شناسه خبر : 80429
شنبه 04 بهمن 1399 , 11:13
اشتراک گذاری در :
عکس روز

دو بار اسیر شدم و حالا هیچ!

جلال خزایی - بنده موتولد۱۳۴۱هستم که در تاریخ ۱۸/۱/۶۱به خدمت سربازی اعزام شدم.

همان زمان برادر کوچکترم به عنوان بسیجی در جبهه بر اثر ترکش مجروح و در یکی از بیمارستان های اهواز بستری بود که بعد از مرخصی شدن از بیمارستان بدون آنکه به خانه بیاید از همانجا به منطقه رفت و در سومار به درجه رفیع شهادت نائل آمد. این حقیر هم بعد ازچند روزکه ازدواج نمودم عازم به خدمت شدم.

پس از دورای آموزشی در پادگان چهل دختر، به لشگر ۶۴ ارومیه انتقال داده شدیم و از آنجا به منطقه عملیاتی مهاباد، تیپ ۳ مهاباد، گردان ۱۱۵، گروهان ۱، دسته ۱ و پایگاهی به نام درمان مشغول خدمت شدم. زمانی که می خواستند ما را به آن پایگاه ببرند، چهار روز ماشین های سنگین راه سازی و ارتش موفق نشده بودند ۱۵ کیلومتر برف جاده را برای عبور خودروهای نظامی که حامل ما و تجهیزات بود پاکسازی کنند، تا بالاخره توسط ۲ فروند بالگرد به آن پایگاه منتقل کردند.

زمستان بسیار سخت همان سال (سال۶۱) شب هنگام و در هوای کولاکی از چهار طرف مورد حمله ضد انقلاب قرار گرفتیم.

نمیردانم چقدر از زمان درگیری گذشته بود، زیرا در آن شرایط چیزی را که احساس نکردم گذر زمان بود. براثر موج انفجار بیهوش شدم، زمانی به هوش آمدم که پایگاه کامل در تصرف ضد انقلاب قرار داشت و هوا هم کامل روشن شده بود که متاسفانه ۱۰۰ نفر از ۱۲۰ نفر نیروی پایگاه شهید شده بودند و مابقی نیز بشدت مجروح.

این حقیر و۱۱نفر از زخمیان که قادر به راه رفتن بودن اسیر ضد انقلاب شدیم و باقی زخمیان را (که قادر به حرکت نبودند) با زدن تیر خلاص، شهید کردند!

مدت بیش از یک ماه در اسارت بودیم تا اینکه طی عملیاتی مشترکی که بین سپاه و ارتش انجام شد، منطقه ای را که ما در آنجا زندانی بودیم را پاکسازی و ما از اسارت آزاد شدیم، و بعد از چند روز که در پادگان بودیم، مارا به مرخصی فرستادند که وقتی به خانه رسیدم، برادرم هم به شهادت رسیده بود و خدا فرزند دختری نیز به ما عطا کرده بود.

پس از پایان مرخصی سوار اتوبوس شدم و مجددا به سمت کردستان حرکت کردم. اتوبوس به شهر میاندوآب در فاصله ۷۰ کیلومتری مهاباد رسید. در آخرین دژبانی شهر به دلیل نامساعد بودن هوا یا نا امن بودن مسیر اتوبوس را به داخل شهر برگشت دادند. بعد از ساعتی برای اینکه زودتر به پادگان برسم خودروی را سوار شدم که ۳نفر مسافر داشت راننده نیمی از جاده را به سمت مهاباد رفته بود که ناگهان خودرو را به سمت یکی از روستاهای اطراف جاده تغییر مسیر داد، همان لحظه متوجه شدم که همه سرنشینان آن خودرو افراد ضد انقلاب هستند و مرا شناسایی کرده اند. خواستم مقاومت کنم که یکی از سر نشینان اسلحه ای از کمرش بیرون کشید و تهدید به مرگم نمود، به ناچار سکوت کردم.

بعد از ساعتی به روستایی رسیدیم که مقر ضد انقلاب بود. برای بار دوم اسیر شده بودم. در همان بدو ورود، آنقدر کتکم زدند که تا مدت بیست روز توان راه رفتن نداشتم بدون آنکه کسی از من خبری داشته باشد اسیر شده بودم. اسارت دوم یک سال طول کشید تا اینکه یک شب از راه فاضلاب موفق به فرار شدم و با هزاران مشکل خودم را به خانه رساندم. وقتی وارد خانه شدم حتی همسرم من را نمی شناخت، آخرین بار که همدیگر را دیده بودیم ۸۰ کیلو وزن داشتم، الان بر اثر سوء تغذیه ۵۵ کیلو شده بودم.

بعد از چند ماه که برای پیگیری پرونده اسارتم به مهاباد رفتم، اسارت دومم را قبول نکردند چون مدرکی نداشتم. به دلیل قبول نکردن اسارت دوم، حالم خراب شد.

به خانه برگشتم و خانه نشین شدم، مرحوم پدرم از مستمری ماهیانه ای که بنیاد شهید بابت برادر شهیدم می پرداخت زندگی ما را هم اراده می کرد، تا زمانی آن بزرگوار دار فانی را وداع گفت و مخارج زندگی ما قطع شد. با کمک برادرم چندین بار به لشگر ۶۴ارمیه مهاباد برای رسیدگی به پرونده مراجعه نمودم ولی هربار در جوابمان گفتند طی گذشت سالها از آن موضوع پرونده ام گم شده است، تا اینکه دست به دامن دفتر مقام معظم رهبری شدم.

با کمک دفتر مقام معظم رهبری و طی درخواستی که از دفتر حضرت آقا از لشکر کرده بود پرونده اسارتم پیدا شد. اسارت اولم در پرونده قید شده ولی پرونده اسارت بار دوم و موج گرفتگی و شکنجه در تاریخ ۳۱/۶/۹۹ با شماره ۱۹۶۵/۱/۲۵۲به لویزان امور ایثارگران بهداشت و درمان ارتش فرستاده شده است. که متاسفانه هنوز نتیجه ای نگرفته ام.

آیا بعد از نزدیک به چهل سال تحمل درد و رنج فشارهای روحی روانی نباید پرونده این حقیر رسیدگی بشود؟

چه کسی می تواند خود را در شرایط یک جانباز بدون یک ریال درآمد و بدون دفترچه بیمه درمانی قراردهد؟

این روزها دیگر هیچ دغدغه ای برای خودم ندارم و آنچه بیش از هرچیز برایم ارزش و البته شرمندگی دارد نگاه به چهره همسرم می باشد که طی این سالیان عمر خود را صرف پرستاری از من نموده و خود از نظر روحی روانی صدبار از من بدتر شده است.

روحیات ۳ فرزند پسرم هم که به دلیل اعصاب و روان بودن من معاف شده اند بهتر از همسرم نیست.

جانباز برای رهایی از فشارهای روحی روانی جامعه و شنیدن این همه زخم زبان، به دنبال راهی برای رهایی می گردد، جانبازی که همه چیزش را داده دیگر نمی خواهد با حراج و از بین رفتن شرافتش و نیز از دست دادن منزلت انسانی اش زیر سوال برود!

تلگرام
اینستاگرام
توییتر
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
بدون ویرایش از شما
آخرین اخبار
فاش نیوز آگهی می پذیردنمایشگاه مجازی کتاب تهرانصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمطب تغذیه و رژیم درمانیانتشارات حدیث قلمبنر بیمه دیسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیمتن نهایی مرامنامه و اسانامه جبهه جانبازاناساسنامه انجمن جانبازان نخاعیاسامی راه اندازان جمعیت جانبازانپرسش و پاسخ حقوقی ایثارگرانفرم فراخوان پیوستن به جمعیت جانبازانکارگاه مبنا تقدیم می کند: بالابر کمک حرکتی logo-samandehi