شناسه خبر : 77035
شنبه 15 شهريور 1399 , 11:40
اشتراک گذاری در :
عکس روز

داستان نه شاه داره و نه شیر

فاش نیوز- قدیما مثل امروز نبود که لب تابی و گوشی گلکسی و اینترنت و وسایل رسانه ای چه جمعی وچه شخصی وجود داشته باشد.

داستان نه شیر داره و نه شاه مربوط به دوران کودکی ما است که کفشمان چه بود و شلوارمان از چه پارچه ای دوخته شده بود و نهار و شام ما چگونه سرو می شد.

ایام کودکی ما در همان کوچه ای که در هر پنج متر آن یک شهید بود سپری می شد و بازی ما با دوستان و همکلاسی ها متفاوت بود. با بازی های کودکان و نوجوانان در تهران و اصفهان و تبریز و شیراز فرق می کرد شاید آنها کلاس های رقص می رفتند و ادکلن زده بودند و به قول خودشان سانتی مانتال بودند.

ولی ما روستایی بودیم و صادقانه بگویم گاهی اوقات عمو یا دایی یا حتی کسی از نزدیکان از کویت ادکلنی می آورد. یا اینکه میهمان می شدیم و می خواستند پزی بدهند یک یا دو سی سی ادکلن هم به ما پاشیده می شد.

ولی یک حقیقت را نمی شود کتمان کرد و آن اینکه روح صداقت در همه جا حاکم بود و نوع ادکلن هم با ادکلن های امروزی فرق داشت و تا یک هفته بوی خوش می دادیم. حالا چه زجرهایی می کشیدیم بماند و چه معضلاتی داشتیم هم جای بحث دارد.

"قرقره" بازی و "شاپکو" دو بازی اصلی ما بود شاپکو یک بازی پول با پول بود ولی قرقره بازی پولی نیاز نداشت. شاپکو بازی اینطور بود که یک جمع هر چند نفر سکه های پولمان را روی هم می چیدیم.

سکه های پول بازی کودکانه ما دو نقش داشتند. یک طرف آنها تصویر کله شاه و طرف دیگرش نقش شیر و خورشید بود. این سکه ها یک تومانی، دو تومانی، پنج ریالی، دو ریالی و یک ریالی بود. ما ده نفرجمع می شدیم و ده تا سکه را که نقش صورت شاه پیدا بود را روی هم می چیدیم.

وقتی سکه ها را می چیدیم فر می انداختیم. ببینید صداقت چقدر حاکم بود. اگر چه گفته می شد این کار نوعی قماربازی است. ولی قمار بازانش وقتی انگشتانشان را به نشانه فر انداختن بسته و بطور ناگهانی باز و می گفتند مثلا سیاوش یاعلی، به محض اینکه یاعلی گفته می شد انگشتان همه باز می شد و یک نفر این انگشتان را شمارش می کرد.

به شماره بیست که می رسید سیاوش شروع به شمارش می کرد. یک، دو، سه، الی ... شماره بیست به هر کس که می رسید اولین پرتاب کننده بود و باید با سنگی که در دست داشت سکه ها را بزند و این سکه ها در اولین ضربه هر کدام شان به نقش پشت بر می گشت.

سیاوش داستان ما  "شهید سیاوش امیری" بود همان شهیدی که در عملیات رمضان سال ۶۱ در شرق دجله مفقود الاثر شده بود. او  پسر ریز نقش و زبل و زرنگی بود که اگر در عملیات شهید نمی شد امروز یکی از ژنرال های بنام سرزمین ایران اسلامی بود.

همین الان هم وقتی تصویرش را کسی ببیند می گوید خوب این بنده خدا که بچه بود چرا او را به جبهه اعزام کردند. در حالی که برای اعزام به جبهه مسئول اعزام نیرو ایراد گرفته بود ولی چنان با منش و بزرگمردی با او حرف زده بود که توانست جزو اولین اسامی اعزامی ها بود.

 سیاوش با زرنگی خود همه بچه های محله رابه نوعی نقره داغ کرده بود. کسی را نداشتیم که از صبح تا عصر در بازی شاپکو  از سیاوش ببرد. تا هنگام عصر سیاوش بیست و گاهی سی تومان کاسب می شد. این موضوع بچه ها را عصبی می کرد که چگونه است که ما نمی توانیم برای یک بار هم که شده ازسیاوش ببریم.

