شناسه خبر : 74885
پنجشنبه 08 خرداد 1399 , 11:10
اشتراک گذاری در :
عکس روز

گفت و گو با جانباز ۷۰% "اکبر حسین زاده" (بخش دوازدهم)

ماجرای شناسایی دم ظهر!

ایامی که برخلاف روزهای داغ جنوب، در سرمای جانسوز و ارتفاعات و کوه های غرب گذشت و صدای به هم خوردن دندان های تاریخ از سرمایی که رزمنده ها در آن روزها به جانشان نشست، هنوز به گوش می رسد.

فاش نیوز – دنیایش را پر کرده از صدای خنده های کودکانی محروم و نگاه های امیدوار مردمانی نیازمند و اینها زیباترین شادی دنیای این روزهای اوست ... آنها ظاهرا مردمانی فقیر و محروم اند که به چشم خیلی ها نمی آیند اما از نظر جانباز حسین زاده و در نگاه او آنها بسیار عزتمند ند و شایسته تلاش بینهایت.

 از او که درباره خدماتش در مناطق محروم یا سیل زده می پرسی، از نحوه زندگی اش و صرف عمر در این مسیر... پاسخش بسیار ساده و بی تکلف اما بسیار تامل برانگیز است! «انجام وظیفه است، کاری نمی کنم! فقط چون دیگران وظیفه شان را انجام نمی دهند، کار من به نظر می آید.» این جمله همیشگی اوست و اجازه نمی دهد تحسین های دنیایی دست و پای اهداف الهی اش را ببندد و نفسش را برای خودستایی سرکش کند. از نظر او کار برای خداست و باید انجام بگیرد، آن هم به بهترین نحو و با کمترین دیده شدن!
و اگر همه همچون او می اندیشیدند، چقدر غصه ها و دردها کمتر میشد و همه یاد می گرفتند مرهمی باشند بر زخم های یکدیگر!


حاج اکبر در این قسمت نیز دست ما را می گیرد و با خود به روزهای آمادگی برای نبردی سنگین می برد... ایام آمادگی پیش از عملیات بیت المقدس دو. روزهایی که در تمام برو و بیاهایشان، خندیدن و گریه هایشان، شهادت و ادامه حیاتشان، هدف و انگیزه و روحی هست که ناشی از بی آلایش بودن و جو پاک و معنوی روزهای دفاع از وطن است... ایامی که برخلاف روزهای داغ جنوب، در سرمای جانسوز و ارتفاعات و کوه های غرب گذشت و صدای به هم خوردن دندان های تاریخ از سرمایی که رزمنده ها در آن روزها به جانشان نشست، هنوز به گوش می رسد.

با هم به پدافندی ارتفاعات دوپازا می رویم و بخش دوازدهم گفت و گو با جانباز حسین زاده را می خوانیم:


فاش نیوز: از پدافندی شلمچه بازگشتید. بعد از آن چه اتفاقی افتاد؟

- زمانی که ما در پدافندی شلمچه بودیم، لشگر برای عملیات نصر 7 به غرب کشور و ارتفاعات دوپازای رفته بودند. سمت کردستان و سردشت و مهاباد و پنجوین. ارتفاعات دوپازا شامل دو ارتفاع جنگلی بود که معروف به جنگی بزرگه و جنگی کوچیکه بود. بچه ها عملیات کرده بودند و خط را گرفته بودند. بچه های گردان ما بعد پدافندی شلمچه، مرخصی هایشان را رفتند و برگشتند و سازماندهی شدند که بروند و پدافندی دوپازا را تحویل بگیرند. من با چند نفری کمی دیرتر آمدم. به من گفته بودند خودت بیا طرف سردشت و مهاباد ولی با این وجود که من دیرتر رفتم، وقتی رسیدم، گردان هم تازه رسیده بود.

 چون گردان یک گروهان بیشتر نداشت، خیلی کاری نبود ولی چون جزء کادر گروهان و گردان بودیم، باید حضور می داشتیم. اینجا شهید آذری فرمانده گردان بود و فرامرز آقاجانی که اسمش را ابوالفضل گذاشته بود، معاون گردان بود. مهدی صاحب قرانی را پیک گردان کردند، چون چند تا از پیک ها یا شهید یا مجروح شده بودند و دنبال این بودند که من هم پیک گردان باشم. مهدی پایین ماند و من رفتم بالا توی خط.


مهدی_خراسانی/ حسین_گلستانی/ شهید_قاسم_یاراحمد/ عمو_درویش/ محسن_شیرازی/ محسن_فکور/ شهید_حسین_چراغعلی/ محمود_برنا/ اکبر_حسین_زاده/ محمود_شمسیان/ محمودرضاامیربیک

ما در دوپازا مستقر شدیم و کمین داشتیم و بچه ها شب ها نگهبانی می دادند. شب ها درگیری بود و آتش سنگین میشد. کوهستانی هم بود. شما تصور کنید یک ارتفاع زیادی درحد یک کیلومتر را از صخره ها پایین می آمدیم که به کمین برسیم. چون دشمن هم از کمین خبر نداشت، باید تردد کنترل شده می بود. راه مال رو بود و نه ماشینی می رفت نه وسیله دیگری و آذوقه ها را هم با قاطر و الاغ جابجا می کردند. خیلی سخت بود!

 اوایل پاییز بود و هوا بسیار سرد! من توی سنگر گروهان مستقر بودم و به دلیل کمبود نیرو مجبور بودم که برای تدارکات هم کمک کنم. حتی گاهی برای پست دادن و سرکشی به نگهبان ها هم می رفتم. بالای ارتفاع محوطه دایره ای بزرگی درست شده بود و بچه ها هم سنگر چیده بودند و خمپاره 60 می زدند و یا درگیری های دیگری که بود. ما هم با دوربین چک می کردیم، ترددها را و اینکه مثلا" در جنگلی بزرگه چه اتفاقاتی افتاده! یا در جنگی کوچیکه و ... دیده بانی بود و من هم کمک می کردم.

 یک روز از بچه های ارتش آمدند که از خط ما بازدید کنند. یک معاون گردان داشتیم بنام "مُجازی" که بعدا شهید شد. مجازی به آنها توضیحات را می داد. ارتشی ها برای خودشان نظام متفاوتی دارند. مثلا" از مجازی می پرسیدند که سنگر گردانتان کجاست یا سوالات اینچنینی! مُجازی جواب می داد بابا اینجا از این خبرها نیست! همه چیزمان همین جاست! یک ناهار مختصری به آنها دادیم و قرار شد مجازی یک روز برود و از محور آنها بازدید کند.

یک روز رفت بازدید و وقتی آمد تعریف می کرد که بچه های ارتش امکانات بیشتری داشتند و خدمه و ناهار و ... را داشتند و با شوخی می گفت آنها فرمانده محور دارند و ما هم فرمانده محور داریم. خوب ارتش یک سیستم منظم و کلاسیک بود ولی ما سیستممان تقریبا" چریکی بود. آنها با خدم و حشم و امکاناتی مشخص ولی ما نه!

 خلاصه یک بار بچه ها گفتند که برای شناسایی برویم. فرمانده گروهان و معاونش و مسئول تسلیحات گردان و محمود برنا به عنوان پیک گروهان، محمد جوهری و من. به نوعی جسارت زیادی بود چون ساعت 10 صبح بود و در ارتفاع! آن هم ارتفاعی که دشمن به شما اشراف دارد. جنگلی بزرگه به همه جا مشرف بود. حتی به عقبه ما دید داشت و می زد. با کسی هم هماهنگ نکردیم! نه با عقبه نه گردان نه لشگر! که ما داریم جلو می رویم، حالا خمپاره ای می زنید، کاری می کنید، حواستان به ما باشد.

می خواستیم برویم، به نگهبان گفتیم ببین ما داریم می رویم. خواستیم برگردیم ما هستیم ها! ما را نزنید! ما رفتیم ولی در این فاصله نگهبان شیفتش تمام و عوض شده بود و یادش رفته بود که به نگهبان بعدی بگوید. نیروی عادی هم که نمی دانست ما رفته ایم! نوعی بی کلگی بود! ولی خوب شد که رفتیم. اتفاقاتی که قرار بود بیفتد را پیش بینی کردیم و متوجه شدیم و برگشتیم. ولی بی احتیاطی کردیم چون باید با شرایط خاصی و با تعداد کمتر و با اطلاع می رفتیم.

از ارتفاع خودمان پایین آمدیم و وارد جنگلی کوچیکه شدیم. اسلحه ای همراهمان نبود! مهدی خراسانی فرمانده گروهان یک اسلحه همراهش بود و معاونش اکبر طیبی هم چهار تا خشاب و دو سه تا نارنجک دستش بود! حالا بچه ها شوخیشان گرفت!

 چند تا چتر خمپاره افتاده بود و یک درخت گلابی هم دیدیم. هر کس دوید دنبال چیزی! همه هم دل و جرات دار! من هم که پایم تیر خورده بود و شلان شلان راه می رفتم. خلاصه به سختی جمعشان کردیم و تا آمدیم از بالای جنگلی کوچیکه بیاییم پایین، عراقی ها ما را دیدند! شروع کردند ما را زدن! ما هم با همان اسلحه ای که داشتیم، کمی زدیمشان و خدا رحم کرد کسی چیزی اش نشد! چون مسیر طولانی هم رفته بودیم.
 
دیگر دشمن فهمیده بود ما هستیم و خمپاره می زد و آتش می ریخت. ما هم با بدبختی خودمان را رساندیم. آخر چه کسی سر ظهر می رود ده نفری شناسایی؟! خلاصه آمدیم و رسیدیم نزدیک شیاری که وارد بشویم به تپه ای که خودمان در آنجا بودیم، یکدفعه صدای ایست ایست! قِف! قِف! آمد! صدا آمد دست هایتان را بالا ببرید! گلنگدن را کشید. نگهبانی بود که عوض شده بود و از رفتن ما بی خبر بود.

فاش نیوز: شما را شناختند؟

- با یک بدبختی ای خودمان را دانه به دانه معرفی کردیم تا بالاخره فهمید ما خودی هستیم. تا آمدیم از نگهبانی بپیچیم، یکدفعه صدای انفجاری آمد! فهمیدیم معاون گروهانمان برای اذیت کردن ما یک نارنجک انداخته! از این شوخی ها گاهی بود.
 
خلاصه رفتیم بالا. شب بچه های اطلاعات لشگر برای شناسایی آمدند و کار داشتند. برایشان تعریف کردیم چه کرده ایم و کجا رفته ایم! گفتند که خدایی بوده چون از 5 تا کمین رد شده اید! حالا خواب بوده اند و نفهمیده اند را نمی دانم! ولی به هرحال کار خدا، از 5 تا کمین رد شدیم رفتیم و از 5 تا کمین برگشتیم. این هم از همان معجزه های کمک های الهی و عنایاتی ست که خدا در محافظت از ما داشت.
خوب شرایط سخت بود، سرما و نبود تدارکات و امکانات! باید 3 -4 ساعت بالای ارتفاع پست می دادی! بچه ها گرمکن و پانچو می پوشیدند اما فایده ای نداشت! دندان ها از سرما به هم می خورد!

عباس اعتمادیان هم آنجا بود. آنها در کمین پایین بودند و می رفتیم به او سر می زدیم. طلبه خیلی عرفانی ای بود. ماها نسبت به او بیشتر شیطنت داشتیم تا مثل او معنوی باشیم. حالا یک بار روی عباس آب ریخته بودند و شوخی کرده بودند، عباس شب باید نگهبانی هم می داد. دیدم عباس دندان هایش به هم می خورد! پرسیدم چه شده؟ گفت روی من آب ریخته اند! حالا بیچاره دورش پتو هم بود. حالا این بچه ها شیفت ها را هم طوری چیده بودند که دو بار به عباس بیفتد! او هم ساده بود و در عالم دیگری برای خودش بود!
خلاصه عباس را دیدم و آمدم بالا. آتش بسیار سنگین بود و کسی نمی توانست استراحت کند! اینجا هم آمدیم یک لاستیک مثل دفعه قبل پر کردیم اما بزرگ تر و پر تر! اینجا هم سرازیری شیار بود و تا دل دشمن می رفت!

فاش نیوز: چقدر شیطنت داشتید!

- این هم حال خودمان را خوب می کرد و شوخی بود و هم برای دشمن بازدارنده بود. چون کمی باعث میشد بچه ها استراحت کنند. تجربه اش را داشتیم. بعد بچه ها می رفتند می خوابیدند و دشمن هم هر چه مهمات داشت می ریخت. همه نیروهایشان آماده باش میشد و فکر می کردند عملیات است و آتش تهیه می ریختند. هم دستشان خالی میشد و هم ما به آنها می خندیدیم. البته ارتفاع بود و جای عملیات نبود ولی خوب عراقی ها نمی فهمیدند که ما چه می کنیم!
این لاستیک را پر کردیم و به دوشکاچی ها و تیربارچی ها هم گفتیم که بزنند تا حجم آتش زیادی سمت دشمن برود. روشن کردیم و فرستادیم لاستیک را رفت. انفجار بسیار مهیبی رخ داد. و دشمن طبق نقشه ما فکر کرد عملیات است و شروع کرد به ریختن حجم آتش بسیار زیادی!
ما هم همه رفتیم توی سنگرها. مثلا" توی سنگر کشتی می گرفتیم. یک بار انقدر کشتی گرفتیم، چون سقف سنگر کوتاه است، خوردیم به فانوس سنگر و افتاد و نزدیک بود که سنگر آتش بگیرد.


فاش نیوز: خوب شما فرمودید که آنها آتش ریختند. بعد چه شد؟

- ما هم تا صبح گفتیم و خندیدیم و خوابیدیم. دیگر خط پدافندی بود صبح بلند شدیم رفتیم طبق روال مهمات آوردیم و نگهبانی دادیم.
 نزدیک بعدازظهر بود که شهید آذری و آقاجانی آمدند خط. فرمانده گردان و معاونش برای بازدید آمدند. رفتند توی سنگر دیده بانی و دوربین را درآوردند ببینند که در این چند روزه چه اتفاقاتی افتاده! بالاخره فرماندهان اطلاعاتی داشتند که ما نداشتیم. می آمدند نظاره می کردند و شناسایی می کردند و با توجه به آنها تصمیم می گرفتند. حالا نمی دانم نور دوربین، اشعه خروشید را بازتاب داد یا چطور شد!، یک خمپاره زدند درست جلوی دوربین!
 
شهید بهروز آذری


خوب من خیلی با شهید آذری عیاق بودم. ما توی سنگر بودیم، دویدیم و دیدیدم که هر دو روی زمین افتاده اند و خون همه جا را برداشته و سر و صورتشان داغون شده! فرامرز آقاجانی همانجا شهید شده بود! که اسمش را به ابوالفضل تغییر داده بود ولی شهید آذری زنده بود. بردیمش داخل آمبولانس! من با او آمدیم عقب و رفتیم بیمارستان. نگو خمپاره که آمده، مغز را از درون متلاشی کرده بود. من هم که اصطلاحات پزشکی را بلد نبودم! رفتم توی پست امداد و گفتم که بدوید به او رسیدگی کنید. برانکارد را آوردند و مرا راه ندادند. بعد چند دقیقه بیرون آمدند و گفتند او را در اتاق انتظار بگذارید.
من داد و بیداد کردم که یعنی چه اتاق انتظار؟! به او برسید! دوا و درمانش کنید. به من گفتند: پسر خوب! تو نمی دانی! این مغز کلا" از بین رفته! قلب هم تا مدتی همینطوری کار می کند و کم کم خودش از کار می افتد. چون دیگر مغزی نیست!

 من داد و بیداد می کرد. بالاخره شهید آذری را خیلی دوستش داشتم! ما بین عملیات ها که به تهران برمی گشتیم، دائم خانه هم می رفتیم و باهم بودیم. شهید آذری هم از یک خانواده بسیار مرفه بود. آن موقع ها خانه شان در اکباتان بود و باغی داشتند در بالای باغ فیض و بسیار پولدار بودند. خیلی لارج بود و با هم بیرون می رفتیم و غذا خوردن و دور زدن و تفریح.


فاش نیوز : شهید آذری، شهید شده بود فقط شما باور نمی کردید. درست است؟

- بله شهید شد و من مستاصل مانده بودم چه کنم! قرار شد که من و سه چهار تا از بچه ها برگردیم تهران برای تشییع شهید آذری. من و حسین چراغعلی که خدا رحمتش کند، عباس و... چند تایی شدیم. خواستیم برگردیم که ماشین نبود! سوار مینی بوسی شدیم که فکر کردیم کوموله و دموکرات توی آن هستند. ولی اشتباه می کردیم. راننده مینی بوس بین راه ما را به روستایی برد که آنجا کاری داشت و بعدش می خواست ما را به باختران بیاورد. ولی ما ترسیده بودیم. حسین چراغعلی با خودش نارنجک داشت برای موقع ضرورت. همه مان هم از شهادت شهید آذری دلگیر بودیم و اینجا هم استرس حسابی داشتیم. خلاصه خبری نشد و آمدیم باختران و بعد به تهران آمدیم.

