شناسه خبر : 77802
سه شنبه 15 مهر 1399 , 10:30
اشتراک گذاری در :
عکس روز

گفت‌وگوبا جانباز ضایعه نخاعی، «سیدعباس مقدس»

جانبازی با دنیایی جراحت هنوز مقاوم ایستاده است

حکایت زندگی او از کودکی، حضورش درجبهه و مجروحیت‌های متعددی که باعث شده تا او امروز کلکسیونی از انواع و اقسام دردها باشد، خود داستانی خواندنی است...

فاش‌نیوز - به مناسبت هفته دفاع مقدس، با افتخار در منزل جانباز ضایعه‌ی نخاعی، «سیدعباس مقدس» حضور یافتیم تا ضمن ادای احترام به‌این جانباز گرامی‌ گپ و گفتی نیز با ایشان داشته باشیم.

حکایت زندگی او از کودکی، حضورش درجبهه و مجروحیت‌های متعددی که باعث شده تا او امروز کلکسیونی از انواع و اقسام دردها باشد، خود داستانی خواندنی است.

  غیرت مردانه‌اش که‌از همان کودکی او را واداشته تا پا به پای پدر سهمی‌در نان‌آوری خانه داشته باشد و درکنار تحصیل شبانه، از 9سالگی با اراده و پشتکار، ورزش کونکفو را تا مرحله‌ی اعزام به مسابقات نوجوانان هندوستان پیش برده‌است؛ به‌طوری که با کسب رتبه‌ی نفر برتری این مسابقات همسرشاه را برای استقبال او و تیم همراهش به فرودگاه می‌کشاند خاطره‌ای است که فراموشش نمی‌شود.

او با این حال در سن 13سالگی بی‌خبر از خانواده، برای اولین بار راهی جبهه می‌شود و در آنجا با تشخیص فرماندهان بزرگ جنگ‌های نامنظم، همچون شهید دکترچمران و شهید مجتبی هاشمی، به‌عنوان نیروی مستقیم آنان قرار می‌گیرد.

خاک جبهه چنان او را عاشق و واله خود می‌سازد که با حضور در چندین عملیات بزرگ و  حساس، با مجروحیت‌های بسیاری ناشی از اصابت تیر و ترکش و گلوله و شیمیایی شدن، 5  سال از عمر خود را در آن سپری می‌کند و این درحالی است که  شجاعت و دلاوری در کنار تجربه‌ی جنگ‌آوری، او را تا مرحله‌ی طراحی عملیات، فرماندهی ارشد آتشبار3، دیده‌بان و مسوول زرهی و موشک انداز پیش می‌برد.

سرتیپ تمام پاسدار، سیدعباس مقدس، علاوه بر افتخار هم‌رزمی با شهید دکترچمران و شهید هاشمی، در کنار شهید حسن باقری، سرلشگر پاسدار حسین سلامی، سردار حاجی‌زاده و سردار دل‌ها، حاج‌قاسم سلیمانی جنگیده؛ برای همین است که وقتی حرفی از یاران شهیدش به‌میان می‌آید، آهی از عمق دل می‌کشد و سر به زیر می‌اندازد و در سکوت، اشکی که پهنای صورتش را پوشانده پاک می‌کند.

با این اوصاف باید او را علاوه بر یک قهرمان جنگ، یک پهلوان میادین ورزشی هم دانست؛ چرا که وزنه‌برداری را پس از مجروحیت با جدیت و پشتکار ادامه داده و اکنون بالاترین رکورد 230 کیلوگرم جانبازان و معلولین را به خود اختصاص داده؛ و با چندین اعزام به مسابقات خارج از کشور افتخارآفرین جامعه جانبازان است.

این جانباز دردمند دو سالی می‌شود که درگیر تشدید زخم‌های شیمیایی است و به‌تازگی جراحی شده و دوران نقاهت را سپری می‌کند. افزون براین 300-400 ترکش بزرگ و کوچک در جای جای بدنش باقی است و یک ترکش سه سانتی هم درکنار قلبش جا خوش کرده که با این وضعیت ممکن بود گفت وگو با ما را نپذیرد؛ اما دلش دریای ناگفته‌هاست و حیفش می‌آید که‌از روزهای حماسه برایمان نگوید. به همین خاطر دعوتمان را می‌پذیرد و ما نیز در روزهای منتهی به آغاز هفته‌ی دفاع مقدس پای صحبت‌های این دلاورمرد جبهه‌ی ایثار و پایداری می‌نشینیم.

