شناسه خبر : 85893
سه شنبه 11 آبان 1400 , 14:00
اشتراک گذاری در :
عکس روز

گفت و گو با رزمنده دفاع مقدس و جانباز بدون درصد! « علی آرونی» (بخش دوم و پایانی)

اهل کاشانم... پدری داشتم از جنس بهار!

او، فرزند نوحه سرایی ست با تخلص «آرام دل» که با اتصال به اهل بیت و با سواد مکتبی، نوحه های بسیاری در رثای اهل بیت سروده و این منش را به فرزندان خود نیز منتقل نموده است. مردی که نه تنها فرزند ۱۵ ساله اش را عاشقانه راهی جبهه کرد، بلکه خودش هم اشعارش را به جبهه ها می فرستاد.

فاش نیوز - در قسمت نخست گفت و گو با رزمنده و جانباز شیمیایی گمنام «علی آرونی کاشانی»، او از تولد تا دوران کودکی و نوجوانی و تمامی دوران جبهه و خاطرات جذاب و شنیدنی‌اش از شهدا و آن دوران طلایی گفت.

در بخش دوم این گفت و گو که دوران بعد از جبهه و جنگ تا کنون را در بر می گیرد، او بیشتر از زندگی متصل خود و خانواده اش را به اهل بیت (ع) گفته؛ از پدری که مداح و دلسوخته اهل بیت بوده؛ نوحه سرایی که در مدح و رثاء ائمه زمزمه عاشقانه سرمی داده و او را «آرام» خطاب می کردند؛ شاعر مدیحه سرایی با تخلص « آرام دل» که با وجود سواد مکتبی اش، به برکت اتصال به خاندان عصمت و طهارت، نوحه های بسیاری در رثای آنان سروده است.

«حاج‌آقا آرام» نه تنها فرزند 15 ساله اش را عاشقانه راهی جبهه ها کرده بود، بلکه اشعار مهیج و حماسی اش را نیز بدرقه راه او و دیگر رزمندگان اسلام می کرده و به جبهه ها می فرستاده است...

این جانباز بی ادعا نیز که در هشت سالگی از نعمت مادر محروم گردیده، دلسوختگی برای اهل بیت و آرامش معنوی را از پدر به ارث برده است.

باهم بخش دوم و پایانی این گفت و گو را می خوانیم:


فاش نیوز: حالا از زندگی خود بعد از جبهه و جنگ بگویید.

- شما اسم حاج منصور ارضی را شنیده اید؟ حاج منصور ارضی، شاگرد پدر من بودند. پدر من مداح و شاعر بودند و اکثر اشعاری که آن موقع حاج منصور ارضی در مسجد جامع بازار تهران می خواندند، در سال ۶۴ و ۶۵ در دهه محرم، اشعار پدر من بود.

ایشان از هفده، هجده سالگی پیش پدرم بودند. شعر و درس می گرفتند. پدر من با عمویشان، حاج حسن ارضی خیلی عیاق بودند. ایشان هم توسط عمویش با پدر من آشنا شد و خیلی از اشعاری که در جبهه هم خوانده می شد، مال پدر من بود.

من یادم هست آن موقع در خانه مان دو اتاق تو در تو داشتیم. اکثر اوقات، اتاق هایمان پر بود از مداح ها و رزمندگانی که  می آمدند در ایام محرم و شعر می گرفتند و در جبهه ها می خواندند. قصد تعریف ندارم؛ اما اکثر مداحان پدرم را می شناسند. اشعارش جانسوز بود. شعری که می گفت، با اشک چشم و سوز دل می گفت. خودش می نشست و می نوشت و گریه می کرد. بعضی مواقع که ما پیشش بودیم، اشاره می‌کرد که ما بنویسیم و دیگر خودش توانایی نوشتن نداشت.

هیچ وقت نمی گفت من شاعرم. می گفت من یک وسیله ام که به من می‌گویند این را بنویس. سال 83 خود حاج منصور ترتیبی داده بودند که برای ایشان بزرگداشت بگیرند. وقتی هم پدرم فوت کرد، خود حاج منصور آمد و پدرم را غسل و کفن کرد.

فاش نیوز: اسم پدرتان چه بود؟

- تخلصش آرام بود. به او حاج آقا آرام می گفتند. به آرام دل معروف بودند. حاج آقا احمد آرونی کاشانی.
در زمان حیاتشان فردی بود به نام جواد حیدری که شاید اسمشان را شنیده باشید. ایشان هم مداح و هم شاعر هستند. حاج محمود ژولیده هم که جانباز هستند همراه با داود عابدی می آمدند خانه ما و همچنین حاج حسین سازور و... شعر می گرفتند و می رفتند. خیلی پدرم را دوست داشتند.

فاش نیوز: ایشان کجا دفن شده اند؟

- پدرم در بهشت زهرا در قطعه شهدای مسجد ارک دفن شدند.


 

فاش نیوز: فقط با امام حسین مانوس بودند یا با تمام اهل بیت؟

- نه با همه اهل بیت. از همان دوران کودکی هم مانوس بودند. من یک تار موی پدرم هم نمی شوم. پدرم خیلی عاشق بود. آقای جواد حیدری خیلی به خانه ما می آمدند. پدر من شعر زیاد دارد. فقط درباره اهل بیت شعر می گفت. مناجات با خدا و مذهبی.

 آقای جواد حیدری آمدند و اشعار پدرم را جمع کردند و آنها را در چند کتاب چاپ کردند. انتشاراتی هم زدند به نام انتشارات آرام دل. یکی از کتاب هایش نیز به همان نام آرام دل است که فقط اشعار امام زمان در آن است. یکی دیگر هم مناجات است که مناجات با خداست. کتاب های قطوری هم از مداحی ها و نوحه های ایام محرم و فاطمیه چاپ شده است.

کتاب آرام دل پدرم، چند بار چاپ شد. چون هم کوتاه بود و هم خیلی از آن بین مردم استقبال شد. چون کتاب‌های دیگر مشتمل بر قصیده و اشعار دیگری بود که بیشتر به درد مداحان می خورد؛ اما کتاب آرام دل که اشعار امام زمان است را مردم خیلی دوست داشتند. پدرم سیمش وصل بود. چیزهایی را به او نشان داده بودند که قابل صحبت نیست.

فاش نیوز: اگر اینطور نبود که اهل‌بیت اجازه سرودن به او نمی دادند.

- تلویزیون هم چند بار آمدند و با او مصاحبه کردند و یکی دو تا مستند از او ساختند. خود حاج منصور ارضی تعریف می‌کرد که در مقدمات کتاب‌ها هم آورده و بعضی جاها هم گفته. آن موقع ها پدرم خیلی فی البداهه شعر می گفت. چون همراه با حاج منصور، خیلی با هم هیئت می رفتند. حسینیه مرحوم چمنی در خیابان دماوند را پدرم خودش ساخت. مسجد مهدویه در خیابان امین السلطان در مولوی که چهل پنجاه سال است که آنجا مراسم می گیرند، را هم پدرم ساخت.
 

مستند آرام دل
بیکار نمی نشست. می نشست و نقشه قالی می کشید و خودش طرح می زد و خودش هم می بافت. با این که مریض حال بود، اما فعال بود. می گفت پدرم یک مصرع شعر گفته بود اما بقیه اش نیامده بود و بعد زنگ زده بود به حاج منصور و گفته بود این مصراع بقیه اش نیامده است. مصرع اولش در ایام فاطمیه بود و در روز شهادت حضرت فاطمه زهرا از زبان حضرت علی:

«به پیش مصطفی شرمنده باشم»

حال پدرم دوستی داشت به نام حاج آقا حیدری. معمم بود. خدا رحمتش کند. خیلی سال است که فوت کرده و خیلی عاشق بود.
پدرم از همان زمان شاه در خانه مان، هر سیزدهم ماه قمری روضه می گرفت. حاج آقا حیدری می‌آمد و صحبت می کرد و پدرم می خواند. جمعیت در همان زمان شاه، کیپ کیپ تا دم در و راهرو می نسشتند.

