شناسه خبر : 76205
دوشنبه 16 تير 1399 , 10:45
اشتراک گذاری در :
عکس روز

خاطره شهادت شهید حسینایی از زبان همرزمش

مگر این شهید، کار و زندگی ندارد؟!

هنوز صدای او در وجودم طنین انداز است که به زبان عربی از عراقی ها می خواست که تسلیم شوند.

فرستنده حسن حسینایی (فرزند شهید) - از زبان همرزم شهید

... اوایل انقلاب (دوران جنگ) و قبل از استخدام در روستا کشاورزی می کردیم. یک روز که به صحرا رفتم تا ببینم کِی آب به  ما می رسد، دیدم آب دست شهید حسینائی (شورای محل) است. آب را تحویل گرفتم و هنگام برگشت دیدم موتور سیکلت ما که (100ژاپنی) نو بود نیست ولی موتورحسینایی (که 80 یاماها بود) هست!

با خودم گفتم حتما موتور آنها مشکلی داشته و چون کار ضروری داشته با موتور ما رفته، ولی وقتی هِندل زدم، موتور با اولین هِندل روشن شد. آمدم به ده و دیدم توی کوچه عده زیادی از مردم دور حسینایی را گرفته اند و او دارد در مورد با اختلافات آنها نظرمی دهد و پادرمیانی می کند.

در این حین من جلو رفتم و از او سئوال کردم که موتور شما خراب بود که سرزمین جایش گذاشتین؟

گفت نه.

گفتم پس با چی آمدین؟

گفت با این موتورخودم(واشاره کرد به موتور کنار دستش).

گفتم این که موتور ماست.

خوب که دقت کرد، گفت ببخشید متوجه نشدم.

خیلی ازکسانی که آنجا بودند این موضوع را طبیعی و از روی سادگی او دانستند ولی من خیلی چیزها از او فهمیدم، چرا که روح بزرگ او گنجایش مسائل و سرگرمی های مادی را نداشت.

او سنی کمتراز40 سال داشت و از ابتدای انقلاب، مردم روستا او را به عنوان منتخب و به نوعی شورا انتخاب کرده بودند و جهت داوری بین مردم از وجود او استفاده می کردند، او همسایه ما بود و صدای تلاوت زیای قرآن خواندنش شب و روز نداشت.

بارها این جمله را از زبان مردم می شنیدیم که مگر این مرد «حسینایی» کار و زندگی ندارد؟

خلاصه با شناختی که از او به دست آورده بودم تصمیم گرفتم این دفعه با او به منطقه اعزام شوم. این بود که در زمستان سال 64 با کاروانی به جبهه اعزام شدیم. ابتدا به اهواز ( پنج طبقه ها ) رسیدیم. هنگام سازماندهی هر یک از همشهریان نظر می دادند که به کدام واحدها برویم، در این میان حسینائی که از همه ما بزرگتر بود نظرش این بود که من چون برای جنگ آمده ام باید به گردان رزمی بروم. من و چندنفر دیگر هم با او همراه شدیم.

زمانی که برای آرپی چی زنی داوطلب می خواستند ایشان اولین نفری بود که حرکت کرد و من هم به عنوان کمک او اعلام آمادگی کردم و در گردان کوثر سازماندهی شدیم و مدتی در رحمانیه اهواز و بعد در جنگل حمیدیه مشغول آموزش نظامی بودیم. پس از سپری کردن آموزش های لازم نظامی و قبل از شروع عملیات والفجر 8 غیر مترقبه ما را به مرخصی شهرستان فرستادند.

 پس از حدود 10 روز مرخصی در دی ماه سال 1364 قرار بود ما و کلیه نیروها در یک روز معین خود را در مشهد به پادگان معرفی و به منطقه اعزام شویم. شهید حسینائی که پسرش هم به جبهه رفته بود با سفارش خانواده (همسر و مادر و برادرش)تأکید بر این داشت که پسرش با توجه به مشکلات زندگی آنها به منطقه نیاید. روز آخر مرخصی از خانه بیرون آمدم تا بلیط مشهد بگیرم. داخل کوچه حسینائی را دیدم و گفتم با توجه به مشکلاتی که در این زمستان خانواده شما دارند و فرزند شما هم به جبهه رفته است اگر اجازه می دهید تا برای شما بلیط مشهد نگیرم. در جواب من با قاطعیت تمام آیه 13 سوره آل عمران را تلاوت کرد و گفت این آیه برای ما آمده است!