فاش‌نیوز: لطفاً خودتان را برای مخاطبان ما معرفی بفرمایید.

- سیدعباس مقدس، متولد 1344 شهرستان بروجرد و بزرگ شده‌ی تهران هستم.

 

فاش‌نیوز: درچه خانواده‌ای بزرگ شدید و چند ساله بودید که برای اولین بار به جبهه رفتید؟

بنده به‌همراه خانواده‌ از 9 سالگی در تهران زندگی و در همین محله‌ی خانی آبادنو ساکن شدیم. در خانواده‌ای با پنج برادر و چهار خواهر که من فرزند یکی مانده به آخر خانواده هستم.

13ساله بودم که درگیری ایران و عراق شروع شده بود و نیروهای مردمی به جبهه می‌رفتند. من دربسیج محل عضو بودم. روزها در کنار پدرم به شغل گچ‌کاری مشغول به کار بودم و شب‌ها هم در کلاس پنجم در آموزشگاه قدس نازی آباد درس می‌خواندم. بسیار علاقه داشتم به جبهه بروم. حتی یک‌بار درحال اعزام بودم که پدرم آمد و مرا با کتک برگرداند. آن زمان برادرم در نیروی هوایی و در منطقه‌ی آبادان بود و خانواده‌ استدلالشان این بود که می‌گفتند برادرت در جبهه است و نیازی به رفتن شما نیست؛ تا اینکه یکی از دوستانم که جزونیروی جنگ‌های نامنظم بود هماهنگی کرد که بیا با من برویم. من هم یک روز به بهانه‌ی کار، لباس و لوازم کارم را برداشتم درون یک پلاستیک گذاشتم و به فاصله‌ی یک چهار راه که‌ از منزل ما تا منزل خواهرم (که‌ازدواج کرده بود) فاصله داشت، به منزل ایشان رفتم. وسایل را زیرپله خانه آنها گذاشتم و گفتم من برای کار به شهرستان می‌روم و زود برمی‌گردم. نگران نباشید.

سید مجتبی هاشمی هم یکی از فرماندهان بنام جنگ‌های نامنظم بود که به‌اتفاق دوستم به درب منزل‌شان رفتیم. ایشان گفت شما به مسجد بروید من به آنجا می‌آیم. نامه‌ای هم به ما داد و گفت الان مینی بوسی می‌آید که می‌خواهد به آبادان برود؛ شما را هم می‌برد.

فاش‌نیوز: شما مگر دوره آموزشی را گذرانده بودید؟

خیر. هیچ دوره‌ای ندیده بودم؛ تنها در بسیج اسلحه‌ی «ام یک» را نشان‌مان داده بودند والسلام. زمانی که در بسیج محل بودم، دوستی داشتم به نام عباس کرمی؛ یک‌بار سر شوخی، اسلحه «ام یک» را که مسلح بود، اما خودش خبر نداشت، گرفت سمت من. خداوکیلی اگرمی‌زد  حفره بزرگی در بدنم ایجاد می‌شد. به شوخی هرچه ماشه را چکاند اتفاقی نیفتاد و شلیک نکرد. گفتم: اگر شلیک شده بود چکار می‌کردی؟ گفت برو بابا. اما همان لحظه که سر اسلحه را بالا گرفته بود؛ ناگهان گلوله شلیک شد و شاخه‌ی درخت شکست و روی سرش افتاد. از ترس، اسلحه را رها کرد. گفتم عمرم به دنیا بود و البته نمی‌دانستم که قرار است چه چیزهایی پیش بیاید.

 

فاش‌نیوز: در ادامه چه‌اتفاقی افتاد؟

دقیقا همانند فیلم اخراجی‌ها با یک عده لات و لوط منطقه سوار مینی بوس شدیم؛ که‌ از همان ابتدا درگیری لطفی شروع شد. می‌گفتم سالم بنشیند و به مردم متلک نگویید. می‌گفتند به شما ربطی ندارد. تا خود منطقه‌ی پل دختر درگیر بودیم. حالا دو دسته شده بودیم؛ من و دوستم و راننده‌ی مینی بوس؛ و اینها هم یک دسته‌ی 8نفری. در آنجا ماشین گاردن برید و آن‌ها مجبور شدند با یک ماشین دیگر بروند. ماهم شب را به منزل راننده مینی بوس که بچه‌ی دزفول بود رفتیم.

فاش‌نیوز: فضای آن روزهای شهر دزفول را می‌توانید برای ما توصیف کنید:

- تا آن زمان من صدای انفجار به آن بلندی را از نزدیک نشینده بودم. زمانی که یاد آن روزها می‌افتم دیوانه می‌شوم. دشمن حمله کرده و شهر دزفول را محاصره کرده بود و با گلوله‌ی خمپاره 60 همه جا را می‌کوبید. بیشتر مردم شهر هم فرار کرده بودند و شهر تخلیه شده بود. عده‌ای هم به مدرسه پناه آورده بودند و در زیرزمین آن زندگی می‌کردند. یک اطاق از مدرسه را هم به ما دادند که تقریبا 3متر از کف خیابان پایین‌تر بود. ما سه چهارنفری می‌گفتیم و می‌خندیدیم که یک گلوله به بالای سرمان اصابت کرد؛ که با اصابت آن پنجره خرد شد و شیشه‌هایش شکست و اطاق پر شیشه خرده شد. همین که بلند شدم از اطاق بیرون بروم، درب یخچالی را که در کنار اطاق قرار داشت با درب خروجی اشتباه گرفتم و آن را باز کردم و با کله درون یخچال رفتیم.

طبیعی بود که ما تجربه‌ی جنگی نداشتیم؛ اما من ورزشکار بودم و قهرمان رشته‌ی کونگفو در رده‌ی نوجوانان زمان شاه؛ و قهرمان مسابقات دهلی؛ که مدال‌های آن زمان هم موجود است. خاطرم هست که زمان بازگشت از هندوستان، فرح پهلوی هم برای استقبال ما به فرودگاه آمده بود و حتی زمانی که‌ از پله‌ی هواپیما سرازیر شده بودیم دست مرا هم گرفت.

 

فاش‌نیوز: در ادامه چه گذشت.

- از اطاق که بیرون آمدیم، همه زدیم زیرخنده. البته‌ اطاق را دود گرفته بود؛ اما از مدرسه که بیرون آمدم دیدم در خیابان چندین جنازه‌ از مردم روی زمین افتاده و درحال ناله هستند و خون زیادی ریخته بود. طوری شد که لباسم را پاره کردم و به جای باند، زخم‌هایشان را بستم. وقتی داخل مدرسه آمدم فقط یک دوبنده زیر پیراهنم بود. راننده مینی بوس که خانواده‌اش هم آنجا بودند گفت: دیوانه چرا لخت شدی؟ گفتم مجبور شدم.

جنازه داخل شهر زیاد بود و آمبولانس‌ها مرتب به این‌طرف و آن‌طرف شهر می‌رفتند. پدر ایشان آمد و گفت: ببین پسرم، این تنها گوشه‌ای از جنگ است. از همین‌جا برگرد برو خانه‌تان. نگاهی به‌ایشان کردم و گفتم من تا به حال صدای توپ نشینده بودم. این اتفاق طبیعی بود!

 

فاش‌نیوز: شما که تجربه‌ی جنگ نداشتید، چطور با ترس و دلهره‌های آن کنار آمدید؟

- کارخدا بود. دغدغه‌ی من کمک به کشور و کمک به رهبرم بود. من حضرت امام(ره) را بسیار دوست داشتم؛ به‌قدری که دوست داشتم تمام اعضای خانواده‌ام از بین بروند اما امام سلامت بمانند.

فاش‌نیوز: ادامه‌ی ماجرا را برایمان بگویید:

- چهار پنج ماهی در آبادان بودیم و جنگیدیم که عملیات شکست حصر آبادان شروع شد. اسلحه‌ی ژ3 پنج سانتی از من بلندتر بود. دکترچمران به‌همراه مجتبی هاشمی به هتل کاروانسرای اهواز آمده بود که یکدفعه چشمش به من افتاد. گفت: «این فینقلی را کی آورده؟» گفتم به من می‌گویید فینقلی؟! می‌توانید با من مبارزه کنید؟ گفت اوو! گفتم اوو نداره با من مبارزه کن. که یکی از  دوستان گفت این قهرمان کونگفو مسابقات دهلی است. گفت باریکلا. چندین حرکت هم جلوی چشمانش آمدم و گفتم پنج شش نفر را بفرستید طرف من. اتفاقا با یکی دو نفر بچه‌ی شیراز که گفتند ما کاراته‌کاریم، مبارزه کردم که‌ افتادند روی زمین و یکی هم که بچه‌ی آبادان بود، نقش زمین شد و بعد هم فرار کرد.

