شناسه خبر : 75006
شنبه 03 خرداد 1399 , 12:00
اشتراک گذاری در :
عکس روز

خاطره ای از باهوشی و زیرکی سرلشگر باقری

او بود که گفت اول اطلاعات، بعد عملیات و (چراغ جبهه) یعنی اطلاعات عملیات جبهه را روشن کرد.

احمدرضا بهمنیار - شهید بزرگوار حسن باقری ذاتا یک استراتژیست جنگ بود که اطلاعات و بعد عملیات جنگ رو با چند خط تلفن که با دو زاری بهش زنگ می زدند و با چند تا موتور سوار که خبرها را به مرکز می آورند، راه انداخته بود. او بود که گفت اول اطلاعات، بعد عملیات و (چراغ جبهه) یعنی اطلاعات عملیات جبهه را روشن کرد. در حالی که بعضی ها حفاظت اطلاعات و حفاظت عملیات و غیره را مطرح می کردند ولی شهید بزرگوار حسن باقری با آن قیافه مظلومانه و نجیبش می گفت اول اطلاعات، بعد عملیات.

سردار محمد حسین باقری با نام اصلی محمد حسین افشردی رئیس ستاد کل نیروهای مسلح، برادر کوچک شهید بزرگوار حسن باقری است که روحش شاد باد.

 او ذاتا" یک استراتژیست واقعی جنگ بود و برادر کوچکش که الان رئیس ستاد کل نیروهای مسلح است و ما به ایشان برادر باقری کوچک می گفتیم. اون موقع اسم هاشونو رو برای ستون پنجم عوض کرده بودند. فقط من از طریق فرمانده گروه خودم که اسمش جهانگیر افخمی بود فهمیدم که به من گفت یا برادر هستند یا پسر عمو ولی فامیل واقعیشان را نه او می دانست و نه من.

 روز 12 اردیبهشت 1361 بود و ما را دو روز در پادگان نگه داشته بودند و اجازه خروج و مرخصی اصلا نداشتیم. قرار بود شب اش ساعت 12 شب حمله را شروع کنیم. اصلا" امشب شبِ حمله بود و ما هم از کسانی بودیم که دستمان را برای حمله بالا برده بودیم و اصلا" نباید تا 48ساعت قبل از حمله با بیرون تماس می داشتیم.

شهید حسن باقری چند دفعه آمد و ما را نشاند و هی دائم میگفت فکراتونو کردین؟ شب خطرناکیه و از این حرف ها ولی ما اصلا حواسمان جایی دیگه بود اصلا تصمیم الکی نگرفته بودیم. این شهید مظلوم برای اینکه مبادا دِینی بر گردنش نباشه هی مدام به ما گوشزد میکرد. می ترسید ما خطر را نفهمیده باشیم. دو دفعه که همه مونو جمع کرد از همه جا و باز هم از خطرات شب حمله می گفت یادمه بعد از چندین دفعه گفتن و جمع کردنمان در یک جا در دو نوبت دیگر در آخر گفت بابا یعنی ما فردا شاید اصلا نه بلکه حتما همه مون پیش هم نیستیم که همدیگرو ببینیم، شهید می شیم، می میریم می فهمین، ولی دید ما مثل همیشه هیچی نمیگیم، طفلی دیگه خیالش راحت شد.

من چون خیلی خیلی به اجازه محمد باقری برای دو ساعت مرخصی که فقط یک تلفن به مادرم بزنم احتیاج داشتم، خیلی خیلی زیاد بهش اصرار کردم و خلاصه به من دو ساعت مرخصی داد. من از همه جا بی خبر رفتم ولی نمی دانستم چه کار خطرناکی دارم میکنم. رفتم داخل شهر اهواز. اتفاقا مخابرات شلوغ شلوغ بود و تلفن شهر ما هم هندلی بود. باید حتما در صف مخابرات نوبت می موندم و من هم عجله داشتم. اگر نوبت می موندم خیلی دیر میشد ولی اصلا همه کارها خدایی بود که زود برگردم.

 من ناچارا به مشهد به یکی از فامیل ها با تلفن سکه ای کنار خیابان زنگ زدم و گفتم به مادرم به کاشمر تماس بگیرین بگین من تا مدتی بهشون زنگ نمی زنم. میرم آموزش، با خودم گفتم اگر دیر تلفن کردم نگران نشوند یا شهید می شوم و یک دفعه بهشون خبر میدن، اگر هم زخمی شدم به کسی چیزی نمیگم تا خوب بشم بعد برم خونه و یک عکس فوری هم اون موقع کنار رود کارون گرفتم و خیلی زودتر از دو ساعت برگشتم.

خلاصه وقتی اومدم پادگان دیدم همین محمد باقری که حسابی دوست شده بودیم و الان رئیس ستاد کل نیروهای مسلح است منو به کناری کشید و گفت سلام خوب زنگ زدی؟ گفتم نه بابا، مخابرات شلوغ بود. چون شهر ما تلفن اش هندلی است. بهش گفتم به فامیلمون در مشهد با تلفن سکه ای زنگ زدم. خلاصه برادر باقری کوچک با من شروع به صحبت کرد. من هم فکر کردم بیکار است، داریم بیشتر دوست می شویم.

گفت اسم مادرت چیه؟ اسم خواهرت چیه؟ بابات چه کاره است؟ گفت چه پیامی برای مادرت گذاشتی؟ و از این حرف ها و من هم بی خبر از اینکه چه اتفاقی در پادگان افتاده، قشنگ و بی ریا جواب می دادم. در وسط های حرف بودیم که دیدم محمد باقری خندید و گفت برو.

ماشالله خیلی خیلی زرنگ بود. افکار آدم رو مثل یک کتاب از رو میخوند. با این که کمی از سوال و جواب هایش تعجب کردم ولی حرفی رو که می زدم نصف دیگه اش، اون دنباله اش را می گفت. من بی خبر از همه جا وقتی پیش بچه ها رسیدم، فهمیدم چه خبرا اتفاق افتاده!

تو پادگان دستور فسخ حمله رو داده بودن، فکر کردن من دیگه نمیام. فرار کردم و رفتم خبر حمله رو به دشمن بدم. آنجا بچه ها به من گفتند چی شده و من تازه فهمیدم چرا تا وارد پادگان شدم برادر باقری کوچک منو کشید کنار و دوستانه ازم سوال و جواب می کرد.

باقری کوچک همین محمد حسین باقری رئیس ستاد نیروهای مسلح طفلی به خاطر اصرار زیاد من برای مرخصی دو ساعت توسط برادر شهیدش توبیخ شده بود. برادرش سرش داد کشیده بود ولی با من می گفت و می خندید. هر جا هست خدا نگهدارش باشه. چون میدونم آدم خیلی زرنگیه خیالم راحته که رئیس نیروهای مسلح ما چنین آدم زرنگ و با دیانتی است.

واقعا به عمق درایت و نفوذ فکری مقام معظم رهبری به افکار اطرافیانشان بیشتر پی میبرم که چنان دقیق اشخاص را در مسئولیت های خاص خود می گذارند، من چون سواد دیپلم داشتم همین برادر باقری کوچک منو گذاشت معاون فرمانده گروه 22 نفری. هر گروهان چهار تا گروه 22 نفری داشت. 88 نفر با فرمانده گردان و معاونش میشه 90 نفر و سه تا گروهان میشد یک گردان 270 نفره می شود.

ما دو گردان خط شکن داوطب بودیم 540 نفر داوطلب برای آزادی جاده خرمشهر اهواز در اطراف کرخه نور فکر می کنم حدود ده پانزده کیلومتر از خرمشهر فاصله داشتیم.

خلاصه صلواتی بفرستیم به روح پاک شهید حسن باقری که یک اسطوره بود با آن صورت نجیب و مظلومانه ای که داشت، روحش شاد، یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.

تلگرام
اینستاگرام
توییتر
سلام و تشکر.بنظرم افشای نام ضرورت نداشت
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
بدون ویرایش از شما
آخرین اخبار
فاش نیوز آگهی می پذیردصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمطب تغذیه و رژیم درمانیانتشارات حدیث قلمبنر بیمه دیسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیمتن نهایی مرامنامه و اسانامه جبهه جانبازاناساسنامه انجمن جانبازان نخاعیاسامی راه اندازان جمعیت جانبازانپرسش و پاسخ حقوقی ایثارگرانفرم فراخوان پیوستن به جمعیت جانبازانکارگاه مبنا تقدیم می کند: بالابر کمک حرکتی logo-samandehi