شناسه خبر : 78577
یکشنبه 29 فروردين 1400 , 13:10
اشتراک گذاری در :
عکس روز

مادر هرمز، مادر ایران، مادر...

من بزرگتر از همسر حاج سلیمان مدنی جزیره ی هرمز، زنی را در عالم نمی شناسم و بزرگتر از خاله‌شیرین جزیره ی هرمز مادری را در عالم نمی شناسم و ندیده ام و نخواهم دید. خاله شیرین...

فاش نیوز -  و شهدا تو را می کشانند و می برند و میهمان می کنند و آری، حلقه ای است که بر گردنت افکنده اند؛ رشته‌ی تقدیر خدایی‌شان را و می‌برند پیش خوش خاطرترین و عزیزترین و دوست‌داشتنی‌ترین دوست‌داشتنی‌هایشان و آنگاه که «...ایزد ز حکمت ببندد دری، ز رحمت گشاید در دیگری» و آیا اصلا حکمت الهی مقدر خواهد شد در بسته شدن دری از درهای عالم؟! و کسی چه فکر می‌کرد که از حلب بیرون راندندمان تا به هرمز واصل شویم. اینجا قصه‌ی از حلب تا هرمز است؛ اینجا دیگر کسی نمی‌تواند بیرون براند تو را، که خاک است؛ خاک وطن است، وطن است، زادگاه تواست.

هرمزی ها هم خود غصه و قصه‌ی دیگری دارند. انگار وطن است! و آنگاه که پیرمرد برنادل هرمزی کنار لنج، در اسکله ی هرمز ما را فراخواند و مهمانمان کرد، دریافتیم که قصه ی هرمز قصه ی مردم آرام، صبور مهمان نواز و غیور و رزمنده ی مجاهد است که لحظه ای میهمان خود را فراموش نمی کند.

پیرمرد از موسی درویشی گفت. حاج موسی درویشی بزرگ، دوست صمیمی حاج قاسم، شهید بزرگ هرمز، فرمانده ی سپاه هرمز؛ از موسی درویشی گفت و بزرگی هایش. حاج موسی، حاج قاسم سلیمانی جزیره ی هرمز است و از نفرات اول حاج قاسم سلیمانی در استان هرمزگان، در دوران دفاع مقدس بود.

از حلب تا هرمز راه کوتاهی نیست. گویا همین دیروز بود که در دیر همان راهب مسیحی که سر اباعبدالله الحسین را به امانت گرفت تا با آن نجوا کند، سراغمان آمدند؛ همان معبدی که اکنون شده است مشهدالحسین در حلب.

و سراغمان آمدند و در همین جا عذرمان را خواستند و گفتند »دستور اخراج شما از خاک سوریه صادر شده است». که البته درست نبود این حرف ها.
 خدایشان بیامرزد، اخراج کردند تا به هرمز برسیم؛ و مگر نه آنکه شهید شهید است و ام‌الشهید واخ‌الشهید و اخت‌الشهید و بنت‌الشهید و ابن‌الشهید، در همه جای عالم هستند.
 این فاصله ی حلب تا هرمز حالا کوتاه کوتاه کوتاه شده است. اگر نگذاشتند حرف دل مادر شهید سوریه ای را بشنویم، حالا حرف دل اصحاب‌الشهدا و خانواده شهدای هرمزی را می شنویم. از هرمز تا حلب و از حلب تا هرمز راه زیادی نیست.

مردم، اینجا جزیره ی هرمز است، اینجا جزیره ی عشق است، اینجا جزیره ی شیرزنان و غیور مردان است، اینجا استوارکده ی تاریخ است، اینجا میکده ی عشق است و اگر فرمودند که عرفان، خانقاهش بازی‌دراز است، عالم، زندگی و حیاتش به عشقکده های آسمانی هرمزگونه است.
 و عرفان هم خانقاهش هرمز است و هرمز را درک کن و هرمز را دریاب و هرمز را فکر کن که برمودای عشق و قلب های زنگ‌زده ی زنگار گرفته ی من و تو ست.
ام الشهدای ایران کیست؟ شهید فاطمه نیک و فرزندانش که همه شهید شدند؛ محمدگلزاری،علی گلزاری و غلام گلزاری.

شهید موسی درویشی، فرمانده ی سپاه هرمز، دوست صمیمی و همرزم حاج قاسم سلیمانی و برادر حاجیه خانم، شهیده فاطمه نیک، شهید حر درویشی، فرزند حاج موسی درویشی، و شهید محمدشفیع مدنی، خواهرزاده ی شهیده فاطمه نیک؛ همه ی اینها شدند 9 نفر، و فاطمه شد ام‌الشهدا؛ مادر هرمز و مادر ایران.