*اعضای تیم شاپکو بازها ساعت های خاصی جمع می شدند مثلاصبح ها از 11تا 13 و عصرها از 5 تا 8 حالا چرا تایم خاصی داشتند تابع قاعده خاصی نبود. اما بیشتر به این خاطر بود که در مجاورت ما چند بنگاه خواروبار فروشی بود و یک بنگاه سنگ فروشی نیز فعالیت داشت. بنابر این ما دو دسته می شدیم و تعدادی به بنگاه های خواربارفروشی رفته و بار را تخلیه می کردند. تعدادی دیگر هم با مالک سنگ فروشی که بعدها برادرش شهید شد همکاری داشتند.

صبح ها در ظرف دو ساعت و عصرها به مدت سه ساعت کار و مزد خود را نقد دریافت میکردیم. مثلا کامیون برنج و چای و روغن و پودر رختشویی را تخلیه کرده و نفری چهارتومان گیرمان می آمد. آنهایی هم که سنگ تخلیه کرده بودند نفری پنج تومان مزد داشتند، اینها در اصل همه کارگران سیاوش بودند.

چرا چون تفریحی در کار نبود و پارک و حتی توپ فوتبالی نداشتیم و امکانات بسیار کم بود به شاپکو بازی عادت کرده بودیم. علاوه بر آن چون سیاوش همه ما را نقره داغ کرده بود همه روزه پول در دست آماده فنگ بودیم تا از سیاوش ببریم.

اما طی سال‌ها این اتفاق هرگز نیفتاد چرا که هیچ کدام از ما زرنگی و چالاکی و دقت حضور سیاوش را نداشتیم. چرا که ما با استرس و باخت قبلی و با ذهنی درگیر در هنگام بازی ضربه می زدیم و سکه به پشت نمی نشست ولی سیاوش بدون استرس بود.

چون پول های برنده شده پشتوانه اش بود و خوب می دانست که از همه ما زرنگتر است و نخواهد باخت. به همین خاطر وقتی سنگ را به سمت سکه ها می زد از ده سکه حداقل شش هفت تای آن بر عکس می شد.

این تعداد را بر می داشت و در ضربه دوم هم بقیه را می برد. یعنی مزد پنج ساعت کار در بنگاه  را به سیاوش می باختیم. من یک چیزی می گویم و شما چیزی می شنوید، اما تصور آن هم خیلی سخت است و باید در شرایطش باشی تا سختی آن را درک کنید. بنابر این همه افکارمان بهم می یخت ولی به خاطر غروری که داشتیم اعتراض نمی کردیم. یعنی اگر کسی اعتراض می کرد که فلانی پولم را برد و یا به بزرگترش می گفت پولم را از سیاوش بگیر او دیگر در کوچه جایگاهش را از دست داده بود.

بنابر این در قلمرو کودکان و نوجوانان آن کوچه مورد تمسخر و حقارت قرار می گرفت. از این رو به هیچ وجه کسی اعتراض نمی کرد. اما دست بر قضا یک روز شانس در خانه ما را زد و آن روز ما پول خودمان را که داشتیم هیچ، هفت تومان هم کاسب شده بودیم. به خاطر این موفقیت حاتم بخشی کردم و پسر عمویم گفتم میهمان من هستی.

بنابراین اول به مغازه حاج خداکرم پدر شهید جهانبخش همتی، همان شهیدی که همکلاسی ما بود و به همراه سیاوش و علیمحمد امیری در عملیات رمضان مفقود شدند رفتیم. یک تومان دادم و شش بیسکویت گرجی و تینا گرفتیم.

آن قدر خوشمزه بود که هنور هم بعد سال ها می توانم مزه بیسکویت را در دهانم احساس کنم. بیسکویت ها را که خوردیم رفتیم مغازه ابوالقاسم. خدا را شکر عمو ابوالقاسم هنوز در قید حیات است و سوپر مارکت دارد.

اگر چه آن روزها مغازه کوچکی بود اما امروز برای خود سوپر مارکت بزرگی شده است. آن روزها همیشه دو نوع موز داشت، یکی سومالی و دیگری چیکیتا، موز سومالی اندازه دو تا موز چیکیتا بود ولی قیمتش کمتر و خوشمزه تر بود.

بنابر این چهار تا موز سومالی دو تومان قیمت داشت. پس چهار تا موز گرفتیم و با خوردن موزها دیگر جایی برای خوردن غذا نداشتیم. البته غذاخوردن ما هم برای خود داستانی دارد و مثل امروز نبود که هر سطل زباله ای را که نگاه کنی ظروف یکبار مصرف چلو ماهی یا کوبیده در آن پر باشد.

