شناسه خبر : 76120
شنبه 14 تير 1399 , 08:35
اشتراک گذاری در :
عکس روز

شهید صابر بعد از ۱۰ سال گمنامی چگونه بازگشت؟

 
 
 
 

شهید صابر بعد از 10 سال گمنامی چگونه بازگشت؟

بعد از شهادت شهید صاب روزهای سخت برای خانواده به‌خصوص مادر شروع شده بود.گریه‌‌هایش قطع نمی‌شد، چون رضا پیکری نداشت اما او همچنان منتظر آمدن رضا بود.

رضا صابر آرپی جی زن گردان بود که در عملیات والفجر 4 در سال 1362 در منطقه پنجوین عراق به شهادت رسید. پیکر مطهر در منطقه ماند و در شمار شهدای مفقودالاثر قرار گرفت.

تسلی گریه‌های بی امان مادر 

بعد از شهادت "رضا" روزهای سخت برای خانواده به‌خصوص مادر شروع شده بود. مادر با وجود فرزند سه ماهه‌اش، غم جانبازی و قطع پای فرزند دومش و شهادت بدون پیکر فرزند اول را به دوش می‌کشید. مادر گریه‌هایش قطع نمی‌‌شد، چون رضا پیکری نداشت اما او همچنان منتظر آمدن رضا بود. شبها از خواب برمی‌خاست و به دنبال رضا حتی در خیابان‌ها می‌رفت، هرکس در می‌زد بی اراده برای بازکردن در می شتافت و با خوشحالی می‌گفت شاید رضا باشد.

رضا در وصیتنامه زیبایی که به یادگار گذاشته بود؛ در جایی خطاب به مادر اینگونه نوشته بود: "چند سخنی با مادر عزیزم دارم. گریه نکن، ای مادر عزیزم که هر قطره اشک تو تیری است بر جگرم، سرت را بلند کن و با صدای بلند بگو ما پیروزیم و ما به مادرانی همچون شما وعده خواهیم داد که شما نیز در بهشت موعود. چون مانند ابراهیم خلیل الله ، فرزندانتان را در راه خدا هدیه کردید.  پس خوشحال و امیدوار باش."

شبی ، مادر خواب عجیبی دید. او خواب دید رضا به سینه روی زمین خوابیده و هر بار که او گریه میکند، شلاقی بر پشت او می‌زنند. مادر، هراسان از خواب بیدار شد. باورش نمی شد همان چیزی که رضا در وصیتنامه‌اش به او گفته بود عینیت داشت! گویی خدا می‌خواست با این خواب  مادر را تسلی دهد تا کمتر بیتابی کند. از آن پس سعی می کرد خود را آرام تر کند ولی غم سنگینی بر سینه‌اش سنگینی می‌‌کرد و همچنان منتظر آمدن رضا یا پیکر او بود.

از طرف بنیاد شهید مزاری به یادبود رضا در گلزارشهدا تعیین کردند و به خانواده معرفی کردند. مزاری که خالی بود. و روی آن نوشتند: شهید مفقودالاثر رضا صابر

وصیت‌نامه

بسم الله الرحمن الرحیم

با سلام بر منجی عالم بشریت حجت ابن الحسن العسکری "عج" و نائب بر حقش امام خمینی و سلام بر تمامی شهدای اسلام از آدم تا خاتم و از خاتم تا خمینی و با درود بر امت شهید پرور و همیشه بیدار ... وصیت خود را با یکی از آیه‌های قرآن درس می‌گیریم.

ان الله اشتری من المؤمنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه یقاتلون فی سبیل الله فیقتلون و یقتلون ."

خداوند در این آیه شریفه می‌فرماید جان و مال اهل ایمان را به بهای بهشت خریدارم.

منظور از اهل ایمان کسانی هستند که در راه خدا قدم برمی‌دارند و جز به لا اله الا الله فکر نمی‌کنند. تمام کارهایشان خدا است و از مال و منال، همسر و فرزند خویش گذشته و با دشمنان خدا می‌جنگند و در این راه به فیض شهادت نائل می شوند. من که توفیق پیدا کردم که در این راه قدم بردارم و به حکم امام امت که رفتن به جبهه‌ها تکلیف الهی است قدم برداشتم و چون که حکم امام حکم امامان است و حکم امامان حکم پیغمبر است و حکم پیغمبر یعنی حکم خدا ... زیرا که این راه راه علی (ع) و راه حسین و راه امامان است که این راه راه رستگاری راه صراط مستقیم می‌باشد.

ای برادرانی که در این راه قدم برداشتید و ستیز می‌کنید و با دشمنان خدا می‌جنگید. هر نفسی که می کشید عبادت است و تمام گناهان بخشیده می‌شود. پس در این راه آنقدر می جنگیم و پیکار می کنیم تا دشمنان خدا را نابود کنیم. آری من خیلی به درگاه خداوند نالیده ام و گریه کرده‌ام و از او حاجت خواسته ام تا مرا به آرزوی نهائی برساند که اگر لیاقت آنرا داشته باشیم و به شهادت برسیم اما هر چه تاکنون در زده‌‌ام، جواب نشنیده ام.