آقای حیدری خوابی می بینند؛ ظاهراً خواب امیرالمومنین را می بینند که "در حالی که ایشان بی خبر بود"، حضرت در خواب به او می گوید برو به آرام بگو : « که زهرا کشته و من زنده باشم». فردایش آمد و به پدرم گفت من چنین خوابی دیده ام. جریان چیست؟ پدرم کلی گریه کردند و گفتند من شعری گفته بودم که بقیه اش نمی آمد. حال خود مولا آمده و بقیه اش را گفته!.... این خاطره را چند جا حاج منصور ارضی از پدرم تعریف کرده است.

فاش نیوز: این‌ها عنایات خاصی است که به هرکس نمی شود. ما روایت داریم از امام رضا که فرمودند: هیچ کس کلامی درباره ما نمی نویسد، مگر اینکه ما به او اذن بدهیم.


- جالب این است که پدر من سواد آنچنانی نداشت و سوادش مکتبی بود.

 

فاش نیوز: پدر شما هم اتصال را داشته و هم استعداد و هم انگیزه! حال و هوای شما هم به پدرتان رفته است.


- گویند پدر تو بود فاضل/ از فضل پدر تو را چه حاصل! من ناخن انگشت کوچک پدرم هم نمی شوم!


فاش نیوز: خدا حفظتان کند و پدرتان را بیامرزد. پس ادامه بدهیم. شما درس را رها کرده و به جبهه رفتید. جریان ادامه درس شما چه شد؟

- بله من که از راهنمایی به جبهه رفتم و بعد از جبهه ما به مجتمع رزمندگان می‌رفتیم و امتحان می دادیم و دیپلمم را گرفتم. جوان بودم و دنبال کار بودم. من حتی سه ماه تعطیلی بین مدارس را هم کار می کردم؛ یا پیش پدرم یا کار دیگر.

فاش نیوز: بعد از دیپلم، دنبال چه کاری رفتید و چه کردید؟

- مدتی پیش پسرعمویم بودم که دامادمان هم هست. ایشان بافندگی داشتند. در زمان جنگ هم پیش او می رفتم. مدتی هم در تراشکاری بودم. بعد حاج منصور یکی از دوستانش را معرفی کرد و من در آنجا تراشکاری یاد گرفتم. بعد در جای دیگری آن را ادامه دادم. چون تراشکاری صنعت خیلی گسترده‌ای است. بعد از آن و آموختن این حرفه برای خودم مغازه زدم.

فاش نیوز: اینجا چند ساله بودید؟

- ۲۱ - ۲۲ ساله بودم که برای خودم مغازه زدم. مغازه تراشکاری و دستگاه گرفتم و کار می کردم. من از همان جا با حاج محمود شمسیان که رزمنده و جانباز هستند، آشنا شدم که دقیقا کنار مغازه من بودند. یعنی ما بعد از جنگ با هم آشنا شدیم و ۳۰ سال است که با هم دوستیم. در جبهه در گردان های مختلفی بودیم و در آنجا همدیگر را نمی شناختیم. توفیق شد که بعد از جبهه او را شناختم.

بعد از این مغازه را به جای دیگری بردم و با یکی از دوستان شروع به کار کردیم. یک روز صبح آمدیم و دیدیم که مغازه خالی است و دزد به ما زده بود. اولین زمینی که در کار خوردم، اینجا بود. دیگر دلم را زد و نتوانستم این کار را ادامه بدهم. بعد از آن رفتم و دوباره حاج‌منصور مرا برای کار دیگری معرفی کرد.

حاج منصور را خیلی دوست داشتم و شاید هفته ای دو تا سه بار او را می دیدم. چون پدرم در ایام محرم، هر روز شعر می گفتند و سبک آن را به من می گفتند؛ یا با این ضبط های کوچک ضبط می‌کردیم و می بردم به حاج منصور می دادم. گاهی وسط هیئت از جمعیت می گذشتم و شعر را به او می رساندم و همان موقع کاغذ را باز می کرد و شروع به خواندن می کرد.

