سفید و من فکر می کردم در باغ بهشتم! هی از هوش می رفتم و در این میان فکر می کردم اگر من شهید شده باشم، چرا اینطوری؟! لحظه شیرینی برایم بود. تازه درحال به هوش آمدن بودم که فهمیدم نه من شهید نشده ام! به قولی شهادت، شکلات نیست که به هر کسی برسد! شکم مرا باز کردند و ترکش ها را از کبد و کلیه ام درآوردند. من پهلویم الان جای آن جراحی هست. کبدم الان نارساست، کلیه هم همینطور.


فاش نیوز: بعد چه شد؟

 - فردا صبحش مرا به فرودگاه بردند که به تهران ببرند. توی فرودگاه دراز کشیده بودم که مرا سوار هواپیما کنند، قاسم را هم همزمان با من به فرودگاه آوردند. چند متر جلوتر از من. وقتی دید من روی تخت افتاده ام، پرستار را صدا کرد و گفت: برو وسایل مرا از او بگیر. چون دید وسایلش که امنیتی ست دست من مانده و به من هم در این شرایط اعتباری نیست! وسایلش را پس دادم.
 
حاج محمود امینی هم پایش تیر خورده بود و او را هم آوردند. هواپیمای ما باربری بود که به آن یکصد و سی می گویند. توی هواپیما با طناب به عرض یک آدم و طول یک برانکارد طناب ها را گره می زدند به طوری که 3 تا 4 تا آدم بالای سر هم جا می شدند. من را گذاشتند بالای بالا، قاسم کارگر را برعکس گذاشتند برانکارد پایین من و حاج محمود را هم برعکس گذاشتند پایین قاسم. بالاخره ما را به تهران و بیمارستان امام حسین در نظام آباد آوردند. آنجا دیگر عملی نداشتم و باید بازتوانی و مراقبت می شدم.


فاش نیوز: خانواده می دانستند شما مجروح شده اید؟

- تا اهواز نمی دانستند اما دیگر اینجا فهمیده بودند و می آمدند و سر می زدند. دوستان هم می آمدند. سر به سرم هم می گذاشتند. مثلا" این خاطره ای که می گویم، مال این بیمارستان نیست ولی یک بار در یک بیمارستان دیگر در مجروحیتی دیگر، یک آجر کثیف را در 4 تا کارتون توی هم کادو کرده بودند و به بغل دستی من گفته بودند که این کادوی ایشان است. به هوش آمد به او بدهید.

حالا من که به هوش آمدم، او گفت این برای توست! من تعجب کردم و هی انکار که نه! برای توست. برای من کسی از این کادوها نمی آورد. خلاصه بازش کردم و دیدم یک آجر گِلی ست و این کار همان شهید آذری بود.

شهید بهروز آذری
 


فاش نیوز: الان شما مجروح شده اید و برگشته اید به تهران. کی دوباره برگشتید؟

- من بهمن 1365 مجروح شدم، 15 – 20 روز در بیمارستان بودم. بعد به لشگر برگشتم. قبل از عید 1366.

ادامه اش بماند.


فاش نیوز: سپاسگزاریم.


ادامه دارد...


گفت و گو و عکس از شهید گمنام

جانباز محمود یزدانی پیک گردان کربلا۵

 

بیشتر بخوانید

خط ویلچر جانبازان، امتداد خون شهداست (بخش اول گفت‌وگو با حسین‌زاده)

وصیت بی نظیر یک شهید مرفه! (بخش دوم گفت‌وگو با حسین‌زاده)

ماجرای نورافکن های شب عملیات! (بخش سوم گفت‌وگو با حسین‌زاده)

پاتک تاریخی 31 فروردین! (بخش چهارم گفت‌وگو با حسین‌زاده)

اسم رمزی که بعثی ها را گیج می کرد! (بخش پنجم گفت‌وگو با حسین زاده)

رزمنده مجروحی که جان به عزرائیل نمی داد!(بخش ششم گفت و گو با حسین زاده)
 

روی موج عشق در کانال دوئیجی!(بخش هفتم گفت و گو با حسین زاده)

تلگرام
اینستاگرام
توییتر
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
بدون ویرایش از شما
آخرین اخبار
فاش نیوز آگهی می پذیردصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمطب تغذیه و رژیم درمانیانتشارات حدیث قلمبنر بیمه دیسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیمتن نهایی مرامنامه و اسانامه جبهه جانبازاناساسنامه انجمن جانبازان نخاعیاسامی راه اندازان جمعیت جانبازانپرسش و پاسخ حقوقی ایثارگرانفرم فراخوان پیوستن به جمعیت جانبازانکارگاه مبنا تقدیم می کند: بالابر کمک حرکتی logo-samandehi