عملیات هم درحال آغاز بود. درحالی که نه‌ اسلحه‌ای بود و نه مهماتی؛ و تنها یک اسلحه و یک خشاب بود و از گلوله هم خبری نبود. خمپاره و آرپی جی که‌ اصلا نداشتیم. سرهنگ کیتری آن زمان فرماندار نظامی‌آبادان بودند؛ آمدند و بازدیدی کردند و نگاهی به بچه‌ها کردند و به نشانه‌ی تاسف سری تکان دادند و بیرون رفتند. من تا آن زمان نشان و درجه‌ها را تشخیص نمی‌دادم ؛ بنابراین بیرون رفتم و گفتم ببخشید چرا سرتان را تکان دادید؟ نگاهی به من کرد و گفت می‌خواهند آبادان را با شماها نگه‌دارند؟! آن زمان هم دکتر چمران وزیردفاع بودند. گفتم یعنی ما آدم نیستیم؟ شما لباس پوشیدید فکر کردید چیزهایی که در نظام یاد گرفتید کافی‌ست و ما هیچی بلد نیستیم؟ گفتم دوتا از نیروهایت را بفرست تا مرا بزنند؟ آمد که‌ از من عذرخواهی کند، نفری که کنار دستش بود و آرم جودو هم روی لباسش بود گفت بگذار ببینم چه می‌گوید که‌ این‌قدر حرف می‌زند. همین که آمد سرشانه‌ی مرا بگیرد و فشار بدهد، با یک ضربه به زیرپاهایش، رفت بالا و با کمر به زمین خورد. همین که آمد بلند شود، با یک حرکت جفت‌پا او را به سینه سرهنگ چسباندم و سرهنگ به ماشینش برخورد کرد. گفتم به‌ این حرکت «تن به تن» می‌گویند. در همین حین دکتر چمران هم رسید و گفت: چرا درگیر شده‌اید؟ سرهنگ برایش توضیح داد و شهید چمران در جواب گفت: "جناب سرهنگ! اینها لشگر خدا هستند، از اینها غافل نشو" و اشک درچشمانش ظاهر شد و رو به مجتبی هاشمی‌گفت: پس از عملیات او را به سوسنگرد، پیش من بفرست. ایشان هم قبول کرد.

 مرحله‌‌ی اول عملیات حصر آبادان که تمام شد، از آبادان تا سمت شیرپاستوریزه 7-8 کیلومتری پیاده رفتیم. این را هم عنوان کنم که مجتبی هاشمی مرا بسیار دوست داشت و می‌دید که‌ از همه جلوتر هستم، آمد و گفت بیا باهم برویم سوسنگرد و بیاییم. چند روزی رفتیم و برگشتیم. دوباره عراق پاتک کرد. البته هر روز با توپ و خمپاره می‌زدند. در روستای "مارد" خانه‌ای را گرفته بودیم و به‌عنوان سنگر از آن استفاده می‌کردیم. یک کاناپه‌ی بزرگ را عراقی‌ها در حیاط آن گذاشته بودند که برای استراحتشان از آن استفاده می‌کردند. چندتا از بچه‌ها روی آن نشسته بودند و استراحت می‌کردند. گفتم اینجا ننشینید شاید خمپاره‌ای چیزی به آن اصابت کند و همه زخمی‌شوید؛ چرا این کار را می‌کنید؟ بروید داخل سنگر بخوابید! یکی از بچه‌ها گفت شما چه کاره‌ای که دستور می‌دهی؟ گفتم خود دانید. اما گویا به من الهام شده بود، یکدفعه یک پیرمرد تدارکاتچی آمد و گفت هر کسی لباس نیاز دارد، بیاید بگیرد. من هم رفتم یک شلوار کردی برزنتی گرفتم و آمدم بندش را درست کنم و درست جایی که به بچه ها گفتم اینجا ننشینید، خمپاره خورد و تعدادی مجروح شدند.

فاش‌نیوز: مجروحیت‌های مکررتان چگونه‌ اتفاق افتاد؟

- در همان درگیری و زمانی که روی کاناپه جمع شده بودیم، گلوله به میان ما اصابت کرد، به طوری‌که ترکش‌های گلوله به سمت من بود. بچه‌ها هم زخمی‌شدند و ترکش‌های جزئ