این بود که با جدیت اعلام آمادگی کرد و به موقع به مشهد رفتیم و با نیروها همراه شدیم و بالاخره در محل استقرار گردان (جنگل حمیدیه) مستقر شدیم. چند روز دیگری به آموزش های نظامی مشغول بودیم.

شب آخر که قرار بود از آنجا برویم در مسجد گردان دعای توسل بود. آن شب حال و هوای دیگری بر فضای منطقه حاکم بود که هیچ گاه از یادم نمی رود.

 درون چادر هر کس قلم و کاغذی در دست داشت و برای خود وصیت نامه و یادداشتی می نوشت، در این حین به حسینائی نگاه کردم دیدم قرآن را باز کرده و از روی آن می نویسد. از او پرسیدم چه کار می کنی و به شوخی گفتم وصیت نامه باید فارسی باشد تا دیگران بتوانند بخوانند! در جواب گفت از روی قرآن می نویسم خودشان معنی کنند. وقتی به نوشته های ایشان نگاه کردم آیات 41 تا 45 سوره نساء  و این آیات (و عبدالله ... هؤلاء شهدا) بود که به دلم نقش بست. چون عملیات والفجر 8 نزدیک می شد ما را جهت آشنایی با عملیات در آب، به حورالعظیم بردند.

 آنجا در میان نیزارها و با استتار کامل و به دور از دید دشمن، آموزش قایق سواری می دیدیم.

 خلاصه آموزش ما چند روزی به همین ترتیب ادامه یافت تا اینکه جهت شروع عملیات ما را به سمت خرمشهر بردند.

ساعت 5 بعدازظهر روز 22 بهمن 1364 در جزیره بووارین پدافند بودیم که عراقی ها به طور مداوم و با اجبار فرمانده خود وارد عمل می شدند وشکست می خوردند. ما روی خاکریز بر آنها مسلط بودیم و تک عراقی ها را کاملاً زیر نظر داشتیم.

در آن لحظه که شهید حسینائی و فرمانده دسته ما از این وضعیت نگران بودند، گفتند این دفعه که عراقی ها آمدند، ما می رویم جلو و آنها را اسیر می کنیم. ما منتظر ماندیم تا آنها از توی کانال جلوتر بروند و خبری بیاورند،که ناگاه فرمانده دسته ما (آقای برادران) صدا زد حسینائی را زدند.

همه ما آتش را شروع کردیم و عراقی ها فرار کردند و حسینائی که یک تیر مستقیم دشمن به قلب او اصابت کرده بود، به شهادت رسید. هنوز صدای او در وجودم طنین انداز است که به زبان عربی از عراقی ها می خواست که تسلیم شوند.

عملیات والفجر 8 در صبح گاه 22 بهمن (سال 64) سالگرد پیروزی انقلاب در منطقه شلمچه و جزایر بوارین و دریاچه ماهی شروع شد که تعداد زیادی از رزمندگان و فرماندهان ازجمله حسینائی شهد شیرین شهادت را سر کشیدند و به دیدار دوست رفتند.

کنار سنگر ما کانالی بود که از عراقی ها گرفته بودیم و دو طرف آن کانال مهمات چیده شده بود، جنازه شهید حسینایی را آوردیم داخل کانال و در کنار سنگرمان گذاشتیم.

شب تا به صبح با شدت زد و خورد ادامه داشت که گاهی عراقی ها جلو می آمدند و گاهی نیروهای جدید ما وارد عمل می شدند ولی عملیات هیچ گونه فتح و یا شکستی به همراه نداشت.

تا اینکه طلوع صبح فرا رسید و یک ماشین پاترول نو در تاریکی، پر از مهمات توانسته بود از اروند عبور کند و وارد جزیره بووارین شود و خودش را به وسط جزیره و پشت خاکریز ما برساند.

بچه ها در زیر باران آتش جعبه های مهمات را به داخل کانال بردند. در این حین فرمانده گروهان ما به من اشاره کرد که تا می توانید جنازه شهدا را به ماشین برسانید وگرنه تا ساعاتی دیگر اینجا به دست دشمن خواهد افتاد.

این بود که هرچه التماس می کردم کسی نبود که کمک کند تا جنازه شهید حسینایی را ببریم. خلاصه یکی از برادران که مسئول تسلیحات گردان بود کمک کرد و وقتی جنازه را از کانال بیرون آوردیم، امیدی که خود را به ماشین برسانیم نداشتیم و قدم به قدم خمپاره ها می آمد که هی می خوابیدیم.

هی بلند می شدیم و باز اصرار می کردم تا اینکه دوباره بلند کنیم. همین که به ماشین رسیدیم و در حین گذاشتن جنازه یک آرپی جی آمد و به سقف ماشین اصابت کرد و درب سمت راننده را کند.

راننده خودش را پشت فرمان انداخت و در حالی که درب ماشین ول بود، گاز ماشین را گرفت، پشت سر او خمپاره ها یکی پس از دیگری فرود می آمد ولی او با سرعت از جزیره خارج شد.

پس از ساعتی از نیروهای تازه رسیده، سراغ ماشین را گرفتیم که گفتند آن ماشینی نویی که درب نداشته در قرارگاه تاکتیکی است. من مطمئن شدم که جنازه شهید حسینایی به پشت خط رسیده است.

آن روز حدود ساعت 9 صبح نیروها از آن جزیره عقب نشینی کردند و دوباره عراقی ها به سنگرها و کانال خودشان بازگشتند..ما تا 3 شب بعد در این طرف اروند مستقر بودیم.

بعد هم ما را جهت ترخیص به اهواز فرستادند ولی گفتند عملیات والفجر8 در طرف فاو عراق پیشرفت خوبی داشته است و جهت پدافند نیاز به نیروی جدید است.

با توجه به شهید شدن حسینایی و برگشت به شهرستان بدون او  اصلاً تمایلی به بازگشت به خانه نداشتم. به این جهت با نیروهای اعزامی از شهرستان به منطقه فاو رفتیم و حدود 20 روز در آنجا در گردان فتح (به فرماندهی شهید صادقی ) پدافند بودیم.

 پس از برگشت به اهواز از تلفنخانه پنج طبقه ها شماره سپاه شهرستان را دادم همین که شروع به صحبت کردم باورشان نمی شد که خودم باشم (چون به دلیل نیامدن با همراهان شایعه زیادی سر زبان ها افتاده بود.

مثلا گفته بودند او شهید یا مفقود شده است وگرنه می آمد) خلاصه قول دادم فردای آن روز در ساعت مشخصی خانواده با زینبیه اهواز (که در آنزمان خیلی معروف بود)تماس بگیرند تا صحبت کنیم.

روز بعد که آمدم زینبیه تعطیل بود و چند نفری داشتند نظافت می کردند. پشت در ایستادم هرچه اصرار کردم، نگذاشتند به داخل بروم.

با اینکه تلفن آنجا یکسره زنگ می خورد و کسی جواب نمی داد. التماس کردم که گوشی را بردارند. تلفن با من کار دارد تا اینکه یک نفر گوشی را برداشت و صدا زد مگر تو فلانی هستی؟

گفتم بله. در را باز کرد و من به داخل رفتم تا صحبت کنم، همین که با برادرم شروع به صحبت کردیم، گریه کنان گفت واقعا تو خودت هستی؟ چون شایعه کرده بودند که خودش نبوده که تلفن کرده است.

درک آن ایام می بایست در آن ایام کرد

یا که اخلاص درون را می باید از نو زنده کرد

 
تلگرام
اینستاگرام
توییتر
با سلام واحترام
باتشکر از اطلاع رسانی شما عزیزان در سایت وزین البته شهدا همشون ستاره اند وفرقی با هم ندارند همشون چراغ راه ما هستند خوب شد یادی هم از شهید حسینعلی حسینایی انجام دادید روحش شاد . پدر من محمد حسینایی است یکبار ازدواج کرده حاصلش 7 فرزند . شهدای ما چراغ راهند اگه سمت مشهد آمده باشید اتوبان باغچه به مشهد که بنام شهید وحدت سردار شوشتری بزرگ می باشد اینجا از جاده که میرسی میتونی با سرعت وامنیت بالاتری حرکت کنی چون تمام طول مسیر یکطرفه و روشنایی آن هم تامین شده ، شهدا وجانبازان مثل همین چراغهای نورافکن هستند مسیر زندگی وهدف ما روخوب روشن ومشخص میکنند . شادی روح شهدا و سلامتی جانبازان وسرافرازی اسرا صلوات
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
بدون ویرایش از شما
آخرین اخبار
فاش نیوز آگهی می پذیردصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمطب تغذیه و رژیم درمانیانتشارات حدیث قلمبنر بیمه دیسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیمتن نهایی مرامنامه و اسانامه جبهه جانبازاناساسنامه انجمن جانبازان نخاعیاسامی راه اندازان جمعیت جانبازانپرسش و پاسخ حقوقی ایثارگرانفرم فراخوان پیوستن به جمعیت جانبازانکارگاه مبنا تقدیم می کند: بالابر کمک حرکتی logo-samandehi