شناسه خبر : 84348
چهارشنبه 13 مرداد 1400 , 00:00
اشتراک گذاری در :
عکس روز

گفت وگو با جانباز دو پا قطع، دکتر مرتضی شکوهنده(بخش دوم)

ساماندهی وضعیت آشفته جانبازان دزفول و حق پرستاری در حقوق جانبازان

این بخش از گفت و گو با این جانباز خدوم و بی ادعا، به فعالیت های او پس از فارغ التحصیلی، مسئولیت هایش در دزفول و مرکز ضایعات نخاعی خوزستان و ساماندهی بحث حق پرستاری در حقوق جانبازان می پردازد...

فاش نیوز - در بخش ابتدایی گفت و گو با جانباز دوپا قطع، دکتر «مرتضی شکوهنده»، ماجرای هولناک مجروحیت، و جانبازی و تحصیل در رشته پزشکی با اعمال شاقه(۱) به دوران کودکی تا انقلاب و جنگ و مجروحیت وی پرداخته شد. آرامش و متانت شخصیت این جانباز پزشک در توصیف سختی های دوران جنگ و موشکباران در دزفول، جالب بود.

حال که در بخش دوم گفت و گو به مسئولیت ها و فعالیت های پس از اخذ مدرک دکترای پزشکی ایشان رسیده ایم، توانمندی بالا و استقامت و دلسوزی فراوان وی برای خدمت به مردم و هموطنانش به شکل واضحی قابل لمس است.

 این بخش از گفت و گو با این جانباز خدوم و بی ادعا، به فعالیت های او پس از فارغ التحصیلی، مسئولیت هایش در دزفول و مرکز ضایعات نخاعی خوزستان و ساماندهی بحث حق پرستاری در حقوق جانبازان می پردازد.

فاش نیوز: آیا به تحصیل در مقطع بالاتر و گرفتن تخصص ادامه دادید؟

- با وجود علاقه، متاسفانه حالت اشتغال که از سال ۷۲ تصویب شده بود، برای بسیجی ها تا سال ۷۶ اجرا نشد. ما را هم به عنوان بسیجی قبول نداشتند. بعدها متوجه شدند باید بسیج را قبول کنند اما از لحاظ مادی خیلی در مضیقه بودم، برای همین نتوانستم ادامه دهم. حتی برای تهیه بنزین‌ موتور مشکل داشتم. شروع کردم در ستاد معاونت بهداشت و درمان بنیاد جانبازان به کار کردن تا یک مقداری از نظر مالی وضعیتم بهتر شود.

 مدتی که آنجا بودم، دیدم که به بچه های استان خوزستان خیلی ظلم شده. تصمیم گرفتم که به استان خوزستان بروم. قبلش هم به من گفته بودند از طرف معاونت بنیاد استان خوزستان که بیا ما به تو امتیازاتی هم می دهیم و من هم قبول کردم بروم تا در حد توان خودم به بچه‌های استانمان کمک کنم. مدتی که گذشت، از مرکز استان خودمان به دزفول رفتم. در مدتی که هم خوزستان و هم دزفول بودم، کارهای زیادی را توانستم به لطف خدا انجام دهم.

 

فاش نیوز: می توانید چند نمونه بگویید؟

- من به عنوان رئیس مرکز ضایعات نخاعی استان خوزستان رفتم. رفتم و دیدم با یک زباله‌دانی تفاوتی ندارد. خیلی به من برخورد. اگر شاید قبل از آن تصور می توانستم بکنم چنین جایی ست، نمی رفتم اما چون بالاخره متعهد شده بودم، ظرف ۱۱ ماه تغییرات خوبی در آن ایجاد کردم.

 سرویس های بهداشتی که واقعا خجالت آور بود. من سال  ۷۷ در نیمه دوم و نیمه اول ۷۸ آنجا بودم. اتاقی بود به نام اتاق ایزوله که نادیدنی بود. موریانه خورده بود با چند کمد کهنه که فقط به درد سوزاندن میخورد. خلاصه چند جا رفتم و پیگیری کردم و اتاق ایزوله را تمیز کردیم. کمدها را بیرون انداختیم و آنجا را رنگ کردیم و همچنین پنجره ای رو به حمام جانبازان داشت که خیلی بد بود. آن را هم بستم. آشپزخانه هم همینطور. وضعش بسیار خراب بود. دادم تا سقف کاشی کردند و حتی یک یخچال نبود برای داروها و آمپول ها. ۱۱ ماه من آنجا بودم و ۱۱ ماه بودجه مرکز عقب بود و پول از تهران می آمد. چند بار ماموریت گرفتم و آمدم تهران تا بتوانم بودجه بگیرم. من فراسازمانی بالاخره ۲۰ تومن جذب کردم. استاندار خوزستان گفت من ۲۰ تومن می‌دهم که ایشان خبر رسید که به تهران منتقل شده اما واقعاً من با مکافات زیادی ۲۰ میلیون را جذب کردم.