 به همین صورت حاج منصور مرا معرفی کرد به فروشگاه محمودیه، یعنی چهارراه پارک وی قدیم. چند سالی هم در آن فروشگاه بودم. آنجا هم جمع شد. بعد از آن رفتم پیش پسر حاج آقای کافی، بنام حاج رضا. در بازار مغازه ابزار الکترود داشتند. چند سالی هم پیش ایشان کار می‌کردم. بعد به من گفتند برو برای خودت کار کن، چون متوجه شد که دیگر از پس کار برمی آیم. مدتی سرپایی کار کردم و بعد با یکی از دوستانم همانجا مغازه گرفتم. چند سالی هم در بازار بودم در میدان حسن آباد. 

یک از خدا بی خبری آمد و دوباره ما را به زمین زد. آن موقع خیلی پول بود. در سال ۸۰، ۱۲۰ میلیون تومان از من خوردند. از بازار هم بیرون آمدم و دوباره زیر صفر شدم. بعد از مدتی به کار سنگ ساختمانی وارد شدم. در آن کار هم موفق بودم و این کار را ادامه دادم تا اکنون.

فاش نیوز: چه سالی ازدواج کردید؟

- من در سال ۱۳۸۰ ازدواج کردم و فرزندی هم ندارم.
 

فاش نیوز: خوب پس وارد بازار سنگ شدید.

- بله البته اوضاع خراب است و بازار کمی افت کرده است.

 

فاش نیوز: سوالی از دفعه قبل جا مانده که شما متواضعانه به آن اشاره نکردید. در چند باری که در عملیات ها فرمودید که شیمیایی زدند، صحبتی نکردید که آیا شما هم شیمیایی شدید و عوارضی دارید؟

- بله من هم شیمیایی شدم. وقتی که داشتیم از شاخ شمیران برمی گشتیم، حال من هم مثل بقیه بد شد و مرا به بیمارستان بقیه الله بردند. مقداری هم دوا و درمان شدم. بعد گفتند برو آن برگه احراز شیمیایی را مهر کن و به دنبال جانبازی ات برو که من نرفتم و برگه را یادگاری از جبهه نگه داشته ام.

فاش نیوز: کنگره آرام دل چه سالی برگزار شد؟

- سال 1383. که خود حاج منصور آمدند و درباره پدرم صحبت کردن. حاج علی انسانی و حاج سعید حدادیان هم در کنگره آمدند.

فاش نیوز: پدر شما چه سالی از دنیا رفتند؟

- 15 سال است از دنیا رفته اند.

فاش نیوز: دنبال جانبازی تان نرفتید؟

- آن موقع در قید این چیزها نبودم. بعدش هم نبودم. الان هم از ریا می‌گویم؛ اما اصلا به این چیزها فکر نمی کردم و نکردم. من دلم نمی خواست این کار را بکنم.

فاش نیوز: عوارض هم دارید؟

- گاهی اوقات سرفه می کنم. شیمیایی ست دیگر. شاید زخم های کوچکی هم در جبهه خورده باشم. به حمدالله سالم برگشتم. هر چند نشان از بی لیاقتی من است. اوایل هم وقتی رفقایم شهید می شدند، خیلی داغون بودم ولی از یاد شهادت دوستانم ضربه خوردم. ناراحت خودم هم بودم. ناراحت بی لیاقتی هایم.

فاش نیوز: به این نتیجه رسیدید که چرا شما را نگه داشتند؟ چون این ماندن، بی علت نیست!

