شناسه خبر : 85472
یکشنبه 04 مهر 1400 , 13:20
اشتراک گذاری در :
عکس روز

سردارشهید مصطفی بختیاری اصل:

تا ازدواج نکنم شهید نمی‌شوم

سردار شهید مصطفی بختیاری اصل فرزند بداغ علی است که در تاریخ دوم مهر ماه سال ۱۳۴۱ در اهواز دیده به جهان گشود. وی در دوران هشت سال دفاع مقدس به همراه دیگر رزمندگان اسلام و نیروهای حصیرآباد اهواز برای دفاع از دین و میهن به جبهه رفت و به نبرد با دشمن پرداخت.

فاش نیوز - سردار شهید مصطفی بختیاری اصل فرزند بداغ علی است که در تاریخ دوم مهر ماه سال 1341 در اهواز دیده به جهان گشود.

وی در دوران هشت سال دفاع مقدس به همراه دیگر رزمندگان اسلام و نیروهای حصیرآباد اهواز برای دفاع از دین و میهن به جبهه رفت و به نبرد با دشمن پرداخت.

مصطفی تمام جنگ را ،جبهه بود و یکی دوبار مجروح شد اما او منتظرشهادت بود. به فکر ازدواج افتاد تا از طریق عمل به سنت رسول خدا باب شهادت به رویش گشوده شود؛۱۶تیر۱۳۶۶ ازدواج کرد و باز به جبهه برگشت و در ۳شهریور۱۳۶۶ به وصال حقیقی رسید ونام خود را در دفتر 23 هزار شهید استان خوزستان ثبت کرد.

پیکر پاک و مطهر شهید مصطفی بختیاری اصل پس از شهادت به اهواز انتقال یافت و با حضور اقشار مختلف مردم، خانواده های معظم شهدا و ایثارگران تشییع شد.
شهید مصطفی بختیاری اصل در سن 25 سالگی به شهادت رسید و تربت پاکش در قطعه دو گلزار شهدای اهواز ردیف 17 مزار 23 قرار دارد.

خاطرات رزمندگان اهوازی از سردار شهید مصطفی بختیاری اصل

علیرضا صفاری:

در ماموریتی که گردان امیرالمومنین به پادگان شهید کاظمی کردستان رفته بود، مصادف شدیم با ایام محرم.
 شب ها در حسینیه ای که در انتهای پادگان بود جمع می شدیم و مراسم سینه زنی بوشهری راه می انداختیم.

در یکی از شب ها شهید مصطفی بختیاری را به من کرد و گفت که باید نوحه بخوانی. چون اولین تجربه خواندن در جمع من بود امتناع کردم و با اصرار مجدد شهید مصطفی به هر شکل بود نوحه " زینب ز سوز سینه رو کرده بر مدینه، گفتا که ای مادرم...." را خواندم که با تشویق مصطفی و دیگر دوستان مواجه شدم

 و این عاملی جهت نوکری ارباب بی کفن شد و هرساله به یاد شهدا بویژه عزیزان دوران طلایی دفاع مقدس و خصوصاً شهید مصطفی عرض ارادت می کنم.

جهانی مقدم:

با شهید مصطفی بختیاری خیلی نزدیک بودیم و روزانه ایشون رو می دیدیم و هم صحبت بودیم. در انجام نظم در کارها بسیار جدی بودند و در مواقع درگیری خیلی شجاعانه برخورد می کردند.

البته در کنار این جدیت خیلی هم با بچه ها خودمانی و اهل شوخی بودند.
گاهی خواب عصرانه می رفت و می گفت فلان ساعت منو بیدار کنید. هیچ کس حاضر به بیدار کردنش نبود چرا که وقتی از خواب بلند می شد خیلی تند برخورد می کرد و گاهی کارش به دعوا هم می کشید و دل از خواب نمی کند. اتفاقاً همین مواقع بود که بچه ها سر شوخی و خنده رو با ایشون باز می کردن و قضیه رو فیصله می دادن تا سرحال بیاید.

یک روز وارد چادرش شدم که دیدم هوای کار نمایشی بسرش زده و در حال آماده کردن نمایش طنزی برای اجرا جلو بچه های گردان است. تا چشمش به من افتاد گفت بیا این تیکه رو ببین و نظرت رو بگو.

 رو به درب چادر ایستاد و به حالت رزمی کارها دست ها رو بالا برد و نیت نماز کرد و با همان حالات قنوت و رکوع و دیگر اجزای نماز را بجا آورد. می گفت نماز ما حالتی از نقش و علایق خودمان است نه چیزی که باید باشیم و خدا می پسندد.  می خواست از این طریق تذکری به همه داده باشد. این در حالی بود که توجه خودش در نماز معمولا بالا بود و حال خوشی در نمازهایش داشت.

علیرضا صفاری:

یادش بخیر شهید مصطفی بختیاری که میگفت : امیدوارم دوستیمان برای رضای خدا باشد و اگر برای نفس است هرگز با هم دوست نباشیم

سلام در ماموریت گردان امیرالمومنین پادگان شهید کاظمی کردستان مصادف با ایام محرم شبها در حسینیه ای که در انتهای پادگان بود دوستان گردانها جهت مراسم سینه زنی بوشهری جمع می شدند در یکی از شبها شهید مصطفی گفتند که باید نوحه بخوانی و چون اولین تجربه در جمع خوندن بود با اصرار شهید مصطفی به هر شکل بود نوحه زینب ز سوز سینه رو کرده بر مدینه گفت.ا که ای مادرم رو خواندم که با تشویق شهید مصطفی ودیگر دوستان عاملی جهت نوکری ارباب بی کفن شد و هرساله بیاد شهدا بویژه عزیز دوران طلایی شهید مصطفی عرض ارادت میکنم

احمدرضا ترکی:

در ایام جنگ دوره ای  برای فرمانده های گروهان های ارتش و سپاه گذاشته بودند. از لشکر هفت ولیعصر (عج) هم بنده بودم به همراه شهید علی بهزادی و  شهید مصطفی بختیاری. این دوره حدود دو هفته طول کشید. از ساعت 7 صبح که به کلاس می رفتیم تا ساعت 4-5 بعد از ظهر ادامه داشت.

اساتیدی هم که تدریس می کردند همه از برادران ارتشی بودند و در کنار ما، دیگر درجه دارهای ارتش نیز حضور داشتند. کلاس که شروع می شد. استاد تا یک مطلبی را می گفت ما نمی گذاشتیم از آن به راحتی رد شود و او را سؤال پیچ می کردیم.

یکی از روزها که استاد در حال درس دادن بود با ورود یکی از درجه دارها یک دفعه خودش را جمع و جور کرد و از صحبت ایستاد و گفت در خدمت جناب سرهنگ حسینی صدر هستیم (بعد از شهید صیاد شیرازی به عنوان فرمانده نیروی زمینی معرفی شده بود و در آن موقع سمت فرمانده قرارگاه جنوب را داشت) و از صحبت های ایشان استفاده می کنیم.

او هم آمد و شروع به صحبت کرد. قبل از اینکه بخواهد مطلبی بیان کند، گفت:"من از این حضور این بچه های سپاه (و بیشتر اشاره اش به شهید علی بهزادی بود.) خیلی خوشحالم که خیلی سرزنده در کلاس هستند، و مطالبی که مطرح می شود نمی گذارند کلاس یک طرفه شود، خوب سؤال می کنند، خوب دقت می کنند و خوب گوش می دهند". در آن جلسه اول علی بهزادی بعد مصطفی بختیاری و بعد بنده را تشویق کردند.

تلگرام
اینستاگرام
توییتر
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
بدون ویرایش از شما
آخرین اخبار
فاش نیوز آگهی می پذیردبنر بیمه دیکتابهای منتشر شده انتشارات فتح الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدفتح الفتوح ناشر دفاع مقدسمطب تغذیه و رژیم درمانیسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیفرم فراخوان پیوستن به جمعیت جانبازانپرسش و پاسخ حقوقی ایثارگرانانتشارات حدیث قلماسامی راه اندازان جمعیت جانبازانمتن نهایی مرامنامه و اسانامه جبهه جانبازاناساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi