شناسه خبر : 74585
چهارشنبه 17 ارديبهشت 1399 , 18:06
اشتراک گذاری در :
عکس روز

گفت و گو با جانباز ۷۰% "اکبر حسین زاده" (بخش دهم)

خواب راحت بر روی جنازه بعثی

نه تنها با سعه صدر تمام بر این گفت و گوی طولانی و لذت بخش از روزهای عاشقی و جهاد، صبوری کرد بلکه با رویی گشاده هم پذیرای ما بود تا وقایعی را که خاطرات شفاهی دفاع مقدسمان است، به زیبایی و با تمام جزئیات بازگو کند.

فاش نیوز - تاب آوردن بر گفت و گو های طولانی کار هر کسی نیست مگر انگیزه ای محکم از نوع ارادت به شهدا و تعلق خاطر به عاشقانه های ایام دفاع مقدس اما جانباز " اکبر حسین زاده" در این موضوع نیز ما را شرمنده کرد و چون دل در گرو آن روزهای طلایی و متبرک داشت نه تنها با سعه صدر تمام بر این گفت و گوی طولانی و لذت بخش از روزهای عاشقی و جهاد، صبوری کرد بلکه با رویی گشاده هم پذیرای ما بود تا وقایعی را که خاطرات شفاهی دفاع مقدسمان است، به زیبایی و با تمام جزئیات بازگو کند.

 در میان صحبت ها بارها به افق خیره میشد و آن لحظات و دقیقه ها و وقایع را مرور می کرد... گویی همرزمانش هم اکنون از پیش چشمش می دویدند و رخدادهای خاکریز و کانال ها را رقم می زدند. او که هنوز هم خود را زیر دِین شهیدانی می داند که تجربه زیستن با آنها را با عالمی عوض نمی کند، این روزها برای انجام این ادای دِین به نحو احسنت، آسایش را بر خویش حرام دانسته و در بیابان ها و خاک های روستاهای سیستان و بلوچستان سیل زده همراه با گروه جهادی حاج احمد متوسلیان، به پیگیری امور درمانی معلولین، توزیع ارزاق و تامین نیازهای مردم فقیرنشین حواشی استان ها و شهرستان ها و کارهایی از این دست می پردازد، باشد که مورد رضای الهی و رضای شهدای همرزمش قرار گیرد.



در بخش پیشین حاج اکبر از اولین مجروحیتش گفت و بازگشتِ از کربلای 5. در این بخش از گفت و گو وی به توصیف عملیات کربلای 8 و آنچه برای او و همرزمانش گذشت، پرداخته است که همچون گفت و گوهای پیشین او، خواندنی و شنیدنی ست.


فاش نیوز: جلسه قبل از کربلای 5 به تهران برگشتید و قرار بود ماجرای اعزام به کربلای 8 را تعریف کنید. بفرمایید.

- بسم الله الرحمن الرحیم. کربلای 5 تمام شد و من به تهران برگشتم و دیدم که آن دوستانی که من تصور می کردم که مجروح شده اند، تعدادیشان شهید شده اند، مثل ستار امینی و خیلی سخت بود برای من به ویژه فراق و شهادت ستار! چون با ستار در یک محل بودیم و با هم کلاس هم داشتیم. به ما درس اخلاق و عرفان میداد. بین ما احساس و پیوند قلبی برادری و اخوت و دوستی خاصی ایجاد شده بود و به هم خیلی نزدیک بودیم.
 
توی خط هم که بودیم، به او سر می زدم. من چون پیک بودم،در سنگر فرمانده گروهان بودم و به همین دلیل از ستار فاصله داشتم. گاهی برای صبحانه یا ناهار و هر زمانی وقت خالی نیم ساعته ای حتی در سنگر داشتم، به او سر می زدم. برای بچه هایی که ستار را می شناختند، شهادتش خیلی سخت بود! ما خیلی ها در اطرافمان شهید شدند از فرمانده ها گرفته تا افراد دیگر، من برای شهادت خیلی ها گریه نکردم اما یکی از شهادت هایی که برایش اشک ریختم، ستار بود و هنوز هم نبودش برایم سخت است!
شهید دیگری هم که تاثیر زیادی روی من گذاشت، احمد امیری بود که گفتم سر نماز گریه می کرد. ما واقعا" کنار آنها دوران خوبی داشتیم.

من که برگشتم تهران، چون مدتی مجروح بودم، از شهادتشان گذشته بود و مراسم هایشان هم تمام شده بود. من عمل جراحی کرده بودم، کارهایم تمام شده بود و قرار شد که برگردیم.
 

من آمدم گردان. دیگر اینجا کادر گروهان ما تغییر کرده بود. قاسم کارگر دیگر فرمانده گروهانمان نبود و می خواست برود گردان مسلم را تشکیل بدهد. مهدی خراسانی که معاونش بود، فرمانده گروهانمان شد. اکبر طیبی هم معاونش شد که هنوز هم هست و مدافع حرم هم هستند. من هم که پیک بودم.

3 تا دسته داشتیم. من فقط کار پیک را انجام نمی دادم. کلا" انفجارات مانورها و رزم شبانه به دوش من بود. در لشگر معروف بود که در گردان حمزه سخت ترین رزم شبانه ها، پیاده روی ها، آموزش ها و ... انجام می شد. نه اینکه بقیه گردان ها اینطور نباشند، ولی حجم آتش و فشار آموزش ها در گردان ما طور دیگری بود! مثلا" در صبحگاه، همه می رفتند ولی ما هنوز داشتیم می دویدیم. صبحانه نخورده ساعت 10 – 11 باید دوباره به خط می شدیم.

نقلی در جنگ هست که حاج محسن رضایی از حاج محمد کوثری در لشگر می پرسند که کدام گردان در لشگر از همه توانمندتر است؟ حاج محمد کوثری جواب داده بود که گردان حمزه آچار فرانسه لشگر است. هر جا گیر می کنیم، این گردان راهگشاست.

فکر نکنید این تعاریف را می کنم به خاطر اینکه خودم در این گردان بودم. من هم که از ابتدا نبودم، از سال 64 به این طرف در این گردان تا آخر جنگ بودم. این گردان از قبل هم همین طور بوده. مثلا" هر کدام از بچه های این گردان می خواستند به گردان یا لشگر دیگری بروند، انقدر زبده بودند که فرمانده، معاون یا سمتی به هرحال می گرفت.

فاش نیوز: چون نیروهایتان زبده تر بودند.

- بله به خاطر فشارها و آموزش ها بود. تعداد عملیات هایی که انجام داده بودند. غیر از این، فرمانده ما هم بسیار مطیع بود. مثلا" برای گردان ها معمولا" سخت بود که در خط پدافندی بروند و مثلا" یک ماه بمانند. عموما" تمایل به حضور در عملیات ها بود اما فرمانده ما اینطور نبود. گاهی بچه ها به او اعتراض می کردند که ما چرا دائما باید به خط پدافندی برویم؟ پس عملیات چی؟ چون برای همه خیلی مهم بود که در عملیات  شرکت کنند به ویژه شب اول.

 ولی حاج محمود به ما می گفت به هرحال یکی سر ستون است و یکی ته ستون و هر دو مهم اند. بنابراین فرقی نمی کند. ما آمدیم به تکلیفمان عمل کنیم. اگر گفتند به پدافندی برویم، می رویم وقتی هم گفتند بروید خط، به خط می رویم. اگر گفتند به اردوگاه بروید هم، هر جا که گفتند می رویم. به این دلایل بچه ها هم کمی اذیت می شدند ولی آنها هم تابعیت را از فرمانده شان آموخته بودند.

فاش نیوز: نیرو تبعیت را از فرمانده اش یاد گرفته است.

- بله. همین بود که اگر گردان های دیگر دو شب در خط می ماندند و خرج می شدند، گردان ما ده شب هم می ماند.