ای مردم، بدانید در همین روزگاری که برخی جوان های تازه داماد اسیر مهریه های عندالمطالبه و پشت میله های زندان اند، شیرزنانی از دیار هرمز، چون فرشته پروانه ی شمع وجود کبوترهای عاشقی چون سلیمان مدنی ها شدند و پس از جانبازی جوان های آن روز با آآنها ازدواج کردند و تا آخر پای شوی شهیدوارشان ایستادند و خواهند ایستاد.
 ای مردم بدانید و آگاه باشید که هرمز غربتی نداشته و نخواهد داشت و جزیره ای که پرتغالی ها را پس زد و قلعه شان را خالی کرد، نیازی به تعریف من و شما ندارد. برای زدودن غبار فراموشی که بر دل و قلب ما نشسته است؛ و نه بر هرمز، خداوند خود مقدر خواهد کرد که در طی اعصار و قرون، حماسه ی هرمزی های دریا دل و دریانورد، تاریخی تاریخی تاریخی بماند.
فاطمه نیک، یک مادر نیک عالم بود، یک فرزند نه، دو فرزند نه، سه فرزند، سه پسر، سه شاه پسر، سه بزرگمرد را هدیه کرد به انقلابی که من و تو صبح و شب طلبکار مرغ و گوشت و بنزین و سکه ی آنیم. حاج موسی درویشی بزرگ، برادرش را هم تقدیم کرد و فرزندش حر درویشی را هم تقدیم کرد، مادر فرزندانش، برادرش و فرزند برادرش را هدیه مقاومت جهانی برای ظهور ولی عصر کرد. دامادش را هم در راه انقلاب پابرهنگان تقدیم کرد. تا اینجا شد سه پسرش و برادرش و فرزند برادرش و دامادش، خودش هم در راه حفاظت از اهداف انقلاب جهانی پا برهنگان در مقابل آل کلاب و برای حفاظت از جان خواهرزاده ی جانبازش و برادر شهید حاج سلیمان مدنی، یعنی برادر محمدشفیع مدنی، در جمعه ی خونین مکه ایستاد؛ و در همین روز بدست قداره‌کشان سعودی به شهادت رسید.

و درود و سلام خدا و رحمت خدا بر دختران استوار ایرانی پاک سرشت که در آن روزگار با میل و اراده و رضا و سربلندی و افتخار، و پس از جانبازی امثال حاج سلیمان، با چون سلیمان هایی استوار پیمان آسمانی بستند. عجب بزرگ اند این شیرزنان زینب‌گونه! اینها زینب های همیشه پرستار و همسران جانبازانند. این شهیدپرورهای شهیددار شهیدوار انگار یک شهید را همیشه درکنار خود پرستاری می کنند.

من بزرگتر از همسر حاج سلیمان مدنی جزیره ی هرمز، زنی را در عالم نمی شناسم و بزرگتر از خاله‌شیرین جزیره ی هرمز مادری را در عالم نمی شناسم و ندیده ام و نخواهم دید. خاله شیرین همان شهیده فاطمه نیک است؛ همان ام الشهدا، همان زنی که خود شهید شد و هشت تن از عزیزانش را در وسط آتش و دود و خون و آه و ناله و حمله ی کلاب آل خنزیر در جمعه ی خونین مکه داد و شدند نه شهید؛ یکتا و یگانه در کشور و در دنیا.

خاله شیرین هرمز که همان ام‌الشهدای ایران است؛ یعنی شهید فاطمه نیک، در همان راهپیمایی عظیم که با خونخواری آل سعود همراه شد، می بیند که همین حاج سلیمان مدنی؛ خواهرزاده ی تازه جانباز شده ی دو پا قطعش برروی صندلی چرخدار مورد حمله ی آل کلاب قرار گرفته است؛ حاج سلیمان را از روی صندلی چرخدار به زمین می زنند؛ اصلا حاج سلیمان می گوید بارها با باتوم به پای من زدند  و من می‌خندیدم، بعد فهمیدند که عجب! اینی را که به پایش می زنند جانباز است و اصلا پای واقعی ندارد. او که به زمین می‌افتد، خاله اش فاطمه نیک  می رود که خواهرزاده ی جانبازش را جانبازی کند، که فاطمه را شهید می کنند.
هرمزگان است و هرمزش، هرمزگان است و دریانوردان دریادل دریادیده ی دریا رفته که صیادی دل ها کرده اند و لولوء مکنون ضمایر را استخراج کرده اند و از مرد بلندقامت بلند آرزوی بلند نگاه بلند بالای بلند اختر، مبارزی ساختند که بی سلاح و با قایق پارویی، به دل دشمن زد. من هرگز اجازه نمی دهم صدای حاج سلیمان در درونم گم شود. این مظلوم هرمزی قلعه ی خیبر قلب عالم را فتح کرده است. آهای آنها که نمی دانیم کی و کجا می خوانید و می شنوید و می بینید این نوشته ها را! حاج سلیمان مدنی های هرمزی از هرمز رفتند، و به هرمز بازگشتند، بلند بالا و بلند قامت و استوار؛ بر روی دو پای دنیایی رفتند و بر بال ملائک بازگشتند.

ده تا پانزده گلوله ی توپ کمتر و بیشتر، در اطراف محل رزم حاج سلیمان مدنی در جزیره ی مجنون به زمین خورد؛ اویی که با قایق پیشمرگ رفته بود؛ با قایق پارویی و بدون سلاح و تنها با سر نیزه. نباید حتی صدای تیری آنجا می آمد. به قول خودش وقتی انفجار شد، چون کبوتری بالا رفت و به قول ما، با بال و پر ملائک به زمین آمد.
حاج سلیمان بلند قامت هرمز، اکنون با دو پای قطع شده که مانند ابالفضل‌العباس علیه‌السلام در راه حسین علیه‌السلام داده است، در مقابل تو نشسته است. او همان خواهر زاده ی مادر شهدای ایران است. بزرگترین زن، با بیشترین شهید در خاک جمهوری اسلامی ایران.

ای مردم، هرآینه لایق‌ترین و سزاوارترین و برحق‌ترین مردمان روی کره ی خاکی، خانواده ی شهدایند که چشم و چراغ ملت اند و هرمزی ها چشم و چراغ عالم اند؛ جزیره ای که همه‌شان پاسداران روح الله شدند، وقتی گفت: به سپاه بپیوندید. و مردی را در جزیره نمی دیدید؛ که یا به جبهه اعزام شده بود و یا در پشت جبهه و نه در پشت جبهه، همراه پاسداران در چبهه بود و داوطلب.

اصلا کار پشت جبهه در هرمز را فقط زنان انجام دادند. همه ی مردان در جبهه بودند اصلا هرمز خالی از مردان شده بود. هرمز در دوران هشت سال دفاع مقدس، خالی از مرد شده بود و شیرزنان هرمزی چون فاطمه نیک، مردان هرمز شدند و به پشتیبانی جبهه مشغول بودند؛ شیرزنانی که هیچگاه اجازه ندادند جزیره خالی از مرد، خالی از مردانگی شود. هرمز مردانش جبهه بودند و زنانش شیرزن مردانه ایستادند.
هرمز جزیره ای است با 42 کلومتر مربع وسعت که از جمعیت دو سه هزارنفری خود در دوران دفاع مقدس، بیشترین پاسداران را هدیه به انقلاب کرد و بالاترین تعداد شهدا را تقدیم مقاومت جهانی.
هرمز هفت هزار نفری الان، همان هرمز دو سه هزار نفری دوران جبهه و جنگ است. حالا در پیاده‌روها و مقابل ساحل، مردان دست پینه بسته و عصا بدستی را می بینی که یا پاسدار انقلاب بوده اند و یا دریانورد و صیادی بوده اند که به پاسداران انقلاب خدمت می کردند و همان لباس های غواصی را در دوران تحریم جنگ در دبی، صید کردند، به ایران آوردند و برای رزمندگان عملیات والفجر هشت ارسال کردند.
نشسته اند اینها و نگاه را به افق خلیج همیشه فارس دوخته اند، و هر وقت با تو حرف می زنند سکوت و کلام و چشمان و دستان و نگاه و دیده شان، همه و همه گویای نجابت جنوبی های خونگرم خون دل خورده ی مقاوم و سخت کوش است. روایت مردان هرمز روایت آرام ترین مردان زمین است که افلاکیان به رتبه و منزلت آنها در پیشگاه الهی غبطه می خورند.

«قال انی اعلم ما لا تعلمون» و خدا می دانست از این انسان دوپا چیزی را که ملائک نمی دانستند. بارها شنیدیم که نه تنها پاسداران در هرمز، که مردم عادی هم به جبهه ها رفتند داوطلبانه و نه تتها مردم عادی کوچه و بازار، که حتی بارها گزارش شده در مواردی کسانی که منزلت اجتماعی خوبی نداشتند هم وقتی قصه ی دفاع از وطن رسید غیرتشان به جوش آمد و شدند مثل سایرین. برایشان مهم نبود که در نظر مردم مثلا اعتیاد به مواد مخدر برای آنها جایگاه اجتماعی باقی نگذاشته است. غیرت و مردانگی آنها هم باعث شد تکان بخورند و همین ها شدند داوطلبان هرمزی اعزامی به جبهه ها در کنار دیگر داوطلبان.

درست می گفت آن دوست که مقدس‌مآبان اباعبدلله را رها کردند و حرها که در لشکر کفر بودند یاریش کردند.

| عباس کرمی

تلگرام
اینستاگرام
توییتر

اللهم صل علی محمدوآل محمدوعالفرجهم.السلام علیک یا امیرالمومنین علی بن ابی طالب و رحمت الله و برکاته.
شادی روح شهیدان والامقام صلوات
اللهم صل علی محمدوآل محمدوعجل الفرجهم.
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
بدون ویرایش از شما
آخرین اخبار
فاش نیوز آگهی می پذیردنمایشگاه مجازی کتاب تهرانصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمطب تغذیه و رژیم درمانیانتشارات حدیث قلمبنر بیمه دیسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیمتن نهایی مرامنامه و اسانامه جبهه جانبازاناساسنامه انجمن جانبازان نخاعیاسامی راه اندازان جمعیت جانبازانپرسش و پاسخ حقوقی ایثارگرانفرم فراخوان پیوستن به جمعیت جانبازانکارگاه مبنا تقدیم می کند: بالابر کمک حرکتی logo-samandehi