در آن زمان یک سینی مسی برای سرو غذا بود و نان ها را در داخل گنجه و تاقچه درب دار بود که مخصوص نان ها بود و  باید می رفتید درب گنجه تا بتوانید نان بردارید.

همچنین باید می رفتید از درب حلب روغن نباتی با قاشق روی نان می ریختید و با پنیر می خوردید. از اینگونه غذا ها مرسوم بود که گاهی آب گوجه هم به آن اضافه می شد و با تخم مرغ و گوجه (همان املت فعلی) و یا ماست و خیار و یا تلیت آب کشک همراه بود و اینها مختص همگان هم نبود. بلکه این دو سه قلم غذای آخر مختص اونایی بود که وضعشان خوب بود.

یکی از روزها سیاوش ما را به خوردن نوشابه فانتا و موز در مغازه ابوالقاسم دعوت کرد. جلو درب مغازه که جوی آب هم با سرعت از جلوی آن می گذشت نشسته بودیم و پاهایمان را توی آب قرار داده بودیم و فانتا می خوردیم.

فانتا بهترین نوع نوشابه بود و در واقع کانادادرای و فانتا بهترین مارک نوشابه موجود در آن زمان بودند. وقتی خوردن ما تمام شد سیاوش بلند شد که حساب کند بنابراین در شلواری که داشت و کمرش را تا زده بود دست کرد و یک مشت پول کهنه در آورد. کمی به پولها نگاه کرد و از لابلای پولها چهار تومان جدا کرد، گفتم پس چرا دست دست میکنی گفت پول های نو را نمی خواهم بدهم چون ابوالقاسم یک بار به من گران فروشی کرده بود و باید تلافی کنم.

بنابراین گشت و گشت و پول هایی را که حداقل صد بار ضربه خورده بود را پیدا کرد و گفت عمو حساب ما چقدر می شود؟ ابوالقاسم گفت چهار تومان می شود. بنابراین چهار تومان را به او  داد و ابوالقاسم کمی به پول ها نگاه کرد و گفت بیا اینجا ببینم به من چی دادی؟

  پول ها را ریخت کف ترازو و گفت این یک تومانی خوبه این دو تا پنج ریالی هم خوبن بیا این دو تومان را بگیر بزار لای بقچه ات برا حمام.

پدر بیامرز اینا که نه شاه دارن نه شیر !! بنده خدا راست می گفت اصلا معلوم نبود این دو تومان است یا نه. چرا که از بس که با سنگ زده بودن روی پول ها نقش شان به کلی پاک شده بود.

بنابر این این، داستان نه شاه داره نه شیر داره به عنوان یادگاری بین ما و دوستان ماندگار شد و هر وقت که  از جلو مغازه عمو ابوالقاسم  رد می شدیم بلند می گفتیم اینا که نه شاه دارن نه شیر و حسابی عصبی اش می کردیم.

انقلاب که پیروز شد از دبستان به راهنمایی رفتیم. در کلاس دوم راهنمایی بودیم که اعزام به جبهه ها آغاز شد. به شوش اعزام  شدیم و عملیات رمضان شروع شد و سیاوش داستان ما با علیمحمد و جهانبخش و... مفقود الاثرشدند.

از آن زمان  هفده سال طول کشید تا تفحص شدند اگر چه دوران دفاع مقدس و حضور امام راحل و فضایی که امام امت ایجادکرده بودند جوانان ما توانستند ره صد ساله را یک شبه طی کنند و از ته کوچه و شاپکوبازی شهدایی شدند که در قهقه مستانه و شادی وصولشان عندربهم یرزقونند.

روح ما با یاد آن پرندگان سبکبال مهاجر شاد باد.

والسلام من اتبع الهدا

رضا امیریان فارسانی

تلگرام
اینستاگرام
توییتر
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
بدون ویرایش از شما
آخرین اخبار
فاش نیوز آگهی می پذیردصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمطب تغذیه و رژیم درمانیانتشارات حدیث قلمبنر بیمه دیسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیمتن نهایی مرامنامه و اسانامه جبهه جانبازاناساسنامه انجمن جانبازان نخاعیاسامی راه اندازان جمعیت جانبازانپرسش و پاسخ حقوقی ایثارگرانفرم فراخوان پیوستن به جمعیت جانبازانکارگاه مبنا تقدیم می کند: بالابر کمک حرکتی logo-samandehi