لبیک نشنیده‌‌ام و امیدوارم که به زودی توفیق آن را داشته باشیم و ای برادران من شما را به عنوان رساننده پیام خود به سوی جامعه معرفی می‌‌کنیم که فقط بعد از شهادت گریه نکنید بلکه پیام من و سایر شهداء را به گوش مردم برسانید. پیامی که محتوای آن دل کندن از دنیای پوچ و بی وفاست و انقلاب درونی جهت رسیدن به لقاء الله. شما مسئولید، به سوی خدا پرواز کنید و آخرت و روز محشر و آتش جهنم را در نظر بگیرید والا پشیمان خواهید شد.

و چند سخنی با مادر عزیزم دارم. گریه نکن، ای مادر عزیزم که هر قطره اشک تو تیری است بر جگرم، سرت را بلند کن و با صدای بلند بگو ما پیروزیم و ما به مادرانی همچون شما وعده خواهیم داد که شما نیز در بهشت موعود. چون مانند ابراهیم خلیل الله ، فرزندانتان را در راه خدا هدیه کردید.  پس خوشحال و امیدوار باش. و در ضمن کسی که دوست من و برادر من می باشد که راه امام امت و پیام امام است و پیام امام امت را گوش و به اجرا در آورد و پشتیبان ولایت فقیه باشد .

و ای پدر عزیزم ما که باید اول و آخر از این دنیا برویم . پس چه بهتر در راه خدا برویم. چونکه تمام عالم و جهان به فرمان یکتای اوست . با آرزوی پیروزی رزمندگان اسلام و آزادی تمام مسلمین از بند اسرائیل غاصب و باز شدن کربلا .

والسلام و علی من اتبع الهدی/ رضا

رجعت پیکر

بی‌تابی‌‌های مادر در دوری از فرزندش رضا و جانبازی‌‌های پشت هم دو پسر دیگرش ادامه داشت.  چند ماه بعد از شهادت رضا ، "حسین" که در حال خنثی سازی مین بود، در اثر انفجار یکی از مین ها از ناحیه شکم به شدت مجروح شد.و خردادماه 67 در منطقه شلمچه و در اثر اصابت ترکش، محسن از ناحیه کمر قطع نخاع شد. سال های بسیار سختی برای همه خانواده بود و پدر و مادر همچنان در دلشان منتظر آمدن رضای شان بودند.

خواهرش تعریف می‌کند: «مرداد  سال 72 روز اربعین وقتی همه به یاد رضای عزیز سر مزارش جمع شده بودیم؛ پدر با انگشت ضربه‌‌ای به سنگ مزار زد و گفت: رضا تا کی در خانه خالی ات را بزنیم؟ بغض سنگینی در گلوی همه سنگینی کرد.آن روز گذشت و گویی رضا مثل همیشه صدای پدر را بیشتر و بهتر از همه ما شنید. او که به عشق گمنامی رفته بود آه دل پدر رو شنید... هفته بعد اعلام کردند پیکر تعداد زیادی از شهدای مفقودالاثر در خاک عراق پیدا شده و به کشور باز می‌گردد.

روز 28 صفر بود من منزل حاج محسن بودم که برادر کوچکم با روزنامه‌ای به دست و چشمان پراشک وارد شد...آری رضا به پدر لبیک گفته بود. اسم رضا بین شهدای تازه تفحص شده بود. اشک امانمان نمی‌‌داد. سختی ماجرا اینجا بود،حالا طور به مادر خبربدهیم؟ به سمت منزل پدری راه افتادیم. همچنان با چشم اشکبار. قرارشد حاج محسن،صبح موضوع  را به مادر بگوید.

ساعت 11 شب زنگ خانه را زدند. مادر سراسیمه چادر روی سر انداخت و به سمت در دوید و گفت:"رضام اومد" ما که به سختی خودمان را آرام کرده بودیم، با دیدن این صحنه دوباره طاقتمان را از دست دادیم. با باز کردن در متوجه شدیم از هیات کوچه نذری آورده بودند.

بالاخره صبح شد و دوبرادرم به پدرم گفتند برویم قربانی مان را بگیریم و به معراج شهدا رفتند. ما ماندیم و مادر... برادرم کنار مادر نشست. مادر نگاهی به حاج محسن انداخت و گفت:" چی شده از رضام خبر آوردند؟" شوکه شده بودیم....این بار هم دل مادر آگاه شده و خبرها از غیب رسیده بود. مادر دستهایش را به سمت آسمان بلند کرد و گفت:"خدایا شکرت"

باورمان نمی‌‌شد....به مادر نگاه کردم....مثل همیشه کوهی ازصبر مقابلم دیدم و به مقامش غبطه خوردم. آری رضای عزیز پس از 10 سال با دعای پدر و مادر به آغوش خانواده برگشت.»