- شهادت لیاقت می خواهد که نصیب هر کسی نمی شود، این دلیل اول. اما من خودم اینطور فکر می کنم که آن موقع ها همین شعرهایی که پدرم می گفت را من به دست حاج منصور برسانم. شاید علتش این بود که کس دیگری نبود این کارها را بکند. من خیلی این کار را می‌کردم. داخل هیئت ها می رفتم و واقعاً استفاده می‌کرد و از آن شعرها اشک می گرفت. می گفت که این شعر به من تازه رسیده و من همین علت را برای ماندن کافی می‌دانم. حسن دیگری از خودم ندارم که بگویم ولی فکر می‌کنم علت بودن من، تنها عشق ورزیدن به اهل بیت است. همین که عمرم در این عشق بگذرد؛ آن هم با تجربه چنین پدری و انتقال این عشق به دیگران، خودش علت بزرگی برای یک زندگی است.

فاش نیوز: نظرتان درباره جوانان امروزی چیست؟ در مقایسه با جوان های زمان جنگ.

- جوان‌های باایمان خیلی داریم. تا یکی دو سال پیش، در همین جنگ سوریه، جوان‌هایی رفتند که خودشان را نشان دادند و نشان دادند که پای کار هستند. شاید دیده نمی شوند. در همین مسیر اربعین، اکثرا جوان هستند، نوجوان هستند و همه پای دین هستند. شاید از ماها هم محکم تر و بهتر و قوی‌تر. ایمانشان هم قوی تر است.

فاش نیوز: به نظر شما چرا بعضی از جوان ها اینطور از دین دور شدند؟ مگر همین ها بچه های نسل جنگ نیستند؟

- برخی جوان ها اصلاً در این وادی ها نیستند. تقصیری هم ندارند. آنها در دوره جنگ فقط به دنیا آمده اند و اصلاً دوره جنگ را ندیدند و درک نکردند. در همان دوره جنگ هم بسیاری بودند که جنگ و انقلاب را قبول نداشتند و برای دفاع نیامدند. به ما می‌گفتند برای چه خودت را به کشتن میدهی؟ الان هم به همین صورت است. البته اثر محیط و تهاجم فرهنگی هم هست.

فاش نیوز: شما فکر می کنید چه چیز باعث شد که در این زمانه برخی جوان ها، انقدر با ایمان باشند؟

- به نظر من بچه های مدافع حرم بردند و برنده شدند. من اعتقاد دارم که لقمه پدر است که صددرصد تاثیر می گذارد. نانی که پدر به فرزند می دهد و تربیت مادر و افکار مادر در روح و فکر فرزند ۱۰۰% موثر است. پدرم شعری گفته بود برای امام حسین به این شکل:

از کودکی مادر من به راه تو دویده

به مجلس عزای تو با سوز دل رسیده

اشک من و با اشک او جاری شده ز دیده

این اشکا رو با شیر او لب های من مکیده...

مادر بسیار تاثیر دارد؛ پدر هم همینطور و البته ذاتی که خود بچه دارد.
 

فاش نیوز: آیا حرفی با مسئولین دارید؟

- مسئولین خودشان وظیفه شان را می دانند اما حب دنیا و زندگی و مال و ریاست، چشم های برخی را گرفته. و وظیفه شان را انجام نمی دهند.

فاش نیوز: اگر بتوانید با این مسئولین صحبت کنید، به آنها چه می گویید؟

- می گفتم این دنیا ماندگار نیست. به فکر عاقبت باشید. آن دنیاست که ابدی است و برای آن دنیا کوشش کنید. همه این پول ها و زندگی ها و مقام ها و ماشین ها و ویلاها تمام می شود.

فاش نیوز: انتظار داشتید که مسئولین به عنوان رزمنده برای شما کاری کنند؟

- نه من انتظاری ندارم و نداشتم. می خواهم خاطره ای که یادم امده را در پایان صحبتم، از سختی هایی که رزمندگان کشیدند بگویم و اینکه هیچ کدام از بچه ها از هیچ کس جز درک و قدردانی انتظاری ندارند.

 ما سقز که بودیم، عملیات زیاد داشتیم. عملیاتی بود که از شهر خیلی دور شده بودیم. در کوه ها بودیم که خیلی کم به ما آذوقه می رسید. عملیات که تمام شد، خیلی تشنه و گرسنه بودیم. آب هم نبود. آمدیم پایین. برکه ای بود که آبش راکد بوده و لجن شده بود؛ داخلش قورباغه و سگ ماهی بود.

 همه بچه ها از تشنگی آن آب را خوردند. از بس که عطش داشتند؛ بعد هم همه مان مریض شدیم. رزمنده ها در جبهه خیلی سختی کشیدند. شاید مردم ندانند که در عملیات ها چقدر سختی کشیدند.

خاطراتم در حال زنده شدن است. یکی دیگر هم بگویم. در یک منطقه ای بودیم، طرف جنوب. در یک منطقه عملیاتی بودیم، در گردان مقداد. همراه علی اصغر آرونی، قبل از شاخ شمیران. داشتیم برای عملیاتی آماده می شدیم. یک نیمه شب، دو ساعت قبل از اذان صبح بود.

 یک مسئول گردان داشتیم به نام آقای حسین اسداللهی که همین پارسال شهید شد و از شیمیایی بچه کرج بود. بچه ها خواب بودند و آمد توی گروهان. همه را از خواب بیدار کرد. چند تا تیر زد و گفت بیایید بیرون. آمدیم بیرون. جایی حالت دره مانند بود. رفتیم داخل آن جا. کمی صحبت کرد و گفت الان به من اطلاع دادند که فردا باید عملیات شود. خیلی فوری است. اگر نشود خیلی از بچه ها از بین می روند. معبر هم نمی توانیم باز کنیم. چند نفر داوطلب می خواهیم که به گروهان ما خورده. گفتند بچه ها هرکی می خواهند، داوطلب شوند. اجباری نیست. باید از این معبر رد بشویم و باید راه را باز کنند. وقت مین باز کردن نداریم. غیر از مسئولین دسته، هرکس داوطلب است، اعلام کند. بعد از اذان صبح راه میفتیم.

ما گفتیم باشد. اکثر بچه ها قبول کردند که این کار را انجام دهند. حال خوبی داشتند آن لحظات... حالتی روحانی! من آمدم در چادر اذان صبح را گفتم و گاهی هم زیارت عاشورا هم می خواندم. بعد نماز منتظر بودیم که برویم. زیارت عاشورا را هم خواندیم اما هیچ خبری نشد. بچه ها هم آماده بودند. ظهر شد و خبری نشد از فرمانده گروهان. نزدیکی ظهر دیدیم دارد می خندد. گفتیم چه شد؟ گفت فقط می خواستم امتحانتان کنم. می خواستم ببینم نیروهایمان چطور هستند.

فاش نیوز: امتحان اخلاص از شما گرفت و همه قبول شدید...

سپاس از وقتی که در اختیار ما گذاشتید.

 

پایان

 

گفت و گو از شهید گمنام

عکس از اسماعیل پارساکیا

فیلم/دیدارحاج حسن ارضی با حاج احمد آرونی (آرام دل)

فیلم ملاقات مداح و شاعر با اخلاص اهل بیت مرحوم حاج حسن ارضی و مرحوم حاج احمد آرونی معروف به آرام دل به مناسبت هفتمین سالگرد مرحوم ارضی در خبرگزاری تسنیم در سال 1394 منتشر شد.

 

(1383) کنگره تجلیل از شاعر اهل بیت (ع) در تهران برگزار می‌شود

download

تلگرام
اینستاگرام
توییتر
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
بدون ویرایش از شما
آخرین اخبار
فاش نیوز آگهی می پذیردبنر بیمه دیکتابهای منتشر شده انتشارات فتح الفتوحصندوق همیاریتزریق ژل و بوتاکسخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدفتح الفتوح ناشر دفاع مقدسمطب تغذیه و رژیم درمانیسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیفرم فراخوان پیوستن به جمعیت جانبازانپرسش و پاسخ حقوقی ایثارگرانانتشارات حدیث قلماسامی راه اندازان جمعیت جانبازانمتن نهایی مرامنامه و اسانامه جبهه جانبازاناساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi