شناسه خبر : 81231
چهارشنبه 13 اسفند 1399 , 13:29
اشتراک گذاری در :
عکس روز

روی تختی در سواحل آنتالیا و ...

آخر این چه تناقضی بود که حالی ام نمی شد! مردی با این همه درد و معلولیت جسمی، ولی سرشار از زندگی؛ نمونه ای که کم دیده بودم. جسارت بیجا به خرج دادم و...

فاش نیوز - چند سال قبل در بیمارستان خاتم‌الاانبیا (ص) بستری بودم، دقیقا" یادم نیست؛ ولی گویا 9 یا 10 سال پیش بود. در کنار اتاقمان که دوتختی بود در بخش، یک اتاق مخصوص بیماران ویژه بود و خیلی دوست داشتم ببینم چه کسانی در این اتاق ها بستری می شوند.

یک روز عصر، در اتاق ویژه باز بود. کنجکاوی ام گل کرده بود. به آرامی آمدم و دو ضربه به در زدم و گفتم: یالله، یک صدای مردانه و مخملی به گوشم رسید که گفت: بفرمائید. به خودم جرأت دادم و به داخل اتاق رفتم و دیدم اتاق بزرگی است با یک تخت و یک بیمار. رفتم بالای سر تخت و جانبازی را دیدم که بستری است. اصلا" قیافه داد می زد جانباز است؛ معصوم و دلنشین. گفتم، مزاحم نیستم؟ نگاهی به من انداخت و گفت: اصلا" و ابدا"؛ بعد دیدم فردی جوان داخل اتاق شد و نزد ما آمد و گفت حاجی، کارتان انجام شد. کار دیگه ای بود بگو در خدمتم. آن جانباز گفت فعلا نه؛ برو استراحت، راحت باش.

ابتدا نزد آن فرد جوان رفتم. او یک جوان دانشجو بود و می گفت برای تامین هزینه دانشگاه، در خدمت این جانباز است و چون این جانباز خانواده ای ندارد، او با دریافت حق پرستاری از بنیاد، پرستاری اش را می کند. از آن فرد جوان شرایط و حال جسمی آن جانباز را جویا شدم. راستش رویم نمی شد از خود آن جانباز بپرسم. گفت: این جانباز قطع نخاع گردنی است و در این سال های اخیر به خاطر عفونت پا، پاهایش را قطع کرده و به مرور این عفونت به بالای زانو رسیده و علاوه بر قطع پا از بالای زانو، استخوان های پاهایش را هم تا ران تراشیده اند و بشدت زخم بستر داشته و دارد و هراز گاهی توده های مرده گوشتش را خارج می کنند و هم اکنون نیز در کتف پشتش توده ای زخم بستر است که باید خارج شود. گفتم نامش چیست؟ گفت "کاظم".
دوباره به بالای سر کاظم رفتم که فقط از گردن به بالایش حرکت داشت؛ یعنی فقط سر داشت! وقتی با او حرف می زدم، می خندید و دندان های سفید و بسیار زیبائی داشت که با لبخند، چهره اش گلگون می شد و در آن چهره‌ی زیبا، متانت و نجابت موج می زد. هنوز رد جوانی درچهره اش نمایان بود و محاسن زیبایش مشکی و سیاه بود. وقتی در چشمانش خیره شدم، برقی خیره کننده در نگاهش بود، هرگز آن نگاه را فراموش نمی کنم. در آن برق نگاه، نگاهی سرشار از زندگی و امید، من یک دنیا زندگی دیدم. با اینکه جانبازان قطع نخاعی زیادی را دیده بودم، اما روحیه، حرکات، رفتار و نگاه کاظم واقعا متفاوت بود.

آخر این چه تناقضی بود که حالی ام نمی شد! مردی با این همه درد و معلولیت جسمی، ولی سرشار از زندگی؛ نمونه ای که کم دیده بودم. جسارت بیجا به خرج دادم و پرسیدم، کاظم جان، چرا ازدواج نکردی؟ در جواب با لبخندی دیگر گفت: خدا نخواست وقسمت نبود ولبخندی دیگر! احساس کردم مرا با این سئولات بچگانه به بازی گرفته است! در برابر سخنانش احساس حقارت کردم. دیگر هیچ سئوالی از او نکردم که نام خانوادگی ات چیست، ساکن کدام شهری و سئوالات دیگر؛ فقط می دانستم نامش "کاظم" است. همین کافی بود. دیگر نمی خواستم در برابر استدلال و منطقش کم بیاورم؛ اما لحظه ای لبخند از صورتش دور نمی شد و من شدیدا" دنبال این تضادهای فکری خودم بودم. اصلا" و ابدا" شکوه ای نداشت و گویا روی تختی در کنار "ساحل آنتالیا" و فراتر از آن دراز کشیده بود.
دلم می خواست من را محرم رازش بداند و هرچه در دلش غم و غصه دارد بیرون بریزد؛ یا اصلا" راحت پیش من گریه کند. اما من چقدر از مرحله پرت بودم! زندگی از نگاه کاظم چیز دیگری بود. درست است، کاظم از آن دست آدم هایی بود که پای معامله‌ی عاشقانه خود، جر نمی زد و بهانه نمی گرفت. دربست، تحت اختیار خدایش بود. دوست داشتم از دید کاظم، دنیایش را بشناسم؛ دنیای متفاوت از دنیای آدم های اطرافم. ولی با دنیای کاظم بیگانه بودم؛ آدرسش در دل خود کاظم بود و بس. او حاضر نبود دنیایش را با دیگران، به اشتراک بگذارد! یک آدم خودخواه؛ درقبال دردهایش و عشقش به ذات هستی باریتعالی!
هنگام خداحافظی آنقدر تحت تاثیر نجابت و متانتش قرار گرفته بودم که فقط گفتم:"کاظم جان، به شرافتم سوگند، تا آخرین لحظه عمرم هرچه باشد، هرگز فراموشت نمی کنم؛ و با کاظم وداع و خداحافظی کردم، من فقط حدود 30 دقیقه از عمرم را با او بودم، ولی گویا سال ها با او بوده ام. هرگز او را فراموش نکرده ام و فراموش نخواهم کرد.

هنوز سر قولی که داده بودم هستم. کاظم عزیز، هر جا که هستی، هر چقدر هم دور باشد، همیشه در قلب منی. والسلام

مرتضی قنبری وفا

تلگرام
اینستاگرام
توییتر
سلام . این جانباز مومنا حیفه مجرد بمانند ...حیف تر ان است که دختر خوبها که واقعا دلشون مرد مومن می خواست و نشد یا نگداشتند با مرد متاهل بی زن ازدواج کنند ..

راستش دخترها بهم اعتماد داشتند . چند بار خواستم برای جانبازانی دست بالا بزنم ولی بهم گفتند فقط اهل نماز و رعایت انچه که مد شماست ، نیستند . باید صبور باشید که به راه بیاد ... من دیگه ادامه ندادم و قید اینکار را زدم .
حتما می پرسی چرا ؟


میشه اول شما نطرتان در این زمینه به من بگویید تا ادامه ماجرا بنویسم ..
شنیدی که میگن آب که از سر گذشت...! از چه چیز باید شکوه کرد،دراین ۴۲ سال تپه ای تسخیر نشده توسط پول پرستان یقه سفید مانده؟! تا خدا هست امید هست اما با مسلمان نما های تازه به دوران رسیده چه باید کرد که عین عدالت باشد.جای هیچ شکوه ای نیست چون ارز ماست که برماست.زیرا به هر چیزی رنگ تقدس زدند تا ما نتوانیم نقدشان کنیم،اقتصاد اسلامی،فرهنگ اسلامی،و..... قلم حرمت دارد اما قلم دردست نا اهلان پول پرست است و بس




خانم عمه ملیحه ، با تشکر از زحمات جهادی شما ، بنده نیازی نمی بینم به چرائی شما پاسخی بدهم ، یعنی نه لزومی دارد شما علت ادامه ندادن کارتان را توضیح بدهید و الزاما" نیازی به نظر دادن در باب این موضوع وجود ندارد.
در پایان به شما توصیه می شود ، به دنبال وصلت دختران جوان برای جانبازان نرفته ، اگر تخصصی در این حوزه دارید ، برای برادر زاده های خود آستین بالا بزنید ، چرا که از قدیم می گویند : چراغی که به در منزل رواست ، به در مسجد حرام است .
ماشالله راست می گی ؟
برادر زاده ام مومن و متدین باشد .... چرا که نه ؟المومن و المومنات
مومن از نظر شما چیه ؟ اینو که می تونید جواب بدهید ..

فقط فردا جانباز مومن نگه زن خوب نبود
یادتون باشه دخترهای خوبم شمارا پیدا نکردند و بعضا .... بودید و نفهمیدید آمدند سراغتان ولی بیش از آن شان خود ندیدند صریح تر صحبت کنند ... پس حالا نگید قسمت نشد !


ولی نیاز هست به چرای من پاسخ بدهید چون ایمان من و خواهرانم را نشانه رفته است ...
خانم محترم
بنده مرجع شناخت ، اهل مومن نبوده و ادعایی نیز در این حوزه ندارم ، اگر خیلی به شناسائی جوان مومن علاقه دارید ، ببینید جوانهائی که ریش دارند ، یقه شیخی گذاشته و روی موتورها پیراهن پاره کرده و ماشالله ...
در خصوص دخترانی که ساختند یا بعضا" نساختند ...لطفا" خودتان را به زحمت بیاندازید ، ببینید چطور همسران جانبازان سالها با زندگی و مشکلات جانفرسا ، کنار آمده و از روی نجابت محض و انتخاب آگاهانه ، گلایه ای نداشته و در برابرعده ای دیگر چرا نتوانستند و ... بنده هر چه بگویم شعار محض هست و باد هوا ... فقط و فقط می توانم از زندگی خصوصی خودم ، استدلال کرده و بگویم سی سال است من و همسرم عاشقانه ، در کنار هم هستیم و هرگز طی این سالها لحظه ای از انتخاب خود ، ابراز ندامت نکرده و این علاقه کاملا" مستدام مانده و ...
ضمنا" : بنده هیچ صلاحیتی در قضاوت ایمان و اعتقاد شما و خواهران شما نداشته و هر گونه پیش داوری را به شدت تکذیب می کنم . این ادبیات ، نهایت صراحت بنده بوده و چیزی برای اضافه گوئی ندارم ...اطاله کلام بنده بابت جواب مبسوط شما بود ، پوزش می طلبم ...
در پایان خانم محترم ، چنین استنباط می شود دیالوگ و ادبیات بنده و شما ، شده کل کل رسانه ای ، که بنده نه بلحاظ نداشتن جواب ، بلکه برای حفظ شان و جایگاه این سایت وزین ، از ادامه این بحث معذورم . والسلام.
جانباز وفا از توضیحات شما ممنون . پس شما هم نمی توانید یا نمی دانید چه بگویید برای تجربه نگران کننده و غم انگیز ما چند نفر ، یا ترجیح می دهید جواب ندید . همین اندازه توضیحات شما هم خوبه . اسمش هر چه باشد حتی کل کل رسانه ای جواب شما قابل تامل است .
ما استاد کل کل هستیم فقط با یک نفر و آن شما نیستید . یا علی
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
بدون ویرایش از شما
آخرین اخبار
فاش نیوز آگهی می پذیردنمایشگاه مجازی کتاب تهرانصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمطب تغذیه و رژیم درمانیانتشارات حدیث قلمبنر بیمه دیسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیمتن نهایی مرامنامه و اسانامه جبهه جانبازاناساسنامه انجمن جانبازان نخاعیاسامی راه اندازان جمعیت جانبازانپرسش و پاسخ حقوقی ایثارگرانفرم فراخوان پیوستن به جمعیت جانبازانکارگاه مبنا تقدیم می کند: بالابر کمک حرکتی logo-samandehi