کرامات و توجهات شهید

تا چند روز بعداز تشییع، فضای معنوی خاصی در خانه حس می شد که قابل وصف نیست. همسایگان برای تسلی به دیدن مادر می آمدند و‌ مادر با آرامش و شکرگزاری از خدای مهربان،  پذیرای آنان بود.

یک روز دختر یکی از همسایه ها که تازه به این محل آمده بودند با گریه به منزل شهید آمد. پدرش چند ماه پیش به رحمت خدا رفته بود.او تعریف می کرد؛ دیشب خواب پدر مرحومم را دیدم که خیلی خوشحال بود. دلیل خوشحالی پدر را پرسیدم؛ پدر گفت: "ما سه روز آزادیم و عذاب نمی‌شویم! گفتند شهیدی از کوچه ما تشییع شده که به خاطر او، سه روز به ما مرخصی دادند نمی‌دانی سه روز ما چقدر طولانی است."

خواهر شهید می گوید: رضا همیشه از دوران کودکی از اینکه خواهر ندارد و دایی نمی شود، ناراحت بود و پیش مادر گلایه می کرد. بعد از اینکه خواهردار شد خیلی خوشحال بود و مدام خدا را شکر می کرد. هرچند خیلی توفیق درک و حضور کنار او را نداشتم و دقیقا در سومین سال تولدم جاودانگی اش را به من هدیه داد.

برایم تعریف می کنند که" نامه‌ها و خط خطی هایت را برایش به جبهه پست می کردیم و چقدر با دیدن این نامه خوشحال می‌شد و ذوق می‌کرد. حتی یادم هست در آخرین نامه هایش خطاب به من یادداشتی برایم نوشته بود و مرا به حفظ حجاب و انجام کارهای خوب توصیه کرده بود که عاشق آن نامه بودم.

بارها و بارها از اطرافیان میخواستم که نامه را برایم بخوانندتا ملکه وجودم شود. وقتی کمی بزرگتر شدم و از خاطرات آن روزها شنیدم...آرزو می کردم کاش می شد برایش خواهری می کردم. همیشه و در مراحل مختلف گرمای حضورش را حس می کردیم. در یک روز زمستانی خدا همزمان با اذان صبح به من پسری داد. عمه ام تعریف کرد که در همان لحظه تولد خواب رضا را دیده بود که خیلی خوشحال بشارت دایی شدنش را به عمه‌ام رسانده بود.

چند ساعت بعد وقتی عمه ام خوابش را برایم تعریف کرد، گریه امانم نمی‌داد.‌ بیشتر از همیشه گرمای وجودش را حس کردم و با عمق وجودم زنده بودن شهدا و اینکه آنان ناظر بر اعمال و زندگی ما هستند را درک کردم. از او خواستم دعایمان کند که لایق باشم و شرمنده نشوم."

در خدمت ائمه و اولیای الهی

خواهر شهید تعریف می‌کند: "روزی دیدم پدرم که برای نماز صبح برخاسته حال منقلبی دارد و دائم در حال نماز و ذکر است. بعد از نماز در حالیکه چشمانش پر از اشک بود گفت دیشب خواب رضا را دیدم.در بین الحرمین کربلا کنار هم بودیم با هم به زیارت هر دو حرم باشکوه حضرت ابوالفضل(ع) و امام حسین(ع) رفتیم.  چقدر زیارت خوب و باصفایی بود هنوز آن لحظات معنوی را حس می‌‌کنم. بعد از زیارت به او گفتم رضا بیا برویم خانه. او با لبخند آرام و شیرینی گفت ما اینجا می مانیم؛ و در خدمت این آقایان هستیم و به دو حرم شریف اشاره کرد.

حضور شهید در دبیرستان عاشورا:

هر ساله صبح روز عاشورا در  دبیرستان عاشورا مراسم زیارت عاشورا و سینه زنی برپاست و ماکت ضریح مطهر امام حسین(ع) توسط دانش آموزان ساخته شده و در نمازخانه قرار داده شده.خ واب دیده شده که شهید بزرگوار وارد حیاط مدرسه شده و پس از ورود، در آسمان سوره علق نقش بست و ایشان پس از توجه به این آیات، به سمت نمازخانه رفته و ضریح امام حسین (ع) را که در آنجا بود زیارت کردند.

منبع: tasnimnews خبرگزاری تسنیم
تلگرام
اینستاگرام
توییتر
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
بدون ویرایش از شما
آخرین اخبار
فاش نیوز آگهی می پذیردصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمطب تغذیه و رژیم درمانیانتشارات حدیث قلمبنر بیمه دیسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیمتن نهایی مرامنامه و اسانامه جبهه جانبازاناساسنامه انجمن جانبازان نخاعیاسامی راه اندازان جمعیت جانبازانپرسش و پاسخ حقوقی ایثارگرانفرم فراخوان پیوستن به جمعیت جانبازانکارگاه مبنا تقدیم می کند: بالابر کمک حرکتی logo-samandehi