 وقتی بیست میلیون را جذب کردم، انقدر دویده بودم که از لحاظ جسمی و روحی توانی در بدن من نمانده بود. باید به مکه می رفتم. به قول معروف دو سه روز مانده به مکه رفتن من که حج تمتع بود، کمی در خانه استراحت کردم و به حج رفتم.

 وقتی برگشتم، دیدم معاونت وقت بنیاد، نصف این پول را کمی در جایی هزینه کرده است. مورد دیگری که رخ داده بود، مرکز ما برای گرفتن آمبولانس که قرار بود به تمام مراکز در کل ایران بدهند، ردیف اول بود. یکدفعه دیدم شده این اولویت ۱۹ . چرا؟ دیدم که سرپرست معاونت وقت بنیاد نامه زده که بروید یک بنز آمبولانس بخرید. حالا پول بنز چقدر است؟ ۴۰ میلیون!

فاش نیوز: شما چه کردید؟

- من با مرکز مذاکره کردم و گفتن این نامه که زدند خلاف است و ما این ۲۰ میلیون را برای رتق و فتق امور و کارهای واجب تری لازم داریم. خلاصه به لطف خدا متقاعد شدند که یک بنز به ما بدهند. من خودم با راننده از هواپیمایی تهران آمدیم و ماشین را تحویل گرفتیم و بنز را در راه تا اهواز آب بندی کردیم. چند تا آمبولانس هم مرکز داشت که دادیم برای بازسازی. همه چیز درست شد. حتی آب فشار نداشت که یک پمپ خریدم و گذاشتیم فشار آب درست شد. مرکز روزی دو سه بار کاملاً تمیز می شد. بعد یک اتفاق دیگری افتاد. هوا انقدر گرم بود که پلاتین زنگ در، خود به خود آب می شد و زنگ می خورد. حالا توی این اوضاع خرماپزان، برق می رفت. با تاسیسات اداره‌کل هماهنگ کردیم که بیایند و وضعیت برق را ببینند. دیدم که بلد نیستند و کار را نمی توانند و نمی خواهند درست انجام دهند. آنها را برگرداندم. گفتم یک برق‌کار ماهر گیر بیاورید. فرد بامهارتی را آوردند. گفتم فقط می‌خواهم اینجا برق نرود. چون بچه های نخاعی نمی‌توانند در این گرما طاقت بیاورند و همه چیزشان به هم می‌خورد و زخم می شوند. یک ماه هم باید بعد از اینکه برق را درست کردی، بگذرد. بعد پول تو را می دهم. فقط می خواهم برق نرود. درست کرد و رفت.

 

فاش نیوز: مشکل برق حل شد؟

- تا ۲۰ روز گذشت و برق نرفت. خیلی خوشحال شدم. برقکار آمد و گفت آقای دکتر ۲۰ روز است که برق نرفته. یک مقداری از پول را به من بده و من همه پولش را دادم. از طرفی نگهبان‌ها شب می آمدند و پیش جانبازان روی تخت ها می‌خوابیدند. جانبازان نخاعی شرایطی دارند که وقتی می خوابند، کسی نباید پیششان بخوابد. اتاقی ساختیم و کولر و وسایل در آن تهیه کردم و فرستادم که نگهبان‌ها آنجا بروند. این کارها را کردیم و به کمک ذات باری تعالی آن را تحویل دادیم و آمدم اداره کل خوزستان. انگار کارهایی که انجام داده بودم، به مذاق برخی خوش نیامده بود و انگار می ترسیدند که جای برخی را بگیرم. در صورتی که چنین چنین چیزی نبود. به‌گونه‌ای مرا عزل کردند و گفتند بیا اداره‌کل.