خلاصه اینکه کم کم به دو کوهه رفتیم و گردان ها مجددا" نیرو گرفتند و سازماندهی شدند. گروهان ها تشکیل شدند. من پیک بودم. فرمانده دسته یک هم طبق معمول حسین گلستانی بود، برادر آن محسن گلستانی که در والفجر 8 شهید شد، دسته علی اصغرها که بچه ها به شوخی سر همش می کردند و می گفتند "علیصغرا" چون در ظاهر کوچک بودند اما بسیار بزرگ.

راست مهدی خراسانی و چپ حسین گلستانی فرمانده دسته یک

حسین گلستانی از بعد شهادت برادرش، از بعد والفجر 8 فرمانده دسته یک شد و الان هم همینطور بود و شهید عباس نفریه فرمانده دسته دو و محسن شیرازی فرمانده دسته سه بود.

آموزش ها شروع شد و راهپیمایی ها، رزم شبانه های بسیار سخت که واقعا" برای نیروهایی که تازه آمده بودند، طاقت فرسا بود. من اینجا هم در انفجارهایی که در رزم ها انجام می دادم، مجروح شدم. چون انفجارها نزدیک هم بودند، من هم در امان نبودم! تشنگی ها و گرسنگی های زیادی تحت همان فشارها در آن ایام کشیده شد.

محسن شیرازی و مهدی خراسانی

فاش نیوز: برای کربلای 8 که آماده شدید، چه کردید؟

- برای کربلای 8 آماده شدیم و ما را به کارون آوردند. در محل دیگری غیر از عملیات های قبلی. در کارون یکی دو شب مستقر شدیم و بعد به محلی رفتیم بنام "چمران". اینجا عقبه لشگر برای عملیات بود. در واقع 3 تا خط در عقبه بود. دو خط عقب تر از خط مقدم، محلی بود بنام مطهری که همان کارون بود، یک خط جلوتر محلی بنام چمران میشد و محل بعدی نقطه رهایی بود یعنی پشت خاکریز جایی که به دشمن می زدی. معمولا" این اسامی در جنگ حفظ شده بود و اسامی این سه خط در لشگر 27 محمد رسول الله اینگونه بود.

ما آمدیم چمران، جایی که گردان ها می آمدند و آماده می شدند. البته در شبی که برای هر یک درنظر گرفته بودند. گردان ها آنجا مستقر می شدند. فرمانده دسته ها و گروهان ها می رفتند برای شناسایی منطقه عملیاتی و بعد می آمدند و نیرو را می بردند. بچه ها آن شب نجواهایی با هم داشتند! چون همه می دانستند که امشب شب آخر است و ممکن است بعد از این شب شهید یا مجروح شوند.

 فردا صبحش صبحانه را خوردیم و می دانستیم عصر باید برویم. عصر که شد ما را سوار کامیون ها و تویوتا ها کردند. در مسیر که می آمدیم یکی از ماشین های ما را با خمپاره زدند. در گروهان 3 چند نفر شهید و چند تا مجروح شدند. ما را به خاکریزی که در نقطه رهایی بود آوردند و قرار شد که شب در خط پدافندی بمانیم. خط را باید از بچه های لشگر دیگری تحویل می گرفتیم و چون نیروهای آنها هنوز نرفته بودند، جا تنگ بود. سنگرهای کوچکی بود که بچه ها را داخلش جا دادیم و آنها کمی تا صبح اذیت شدند و هی غر می زدند و بالاخره سر کردند. صبح که شد، قرار شد برای اولین بار در جنگ 8 ساله ما، عملیات در روز انجام بشود! که قرار بود حدودهای ساعت 12 ظهر به خط بزنیم.

فاش نیوز: الان در چه تاریخی هستیم؟

-  کربلای 8، فروردین 66 است. این عملیات از 18 ام کلید خورد. من معمولا" چون پیک بودم، هیچی همراهم نبود. اواخر دیگر انقدر احساس حرفه ای بودن می کردم، اسلحه هم با خودم نمی بردم چون دائم بدو بدو بود. حتی کلاه کاسکت هم نداشتم. فکر کنم فوقش یک قبضه کلت منور داشتم که اسلحه ای بود که با آن منور شلیک می کردند.
 
ساعت 10 صبح بود که راه افتادیم برویم. قرار شد گروهان ما اول بزند. ما دقیقا" در همان کانال دوئیجی بودیم که در کربلای 5 بودیم اما این بار رو به غرب باید می جنگیدیم.

وقتی وارد منطقه کربلای 8 شدیم،رسیدیم به کانال ماهی، اول دژی که امتدادش به کانال دوئیجی می خورد. فقط شکل و شمایل منطقه و جهت ها عوض شده بود یعنی از جنوب به غرب وگرنه منطقه، همان منطقه کربلای 5 بود. بچه ها را پشت سنگرها و کانال ها چیدیدم و دل توی دل همه نبود! نه در لشگر نه در گردان! چون داشتیم سر ظهر عملیات می کردیم. همه ترددها مشخص بود و مثل شب نبود که از ندیدن و تاریکی شب استفاده کنیم. شناسایی هم بسیار سخت شده بود! روز اول عملیات نبود. انگار دیشبش یکی از گردان ها زده بود و قسمتی را هم گرفته بود. ما قرار بود ادامه اش را ظهر برویم و دشمن هم می دانست که عملیات شروع شده است.

 بیسیم زدند که آماده جلو رفتن بشوید و شمارش معکوس و... مابلند شدیم که از خاکریز عبور کنیم، یکدفعه بیسیم زدند که برگردید. دشمن هم شروع کرد به آتش ریختن. قرار شد بچه ها برگردند داخل همان کانالی که در کربلای 5 می رفت تا حد 25 کربلا و کانال دوئیجی. همان کانال عقب نشینی کربلای 5.
 
 همانجا سنگری بود که در آن یک اسیر عراقی بود. پسر آقای کروبی هم از شب قبل در عملیات پایش قطع شده بود ولی هنوز او را عقب نبرده بودند. یک نفر بود بنام عباس اعتمادیان که با هم خیلی دوست بودیم. عباس طلبه ای بود با روحی لطیف و بسیار عارف و معنوی که مثلا" هر بار مشهد می رفت، برای من سوغاتی می آورد و محبت زیادی بینمان بود. من بعدها حسرت می خوردم که چه کسانی را از دست دادم شاید آن موقع متوجه نبودم همنشین چه کسی بودم.
 محمود برنا پیک فرمانده گروهان بود و من بیشتر معاون گروهان بهم دستور می داد. فرقی نداشت ولی من بیشتر با طیبی، معاون گروهان بودم. چون قبلا" هم در والفجر 8 با او بودم. قرار شد اینها بروند در کانال دوئیجی سر کانال را پر کنند، ما هم توی کانال باشیم و بچه های دیگر که از پشت بودند، پوشش بدهند.

از راست به چپ: محمود برنا، مهدی خراسانی، اکبر حسین زاده، اکبر طیبی


من به عباس گفتم: ما داریم می رویم، عباس! حساب این اسیر را برس. چون روز بود و وسط عملیات، شرایط نگهداری از اسیر نبود! ولی عباس دلش نیامد و گفت: من نمی توانم! یادم نیست من بودم یا طیبی که آن اسیر را خلاص کردیم.
 
شب عملیات شد. به من پیغامی دادند ببرم ولی چون دو تا منور دستی ای که داشتم را زده بودم، هیچی دیگر نداشتم! عملیات شروع شده بود. توی کانال هم هیچ کس نبود! اگر هم بود، مجروحی یا جنازه عراقی بود. دویدم توی کانال، خاک شلمچه هم که خاک رُس است و پا درونش اگر کمی گل باشد، گیر می کند. همچنان که می دویدم، یکدفعه منور زدند. چشمم خورد به یک نفر که روی زانو نشسته، بالاتنه برهنه، دستانش پشتش بود و با هیکل درشت، با چشمان بیرون زده و خیره به من نگاه می کند. یک لحظه نگاهم به چشمانش گره خورد و داشتم از ترس قبض روح می شدم! به او که رسیدم فهمیدم مرده! همان شکلی در جا مرده بود! نمی دانم سکته کرده یا ترکشی خورده بود ولی همان طور روی زانو مانده بود.

فاش نیوز: شاید هم با موج انفجار از درون تخریب شده بود.

- شاید. خلاصه من از او رد شدم و به انتهای دژ رسیدم، تقریبا" همان جایی که در کربلای 5، در محور 25 کربلا حضور داشتیم که عقب نشینی از همانجا رخ داده بود. همان جایی که هی تیر می زدند و ما به سختی بچه ها را رد می کردیم. دشمن تیرتراش می زد. جایی که لب خاکریز را دشمن بزند و شما نتوانی تکان بخوری، می گفتند تیرتراش. سرمان را پایین نگه داشته بودیم. بالای سرمان هم پلیت بود و دنگ و دنگ صدای برخورد تیرها می آمد. بچه ها ار کانال عبور کرده بودند و دشت سمت چپ را آزاده کرده بودند که پشت خاکریزی که در آن قرار گرفته بودند، کانال دوئیجی بود. ترسیده بودم و حتی در این صحنه یکی از من عکس گرفته. خلاصه پیام را دادم و برگشتم.

ته این کانال را بسته بودند و شده بود خط پدافندی. سمت راست گروهان ما یک بخشی از خاکریز هنوز دست دشمن باقی مانده بود چون شب اول، گردان شهادت از سمت کانال ماهی آمده بودند و بخشی از آن خاکریز که امتدادش به دژ می خورد را آزاد کرده بودند. شب دوم یا سوم با هماهنگی گردان شهادت و فرمانده گروهان ما با تعدادی از نیروها، به آن منطقه حمله کردیم و از دو طرف منطقه را آزاد کردیم و خط یکدست و مستقیم شد.

یکی دو شب در عملیات بودیم و درگیری شدیدی بود. یک روز من خیلی خسته شده بودم. دشمن هی پاتک می کرد و من هی می رفتم و می آمدم. شب بود. وسط های کانال توی تاریکی نشستم، دیدم چقدر نرم است. همان جا دراز کشیدم و خوابیدم و خیلی هم بهم چسبید. صبح بیدار شدم دیدم روی بدن یک جنازه عراقی گنده چاق خوابم برده! حالا وسط عملیات نمیشد خوابید یا صدایمان می کردند ولی آن شب نمی دانم چه شد که کسی هم بیدارم نکرد!

دم غروب بود که دیدم دو تا از بچه ها مجروح شده اند و دارند میایند که به عقب بروند. محمود برنا و منصور حسین زاده. چون شب بود، عقب نرفتند. توی کانال یک سنگر حفره ای کنده بودیم که دو تا پنجره هم داشت و گفتیم این مجروحان فعلا" بروند آنجا بخوابند تا صبح عقب بروند. یکباره دشمن پاتک کرد و می خواستند از سمت راست دژ یعنی همان امتداد کانال ماهی بیایند و ما را دور بزنند، ما فهمیدیم و درگیر شدیم.

ما آمدیم آرپی جی بزنیم. ته شیپوری آرپی جی طوری ست که انقدر آتش عقبه اش زیاد است که وقتی شلیک می شود باید 50 متر از او فاصله بگیرید وگرنه جزغاله ات می کند! نگو آن بچه ها که در آن سنگر خوابیده بودند، من و معاون گروهان که بلند شدیم آر پی جی بزنیم، شیپوری یکی از آر پی جی ها، در دهانه پنجره آن سنگر قرار گرفت و با شلیک ما آتش عقبه شیپوری آرپی جی درون آن سنگر را گرفت و وقتی آن دو مجروح بیرون آمدند، سراپا سفید شده بودند، لباس ها پاره و صورت ها داغون! گفتند کاش عقب رفته بودیم! تازه خدا با ما خیلی یار بود که آنها کف سنگر خوابیده بودند و موج هم کمتر گرفته بودشان وگرنه اگر سرپا بودند که چیزی ازشان نمانده بود.

پاتک تمام شد. آخر شب بود. یک مصطفی خرسندی داریم که تیر یا ترکش به چشمش خورده بود و جایی را نمی دید. یک شهید هم برزی داریم که در بیت المقدس 2 شهید شد. من صدای برزی را شنیدم که درحال آوردن مصطفی هی با التماس می گفت: مصطفی! 10 متر دیگر! 20 متر دیگر! آمدم و گفتم چه شده؟! گفت: مصطفی چشمش دیگر نمی بیند و هی می گوید مرا رها کنید و بروید.