سمت چپ شهید حسین چراغعلی


تشییع جنازه بهروز آذری را انجام دادیم. بدن آقاجانی هم آمد و او را هم تشییع و دفن کردیم. همه مان انگار سینه مان سنگین بود چون ستونی را از دست داده بودیم.
گردان هم آمده بودند عقب. مراسم ختم باشکوهی هم برگزار شد. همه گردان ها هم آمده بودند. آقاجانی برادرش از فرماندهان جنگ بود. جمعیت زیادی آمده بود و فضای خیلی معنوی و سنگینی حکمفرما بود.


فاش نیوز: خوب بعد از تشییع ها چه کردید؟

- قرار شد من و شهید نورالله پازوکی و شهید مجازی زودتر رفتیم که از تهران نیرو که می آید، ما نیرو بگیریم. رفتیم کوزران دوباره و نیرو گرفتیم و رزم شبانه های سنگین می گذاشتیم. تا گردان آمد و نیرو گرفت و دوباره گروهان ها تشکیل شد.

سمت چپ شهید پازوکی
 

ما دو تا اردوگاه داشتیم. یکی در باختران بود بنام آناهیتا که در شهر بود. آناهیتا مجموعه خانه های سازمانی بود که ساخته بودند برای مردم عادی که وقتی جنگ شده بود، به لشگر ما داده بودند. هر ساختمانی را یک گردان تحویل گرفته بود. نه در و نه پنجره و نه کف درست و حسابی داشت. باید خاک می ریختیم و مسطحش می کردیم. یک اردوگاه هم در کوزران بود که یک ساعتی با شهر فاصله داشت. دیگر در این دو اردوگاه بودیم و رزم های سنگین.

یکی از رزم ها را برایتان تعریف کنم. من قرار بود یواش یواش معاون دسته بشوم. منتها با این وجود همه انفجارات با خودم بود. مرا به عنوان معاون دسته معرفی کردند. یک فرمانده دسته داشتیم بنام قاسم یاراحمد. پدرش هم عمو یاراحمد بود. پیرمردی با محاسن سفید و بلند. عمو یاراحمد 75 سالش بود و قاسم 22- 23 ساله بود و ازدواج کرده بود و خدا تازه به او بچه داده بود.

عمویاراحمدقاسم یاراحمد

من شدم معاون قاسم ولی شب ها می رفتم توی گروهان می خوابیدم. از قدیم من آنجا بزرگ شده بودم و انگار آنجا خانه خودم بود. هی به من می گفتند برو توی چادر خودت و من گوش نمی کردم! شب شد و من نرفتم. بچه ها گفتند: اکبر جان بیا تو برای شام! رفتم تو، گرفتند مرا زدند و هر کس یک صندوق چوبی مهمات داشت برای وسایل خودش، خودم و صندوقم را پرت کردند بیرون!


فاش نیوز : چرا شما را بیرون کردند؟

- می گفتند برو توی دسته ات پیش نیروهای خودت. فکر کنید من از سال 64 تا الان که اواخر 66 است همه اش با آنها بودم. خوب جدا بودن از آنها سختم بود! من رفتم توی چادر خودمان. منتها توی مانور، مهدی خراسانی می خوابید، من و اکبر طیبی می رفتیم موادگذاری می کردیم و جای همه چیز را مشخص می کردیم. می گفت مثلا" مانور اگر ساعت 3 است، 20 دقیقه به 3 مرا بیدار کنید.
یک شب قرار شد یک مانور سنگین برویم. چون داشتیم برای یک عملیات کوهستانی سخت آماده می شدیم. برای عملیات بیت المقدس 2 .

مهدی خراسانی

فاش نیوز: عملیات بیت المقدس یک چطور شد؟

- آن را کسان دیگری انجام داده بودند. یا تیپ و لشگرهای دیگر یا ارتش دیگر عملیات ها را انجام می داد و یک عملیات را هم به ما می سپردند.
 خلاصه یک ارتفاعی بود و یک کفی پایینش و چادرها هم توی کفی بودند. چادرها هم یا با موتور برق روشن بود یا فانوس. یکسری کارها بود که کسی زیاد انجامش نمی داد. مثل عوض کردن فیتیله یا نفت فانوس ها که چند نفری بودند مثل شهید میرزایی و شهید شاه آبادی و شهید هداوند که این سه تا انجام می دادند.

شب مانور بود. من و اکبر طیبی و مهدی خراسانی مناطق و محل انفجارها، مین، دوشکاچی و تیربارچی، آرپی جی زن و... را مشخص کردیم که حجم آتش زیاد باشد. شام را خوردیم و مهدی خوابید. ما رفتیم موادها را بچینیم. رفتم و موادگذاری و جانمایی کردم و قرار شد با اولین انفجار من رزم شبانه شروع بشود. حجم آتش زیادی را چیدمان کردیم. بالای چادرها، پشت سرویس بهداشتی ها، حتی مین ضدتانک ام 19 گذاشتم و تقریبا" با آتش محاصره شان کرده بودم.

بچه ها را حدودهای ساعت 3 بیدار کردم. روشن کردن فیتیله ها روش خاصی داشت. از همه طرف دانه دانه فیتیله ها را روشن کردم و حجم آتش وحشتناکی بلند شد. همه ریختند بیرون و وحشت زده، هر طرف را که روشن می کردیم، بچه ها در محاصره آتش قرار گرفته بودند. در عین واحد از 5 جا انفجار بلند میشد و از چند جهت گلوله آر پی جی می آمد، تیربار و کلاش هم بود!
چون بچه ها باید زبده می شدند، این حجم آتش را ما همیشه در رزم ها قرار می دادیم. مهدی به بچه ها بشین پاشو می داد و از بالای سرشان با تیرتراش گرینوف تیرتراش می زد! اینجور آمادگی ها دائم برای ما بود.

 بعد به ما گفتند که باید برویم آناهیتا. جو آناهیتا بسیار معنوی بود. در کوزران هم همینطور بود. جو معنوی در حسینیه و نماز شب ها اما آناهیتا یک حس غریبی داشت. قرار شد که گردان آماده شوید و یک مانور دیگر بگذاریم. دو سه تا از بچه های تخریب لشگر هم آمده بودند. محمد نوکاریزی و اسرافیل کشاورز که پایش قطع بود و آمده بودند گردان ما که کمک کنند آن شب ما مانور بزرگی داشته باشیم. 220 لیتر بنزین و گازوئیل را آماده کرده بودند و 4 – 5 تا ام 19 ضد تانک گذاشته بودند. توی شیار بود و آرچی جی زن ها هم توی ارتفاع مستقر شده بودند. یک حالت عجیبی بود.


فاش نیوز: اینجا چقدر قبل از بیت المقدس 2 ست؟

- دو یا سه ماه. ما نمی دانستیم عملیات است اما بعد از پدافندی دوپازا دستور کار داده شده به ما این بود که باید توی کوه و کوهستان آمادگی پیدا کنیم. خلاصه قرار شد مانوری در حد گردان انجام شود که بماند برای بعد...


ادامه دارد...

 

گفت و گو و عکس از شهید گمنام

ییشتر بخوانید

خط ویلچر جانبازان، امتداد خون شهداست (بخش اول گفت‌ وگو با حسین‌زاده)

وصیت بی نظیر یک شهید مرفه! (بخش دوم گفت‌ وگو با حسین‌زاده)

ماجرای نورافکن های شب عملیات! (بخش سوم گفت‌ وگو با حسین‌زاده)

پاتک تاریخی 31 فروردین! (بخش چهارم گفت‌ وگو با حسین‌زاده)

اسم رمزی که بعثی ها را گیج می کرد! (بخش پنجم گفت‌ وگو با حسین زاده)

رزمنده مجروحی که جان به عزرائیل نمی داد!(بخش ششم گفت و گو با حسین زاده)

روی موج عشق در کانال دوئیجی!(بخش هفتم گفت و گو با حسین زاده)

نفس های تنگ کانال! (بخش هشتم گفت و گو با حسین زاده)

شهیدشدگان پیش از شهادت! (بخش نهم گفت و گو با حسین زاده)

خواب راحت بر روی جنازه بعثی (بخش دهم گفت و گو با حسین زاده)

فالوده ای که ختم به شهادت شد (بخش یازدهم گفت و گو با حسین زاده)

تلگرام
اینستاگرام
توییتر
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
بدون ویرایش از شما
آخرین اخبار
فاش نیوز آگهی می پذیردصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمطب تغذیه و رژیم درمانیانتشارات حدیث قلمبنر بیمه دیسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیمتن نهایی مرامنامه و اسانامه جبهه جانبازاناساسنامه انجمن جانبازان نخاعیاسامی راه اندازان جمعیت جانبازانپرسش و پاسخ حقوقی ایثارگرانفرم فراخوان پیوستن به جمعیت جانبازانکارگاه مبنا تقدیم می کند: بالابر کمک حرکتی logo-samandehi