  من وقتی که تهران بودم قبل از رفتن به خوزستان بررسی کرده بودم و دیدم که تعدادی از جانبازان حقوق اضافه می‌گیرند به نام حق نگهداری. منتها جانبازانی داریم که دردشان به مراتب بیشتر است اما این را نمی گیرند. آمدیم پیشنهاد کردیم که بیاید یک مولفه درست کنیم و اسمش را گذاشتیم حق همیاری. گفتیم که همه جانبازانی که در یک طبقه قرار می گیرند، به یک اندازه این حقوق را بگیرند. جست و جو زیاد کردیم و دیدیم چنین چیزی ندارند. بعد مجبور شدیم به صورت قیاسی، خودمان این مولفه را طراحی کنیم چون هیچ مبنایی نداشتیم. مثلاً مبنای k گذاشتیم که کسی که نخاعی گردنی است، معادل ۴ k حقوق و حق نگهداری بگیرد که بعدا شد حق پرستاری. چهار 
k، چون سه وقت نیاز به پرستار نیاز دارد. یک کا هم چون این پرستار تعطیل و شیفت و مرخصی دارد. برای همین چهار کا بگیرد. بقیه را با مقایسه با نخاعی های گردنی تعیین کردیم.

 

فاش نیوز: کا ها ثابت است؟

- نه. ما تجربه کسب کرده بودیم که این حق پرستاری اگر سال ها بگذرد، کفاف جانباز را نمی دهد. پس یک ملاک تعیین کردیم. کا را معادل حقوق خاصی مثلاً به اندازه بهیار یا کمک بهیار مشخص کردیم که با طول گذر زمان بیشتر شود. مثلاً در سال ۶۷ حقوق من سه هزار تومان بود که با آمدن بچه‌ها شده بود ۳۳ هزار و ۷۵۰ تومان و این واقعاً کفاف نمی داد که بعد از مدت ها تازه فقط ۶ هزار تومان سال ۸۴ تازه حقوق حالت اشتغال من برقرار شد.

 این حق پرستاری را که تدوین کردیم، گفتند طرح خوبی است اما چون پول نیست، بگذارید که پول بیاید. من که رفته بودم و یک سال و نیم از رفتن من گذشته بود، پول آمد. قرار شد که بر این اساس آن را اجرایی کنند. به استان ها نامه زدند که افرادی که حق پرستاری می گیرند، اسامیشان را بدهید. موقعی که من آمدم حق پرستاری را تدوین کردم که کمیسیون پزشکی مرکز بود و کمیسیون پزشکی بنیاد در استان. کمیسیون پزشکی استان اجازه داشت تا ۲۰ درصد را بزند. بعد آن را منحل کردند. من نوشته بودم ملاک تعلق به جانباز، کمیسیون پزشکی است. هدفم این بود که کمیسیون پزشکی استان ها، نفرات را از نزدیک می شناسند و بیهوده کم نمی زنند و حق بچه‌ها ضایع نمی شود. اینطور شد که با حذف کمیسیون پزشکی استان ها قرار شد که بچه ها پرونده هایشان را بیاورند و جمع کنند بیاورند تهران در کمیسیون پزشکی و دانه دانه توسط کارشناس، کا ها و حق پرستاری ها مشخص شود. برای استان‌ها مشکلات زیادی به وجود آمد اما انجام شد.

فاش نیوز: چه مشکلاتی در استان ها ایجاد شد؟

- مشکلاتی پیش آمد. مثل اینکه مثلاً من اصلاً حرفی از مجرد و متاهل نبرده بودم اما آمده بودند و دست برده بودند در آن.

 یک جانباز پیش من آمد و گفت زن برادر من دارد کارهای مرا انجام می دهد. من چوم، باید حق پرستاری بگیرم و من مشکل او را گفتم بنویسد و من هم نامه ای نوشتم و این نامه را ضمیمه اش کردم و به معاونت درمان فرستادم و خاطرنشان کردم که مجردها مشکلات کمتر ندارند و چند وقت بعد جواب دادند و موفق شدیم که این را انجام دهیم.

 مدتی گذشت که دیدیم که اینطور تعیین کردند که کل ۷۰ درصدها را یک میزان بدهیم. من دوباره نامه نوشتم که باید بازنگری کنیم. چون وضعیت جانباز نخاعی گردنی ۷۰% ، با من قطع دو پا ۷۰ درصد یکسان نیست. بیایید یک بازنگری بکنیم. دوباره بازنگری کردند و تغییرات ایجاد کردند.