من هم رفتم و شروع کردم به مصطفی دلداری دادن و او را به عقب آوردن! و می گفتم: مصطفی! 5 متر دیگر!

حالا 2 کیلومتر راه مانده بود. اینجوری با سختی و مشقت مصطفی را عقب بردیم. تمام راه خمپاره می زدند و هی می خوابیدیم و بلند می شدیم. تا بردیمش و فرستادیم به عقب برود. شهید مهدی فخرالدین برزی که گفتم، در قطعه 40 دفن است و برادرش هم که در الی بیت المقدس مفقود بود و بعدا" او را آوردند، همان جاست.

نفر سمت راست شهید فخرالدین مهدی برزی، وسط جانباز محمود برنا


 شب شد و دوباره درگیری که پیام دادند فرمانده گردان گفته بیایید عقب، کارتان دارم. قرار شد من و معاون گروهان برویم ببینیم چه کار دارند! تمام مسیر با زدن خمپاره و ترس سالم رسیدن و ... خوابیدن روی زمین و بلند شدن، رفتیم و بالاخره رسیدیم. صحبت هایی کردند در این باره که تدارکات چه بشود و گردان شهادت می آید و لشگر عاشورا می آید و چنین صحبت هایی و ... و ما برگشتیم.
 
 نگو در این میان محسن شیرازی تیر یا ترکش خورده، قرار شد او را عقب بیاورند. وضعش خوب نبود و پاهایش داغون شده بود! حالا ما به شوخی می گفتیم که محسن، پایمال اسب ها شده ! چون بچه های لشگر عاشورا از همان وسط کانال آمدند و از روی محسن رد شدند و رفتند. بعدا" هم برگشتند و دوباره از روی او رد شدند و او همان وسط مظلومانه افتاده بود! مهدی صاحب قرانی با سختی محسن را به عقب برد.

یادم نیست ولی به نظرم بچه های لشگر عاشورا یک گردانشان آمد و خط را از ما گرفت. این طرف کانال یعنی دژ و سمت چپ دژ، حد لشگر عاشورا شد، سمت راست دژ هم که بچه های گردان میثم داخل خط بودند. آن موقع فرمانده گردان اصغر ارسنجانی و معاونش سید اصغر کاظمی بودند که سید کاظمی "کوچه نقاش ها" را نوشته. به ما هم گفتند عقب بیایید.

فاش نیوز: پس رفتید عقب؟

- ما آمدیم عقب و دوباره رفتیم عقبه لشگر. دوباره سازماندهی شدیم و مجروح ها و شهدا را بردند و روی هم یکی دو دسته شدیم، خیلی نبودیم! یک شب عقب بودیم. گفتند که کنار گردان میثم، خط کمی خالی ست یا نیرو کم دارند، قرار شد دوباره برویم داخل خط. آمدیم داخل خط. اینجا دشمن دیگر به ما چسبیده بود. درست انتهای کانال ماهی، انتهای خاکریز بود و ما آنجا مستقر شدیم. درگیر شدیم. نه آبی بود و نه غذایی! آن چند روز را آب و بیسکوییت می خوردیم. تازه ما همین را داشتیم. شاید گردان های بغلی همین را هم نداشتند. انقدر با تیربار شلیک می کردیم که لوله تیربار سرخ میشد. عراقی ها پاتک می زدند و ما جواب می دادیم، آنها می زدند و ما می زدیم.

 

فاش نیوز: چه زمانی عقب نشینی شد؟

- صبح روز آخر بود که عقب نشینی شد، دیگر کار به جایی رسیده بود که جنگ نارنجک بود. ما و آنها نارنجک به سمت هم می انداختیم. یکی از بچه ها جلوی پایش نارنجک افتاد و پاهایش عین گوشت چرخکرده شد! بردیمش سر سه راهی شهادت که هر ماشینی بالاخره آمد، او را ببرد.

درگیری ادامه داشت. یکباره گفتند سمت بچه های میثم، خط شکسته! 7 -8 تا از بچه ها بیایید و بقیه عقب بروند. زیاد هم نبودیم. مهدی برزی بود، محمد جوهری بود که هنوز هم هست، من بودم و اکبر طیبی و مهدی خراسانی، مجید طوسی و حسین مقیسه، قربانی و انیسی. کلا" همین قدر بودیم.

 فرمانده گردان میثم جا مانده بود و خط شکسته بود، گفتیم می رویم می زنیم، اصغر ارسنجانی را برمی داریم و عقب می آییم. من هم یک تیربار دستم بود و دویدیم. همین طور که می زدم، یکباره دیدم هیچ کس دورم نیست! عراقی ها در 100 متری من بودند. یک فرمانده عراقی بود، یک چفیه سفید به دستش بسته بود و با بیسیم چی هایش می آمد و هی می گفت: تعال! تعال!

من تا او را دیدم، شروع به تیراندازی کردم. گرینوف یا هر اسلحه ای در هنگام شلیک، یک تکان میلیمتری بخورد، تیر به خطا می رود. خلاصه در آن وضعیت بحرانی که او می خواست مرا اسیر کند و من هم می خواستم او را بزنم، هرچه می زدم تیر به آنها نمی خورد!

 یکهو دیدم پایم تیر خورد و از آن طرف درآمد و خون بیرون زد. نمی توانستم پایم را حرکت بدهم! در این گیر و دار بودم که خودم را عقب بکشم و از طرفی عراقی ها هم داشتند می آمدند، دیدم یکی از بچه ها از جلوتر آمد! شهید حاتمی! نگاهی به من کرد و دوید. من هم فریاد زدم که جان مادرت مرا هم با خود ببر. برگشت و مرا تا پایین دژ عقب برد. بچه ها از خاکریز سه راهی تیر می زدند که ما بیاییم عقب.

 یک فاصله 200 متری با عراقی ها داشتیم و آنها می زدند و ما هم این وسط مانده بودیم. کار خدا بود. برزی و حاتمی و جوهری تیر می زدند تا رجب قربانی و انیسی مرا خرد خرد عقب بیاورند. بین راه هی خمپاره می خورد و بچه ها ترکش هم می خوردند و شاید عقل می گفت بچه ها الان باید رها کنند و بروند ولی ایستادند. من هی می گفتم مرا رها کنید و بروید. حالا یا من اسیر می شوم یا شهید یا یک چیزی می شود اما شما بروید. اما نگذاشتند و خلاصه مرا عقب آوردند.

همان موقع ها یک پی ام پی داشت مهمات یا نیرو می آورد که خمپاره خورد و ناخودآگاه از مسیر خود منحرف شده و با شِنی اش روی پای حاج محمود امینی رفته بود و پای او را له کرده بود!

فاش نیوز: هر دوی شما را عقب بردند؟

-  مرا بردند عقب. حاج محمود را نمی دانم. یک رفیقی دارم بنام سعید که بچه نارمک است. از بچه های لشگر سیدالشهداء. یادم نیست در پُست امدادی که آن پشت بود، سمتش چه بود. به من گفت: اکبر! دارد ماشین می آید، آماده باش جا نمانی! الان عقب نشینی ست.

من گفتم من که پایم تکان نمی خورد! یکی باید مرا داخل ماشین بگذارد. اگر کسی کمک نکند، جا می مانم!  گفت نگران نباش. ماشین آمد، می برمت داخل ماشین که بروی.

دو سه ساعتی گذشت و هنوز ظهر نشده بود. شاید ساعت ده بود. جایی بود که همه لشگرها از آنجا عقب می آمدند و پر از مجروح و صدای ناله بود.

ماشین ها و تویوتاها می آمدند و پر می شدند و می رفتند. بعد از یکی دو ساعت سعید آمد و گفت: اکبر! تو که هنوز اینجایی! گفتم خوب چه کنم؟!

خلاصه بالاخره یک آمبولانس که آمد، سعید مرا آورد و انداخت ته آمبولانس و 20- 30 تا مجروح هم روی من ریختند و به آمبولانس گفتند برو.

 پای من تیر خورده بود، انگار که زانو مال خودم نیست! در تکان های آمبولانس خیلی درد می کرد ولی من صدایم در نمی آمد. راننده فکر کرده بود که من شهید شدم! بلند گفت که آن پسر بسیجی ته آمبولانس شهید شد! من گفتم: نه حاج آقا! من زنده ام برو. برو.

 یک بار هم من روز اول که ظهر بود و قرار شد توی کانال برویم، مجروح شدم. همین که آمدیم برویم توی کانال، بیسیم چیمان تیر خورد و الان هم هست. من به او می گویم بیسیم چی یک ساعته! بنام مجتبی میرزایی. آنجا یک تیر به سینه ام خورد که جایش هم هست. خراشید و عمیق نبود.

و اینگونه عملا" عقب نشینی انجام شد.

فاش نیوز: شما را کجا بردند؟

-    مرا به بیمارستان بردند. بچه ها می آمدند و به من سر می زدند مثلا" همان شهید آذری که گفته بودم. در بیمارستان این آقای پناهی که مداح است، آن موقع معلم بود. یک شاگردی داشت که در عملیات پایش قطع شده بود، بعدازظهرها می آمد پیش شاگردش و تا صبح برایش روضه می خواند. آن کارتون آجر که گفته بودم کادو کرده بودند، کار شهید آذری بود و اینجا بود.


ما مرخص شدیم و برگشتیم.
 یکی از بچه های مسجدمان شهید شده بود و رفته بودیم پزشکی قانونی او را ببینیم، گفتند محمود برنا برادرش شهید شده و او را به پزشکی قانونی آورده اند. عملیات بود و کم کم شهدا را می آوردند. ما هم تشییع جنازه هر دو یعنی هم دوستمان و هم برادر محمود برنا را رفتیم.

اینطور ماجرای عملیات کربلای 8 به پایان رسید.

ادامه دارد...

 

گفت و گو و عکس از شهید گمنام

یشتر بخوانید

خط ویلچر جانبازان، امتداد خون شهداست (بخش اول گفت‌وگو با حسین‌زاده)

وصیت بی نظیر یک شهید مرفه! (بخش دوم گفت‌وگو با حسین‌زاده)

ماجرای نورافکن های شب عملیات! (بخش سوم گفت‌وگو با حسین‌زاده)

پاتک تاریخی 31 فروردین! (بخش چهارم گفت‌وگو با حسین‌زاده)

اسم رمزی که بعثی ها را گیج می کرد! (بخش پنجم گفت‌وگو با حسین زاده)

رزمنده مجروحی که جان به عزرائیل نمی داد!(بخش ششم گفت و گو با حسین زاده)

روی موج عشق در کانال دوئیجی!(بخش هفتم گفت و گو با حسین زاده)

نفس های تنگ کانال! (بخش هشتم گفت و گو با حسین زاده)

شهیدشدگان پیش از شهادت! (بخش نهم گفت و گو با حسین زاده)

تلگرام
اینستاگرام
توییتر
سلام
دمتون گرم
خیلی قشنگ بود
لذت بردیم
سلام
خیلی عالی بود
واقعاً مطالب لذتبخش و خوب بود
مرسی از زحماتتون
درود به شرفتون.

واقعا... یاد امام و شهدا دلو میبره کرببلا
عالی بود به یاد سرداران وطن پرست .
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
بدون ویرایش از شما
آخرین اخبار
فاش نیوز آگهی می پذیردصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمطب تغذیه و رژیم درمانیانتشارات حدیث قلمبنر بیمه دیسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیمتن نهایی مرامنامه و اسانامه جبهه جانبازاناساسنامه انجمن جانبازان نخاعیاسامی راه اندازان جمعیت جانبازانپرسش و پاسخ حقوقی ایثارگرانفرم فراخوان پیوستن به جمعیت جانبازانکارگاه مبنا تقدیم می کند: بالابر کمک حرکتی logo-samandehi