 بعد مواجه شدیم با عده ای که شهرستان حاضر نبود اسمشان را برای حق پرستاری ارسال کند. من می گفتم شما اسمش را بفرستید، کمیسیون مشخص می کند. شما دخالت نکنید. اینجوری بسیاری از جانبازان، از این جمله مشکلاتشان حل شد. یک بار جانبازی آمد که دستش قطع بود. ایشان کسی بود که در سال قبل که من در بیمارستان شفا یحیاییان بودم، هم اتاقی من بود. فردی به نام علی. سلام کرد و من پرسیدم علی آقا شمایی؟ و گفت شما که هستی؟ من گفتم مرتضی هستم. گفتم اینجا چه می کنی؟ تو حق پرستاری گرفته‌ای؟ گفت اتفاقاً برای همین موضوع آمده ام. دکتر شکوهنده کجاست؟ می خواهم او را بزنم. من خندیدم و گفتم برای چه؟ گفت اهواز گفتند که دکتر شکوهنده برای حق پرستاری اسم تو را رد نکرده. من به او توضیح دادم و گفتم باید شهرستان اسم تو را رد می کرده و من هم تکمیل می کردم تا انجام شود؛ یا مشخصاتت را خودم می گیرم و کارت را درست می کنم.

 من خودم وقتی دزفول بودم، صبح شنبه قبل از اذان را می افتادم و چهارشنبه بعد از اذان مغرب برمی گشتم. خیلی هم اذیت می شد.م وقتی پسرم دانشگاه قبول شد، دیگر باید می‌آمدیم دزفول. آمدن به دزفول در نیمه دوم ۱۳۷۹ است.

فاش نیوز:  وقتی به دزفول آمدید، چه کردید؟

- آمدم دزفول و دیدم که یکسری پرونده بلاتکلیف و یک سری در بایگانی و معلق هستند. مسئول پذیرش هم به تهران منتقل شده. دیگر تقریباً کل بار کار روی دوش من افتاد. من قبلا که در خوزستان بودم، یکی از اعضای کمیته ماده ۳ بودم. ماده 3، کمیته احراز استانی است. این بود که می دانستم پرونده ها برای احراز به چه چیزی نیاز دارند. قبل از رفتن این دوست ما به تهران، یکی از جانبازان روزی آمد و نشست. پرونده اش را دیدم و دیدم که جای سالم در بدنش نیست و لت و پار است. قسمتی از کاسه سرش را برداشته بودند و برایش ۳۵ درصد زده بودند. انقدر ناراحت شدم که بلند شدم و چند قدم راه رفتم تا خشمم فروکش کند. بسیار هم مظلوم بود و این بیشتر دلم را میسوزاند. پیگیری کردیم و با سختی بسیار، درصدش ۵۵ درصد بیشتر شد. کم بود اما این بیشترین تلاشم بود. این یکی از مشکلات آن جا بود.

 یا یک بار یک جانبازی آمد. معاون بنیاد آمد و گفت آقای دکتر این جانباز حقش ضایع شده. گفتم چه مشکلی دارد؟ گفت نیمه بدنش لمس است. در همه جای ایران اینها را از همان ابتدا ۷۰% می‌زنند اما این را زده بودند ۵۵% . تعداد زیادی از پرونده ها درست شد و درصدهایشان به درصدهای واقعی ارتقاء پیدا کرد. بچه های ماده ۳ استان سختشان می آمد که پرونده‌هایی را که با شب بیداری تکمیل می کردم، بفرستند.

 یک زمانی رسید که ما به جانبازی که خود سردار است و همه او را می شناسند، برخوردیم. پایش از انتها قطع بود و دیگر ترکش نبود که کسی نبیند. سه بار پرونده را فرستادیم و ماده ۳ را گرفت. من هم یک نامه تند به مدیرکل نوشتم که با این وضعیتی که ماده ۳ دارد کارها را می کند، در کارها خیانت شده. به حقوق جانبازان داده نمی شود. حراست استان مرا احضار کردند.
 گفتند ضد انقلاب شده ای! معاون حراست را هم که دیدم، از دوستان من بود اما قرار بود با من تند برخورد کنند. من هم که آماده انفجار بودم. من گفتم انقدر تند نرو. پیاده بشو با هم برویم. مقصدمان یکی ست. مثالی زدم و به آنها گفتم که با این نوع عملکردی که ما داریم، فقط به جانبازان آسیب می زنیم. مشکلات را گفتم و قبول کردند. گفتند باشد. یک فرم طراحی کنیم. با توجه به اینکه شما در استان خودتان و کارمندان دیگر جانبازان را می شناسید، چون همه رزمنده بوده ایم. فرمی طراحی کنیم تا ابتدا در این فرم، شما فرد را تایید کنید.

موضوع بیشتر به نفع شرایط جبهه رفته ها شد. به دلیل اینکه آنهایی که جبهه رفته بودند، یا برای تکمیل پرونده مدارک‌شان نبود یا گم شده بود، به این شکل یکی از معضلات جانبازان از سر راه برداشته شد. حالا اگر کسی برود و نیمه دوم ۷۹ که من به دزفول رفتم، تا 2سال بعدش را بررسی کند و پیش از رفتن من پرونده ها را اگر مقایسه کند، می بیند که چقدر پرونده‌ها رسیدگی شده و چه تغییری ایجاد شده است. اینها همه لطف خدا بود زحمتی بود که من به خانواده ام دادم و پانچ های شب های من که حتی نمی‌گذاشت همسرم بخوابد!

 حتی من به جانبازان می گفتم کسی سرت کلاه نگذارد. اگر کسی پولی خواست و به تو گفت کارت را انجام می دهد، گوش نکن. به جای آن نامه می‌دهم برای استعلام، برو جواب استعلام ها را بگیر. خود به خود پرونده جلو می‌رود و تکمیل می‌شود و وقتی تکمیل می‌شود، حقوق برقرار می‌شود. اینها نمونه کارهایی بود که انجام شد.

 

ادامه دارد...

 

گفت و گو از شهید گمنام

عکس از اسماعیل پارسا

تلگرام
اینستاگرام
توییتر
خب دیدم کوچه خلوته اومدم یه چیزی گفته باشم ... مصاحبه ناکام تلف نشه ...
سرگذشت آقای دکتر نمونه صداقت و واقعیت ناگفته های جنگ و بعد از جنگه ... زنده باشی دکتر ...
در مورد عکس ، جناب پارسا تیپیک و ژست عکسات یه جوره ! انگاری خواستی شیکمه مصاحبه شونده رو هدف بگیری ! انقدر احتیاط کردی که من یه وقت ایراد نگیرم لنز دوربینت وفلش رو خوب تنظیم نکردی ...
شما دقت نکردی پرچم رو میزی فاش روعکس حضرت آقا رو پوشنده ؟
سلام برفرشتگان عالم ودرود بر کلامشان باد/ با تقدیم خالصانه ترین سلام ودرودهای بی پایان مملوع از پاکیزه ترین احساس شادی و سرور جانبازی و ایثار به محضر این شریف ایثار گر و بزرگ جانباز افتخاربرانگیز سرزمین خونین و جنگ زده و محروم خوزستان باری باید چنین پنداشت که جناب دکتر شکوهنده در واقع و واقعیت پزشکی جانباز قطع دو پا بوده و هستند اما از چه معلوم در حقیقت که ایشان نوع فرشته ای باشند که برای یاری و حل مشکلات جانبازان و ایثارگران از جایگاه عرش الهی دستور و ماموریت گرفته اند بعبارتی در واقع پزشک جانباز اما در حقیقت انسانی از جنس فرشتگان مراقب و خدمتگذار جانبازان گمنام و فراموش گشته درود خدا و ایثارگران خدا بر ایشان گرامی باد
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
بدون ویرایش از شما
آخرین اخبار
فاش نیوز آگهی می پذیردبنر بیمه دیکتابهای منتشر شده انتشارات فتح الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدفتح الفتوح ناشر دفاع مقدسمطب تغذیه و رژیم درمانیسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیفرم فراخوان پیوستن به جمعیت جانبازانپرسش و پاسخ حقوقی ایثارگرانانتشارات حدیث قلماسامی راه اندازان جمعیت جانبازانمتن نهایی مرامنامه و اسانامه جبهه جانبازاناساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi